جمعه 2 اسفند 1398 | Friday, 21 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4392

تدوين سنت نبوى و نقش حكمرانان در آن

تدوين سنت نبوى و نقش حكمرانان در آن

دوره اموى (40 ـ 132 ه ق )
بر همين پايه در اينجا به بررسى يكى از مباحث مؤثر در فهم شريعت مى پردازيم :
تدوين سنت نبوى و نقش حكمرانان در آن
به نظر مى رسد چون مرگ زود هنگام عمر بن عبدالعزيز فرا رسيد, ابن حزم ازنوشتن حديث روى برتافت , بويژه آن كه يزيدبن عبدالملك نيز وى را از اين كار بركناركرد.
اما در سال 105 ه ق هشام بـن عـبدالملك از ابن شهاب زهرى خواست حديث رابراى وى تدوين كند.
برخى گفته اند هشام ابن شهاب را بدين كار ناچار ساخت .
از مـعـمـر, از زهـرى روايـت شـده اسـت كه گفت : ما كتابت علم [مقصود حديث است ]را خوش نداشتيم تا هنگامى كه اين حكمرانان ما را بدان مجبور كردند.


پس از آن بر اين راءى شديم كه علم را از هيچ مسلمانى دريغ نداريم ((400)) .
در حـديـثـى ديـگـر است كه گفت : حاكمان از من خواستند آن را [حديث را] بنويسم ومن آن را بـرايـشان نوشتم .
پس از خداوند شرم كردم در حالى كه آن را براى حاكمان نوشته ام براى ديگران ننويسم ((401)) .
ابـو الـمـليح مى گويد: ما چشم آن نداشتيم كه از زهرى حديث بنويسيم تا هنگامى كه هشام او را ناچار كرد.
وى پس از آن براى فرزندانش حديث نوشت ومردم نيز حديث رانوشتند ((402)) .
اينك مى پرسيم : آن حاكمانى كه راويانى را به كتابت وتدوين حديث فرا خواندندچه كسانى بودند, آيـا آنـهـا هـمـان فرزندان ابو سفيان , حكم بن عاص وكسانى از اين قبيل نبودند, آيا آنان زادگان كـسانى نبودند كه رو در روى پيامبر(ص ) ايستادند وتنها از سرناچارى به اسلام در آمدند؟ چگونه مـى تـوان زادگـان مـروان كـه رسول خدا پدر ونيايشان رالعن كرده واز مدينه بيرون رانده است امانتداران امانتهاى پيامبر(ص ) دانست ؟ يـا چـگـونه مى توان احكام دين را از معاويه گرفت , با آن كه اوست كه چون مغيره ازاو مى خواهد بـراى خـوشـنـامـى بـيشتر! آزار بنى هاشم را واگذارد در پاسخ او مى گويد:هيهات ! هيهات ! به ماندگارى كدام نام اميد بندم ؟ به آن مرد تيمى حكومت كرد وعدالت ورزيد وكارهايى هم كرد.
اما هنوز نمرده بود كه نامش از ياد رفت و تنها از او همين ماندكه بگويند: ابوبكر.
سپس آن مرد عدى حـكومت را به دست گرفت واجتهاد كرد وده سال تلاش كرد.
اما هنوز نمرده بود كه نامش از ياد رفت وتنها از او همين ماند كه بگويند:عمر.
تنها ابن ابى كبشه است كه هر روز پنج بار نام او را فرياد مـى كنند ومى گويند: اءشهدان محمدا رسول اللّه .
پس كدامين كار ماندگار است ؟ وپس از اين كدام نام مى ماند؟ تو راپدر مباد! سوگند به خداوند, هر چه هست مرگ است ومرگ ((403)) ! هـمو در جايى ديگر چون صداى مؤذن را شنيد كه مى گويد: اءشهد ان محمدارسول اللّه گفت : اى پـسر عبداللّه , آفرين بر اين زيركى ! تو را همتى بسيار بلند بود! براى خود به كمتر از اين خرسند نشدى كه نامت در كنار نام پروردگار جهانيان برده شود ((404)) .
هـمـو نـيـز كسى است كه چون به كوفه در آمد گفت : به خداوند سوگند, من نه براى آن با شما جنگيدم كه نماز بخوانيد, نه براى آن كه روزه بگيريد نه براى آن كه حج بگذاريد, و نه براى آن كه زكـات بـدهـيـد.
شـمـا خود اين كار را انجام مى دهيد.
من تنها براى آن با شما جنگيدم كه بر شما حكومت كنم .
اينك با آن كه شما خوش نداريد خدا اين خواسته را به من داده است ((405)) .
درباره پدر او هم روايت افزون از اين وفراتر از حد گفتنى است ((406)) .
ديـگـر بـار مـپـرسـم : آيا با آن كه مكر و حيله اين خاندان وموضع آنان را در برابر رسول خدا(ص ) مـى دانيم واز اين آگاهيم كه روح تعصب وتفرقه را ميان مسلمانان مى گستردند,باز هم مى توان به روايتهايشان اطمينان كرد ويا آنان را امانتدار امانتهاى پيامبر(ص )دانست ؟ آيـا كـسى مى تواند به فقه حجاجى كه عبدالملك بن مروان را بر پيامبر(ص )برمى گزيند و راضى نمى شود قبر رسول خدا(ص ) را زيارت كند اطمينان بورزد ((407)) ؟


پرسشهايى نيازمند پاسخ
نـمـى دانيم چگونه براى ما گرفتن احكام دين از چنين حاكمانى كه رسول خدا(ص ) رااين گونه ترسيم كرده اند رواست ؟ يـا چـگـونـه بـا نظريه شناختن كه از موضع بزرگان خاندان اموى در برابر رسول خدا(ص ) داريم مى توانيم به سنتى كه از سوى آنان تدوين يافته است اطمينان كنيم ؟ چـرا حـكـمـران محدثان را به تدوين سنت ناچار مى كنند ومعناى اين وادار كردن وناچار ساختن چيست ؟ چرا زهرى از اين كه سنت را براى حكمرانان بنويسد وبراى مردم ننويسد شرم دارد؟ آيـا حـكـومـت از رهگذر تدوين حديث در پى تثبيت خوشايندها ومحوناخوشايندهاى خويش بوده اسـت ؟ چـه چـيـزى زهرى را آزار مى داده است ؟ آيا اين كه حكمرانان بخشى از احاديث را گرفته وبخشى ديگر راوا مى نهاده اند او را آزرده خاطرمى ساخته يا چيزى ديگر در كار بوده است ؟ آيـا حاكمى كه او وديگران را به تدوين حديث وامى داشته از امويان بوده ويا ازمروانيان بوده است ؟ واصولا آيا ميان سياست اين دو طايفه در اين زمينه تفاوتى هست ؟ چرا درحالى كه حكمرانان مستمرى حجر بى عدى ويارانش را قطع كرده بودندهديه هاى آنان پى درپى بر سر فقيهان سازش كارى مى باريد كه در بازى حكومت شركت داشتند؟ چگونه زهرى كه زمانى مورد نفرت هشام بوده وهشام روياروى شدن با او رادوست نداشته است به يـكـباره نزد او از بهره هاى بسيار برخوردار مى شود ((408)) ؟ چرااز ميان همه صحابه پيامبر(ص ) تـنـهـا ابـو هـريره لقب نخستين راوى اسلام را از آن خودمى كند؟ چرا معاويه از ميان همه زنان پيامبر(ص )تنها به عايشه حلقه هايى از جواهر به مبلغ صد هزار درهم مى دهد ((409)) ؟ ابـونـعـيم روايت كرده است كه معاويه پارچه ها, سكه ها و چيزهاى ارزشمند ديگرى را براى عايشه فرستاد ((410)) .
ابـن كثير از عطاء نقل كرده است كه معاويه براى عايشه كه در مكه بود گردنبندى به قيمت صد هزار [درهم ] فرستاد ووى نيز آن را پذيرفت ((411)) .
از عروه نقل شده است كه معاويه براى عايشه صدهزار فرستاد ((412)) .
بـديـن سان مى بينيم معاويه با جراءت فروان همه مستمريها را تنها به دوستداران عثمان مى دهد وبـه كسى كه از او چيزى مى طلبد مى گويد: من دين مردم را از آنان خريدم وتو را به علاقه ات به عثمان واگذاشتم ((413)) .
چگونه ابن عمر هديه معاويه را كه صد هزار درهم است مى پذيرد وهنگامى كه بيعت با يزيد را به او يـادآور مـى شـونـد مـى گـويـد: ايـن چـيزى است كه او خواست .
بدين سان دين من برايم ارزان است ((414)) .
چـگونه ابو هريره كه زمانى پا برهنه بود وتنها يك لنگ كهنه ((415)) تن پوشش بودوگرسنگى او را مـى كـشـت ((416)) به وضعى مى رسد كه جامه خز ((417)) ورداى زينت بافته به ديبا ((418)) وكتان رنگى ((419)) و حرير ((420)) بر تن مى كند؟ چـگـونه همو كه زمانى نوكر خانه بسره دختر مروان بود و به لقمه نانى آنجا كارمى كرد بعدها با او ازدواج مى كند و آقاى او مى شود ((421)) .
چرا از ميان همه راويان تنها براى او مقرى در عقيق ((422)) ساخته وزمينهايى در ذى الحليفه به او واگـذار مى شود ((423)) ؟ چرا همه آنان كه با معاويه كار مى كردند بدين سخن تصريح داشتند كه دينشان در خطر است , واز آن سوى , كسانى كه با او همكارى نمى كردند چنين دليل مى آوردند كه اين براى پاسدارى از دين خويش است ؟ ابـن عـبـد الـبـر مى آورد: پس از خوددارى عبد الرحمن بن ابى بكرـ هان كه از فقيهان صحابه واز مـردمـان مـخالف وضوى خليفه است ـ از بيعت بايزيد, معاويه براى اوصدهزار درهم فرستاد.
عبد الرحمن آن را برگرداند وگفت : آيا دين خود را به دنيابفروشم ؟ مـعناى اين سخن عايشه چيست كه به عبداللّه بن يزيد بن زبير مى گويد: مرا باهمدمانم دفن كن وبا رسول خدا(ص ) در خانه دفن مكن كه خوش ندارم خويش را پاك بنمايانم ((424)) ؟ چرا موضع عايشه با برادرش عبد الرحمن در ماجراى مرة بن ابى عثمان متفاوت است , آنجا كه وى نـزد عـبد الرحمن مى آيد واز او نامه اى براى زياد مى خواهد.
وى نيزمى نويسد: به زياد بن ابيه ..., مره مى ترسد اين نامه را با چنين لحنى با خود ببرد.
ازهمين روى نزد عايشه مى آيد وعايشه برايش چنين مى نويسد: از عايشه ام المؤمنين ,به زياد بن ابى سفيان چون مره اين نامه را مى برد زياد به او مـى گويد: چون فردا شود نامه را بياور.
آنگاه مردم را گرد مى آورد وبه غلام خود مى گويد: اى غلام , نامه را بخوان .
اونامه را مى خواند از عايشه ام المؤمنين , به زياد پسر ابوسفيان ....
پس از اين كار حاجت مره را بر مى آورد ((425)) .
در مـعجم البلدان ماده نهر مره آمده است پس قطعه زمين در كنار رودخانه ابله به مساحت صد جريب به او واگذار كرد وفرمان داد نهرى از آن رودخانه به سوى اين قطعه زمين بكشند, اين نهر به نام خود او يعنى نهر مره خوانده شد ((426)) .
در شـرح ابـن ابـى الـحديد آمده است : وى براى تسليت گويى درگذشت فاطمه نزدبنى هاشم نيامد! بلكه حتى سخنانى به على (ع ) گفت كه از شادى او نشان داشت ((427)) .
ابـو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين آورده است عايشه چون خبر كشته شدن على بن ابى طالب (ع ) را شنيد سجده شكر گزارد ((428)) .
هـمـو از پيامبر(ص ) روايت كرده است كه فرمود: هركس مى خواهد به دو مرد ازدوزخيان بنگرد اين دو را بنگرد پس عايشه سر خود را بلند كرد وعلى (ع ) وعباس راديد كه مى آيند ((429)) .
آيا نقل چنين روايتهايى از او صحيح است ؟ آيا اين روايتها با اخبار متواتر ومشهورى كه در فضيلت على (ع ) رسيده ناسازگارنيست ؟ آيـا با آن كه على (ع ) نخستين مسلمان است , در شب هجرت در بستر پيامبر(ص )خوابيده است , تا آخرين لحظه زندگى وحتى پس از وفات پيامبر(ص ) در كنار او بوده وازسنت او دفاع كرده است , رواست درباره او گفته شود كه از دوزخيان است ؟ آيا اين پاداش كسى است كه درراه خدا جهاد كرده وبر خط سنت نبوى استوارمانده واز مكتب دفاع كرده است ؟ چـرا در روايت عايشه كسانى چون معاويه , مروان , عبداللّه بن ابى سرح , وليد بن عقبه وديگرانى كه دربـاره شان لعن رسيده است از دوزخيان نباشند؟ چرا درآن روايت ديگر تنها مى گويد: ميان دو مرد قدم زد ((430)) وبه نام على (ع ) تصريح نمى كند؟ آيـا گـفته هاى اين زن جز از سر كينه و دشمنى او باعلى وخاندان على (ع ) است ؟امام خود بدين مـوضـوع اشـاره مى كند ومى فرمايد: اما آن زن انديشه زنانه بر او دست يافت , ودر سينه اش كينه چـون كـوره آهـنـگرى بتافت , واگر از او مى خواستند تا آنچه به من كرد به ديگرى كند نمى كرد وچنين نمى شتافت .
به هر حال , حرمتى كه داشت بر جاست وحساب او با خداست ((431)) .


بازگشت آنچه گذشت
اينك به آن سخن پيشين باز گرديم وبنگريم كه حكمرانان در تدوين سنت چه نقشى داشتند وچرا بـه رغم وجود بزرگانى از تابعين وفقيهان ومجتهدان خود دست به كارفتوا دادن وتدوين كردن شدند.
اصولا اين به چه معناست كه مردم به حكمرانان وياعاملان گماشته آنان ارجاع داده شوند؟ آيا واقعا آنچه ابن عمر مى گويد همان گفته خداورسول خداست وخطا در آن ممكن نيست ؟ چگونه شد كه كار تدوين سنت به اجبار وناچار كردن كشيد؟ در شرح نووى بر صحيح مسلم آمده است : بشير عدوى نزد ابن عباس آمد وبه نقل حديث پرداخت و مى گفت رسول خدا چنين گفت ورسول خدا چنان گفت .
اما ابن عباس نه اجازه مى داد حديث بگويد ونه به او گوش مى سپرد.
او كه چنين ديد گفت : ابن عباس , نمى بينم كه به حديثم گوش دهى ؟ از رسول خدا(ص ) برايت حديث مى آورم و تو گوش نمى سپارى .
ابـن عـباس گفت : زمانى بود كه چون مى شنيديم كسى مى گويد: رسول خدا(ص )چنين گفته اسـت , ديـده هايمان بى درنگ به سوى او دوخته مى شد وبدانچه مى گويدگوش مى سپرديم .
اما پـس از آن كـه مـردم در اين كار سره و ناسره را به هم در آميختندديگر هيچ حديثى جز آن را كه شناخته ومعلوم است از مردم نمى پذيريم ((432)) .
گـفـتـه انـد: كـتـابى در بردارنده قضاوت وفتواى على (ع ) نزد ابن عباس آوردند واوهمه را جز مقدارى اندك از ميان برد ((433)) .
در كتاب طبقات الفقهاء از سعيد بن جبير نقل شده است كه گفت : درباره ايلاء ازعبداللّه بن عمر پرسيدم .
گفت : آيا در پى آنى كه [پس از شنيدن از من ] پيوسته بگويى : ابن عمر گفت ؟ گفتم : آرى وگفته تو را هم مى پذيرم .
ابـن عـمـر گـفـت : صـاحـبـان حـكومت در اين باره مى گويند, بلكه خدا ورسول او در اين باره مـى گـويند.
نمى دانيم چگونه از ديدگاه برخى از مسلمانان نظر برگزيده حاكمان , به هنگام در دسـت نبودن دليلى از كتاب و سنت , دليل شرعى ومنبع استنباط دانسته مى شود.
آيا واقعا چنين چيزى حجت است ؟ در اعلام الموقعين از مسيب بن رافع نقل شده است كه گفت : چنين بوده است كه اگر مساءله اى پديد آيد ودرباره آن دليلى د ركتاب وسنت نباشد آن را به حكمرانان وانهندوحكمرانان نيز عالمان را گرد آورند واگر آنان بر چيزى همراءى شدند همان حق باشد ((434)) .
چـرا ابـن عمر مردم را به پذيرش فقه عبد الملك بن مروان مى خواند وچون از اومى پرسند پس از شما از چه كسى بپرسيم , مى گويد: مروان را پسرى فقيه است , از او بپرسيد ((435)) .


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ