جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4391

روايتهايى حاكى از مخالفت مردم با حكومت در مساءله وضو

روايتهايى حاكى از مخالفت مردم با حكومت در مساءله وضو

دوره اموى (40 ـ 132 ه ق )
روايتهايى حاكى از مخالفت مردم با حكومت در مساءله وضو
= 1 ـ عبدالرحمن بن ابى بكر و عايشه مسلم در صحيح خود, باب شستن پاها, به سند خويش از سالم وابسته شداد نقل مى كند كه گفت : روز درگذشت سعد بن ابى وقاص بر عايشه وارد شدم .
پس از من عبدالرحمن بن ابى بكر آمد.
وى نـزد عـايـشه وضو گرفت و عايشه به او گفت : اى عبدالرحمن , وضو رانكو به جاى آور, كه من از پيامبر خدا(ص ) شنيدم كه مى گويد: واى بر پسينيان از آتش دوزخ ((376)) .
مـالـك در مـوطـا چـنـيـن آورده كـه بـه وى رسـيـده است روز درگذشت سعد بن ابى وقاص , عـبـدالـرحـمـن بـن ابـى بـكر بر عايشه وارد شد و آبى براى وضو خواست .
عايشه اورا گفت : اى عـبـدالـرحـمن , وضو را پر و نيكو به جاى آور كه من از رسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود: واى بر پسينيان از آتش دوزخ ((377)) .
ابـن مـاجـه بـه سـنـد خـود از ابوسلمه آورده است كه گفت : عايشه عبدالرحمن را ديدكه وضو مـى گـيـرد.
بـه او گـفـت : وضـو را پر و نيكو به جاى آور, كه من از رسول خدا(ص )شنيدم كه مى گويد: واى بر پسينيان از آتش دوزخ ((378)) .
در مسند احمد آمده است , عبدالرحمن بد [وضو] كرد.
عايشه به او گفت : اى عبدالرحمن , وضو را پـر و نـيـكـو بـه جـاى آر كه من از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى فرمايد:واى بر پسينيان از آتش دوزخ ((379)) .
اين روايتها ما را از چند نكته آگاه مى سازد: يـك : اين كه اين روايات به اواخر دوران معاويه باز مى گردد, چرا كه مرگ سعد درسال 55 ه ق و مرگ عايشه در سال 58 ه ق بوده است .


دو: وضـوى عـبدالرحمن , با وضوى عايشه تفاوت داشته است , زيرا اگر وضوى آنان با هم يكى بود هـيـچ نـيازى نبود كه عايشه به عبدالرحمن ياد آورى كند و بگويد: وضو راپر و نيكو ساز, يا نيازى نـبود كه روايت نبوى واى بر پسينيان از آتش دوزخ را به اويادآور شود, و يا در متن روايت چنين بيايد كه عبدالرحمن بد كرد.
سـه : عـبـارت وضـو را پـر و نـيـكو ساز هيچ دلالتى بر وجوب شستن پا ندارد, زيرا اين عبارت و همچنين عبارت واى بر پسينيان از آتش دوزخ عبارتهايى اعم از مدعى هستندو نمى توان به آنها براى اثبات مطلوب استدلال كرد.
به ديگر سخن اگر مقصود عايشه ازسخن خود دلالت بر وجوب شـسـتـن پـا ـ يـعـنى همان مفهومى كه بخارى و مسلم و ديگران از حديث برداشت كرده اند بود مى بايست بگويد: پايت را بشوى , كه من ديدم كه رسول خدا(ص ) پاى خويش را مى شويد.
اما از آنجا كـه عـايـشه چنين چيزى نديده بود به همان سخن كلى واى بر پسينيان از آتش دوزخ استدلال كرد.
نكته ديگر آن كه بر زبان آوردن اين عبارت از سوى عايشه نوعى همدمى وهمراهى با حكومت است و وى مـى خـواسـت از رهـگـذر اين عبارت شيوه وضوى خليفه را استوار سازد.
در فصلهاى آينده خواهيد ديد كه چگونه حكومت در تحريف حقايق دست و اثر داشت و چه سان در راه استوار سازى شيوه وضوى عثمان از عبارتهايى ثانوى چون اسبغواالوضو يا احسنواالوضوء بهره جست .
= 2 ـ عبداللّه بن عباس و ربيع بنت معوذ
ابـن مـاجه از سوى عايشه به سند خود از ربيع بنت معوذ نقل كرده است كه گفت :ابن عباس نزد مـن آمـد و درباره اين حديث ـ يعنى حديث خود وى مبنى بر اين كه رسول خدا(ص ) در وضو پاى خـويـش را شـست ـ از من پرسيد.
ابن عباس گفت : مردم تنها شيوه شستن [پا] را پذيرفته اند, در حالى كه من در كتاب خدا جز مسح نمى يابم ((380)) .
ما به چند جهت زير زمان وقوع اين گفت و گو را در دوره اموى مى دانيم : 1 ـ در بـحـثـهاى پيشين بدين نتيجه رسيديم كه اختلاف درباره وضو در ميان مسلمانان به دوره عثمان باز مى گردد و در دوره پيامبر(ص ) و خليفگان اول و دوم وجودنداشته است .
همچنين اين احـتـمـال را برگزيديم كه نوساخته هاى دينى عثمان در شش سال پايانى دوره خلافت وى بوده اسـت .
ايـن را نـيـز روايـت كـرديم كه عثمان در شش سال آغازين خلافتش بر پا مسح مى كشيد.
سرانجام بدين نتيجه رسيديم كه امت از عثمان خشنود نبود و ديدگاه او را نمى پذيرفت .
ايـنـك بر پايه آنچه گذشته است اين سخن ابن عباس كه مردم تنها شستن راپذيرفته اند فقط با ايـن فرض سازگار است كه بگوييم زمان اين سخن دوره اموى بوده است , چرا كه تنها با اين فرض مـى تـوان گـفت مردم در اين دوره به شيوه خوشايندحكومت يعنى شستن پا به جاى مسح وضو مى ساخته اند.
2 ـ ايـن را هـم احتمال مى دهيم كه اين روايت به سالهاى آغازين دوره اموى يعنى ميان سال 40 تا 60 ه ق مربوط باشد, چرا كه اولا: در آن دوران مـعـاويـه در بـرخـورد بـا برخى از صحابه از سياست باز مبتنى برنرمش پيروى مى كرد, ثانيا: ابن عباس پس از شهادت امام حسين (ع ) مورد ستم قرار گرفت و از فتوا دادن كناره گزيد.
حتى گفته شده است هنگامى كه ميان زبير و عبدالملك بن مروان جنگ درگرفت وى همراه با مـحمد بن حنيفه راهى مكه شد و چون زبير از آن دو خواست با اوبيعت كنند, آنان از بيعت سر باز زدنـد.
هـمـه مـى دانـنـد ابـن زبـيـر چه كينه اى از بنى هاشم دردل داشت و بنابراين ابن عباس نمى توانست در حوزه حكومتى او از آزادى برخوردارباشد.
رابطه ابن عباس با عبدالملك بن مروان و ديـگـر مـروانـيان نيز خوب نبود و بر اين پايه مى توان گفت او به طور مطلق در اين دوره چنان آزاديى نداشت كه در پرتو آن بتواندبا بنت معوذ جدال كند.
3 ـ از روايت پيشگفته چنين برداشت مى شود كه ابن عباس در گفت و گوى خود باربيع نه قصد پرسش بلكه قصد مخالفت و محكوم كردن نظر آن زن را داشت , چه ,پذيرفتنى و معقول نيست ابن عـبـاس از زنـى كـه نـه از بزرگان صحابه و از ناموران عرصه علم است بياموزد, بويژه آن كه او از خـانـدان نبوت است و از دامان اين خاندان برخاسته و هموست كه مى گويد: ما اهل بيت , درخت نـبـوت , جـايـگـاه آمـد و شـد فرشتگان , اهل بيت رسالت , اهل بيت رحمت و برخاسته از خاستگاه دانشيم ((381)) .
از ايـن گـفته ابن عباس كه مردم فقط شستن را پذيرفته اند فهميده مى شود كه مساءله وضو از مشكل يك مساءله شرعى درآمده و قالب تحميل و سلطه به خود گرفته بود.
آن شيوه هم كه ربيع مـى گفت از آن روى كه ظاهرا نظافت و پاكى افزونترى را دربرداشت خوشايند مردم شده بود, نه از آن روى كه در قرآن يا سنت چنين شيوه اى آمده بود.
= 3 ـ انس بن مالك و حجاج بن يوسف ثقفى
طـبـرى به سند خود از حميد نقل كرده است كه گفت : در حالى كه ما نزد انس بوديم موسى بن انس به وى گفت : اى ابو حمزه , حجاج در اهواز و در حالى كه ما با او از وضوسخن داشتيم براى ما خـطـبـه ايـراد كـرد و گفت : صورت و دستهايتان را بشوييد و سر وپايتان را مسح كنيد.
اما براى آدميزاده هيچ جا آلوده تر از پاها نيست , كف پا و روى پا و دوطرف مچ پا را بشوييد... در اين هنگام انس گفت : خداوند راست گفت و حجاج دروغ گفت .
خداوندمى فرمايد: به سر و پـاهايتان مسح بكشيد ((382)) .
طبرى همين روايت را به سند وعبارتى ديگر همانند عبارت فوق نيز آورده است .
در تـفسير قرطبى به سند وى از موسى بن انس آمده است كه به پدرش خبر دادحجاج مردم را به شـسـتن پا در وضو فرمان داده است .
انس كه اين خبر شنيد گفت :خداوند راست گفته و حجاج دروغ گفته است .
خداوند فرموده است : به سر و پاهايتان مسح بكشيد.
در حديث ديگرى چنين آمده است : حجاج در اهواز خطبه خواند و در خطبه اش مردم را به شستن پا در وضو فرمان داد.
انس بن مالك اين خبر را شنيد و گفت : خداوندراست گفت و حجاج دروغ گفته است .
خداوند مى فرمايد: به سر و پاهايتان مسح بكشيد ((383)) .
قـرطبى پس از اين گفته كه انس چون بر پاهايش مسح مى كشيد آنها را تر مى كردمى افزايد: از انس روايت شده كه آيه قران به مسح فرمان داده است ((384)) .
ابـن كثير به سند خود از عاصم احول از انس نقل مى كند كه گفت : قرآن به مسح نازل شده است .
ابـن كثير پس از نقل اين روايت مى گويد: سند اين حديث نيز صحيح است ((385)) .
سيوطى هم روايـتى همانند آنچه طبرى , قرطبى و ابن كثير نقل كرده اند نقل كرده و گفته : ابن جرير طبرى از انس روايت كرده است كه گفت : قران به مسح نازل شده است ((386)) .
صـاحـب تـفـسـيـر خـازن مـى گـويد: از انس روايت مى شود كه گفت : قران به مسح نازل شده است ((387)) .
نـيشابورى مى گويد: عالمان درباره مسح يا شستن پا اختلاف كرده اند.
قفال درتفسير خود از ابن عـباس و انس بن مالك نقل كرده كه گفته اند: واجب در مورد اين دوعضو مسح است .
همين نيز مذهب اماميه است ((388)) .
نتيجه گيرى از آنچه گذشت به سه نكته آگاهى مى يابيم : يك : حجاج در الزام مردم به شستن پا به جاى مسح از راءى بهره مى جست ودليلش اين بود كه پا نزديكترين عضو انسان به آلودگى است .
ما پيشتر از اين به موضع اميرمؤمنان (ع ) در برابر اصحاب راءى اشاره كرديم و آورديم كه آن حضرت فرمود: اگردين به راءى بود كف پا به شستن سزاوارتر بود از روى پا.
لكن من ديدم كه رسول خدا(ص )بر روى پا مسح مى كشد....
از اين رهگذر روشن مى شود كه دو مذهب وجود داشته است : 1 ـ مذهب خليفه , يا همان پذيريش راءى ((389)) .
2 ـ مذهب مردم , يا تعبد محض در برابر آنچه خدا و رسول فرموده است .
دو: از اين جمله كه حجاج به مردم فرمان داد... مى فهميم كه حكومت فقه عثمان را مبناى خود قرار داده و با ابزارهاى ويژه خويش مردم را بدان مى خواند, همان حكومتى كه براى تحريف حقايق و تغيير دادن مفهوم معناى برخى از احاديث تلاش داشت .
سـه : خط آن مردم مخالف شيوه وضوى خليفه تا روزگار حجاج بن يوسف ثقفى نيز ادامه داشته اسـت , چـرا كـه مـوسـى بن انس مى گويد: ما با او از وضو سخن از ميان داشتيم .
در اين دوران بـزرگـانـى از صحابه همانند انس بن مالك (خادم رسول خدا(ص )) وابن عباس (علامه امت ) در جـبـهـه مـخالف خليفه بوده اند و ايستادن چنين كسانى در اين جبهه ـ كه به رغم همه فشارها و شـرايـط سياسى و اجتماعى صورت مى پذيرفته ـ خود ازريشه دار بودن اين خط و درستى اين راه حكايت مى كند.
در ايـن مـيان , حكومت براى رهايى از اين بحران و براى صحيح نماياندن اجتهادهاو ديدگاههاى فقهى و غير فقهى خود بنيان تدوين سنت نبوى را گذاشت تا مهار همه چيز را از اين رهگذر در دست داشته و در آينده با هيچ مشكلى از ناحيه نقل متون دينى روياروى نشود! حكومت اجراى اين ماءموريت را به ابن شهاب زهرى واگذاشت .
در كـنـزالعمال به نقل از انس آمده است كه گفت : ديدم رسول خدا(ص ) سه سه وضومى گيرد, آنگاه مى فرمايد: پروردگارم ـ عزوجل ـ مرا بدين شيوه فرمان داده است ((390)) .
بـنگريد, چگونه پيامبر را به سه بار شستن اعضا فرمان مى دهد, با آن كه مى دانيم اواعضاى وضو را دو بـار از باب سنت شست و بر آن پاداشى دو چندان دارد! در صحاح وسنن نيز به تواتر آمده است كه او دو دو وضو مى گرفت .
اينك بايد پرسيد: آيا پس ازسنت و مستحب , كارى واجب هست ؟ و آيا ايـن احـتمال وجود ندارد كه چنين چيزى ـ اگرهم بوده ـ از ويژگيهاى پيامبر(ص ) و تكليفهاى ويژه او بوده است ؟ اگـر احـاديـثـى از قـبيل حديث فوق از زبان انس صحيح است چرا اين احاديث را دركتب فقهى حـديـثـى مـعـتبر همانند صحيح بخارى , صحيح مسلم و چهار صحيح ديگرنمى بينيم ؟ چرا همه تناقضهاى حديثى تنها از زبان انس , ابن عباس , على (ع ) و جابر بن عبداللّه انصارى نقل شده است ؟ حـتـما اگر ـ آن سان كه محمد بن حسن شيبانى ازابوحنيفه نقل مى كند ـ انس در اواخر عمر به خـلـط احـاديـث مـبـتلا شد و چون از او فتوامى پرسيدند به عقل خويش [و نه به استناد و حديث مـحفوظ] پاسخ مى داد, آيا درباره ابن عباس , على (ع ) و جابربن عبداللّه انصارى نيز مى توان چنين گـفت ؟ اختلاف نقل ازآنها در احكام چه صورت و چه توجيهى دارد؟ آيا آنها نيز به خلط در احكام مـبـتـلا شـدنـد,يـا آن كـه دسـت سياست تناقض گويى و در برخى موارد تضادگويى را به آنان نسبت داد؟


نگاهى و مقايسه اى
اگـر پـژوهـشـگران ژرفكاو و دقيق در اخبار و روايات بنگرند از جايگاه و نقش سياست در تحريف بـسـيـارى از امـور آگاهى خواهند يافت .
براى نمونه , فخر رازى درتفسير خود در مبحث مسائل فـقـهـى استنباط شده از سوره حمد تعارض روايتها نقل شده است انس بن مالك درباره گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم در آغاز اين سوره رايادآور مى شود و بدين نكته توجه مى دهد كه او گاه بسم اللّه الرحمن الرحيم را جزوى از سوره مى داند, گاه آن را جزوى از سوره نمى شمرد, و گاه نيز در اين باره توقف مى كند.
فخر رازى مى گويد: مى گويم : انس و ابن مغفل نگفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم را خاص خلفاى سـه گـانه دانسته و از على در اين مورد نام نبرده اند.
اين دليلى است بر اتفاق همه براين كه على آشكارا بسم اللّه الرحمن الرحيم را مى گفت .
فـخـر رازى سـپـس سخنان ابوحامد اسفراينى را آورده كه گفته است : در اين باب ازانس شش حـديـث روايـت شـده است , حنفيه تنها سه روايت از او نقل كرده اند: يكى آن كه گفت : پشت سر رسـول خـدا(ص ) و پـشـت سـر ابـوبـكر, عمر و عثمان نماز خواندم , آنان نمازرا با الحمد للّه رب العالمين آغاز مى كردند.
ديگرى آن كه گفت : آنها نمى گفتند: بسم اللّه الرحمن الرحيم .
سه ديگر آن كه گفت : از هيچكدام از آنان نشنيدم كه بگويند: بسم اللّه الرحمن الرحيم .
ايـن سـه روايـت ديـدگـاه حـنفيه را تقويت مى كند.
اما سه روايت ديگر هست كه باديدگاه آنان مخالف است : يـكـى آن كـه گـفـتـيـم انـس روايت كرده كه چون معاويه بسم اللّه الرحمن الرحيم را درنماز واگذاشت , مهاجران و انصار بر او خرده گرفتند و با او مخالفت كردند.
بيان كرديم كه اين دليلى است بر آن كه آشكار گفتن اين جمله به سان مساءله اى متواتر ميان آنان (مهاجرين و انصار) است .
ديگرى آن كه ابوقلد از انس روايت كرده است كه رسول خدا(ص ) و ابوبكر و عمربسم اللّه الرحمن الرحيم را آشكار مى كردند.
ديگر آن كه [از انس ] درباره آشكار كردن يا پوشيده گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم پرسيده شد و وى گفت : اين مساءله را نمى دانم .
بـديـن سـان ثابت شد كه روايت از انس در اين مساءله به سختى دچار آميختگى وآشفتگى و از اين روى مـتـعـارض است و بايد به ديگر ادله رجوع كرد.
همچنين اين روايتهاگرفتار خدشه ديگرى اسـت و آن ايـن كه على (ع ) در آشكار كردن بسم اللّه الرحمن الرحيم اصرار فراوان داشت و چون حـكـومـت به بنى اميه رسيد آنان به هدف تلاش براى از ميان بردن آثار على (ع ) در جلوگيرى از آشـكـار كـردن آن اصـرار داشـتند.
و از همين روى , شايد انس از آنان مى ترسيد.
و به همين سبب گـفـته هايش در اين باره دچار آشفتگى است ما اگر هم در چيزى شك داشته باشيم در اين هيچ تـرديد نداريم كه هرگاه ميان گفته انس و ابن مغفل , از يك سوى و گفته على بن ابى طالب (ع ) از سـوى ديـگـر, كـه در هـمـه عمر بر ديدگاه خود ماند تعارض وجود داشته باشد پذيرش سخن على (ع ) سزاوارتر واين پاسخى قاطع در اين مساءله است ((391)) .
بـديـن سـان با آنچه گذشت تصويرى روشن از اين حقيقت فرا روى خوانندگان قرارگرفت كه چـگـونـه امـويـان افـكار و عقايدى را كه داشتند به مخالفان خويش نسبت مى دادند.
پيش از اين نمونه هايى حاكى از اين گذشت كه به على (ع ) نسبت داده اند كه وضوى عثمان را به علامه امت , ابـن عـبـاس , آمـوخـت !, يا طلحه و زبير و سعد و على وضوى عثمان را تقرير كردند, و با آن كه از مـخالفان سرسخت خليفه بودند پذيرفتند كه همين وضو وضوى رسول خداست .
اين نيز گذشت كـه بـه حـسـيـن بـن على (ع ) نسبت داده اند كه وضوى با سه بار شستن انجام مى داد و در هنگام شستن پا در وضو دعامى خواند ((392)) .
بـه هـر روى , صرف نظر از همه اينها, موضع انس از اصالت و ريشه دار بودن مكتب وضوى با دوبار شستن حكايت مى كند, زيرا انس با آن كه از مخالفان على (ع ) بود و برصدر روايت من كنت مولاه فـهـذا عـلـى مـولاه ((393)) از پـيـامبر اكرم (ص ) در باره على (ع )گواهى نمى داد, با صلابت و استوارى از وضوى مردم يعنى همان وضوى مخالف وضوى خليفه دفاع كرد.
اين چه معنايى دارد؟ آيا بدان معنا نيست كه وضوى بدين شيوه از ديدگاه او وضوى صحيح است و او خود ديده كه پيامبر(ص ) اين وضو را به جاى مى آورده و قران نيز همان را توصيه كرده است ؟
روايتى مشكوك
امـويان , از باب ملازمه , براى ضعيف نماياندن اخبار و روايات حاكى از تاءييدوضوى مخالف وضوى خـلـيفه از سوى انس كوشيدند و روايت آوردند كه او نيز مردم رابه وضوى با سه بار شستن يعنى هـمان شيوه وضوى خليفه مى خواند تا از اين رهگذرروايتهاى حاكى از مسح از سوى وى را با اين روايتها در تعارض افكنند.
بـراى نـمونه , طبرانى در المعجم الصغير به سند خود از عمر بن ابان بن مفضل مدنى روايت كرده است كه گفت : انس بن مالك وضو را به من نشان داد [و تعليم داد]...او ظرف آبى برداشت و آن را در سـمت چپ خويش گذاشته , از آن بر دست راست خودآب ريخت و سه بار آن را شست .
سپس ظرف را به دست راست داد و سه سه وضوساخت .
بر سر خويش نيز سه بار مسح كشيد و آنگاه براى مسح اطراف گوشها آبى تازه برگرفت و اطراف گوشها را هم مسح كشيد.
من به او گفتم : گوشهايت را مسح كشيدى ! گـفـت : اى جوان , گوشها بخشى از سر است , بخشى از صورت نيست .
سپس افزود:اى جوان , آيا ديدى و فهميدى يا تكرار كنم ؟ گفتم : مرا بس است و فهميدم .
پس گفت : ديدم كه رسول خدا (ص ) نيز چنين وضو مى گيرد ((394)) .
ما چند نكته به عنوان نقد بر اين حديث مطرح مى كنيم : يـك : در سـنـد حـديـث نـوعـى خلط وجود دارد, چه در اين سند آمده است : جعفر بن حميد بن عبدالكريم بن فروخ بن ديرج بن بلال بن سعد انصارى دمشقى ما را حديث آورد كه نياى مادرى ام عمر بن ابان بن مفضل مرا حديث آورد.
اين در حالى است كه : 1 ـ سـنـد فوق نشان مى دهد حديثى كه طبرانى روايت كرده تنها دو طبقه واسطه دارد, با آن كه مـى دانـيـم نـقـل چـنين حديثى از سوى طبرانى به كمتر از سه يا چهار طبقه واسطه امكان پذير نيست ((395)) .
2 ـ نـه كـسى با آن نام و نشان كه در اين سند هست از بلال بن سعد دمشقى حديثى نقل كرده , نه وى از نـيـاى مـادرى اش نـقـل كـرده و نـه كـسى به چنين نامى در كتابهاى رجال شناخته شده است ((396)) .
3 ـ ايـن احـتـمـال وجـود دارد كـه راوى خـبـر از طـرفداران دستگاه حاكم و از كسانى بوده كه مـى خـواسـتـه انـد ديـدگـاههاى خود را به فقيهان دربار حكومت نسبت دهند.
ابوزرعه دمشقى مـى گـويد: بلال بن سعد يكى از عالمان در دوره خلافت هشام است .
اواز داستانسرايانى است كه بخوبى داستانسرايى مى كرد ((397)) .
بر اين پايه , هيچ كششى در دل انسان به پذيرش و اطمينان به چنين حديثى از چنين راويى وجود ندارد.
دو: راوى ايـن خـبـر نـه از راويان مشهور به نقل حديث و نه از كسانى است كه بدين كار اهتمامى داشـتـه اند, و همين گفته طبرانى درباره او بسنده مى كند كه گفت : عمرو بن ابان هيچ حديثى بجز اين حديث از انس نقل نكرده است .
سـه : اگـر حـتى از باب كوتاه آمدن در جدل , صحت اين خبر را نيز بپذيريم , باز هم اين احتمال را بـرخواهيم گزيد كه اين خبر در دوره حجاج بن يوسف ثقفى و دوران عبدالملك بن مروان صادر شـده اسـت , چـرا كـه چنين حديثى با ديدگاههاى او در مساءله وضو سازگار و همخوان است و اوسـت كه صحابه را آزار مى داد و رودرروى آنان مى ايستاد و تنها بدان جرم كه از رسول خدا(ص ) نقل حديث مى كنند و بر سنت شريف اواستوارند.
ابـن عساكر در تاريخ خود از ابوبكر بن عياش از اعمش روايت كرده است كه گفت :انس بن مالك بـه عـبـدالـمـلك بن مروان چنين نامه نوشت : اى اميرمؤمنان , من نه سال محمد(ص ) را خدمت گـزاردم ـ و در مـتـن ديگر, من نه سال خدمتگزار پيامبر(ص ) بودم ـ وبه خداوند سوگند, اگر يـهـوديـان و مـسـيـحيان مردى را مى يافتند كه پيامبرشان را خدمت گزارده است او را گرامى مى داشتند.
اما حجاج مرا با ريسندگان بصره سودا مى كند.
عبدالملك پس از شنيدن اين سخن به حجاج نوشت كه از انس پوزش بخواهد.
حجاج بدين منظور آهـنـگ انس كرد.
انس تا اين خبر را شنيد بيرون آمد, به استقبال حجاج رفت و به او نزديك شد و گفت : اى ابوحمزه , آيا خشمگين شده اى ؟ حجاج گفت : من خشمگين شوم ؟ انـس گفت : اى ابوحمزه , حكايت من و تو حكايت آن است كه گفت : به در بگو تاديوار بشنود.
من خواستم كسى جراءت زبان گشودن بر من نيابد ((398)) .
بـه هـر روى , خليفگان اموى بدين شيوه با صحابه روياروى مى شدند و براى تحميل ديدگاههاى خـود مـى كـوشيدند.
اينك آيا كسى مى تواند به اين گونه احاديث انس وديگران كه در زير فشار و ستم حكمرانان صادر شده است اطمينان كند؟ چهار: اين كه راوى مى گويد: به او گفتم : گوشهايت را مسح كشيدى ؟ و او گفت : اى جوان ..., اين خود, مى فهماند كه براى راوى مسح گوشها تازگى داشته و وى آن رانمى پذيرفته است .
تاءكيد انس بر مسح گوشها و يادآور شدن اين كه گوش از سر است و نه از صورت , وهمچنين اين سـخـن او كه آيا ديدى و فهميدى , يا برايت تكرار كنم و نيز اين پاسخ راوى كه فهميدم , مرا بس اسـت , هـمه بر اين دلالت مى كند كه مسح گوشها سيره مسلمانان نبوده و انس اين قسمت را با خشم و احساس بيان كرده است .
درباره سه بار شستن وبويژه سه بار شستن سر نيز همين مساءله هست , چه , در هيچ كدام از روايتهايى كه ازرسول خدا(ص ) نقل شده و وى در آنها وضو را توصيف فـرمـوده چنين كارى ذكر نشده است .
بر اين پايه , اين احتمال وجود دارد كه اين خبر ـ بنابر فرض صحت ـ از روايتهايى باشد كه مى توان بدان بر مذهب مالكى استدلال كرد: چه , در مذهب مالكى بر مـسـح هـمـه سـر تـاءكيد دارند و مى گويند: حرف ب در آيه (و امسحوا برؤوسكم ) براى الصاق آمده است .
اگـر اين فرض اخير را بپذيريم , اين روايت تنها به كار يك مذهب مى آيد و با ديگرمذهبهاى فقهى سازگار نيست .
اين نكته هم گفتنى است كه در اين روايت حكم فقهى پا را نمى يابيم كه آيا بايد آن را مسح كشيد يـا بـايـد آن را شست .
اما از آنجا كه حكم رسيده از پيامبر(ص ) در اين باره مسح است و اين چيزى اسـت كـه حـكـمـرانان را خوشايند نمى افتد, اين بخش از حديث راعمدا وانهاده و آنگاه از دلالت التزامى و از انجام سه بار افعال وضو, چنين استفاده كرده اند كه پيامبر(ص ) پا را مى شست و مسح نمى كرد! ايـن هـمـه از آن روسـت كـه اخبار برخوردهاى انس با حجاج و اخبار حاكى از تاءكيد اوبر مسح را ضعيف جلوه دهند.
اينك حديثى ديگر را بر مى رسيم : طـبـرانـى در كتاب المعجم الصغير خود از ابراهيم بن ابى عبله آورده است كه گفت :از انس بن مـالـك (رض ) پـرسيدم : چگونه وضو سازم ؟ گفت : از من نمى پرسى كه بنا برآنچه ديده اى رسول خـدا(ص ) چـگـونـه وضـو مى گرفت ؟ ديدم رسول خدا(ص ) سه سه وضومى گيرد و مى فرمايد: پروردگارم مرا به همين شيوه فرمان داده است ((399)) .
ايـن روايـت بـه سـان ديگر روايتها از وجود اختلاف در مساءله وضو در دوران اموى خبر مى دهد و حاكى از آن است كه يكى از محورهاى اختلاف در اين مساءله حكم سه بارشستن اعضا بوده است .
مـا در ايـنـجـا درصـدد نـقد اين يا آن روايت نيستيم , بلكه مى خواهيم بدين اشاره كنيم كه دست سـيـاسـت در وراى طرح برخى از مفاهيم رايج آن روزگار در كار بوده است .
اگرروايتهايى را از قـبـيـل آنـچـه گـذشت با نگاهى علمى و بدور از هرگونه تعصب بررسى كنيم به حقايقى دست خواهيم يافت كه عامه را ياراى شنيدنش نيست .
ما با چنين بررسى دست سياست را در بازيچه قرار دادن مـنـابـع تـشـريع اسلامى از رهگذر تدوين احاديثى كه به سود آنهاست و وانهادن و يا حذف احـاديـثـى كـه آنها را زيانبار است و نيز از رهگذرفعال كردن حركت تدوين حديث , لغت , تاريخ و عـلـومى همانند به سود خويش وهمسوى با خواسته ها و اهداف حكومت مى بينيم .
همين حقيقت اسـت كـه مـا را ناگزيرمى سازد در هر بررسى فقهى اوضاع و شرايط همراه با تشريع , زمان تدوين پـايـه هـاى يـك تـشـريع و نيز اوضاع و شرايط و قراين همراه با سنت را بدقت بررسيم .
گستردن پـژوهـش وتدقيق بدين حوزه به معناى آن نيست كه از بيطرفى در پژوهش خويش دور مى شويم ومـسـايلى جانبى را كه بدانها نيازى نيست برمى انگيزيم .
بلكه به اعتقاد ما استوارى ودرستى يك پژوهش بر نگريستن به مسايلى از اين دست است .


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ