جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4380

موضع گيريهاى صحابه در برابر سياست عثمان و بدعتهايش

موضع گيريهاى صحابه در برابر سياست عثمان و بدعتهايش

اينك نمونه هايى از اين مواضع را برمى رسيم :
موضع گيريهاى صحابه در برابر سياست عثمان و بدعتهايش
= 1 ـ طلحة بن عبداللّه
بـلاذرى آورده اسـت كـه طـلـحـه بـه عثمان گفت : تو بدعتهايى نو برساخته اى كه مردم آنها را درگذشته نديده اند. ((126))
ثقفى در تاريخ خود و ابن اعثم در فتوح خويش چنين مى آورند: طلحه به سراغ عثمان رفت و به او گفت : مردم بر ضد تو گرد آمده اند و بدعتهايى را كه تو برساخته اى ودرگذشته آنها رانديده اند و بـه يـاد نـمـى آورنـد, خـوش نـمـى دارنـد.
اكنون اگر بر راه آيى همين برايت بهتر است و اگر خوددارى كنى هيچ كس بيش از تو در دنيا و آخرت زيانش را نخواهد ديد.((127))
روايت شده است كه طلحه به مالك بن اوس گفت : اى مالك , من عثمان رااندرزدادم و او اندرزم را نـپـذيـرفـت .
او بـدعـتهايى برساخت و كارهايى كرد و هيچ راهى نيافت جز اين كه آنها را تغيير دهد.((128))


= 2 ـ زبير بن عوام
در شـرح نـهـج البلاغه ابن ابى الحديد آمده است : زبير به مردم گفت : او را بكشيد كه دين شما را عوض كرده است .
به زبير گفتند: پسر تو هم اكنون بر در خانه او نگهبانى مى دهد و از او دفاع مى كند.
گفت : بدم نمى آيد كه عثمان كشته شود, هرچند در آغاز فرزند مرابكشند.((129))


= 3 ـ عبداللّه بن مسعود
در انـسـاب الاشراف ((130))
آمده است عبداللّه بن مسعود هنگامى كه كليدهاى بيت المال را نزد ولـيـد بن عقبه انداخت گفت : هر كس آيين الهى را تغيير دهد خداوند وضع اورا عوض كند و هر كه برگردد خداوند بر او خشم آورد.
اينك جز اين نمى بينم كه آن بزرگتر شما آيين را تغيير داده و برگشته است آيا سعد بن ابى وقاص را بركنار مى كند ووليد بن عقبه را به كار مى گمارد؟ ابن مسعود پيوسته اين سخن را بر زبان داشت , درست ترين سخن كتاب خدا,بهترين راهنمايى , راهـنـمـايـى محمد, و بدترين چيزها نوساخته هاست و هر نوساخته دردين بدعت است , هر بدعت گمراهى و هر گمراهى در دوزخ ((131))


= 4 ـ عمار بن ياسر
مـورخـان آورده انـد كـه عـمار بن ياسر در نبرد صفين خطبه ايراد كرد و در خطبه خويش چنين گـفـت : اى بندگان خدا, همراه من به پيكار مردمانى برخيزيد كه به ادعاى خود خونخواه كسى هـسـتـنـد كـه بـر خويش ستم كرده و بر شيوه اى جز آنچه خداوند دركتاب خود فرو فرستاده بر بندگان حكومت رانده است .
كسانى او را كشتند كه درستكار,مخالف ستم , و امر كننده به نكوييها بـودند.
اما اينها كه اگر دنيايشان درست باشد هيچ غم ندارند, هر چند همه اين دين از ميان رود, گفتند: چرا او را كشتيد؟ ما نيز گفتيم : براى بدعت او.((132))
در كـتـاب وقعة صفين گفت و گويى كه ميان عمار و عمرو بن عاص صورت پذيرفته آمده و در اين گفت و گو بود كه عمرو پرسيد: چرا او را كشتيد؟ عمار در پاسخ گفت : او مى خواست دين ما را ديگرگون كند و ما او را كشتيم .
عمرو گفت : هان اى مردم ! آيا نمى شنويد؟ او به قتل عثمان اعتراف كرده است ! عـمـار گـفـت : فـرعـون نـيـز پـيـش از تـو چـنـيـن سـخـن بـر زبـان آورد, آنـگاه كه گفت : آيانمى شنويد؟ ((133))


= 5 ـ عمرو بن عاص
عمرو بن عاص به رغم آن كه پس از كشته شدن عثمان به خونخواهى او ازمردمان يارى مى طلبيد, خـود از انتقاد كنندگان بر عثمان بود.
از او نقل شده است كه چون عثمان عمار را زد گفت : اين مـنـبر پيامبر شماست .
اين جامه اوست و اين موى اوست كه هنوز ازميان نرفته , اما شما آيين او را ديـگـرگـون كـرده و بـرگشته ايد.
عثمان از اين سخن خشمگين شد تا جايى كه نمى دانست چه مى گويد.((134))


= 6 ـ سعد بن ابى وقاص
ابن قتيبه سخن سعد بن ابى وقاص را درباره انگيزه هاى قتل عثمان نقل كرده است ,كه گفت : ما از دست زدن به هر اقدامى [در دفاع از او] خوددارى ورزيديم .
در حالى كه اگر مى خواستيم آسيب را از او دور مى كرديم .
اما او ديگرگون شد و ديگرگون كرد وخوبى كرد و بدى كرد.
اينك اگر ما كـار درسـتـى كـرده ايـم كـه درسـت بـوده اسـت و اگـر كارى ناروا كرده ايم از خداوند آمرزش مى طلبيم .((135))


= 7 ـ هاشم مرقال
او بـه جـوانـى شـامى گفت : تو رابا پسر عفان چه كار؟ اصحاب محمد و فرزندان اصحاب محمد و قاريان قران او را كشتند, آن هنگام كه آن بدعتها برساخت و با حكم كتاب مخالفت ورزيد.
اصحاب مـحـمـد خـود اهل ديانت و از تو و دوستان تو به چاره انديشى در كارهاى مسلمانان سزاوارترند و گمان ندارم كه كار اين امت و اين ديانت سرسوزنى هم به تو ربطى يابد.((136))


= 8 ـ مالك اشتر
در نـامـه اى از مالك اشتر به عثمان آمده است : از مالك بن اشتر, به خليفه گرفتارخطاكار كه از سنت نبوى كناره گرفته , و حكم قرآن را پشت سر افكنده است ... ((137))
همچنين از مالك نقل شده كه درباره عثمان گفت : عثمان تغيير داد وبرگشت .((138))


= 9 ـ عايشه
ايـن گـفـتـه عـايشه پس از رفتار ناشايست عثمان با عمار مشهور است كه گفت : چه زود سنت پيامبرتان را وانهاديد.
در حالى كه اين موى و اين كفش اوست كه هنوز كهنه نشده است .((139))
ايـن نـيـز مشهور است كه چون گروهى از عراقيان به مدينه آمدند [عايشه در همراهى آنان و] به خليفه گفت : سنت رسول خدا(ص ) صاحب اين كفش را واگذاشتى ! ((140))
ابـوالفداء مى گويد: عايشه به همراه ديگر مخالفان عثمان را مى نكوهيد.
او پيراهن رسول خدا(ص ) را بيرون مى آورد و مى گفت : اين موى و اين جامه اوست كه كهنه نشده ,در حالى كه دين او كهنه شده است ((141))
در روايت ابن ابى الحديد هم آمده است كه گفت : اين جامه رسول خداست كه هنوز فرسوده نشده در حالى كه عثمان دين او را كهنه كرده است ((142))
عايشه نخستين كسى بود كه عثمان را نعثل ((143))
ناميد و به كشتن او فرمان داد ((144))


= 10 ـ محمد بن ابى بكر
ابـن سـعـد, ابـن عساكر, ابن كثير, بلاذرى و كسانى ديگر روايت كرده اند كه محمد بن ابى بكر به عثمان گفت : اى نعثل , تو بر كدام آيينى ؟ گفت : بر آيين اسلام . نعثل هم نيستم . بلكه امير مؤمنانم .
گفت : كتاب خدا را تغيير داده اى ! گفت : كتاب خدا ميان من و شماست .
مـحـمـد بن ابى بكر پيش رفت و ريش عثمان را در دست گرفت و گفت : در روزرستاخيز از ما نـمـى پـذيـرنـد كه بگوييم : پروردگارا, ما از بزرگان و پيشوايان خود فرمان برديم و ما را گمراه كردند.
آنـگاه عثمان را با دست درون اتاق تا ميان سراى كشيد, در حالى كه وى مى گفت :پسر برادر! پدر تو اهل آن نبود كه ريش مرا بگيرد.((145))


= 11 ـ كعب بن عبده
هـنگامى كه عثمان ادعا كرد بيش از كعب به قرآن آگاه است كعب به او گفت : اى عثمان , كتاب خدا از آن كسى است كه اين كتاب بدو رسيده و وى آن را خوانده است .
ماتو را در قرائت آن با خود شـريـك كـرديم .
اما هرگاه آن كه قرآن مى خواند بدانچه در اين كتاب است عمل نكند اين كتاب , خود دليلى بر ضد اوست ((146))


= 12 ـ ابوذر غفارى
از ابـوذر نـقـل شـده است كه گفت : به خداوند سوگند, رخدادهايى نو پديد آمده كه هيچ آنها را نمى شناسم و به خداوند سوگند, نه در كتاب خداست و نه در سنت پيامبر او.
به خداوند سوگند, حـقـى را مـى بينم كه خاموش مى شود, باطلى را كه زنده مى شود,راستگويى را كه به دروغگويى متهم مى شود.
خودخواهى و خودمحوريى را كه هيچ تقوايى مانع آن نيست و درستكارى را كه او را واگذاشته و ديگرانى را به جاى او مقدم داشته اند ((147))
يـك بـار عـبـدالـرحـمـن بـه عـثـمـان گفت : آنچه را درباره تو دروغ مى پنداشتيم اينك راست يـافـتـيـم ((148))
ايـن سخن او اشاره اى است به خبر دادن پيشين امام على (ع ) كه درروز شورا فـرمـوده بود: من بدرستى مى دانم كه آنان عثمان را حكومت خواهند داد.
وبدعتها و نوآوريها رخ خواهد داد.
اگر بماند تو را يادآور خواهم شد و اگر كشته شود يابميرد بنى اميه آن را پس از او در مـيـان خـود دسـت به دست خواهند كرد و اگر من زنده باشم مرا در همان جايى خواهى ديد كه اينك خوش نمى دارند ((149))
او هـمـچـنـيـن بـه عـلى (ع ) گفت : اگر مى خواهى شمشير خويش بردار و من نيز شمشيرخود برمى دارم .
او با آن پيمان كه به من سپرده مخالفت ورزيده است ((150))
نتيجه گيرى از آنـچـه گـذشـت بـخـوبـى روشـن مى شود كه صحابه از عثمان و از رفتار او نا خشنود بودند و ديـدگـاهى مخالف با ديدگاه هاى نظرى و فقهى او داشتند.
از همين روى او را به بدعتگذارى و نوآورى در دين متهم كردند, و گفتند: كارهايى به نام دين انجام داده كه نه در كتاب خدا هست , نه در سنت پيامبر(ص ) و نه در شيوه دو خليفه پيشين .
ايـن در حـالـى اسـت كـه صـحـابه اهل فقاهت و آشنا با زبان دين بودند و بيش از هركس ديگر با اصطلاحات مكتب و نصوص دينى و آنچه در شريعت نقل شده آشنايى داشتند.
دو واژه بدعت و احداث و نوآورى كه در سخن صحابه وجود دارد بر ايجادچيزى دلالت مى كند كـه پـيـشـتـر نـبـوده و كـسى در آيين محمدى از آن سراغ نداشته است .
اين تعبير صحابه كه او چيزهايى آورده كه در كتاب خدا و سنت پيامبر نيست هم چنين معنايى دارد.
ايـن در حالى است كه قاعدتا كارهايى از قبيل توزيع ناعادلانه ثروت از سوى عثمان , مقدم داشتن نـزديكان و خويشاوندان و رفتارهاى خطايى از اين دست بدعت واحداث ناميده نمى شود, بلكه حـداكـثـر مـى توان آنها را مخالفت , عدم پايبندى دينى ,روى برتافتن از سيره و يا چيزى ديگر در همين سطح ناميد.
امـا با اين همه در سخن صحابه دو واژه بدعت و احداث آمده است و بر اين پايه مى توان گفت : اگر اطلاق بدعت و احداث بر چنان كارها و رفتارهايى صحيح باشد, به اولويت , اين واژه مى بايست ديـدگاههاى تازه عثمان و نظريه هاى فقهى نوخاسته او ازقبيل تمام خواندن نماز در منى , پيش انـداخـتـن خـطـبه بر نماز در نماز عيد و ديگرديدگاههاى فقها را كه پيش از اين در نزد صحابه شناخته شده نبوده و حتى در رفتار خوداو هم از آن نشانى وجود نداشته است نيز دربرگيرد.
درشـتـى سـخـن صـحـابه در متهم كردن عثمان به بدعت و احداث و نوپردازى در دين و سپس گـشـودن درهـاى فتنه در برابر او و سرانجام قتل او بى هيچ ترديدى بر اين دلالت دارد كه افكار عـمـومـى اجـتهادهاى وى را نپذيرفته و به ضرورت بركنارى او رسيده بود وآن هنگام كه تسليم اراده امـت نـشـد و بـا ايـن سـخن كه جامه اى را كه خداوند بر تنم پوشانده است درنمى آورم از كـنـاره گيرى خوددارى ورزيد, همين امت قتل او را روا ديدو چنين يافت كه خون خليفه برايش حـلال است و خطابهاى قرآنى نهى كننده از قتل متوجه آنان نيست , آنگاه كه مى گويد: كسى را كـه خـدا كـشـتـنش را حرام كرده است ـ مگربه حق ـ مكشيد ((151))
, هر كس ديگرى را نه به قـصـاص قـتـل كسى يا به ارتكاب فسادى بر روى زمين بكشد, چنان است كه همه مردم را كشته است ((152))
, و هر كس مؤمنى رابه عمد بكشد كيفر او جهنم است كه همواره در آن خواهد بود و خداوند بر او خشم گيردو لعنتش كند و برايش عذابى بزرگ آماده سازد ((153))
مردم از اين هم پيش تر رفتند و به رغم آن كه مى دانستند پيامبر(ص ) بر دفن مردگان مسلمان و غـسل دادن و كفن كردن و نماز خواندن بر آنها و نيز بر اين تاءكيد فرموده كه حرمت مرده به سان حـرمـت زنـده اسـت , بر دفن نكردن او اصرار داشتند و حتى يكى گفت : نه به خدا, او را در بقيع پيامبر خدا دفن نكنيد.
در برابر اين همه جز اين نمى توانيم بگوييم كه يا همه صحابه از راه درستى روى برتافته و در آنچه وظيفه داشته اند كوتاهى كرده اند, چرا كه از عمل كردن به فرمان قرآن وسفارش پيامبر اكرم (ص ) خـوددارى ورزيـده اند, و يا آن كه خليفه از راه درست فاصله گرفته و از آنچه راءى جماعت بوده بيرون رفته است .
هيچ فرض سومى هم امكان ندارد.
اگـر بـپـذيريم كه صحابه عادلند و هرگز بر خطا همراءى نمى شوند لازم مى آيد فرض دوم از دو فرض پيشگفته را قبول كنيم , بويژه آن هنگام كه ميان مخالفان خليفه و شيوه اوكسانى رامى بينيم كه آنها را در رديف عشره مبشره دانسته اند, كسانى چون سعد بن ابى وقاص , طلحه , زبير و ديگر صـحـابـيـان بـزرگـى همانند ابن مسعود, ابوذر و عمار كه درباره عظمت و منزلت و والايى آنان احاديثى صريح رسيده است .
اگـر هـم بگوييم ساحت خليفه از آنچه بر او بسته اند پاك بوده است بايد از آن سوى فسق و تباهى صحابه رابپذيريم .
اما اهل تحقيق آن را بر مى تابند, چه , معقول تر آن است كه يك فرد, با علم به اين كـه معصوم هم نيست , خطاكار دانسته شود, نه آن كه به متهم كردن بسيارى از صحابه به فسق و گـمـراهـى حـكم شود, چنين اتهامى از منطق و وجدان به دور است , بويژه آن كه در ميان اينان كسانى همانند ابوذر و عمار نيز هستند كه به بهشت مژده داده شده اند و درباره آنها رواياتى حاكى از آن كه با حق و بر حق هستند رسيده است .
در تاريخ طبرى (حوادث سال 34) آمده است : چـون سـال سى و چهار فرا رسيد اصحاب رسول خدا(ص ) براى يكديگر نامه نوشتند كه برخيزيد و فرا آييد كه اگر جهاد مى خواهيد نزد ما جهاد برپاست
مردم بر عثمان شوريدند وزشت ترين آنچه مـى تـوان بـر سـر كـسـى آورد بـر سر او آوردند, در حالى كه اصحاب رسول خدا(ص ) مى ديدند و مى شنيدند و در ميان آنان كسى نبود كه مردمان را نهى و از خليفه دفاع كند, مگر تنى چند چونان زيـد بن ثابت (كه عثمان صحابه را بر قرائت او همنواخت كرد), ابواسيد ساعدى , كعب بن مالك و حـسـان بن ثابت .
پس مردم گرد هم آمدند و با على بن ابى طالب (ع ) سخن گفتند.
على (ع ) نيز نـزد عـثـمان رفت و به او فرمود: مردم پشت سرمنند ودرباره تو با من سخن گفته اند.
به خداوند سـوگـنـد نـمـى دانم با تو چه بگويم : نه چيزى مى دانم كه تو از آن ناآگاهى و نه مى توانم تو را به چيزى رهنمون شوم كه خود از آن آگاهى ... الخ .
از آنچه گذشت اين نيز روشن مى شود كه مخالفان عثمان از مردم بودند و خواستارجهاد بر ضد او, و بـر هـمـيـن اساس هم به يكديگر در اين باره نامه نوشتند.
نه آن كه شمارى اندك باشند كه ـ چونان كه برخى مدعى اند ـ از مصر و بصره و كوفه آمده باشند.
حتى اگر فرض كنيم كه چنين نيز بـوده اسـت , بـاز آيا باور كردنى و پذيرفتنى است كه همه صحابه با آن كه مى دانند اين مردم براى رويـارويـى بـا خليفه آمده اند و اينك جان خليفه درخطر است سكوت گزينند و هيچ كدام از آنها نهيى نكند يا به دفاع برنخيزد؟ آيـا پذيرفتن اين سكوت , اگر دليلى برايش نباشد, به معناى خوار شمردن صحابيانى نيست كه در كنار رسول خدا(ص ) و در جنگهاى آن حضرت بر ضد كافران خوش از آزمون درآمدند؟ چگونه صحابه با آن همه مواضع درخشان و آن همه پايدارى و دلاورى درجنگهاى تاريخ اسلام , از چنين شمارى اندك مى ترسند؟ بـايـد پذيرفت كه در وراى واگذاشتن يارى خليفه مساءله اى ديگر نهفته است و آن اين كه خليفه عـمـل بـه كـتاب خدا, سنت پيامبر(ص ) و شيوه دو خليفه پيشين را رها كرده بود واين بر صحابه گران مى آمد.


عثمان و توجيه تغيير سياست در شش ساله اخير خلافت
هـر كـس بـيطرفانه در سيره و سياست خليفه عثمان بنگرد به همان نتيجه اى خواهدرسيد كه ما رسـيـديـم و آن ايـن كه خليفه بويژه در شش ساله اخير خلافت خود كم كم مى ديد مردم او را كم مـى شـمـرند و آن منزلت و جايگاهى كه به خليفه اول و دوم مى دادندبه او نمى دهند وتنها از اين ديـدگـاه به او مى نگرند كه فردى است پيرو شيوه دو خليفه پيشين و لزوما بايد راهى را طى كند كـه آنـان در پـيـش گرفته بودند و كارى بكند كه آنان مى كردند.
خليفه خود نيز در آغاز خلافت خـويش از محدثان خواسته بود تنها از آنچه دوخليفه پيشين مى كردند حديث بياورند, چه , اين از جمله بندهاى پيمانى بود كه ابن عوف در مساءله شورى از او گرفته بود.
امـا ايـنـك پس از گذشت شش سال از خلافت , خليفه بتدريج از خود مى پرسيد:چگونه است كه عمر حق دارد به واسطه مصلحتى كه در كار مى بيند تشريع كند يا ازچيزى نهى كند ـ آن سان كه در نماز تراويح و متعه زنان كرد ـ اما من چنين حقى ندارم ؟ چگونه است كه مردم اجتهاد و سيره عمر را مى پذيرند اما سيره مرا نمى پذيرند؟ آنها چه چيزى داشتند كه من از آن برخوردار نيستم ؟ چـرا بايد پيرو سياست و شيوه و اجتهاد دو خليفه پيشين باشم و حق ندارم خودبرخى از بنيادهاى تازه درافكنم ؟ آيـا آنها در ديرينه مسلمانى و آگاهى و هشيارى به كارها و در جايگاه و آبرو نزدرسول خدا(ص ) از من پيشتر و برتر بودند؟ يا ثروتى كه در راه دين خرج كردند از آنچه من دادم افزونتر بود و مواضعى كه درباره دين داشتند از مواضع من درخشانتر بود؟ اگـر آن دو پيوند خويشاوندى با پيامبر(ص ) ايجاد كرده , دخترى به او داده اند اين عثمان است كه به دو واسطه با پيامبر نسبت دارد و دو دختر از او ستانده و اينك ذوالنورين است .
بعد از اين همه چگونه است كه او بايد فقط پيرو شيوه خليفگان پيشين باشد وشخصيتى مستقل نداشته باشد؟ عـثـمـان خـود بر اين نكته تاءكيد ورزيده بود كه به دليل نزديكى به بنى اميه , بيش ازعمر ياور و طـرفـدار دارد و از او تـوانـمندتر است .
او در برابر كسانى كه به اعتراض آمده بودند گفته بود: به خـداونـد سـوگـند, شما چيزى را بر من خرده گرفته ايد كه از ابن خطاب همانند آن را پذيرفته بـوديـد.
اما او شما را به دست و لگد و زبان خويش فرو كوبيد و شمانيز در برابر او گردن نهاديد و آنـچـه دوست داشتيد يا نداشتيد پذيرفتيد.
اما من در برابرشما نرمش نشان دادم , فروتنى كردم و دسـت و زبان به آزارتان نگشودم و شما بر من جراءت و جسارت يافتيد.
به خداوند سوگند, بدانيد كـه مـن از او تـوانمندترم , ياران وطرفدارانى افزونتر دارم و پشتوانه ام قويتر است و اگر بگويم به يـارى ام فـرا آيـيـد همه گردآيند.
براى هر يك از شما هماورد آماده ساخته ام و شمارى افزونتر از آنـچـه داريـد گردآورده ام و اينك زمان جنگ و دندان نشان دادن به شما فرا رسيده است .
مرا به خـويـى واداشـتـه كـه هـرگـز آن را نـكـو نـمـى دانـسـتـه ام و بـه سخنى كشانده ايد كه هيچ بر زبان نياورده ام ((154))
آرى , چـنـيـن پـرسـشهايى در ذهن خليفه وجود داشت , چرا كه مى ديد مردم از عمردر هر كارى فـرمـان بـرده اند و شيوه دو خليفه پيشين را گردن نهاده و پسنديده وپذيرفته اند.
اينك چرا بايد كـارهاى او را نپذيرند, به گماشتن كارگزاران از سوى او انتقادكنند و هر چه را او انجام مى دهد بـدعت و نوساخته قلمداد كنند, با آن كه اومسجدالحرام ((155))
و مسجدالنبى را گسترش داده اسـت ((156))
, در آنـجـا مـهـمـانـپـذيـر سـاخـتـه ((157))
, بـه دريـافـتـى مـردم از بيت المال افزوده است ((158))
, از درآمدهاى مازاد درهر ماه به هر برده اى در كوفه سه دينار داده است تا از آن بـراى گـشايش در زندگى خويش بهره برند, بى آن كه صاحبانشان از جيره آنان بدين مقدار بكاهند ((159))
, و سرانجام خليفه كارهاى فراوانى از اين دست انجام داده كه مردم از آن بهره مند مى شوند.
در تـاريـخ طبرى و ديگر كتب آمده است كه وى به كسانى كه خانه هايشان درتوسعه مسجدالحرام خـراب شـده بود و بهاى آن را نمى پذيرفتند گفت : آيا مى دانيد كه هيچ چيزجز حلم و بردبارى ام شـمـا را در بـرابر من جراءت و جسارت نداده است ؟ عمر همين كار راكرد, اما هيچ بر سر او فرياد نكشيديد ((160))
! مردم , در برابر اين اقدامهاى عثمان , نه فقط ترديد داشتند و كارهاى او رانمى پذيرفتند, بلكه او را بـه تـغـيـيـر دادن سـنـت رسـول خـدا(ص ) نيز متهم مى كردند.
آمده است كه چون قصد توسعه مـسـجـدالـنـبـى را داشـت مـردم گـفتند: مسجد رسول خدا(ص ) راتوسعه و سنت او را تغيير مى دهد ((161))
بدين سان , خليفه حالت روانى بحرانيى داشت , چه , از يك سوى اعتراضهاى مردمى را مى شنيد كه تـا هـمـين ديروز در برابر سياست عمر سكوت داشتند و حتى فراتراز اين , شيوه و سياست عمر را پذيرفته و آن را به رغم اين كه در برخى موارد از سياست و تشريع عثمان جسارت آميزتر و دشوارتر بـود,پـايه و چهارچوب حركتهاى آينده مى دانستند.
از آن سوى هم نمى توانست از شيوه دو خليفه پيشين پا فراتر نهد, چرا كه درروز شورى ابن عوف و مسلمانان از او پيمان ستانده بودند به شيوه و سـيـاسـت دو خـلـيـفـه پـيـشـين ادامه دهد و در همان راه پيش رود.
اما او امروز از نظر روحى نمى توانست به اين تعهد عمل كند, چرا كه اعتراض پشت اعتراض بر كارهاى او وارد مى شد.
از هـمـيـن روى , خليفه در شش سال باقيمانده از خلافت خويش كوشيد سياست پيشين را تغيير دهـد و خـود شـيـوه اى تـازه و مـعـين در پيش گيرد.
او بتدريج در كنار روى آوردن به سياست خـشـونـت و سـختگيرى به طرح آرا و ديدگاههايى پرداخت كه با شيوه دو خليفه پيشين و نيز با سـنـت پـيـامـبـر خـدا(ص ) مخالف بود.
او عقيده داشت طرح اين نظريه هاى نوساخته مردم را از پرداختن به ذكر بدتدبيرى خليفه و اين كه نزديكانش را به كارهاى حكومتى مى گمارد و حكومت و ثـروت را بـه آنان اختصاص مى دهد باز خواهدداشت , از نقد اجتهادهاى خليفه رويگردان خواهد كرد و سرانجام , خليفه دست كم به پايگاه و مقبوليتى نزد ساده انديشان و عامه مردم دست خواهد يـافـت , چـرا كـه او در ايـن سـيـاسـت تازه جانب تقدس و زهد را گرفت و بر همين پايه آيينها و نظريه هايى بر ساخت كه ويژگى عمومى اش افزودن بر تكليف دينى بود, براى نمونه , نماز چهار ركـعـتـى درمـنـى , اذان سـوم در روز جمعه , و وضو باشستن اعضاى مسح دربردارنده زيادتى بر حـدمعمول تكليف هستند و اين در حالى است كه عموم مردم از اين زيادت استقبال مى كنند, چرا كـه مـى پـنـدارنـد ايـن زيـادت بـر تقدس كار خواهد افزود, بويژه هنگامى كه براى پشتيبانى اين تغييرهاى تازه استحسانهايى هم در كار باشد كه ظاهرش نزد عقلاپذيرفته است .
يـك مسلمان معمولى آن اندازه كه به جنبه هاى استحسانى مساءله مى نگرد به جنبه هاى اصولى و مشروعيت آن در كتاب و سنت نمى نگرد.
از ديدگاه چنين مسلمانى اگر وضو پاكيزگى است اين پاكيزگى با شستن بيشتر تحقق مى يابد تا با مسح .
از همين روى نيز گفته اند: شستن , مسح است و چيزى اضافه بر آن .
اين كه عثمان به رغم آن كه مى داند رسول خدا(ص ) و خليفگان پيشين نماز را درمنى دو ركعتى خـوانـده اند و او خود هم در دوره آغازين خلافتش چنين كرده است , نمازرا چهار ركعتى برگزار مى كند و در توجيهش نيز مى گويد: اين راءيى است كه خود بر آن شده ام ((162))
, ـ اين ـ اشاره اى اسـت بـه آن كـه وى مى خواهد رويكردى تازه با ويژگيهاى خود در فقاهت اسلامى پايه گذارد.
با هـمـيـن تـوجـيه است كه وى به اجتهاد در برابر نص دست مى زند و كارهايى مى كند كه مى داند رسول خدا(ص ) و خليفگان نخستين خلاف آن را انجام داده اند.
ايـنـها نمونه هايى از نوساخته هاى عثمان بود كه با سنت پيامبر خدا(ص ) و سيره شيخين مخالفت داشـت و او آنها را با اين اعتقاد انجام داده كه خواهد توانست از وضعيت موجود و از اعتراض مردم نجاتش دهد.
امـا هـمين نوساخته ها برعكس به قتل وى انجاميد و مهمترين انگيزه قتل او شد.
اين كه به هنگام مـحـاصـره خـانـه خليفه از سوى اعتراض كنندگان نائله همسر خليفه به مردم مى گفت : او را بـكـشـيـد يا واگذاريد, او همه شب را زنده مى داشت و قرآن را گردمى آورد ((163))
, يا اين كه گفت : او سرتاسر شب را به يك ركعت با تلاوت قرآن زنده مى دارد, خود تاءكيدى است بر اين كه كار شورشيان جنبه اى دينى داشت و آن تشكيك در صلاحيت خليفه براى اداره امت مسلمان بود.
نائله نيز اين سخن را بدان دليل گفت كه اين ترديد مسلمانان معترض را از ميان بردارد.
او بر اين تاءكيد داشت كه خليفه همه شب را به يك ركعت با تلاوت قرآن زنده مى دارد.


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ