سه شنبه 29 بهمن 1398 | Tuesday, 18 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 2 آبان 1389     |     کد : 4379

نو آورى در وضو چرا ؟

نو آورى در وضو چرا ؟

نو آورى در وضو چرا ؟
اينك به پرسش پيشگفته خود باز مى گرديم : چـگـونـه خـليفه از سيره رسول خدا(ص ) گام فراتر مى نهد وشيوه اى تازه در وضومى آورد كه با وضـوى مـسـلمانان متفاوت است ؟ چه چيز سبب شد خليفه با آنكه مى دانست اين كارش مخالفت صحابه را برخواهد انگيخت و شايد به نتايجى ناخوشايند بينجامد دست به چنين اقدامى بزند؟ بـراى پاسخگويى به اين پرسش ناگزير مى بايست مقدمه اى آورد و دست كم به صورت اجمالى به عوامل و انگيزه هاى اختلاف مسلمانان در دوران عثمان و همچنين انگيزه هاى قتل وى پرداخت .
هـمـه مـورخـان بـر ايـن وحدت نظر دارند كه كشته شدن عثمان به سبب بدعتهاى وى صورت گـرفت .
سپس اين بدعتها يا احداث ها را به برگزيدن خويشاوندان و بخششهاى فراوان مالى به آنان و نيز برگزيدن آنها به مناصب حكومتى از سوى خليفه تفسيركرده اند.((103))
امـا آيا تنها همين بدعتها يا احداثها يگانه عامل قتل وى بود؟ يا آن كه عواملى ديگرهم وجودداشت كه مورخان بدانها نپرداخته اند؟ ابـن ابـى الـحـديـد در شرح نهج البلاغه در سخنى درباره بدعتهاى عثمان چنين مى گويد: اينها گـرچـه بـدعـت بـود, اما هرگز بدان پايه نمى رسيد كه خونش بدان حلال دانسته شود, بلكه بر مسلمانان لازم بود او را بدان دليل كه شايسته خلافت نمى بينند ازاين مقام خلع كنند, نه آن كه به كشتن او بشتابند ((104))


حـال مـى توان پرسيد: اكنون كه اين دليل براى كشتن او بسنده نمى كرده , چه دليلى ديگر در كار بوده است ؟ مـا در اينجا نمى خواهيم اثر انگيزه هاى مالى و سياسى را در گستراندن اختلاف وبرانگيختن امت بـر ضـد خليفه انكار كنيم , اما از اين نيز نمى توان گذشت كه احتمالا درپس پرده ظاهر رخدادها عـاملى ديگر نيز وجود داشته است كه پژوهشيان آن را نجسته وتحقيق كافى در آن نكرده اند, چه بـدى سـيـاست مالى خليفه ـ چونان كه گفتيم ـ نمى تواندمستوجب قتل باشد بويژه آن كه ثابت شـده اسـت عـثـمان اموال سرشار و فراوانى براى همگان داشت تا جايى كه برخى احتمال داده اند همين نرمش و گشاده دستى و سـهل گيرى او به كشته شدنش انجاميده است .
اين هم گفتنى است كه بخششهاى مالى عثمان بـه مـخالفان كمتر از آن چيزى نبود, كه به نزديكان خويش مى داده است .
براى نمونه روايت شده اسـت كـه طلحه از وى پنجاه هزار دينار وام گرفت , روزى به او گفت :مالت را آماده بازپرداخت كـرده ام , كـسـى بـفـرسـت تـا آن را از مـن تـحـويـل گـيـرد, امـا عثمان آن مال را بكلى به وى بـخشيد ((105))
در جايى ديگر آمده است كه عثمان دويست هزار به طلحه صله داد و بندگان و چـهارپايان وى فراوان شد و [آن اندازه ثروت يافت كه ]محصول وى از اراضى عراق بتنهايى روزانه هزار دينار بود.
ابن سعد در طبقات مى گويد: چـون طلحه درگذشت ارث وى سى ميليون درهم مى شد كه دوميليون و دويست هزار دينارآن نقد بود.
بنابراين , دور است طلحه , يعنى همان كه از رهگذر سياست مالى عثمان اين همه ثروت مى اندوزد, يـكـى از مخالفان اين سياست باشد.
پس چه علتى دركار است ؟ آيا مساءله مساءله چشم داشتن به حكومت است , يا انگيزه وى غيرت دينى است ؟ نـگـارنـده احـتـمـال دوم را تقويت نمى كند و بر اين عقيده است كه در وراى اين مخالفت طلحه چشمداشت وى به حكومت مطرح است و اين چيزى است كه عايشه نيز در مورد وى انتظار داشت و پيش بينى مى كرد.
عـبـدالـرحـمـن بـن عـوف ـ ديگر مخالف او ـ هم از كسانى است كه عثمان كوشيدبا دادن وعده مـنـصـبـهـاى حـكومتى , وى را به جبهه خويش در آورد.
اميرمؤمنان در سخنى با ابن عوف بدين حـقـيـقـت اشـاره دارد.
از ديگر سوى , مشهور است كه عبدالرحمن بن عوف ثروت انبوه و دارايى خـيـره كـنـنـده اى داشـت , شـامل هزار شتر, صد اسب , ده هزار گوسفند, و كشتزارى به وسعت محدوده آبيارى بيست چاه .
پس از آن كه درگذشت سهم هر يك از وارثان چهارگانه اواز داراييى كه وى برجاى گذاشته بود هشتاد و چهار هزار دينار بود ((106))
دارايى زبير بن عوام نيز آن اندازه است كه مگو و مپرس ((107))
بـر ايـن پـايـه , نـمى توان مخالفت ابن عوف با عثمان را از سر چشم داشت وى به حكومت يا ثروت دانست , هر چند احتمال طمع داشتن به حكومت را درباره طلحه و زبير نمى توان دور دانست .
در دوران حكومت عثمان آن اندازه بخششهاى مالى صورت مى پذيرفت كه مى توانست بسيارى را خشنود سازد, چه , عثمان نخستين كسى بود كه زمينهارا واگذار كرد.
از آن جمله زمينهايى است كه در قالب نظام اقطاع ((108))
به عبداللّه بن مسعود, سعد بن ابى وقاص , طلحه , زبير, خباب بن ارت , خارجه ,عدى بن حاتم , سعيد بن زيد, خالد بن عرفطه و ديگران واگذار كرد.
اين بخششها آن انـدازه فـراوان بـود كه ابن سيرين ,چنان كه از او نقل شده است , مى گويد: درهم در هيچ زمانى كـم بهاتر از دوران عثمان نبود, كنيزكان با درهم همسنگ مى شدند وبهاى يك اسب به پنجاه هزار مى رسيد ((109))
اگر اين روايات درست باشد بايد پرسيد: پس شورشيان چه انگيزه اى داشته اند؟ اگر گفته شود انگيزه مخالفان چشمداشت به حكومت بوده اين چيزى است كه مى توان آن را در بـاره بـرخى تصور كرد, اما يقينا درباره همه مخالفان نمى توان چنين گفت , افزون بر اين كه لازم اسـت ايـن مـدعـيـان حـكومت چيزهايى را دستاويز قرار داده باشند كه مى تواند افكار عمومى را بـرانـگـيـزد.
امـا انـگيزه هاى مالى و مقدم داشتن عموزادگان بر ديگران چيزى نيست كه موجب اختلاف و شورش شود.
پس ـ بايد ديد معارضان چه دستاويزهايى داشته اند.
به نظر مى رسد دلايلى وجود داشته كه طبرى و برخى ديگر از مورخان به سبب رعايت حال عامه , از بيان آنها بيم داشته اند.
براى نمونه , طبرى مى گويد: ما بسيارى از عواملى را كه قاتلانش آنها را بـهـانـه كـشـتـن او قلمدادكرده اند يادآور شديم و از ذكر بسيارى از آنها خوددارى ورزيديم , چرا كه دلايلى براى روى گرداندن از آنها وجود داشت ((110))
همو در جايى ديگرمى گويد: محمد بن ابوبكر پس از آن كه ولايت يافت به معاويه نامه نوشت .
نامه نگاريهايى ميان اين دو صورت پذيرفته و مـن ذكـر ايـن نـامـه هـا را خوش ندارم , زيرا در اين نامه ها چيزهايى است كه عامه توان شنيدنش راندارند ((111))
ابن اثير هم هنگامى كه از عوامل قتل عثمان سخن به ميان مى آورد چنين مى گويد: ما بسيارى از دلايـلى را كه مردم بهانه قتل او قرار داده بودند به واسطه دلايلى كه وانهادن آنها را اقتضا مى كرد واگذاشتيم .((112))
ايـنـك يك بار ديگر به پرسش خود باز مى گرديم و البته هدفمان از اين كاربرانگيختن نظر عامه مـردم ـ چونان كه طبرى مى گويد ـ يا نقل چيزى كه مردم خوش ندارند نيست , بلكه در پى آنيم كـه از حـقـيقت امور آگاهى يابيم و آن رابشناسيم , بدور از احساسات و عواطف , كه لازمه دست يـافـتن به حقيقت جستجوى رخدادهاى تاريخى بر پايه واقعيت آنهاست , آن گونه كه بوده اند ونه آن گونه كه هوسها و عاطفه ها و احساسات مى طلبد.
هم نمى خواهيم به مانند طبرى و ابن اثير و همانند اين دو عمل كنيم كه حادثه را به واسطه دلايل و عواملى پنهان , بى دنباله نقل مى كنند و از ايـن بى دنباله رها كردن رخدادهاى تاريخى هيچ ابايى ندارند, هر چند اين كار به تحريف واقعيت و ديگرگون نماياندن حقيقت بينجامد.
ابو جعفر طبرى در تاريخ خود مى گويد: در اين سال , يعنى سال سى , ماجراى ابوذر و معاويه و فرستادن وى از شام به مدينه از سوى معاويه روى داد.
بـراى روانـه كـردن وى از شـام به مدينه دلايلى ذكر شده كه من يادآورى بيشترآنها را خوش ندارم .
آنها هم كه عذر معاويه را در اين باره پذيرفته اند, در اين زمينه داستانى گفته اند كه سـرى آن را در نـامـه اى برايم نوشته است .
گفته مى شود سيف بن عمرو براى شعيب چنين نقل حديث كرد كه ...الخ ((113))
ابـن اثـيـر نـيـز مـى گويد: درباره علت اين كار سخنهاى بسيار گفته اند, از اين قبيل كه معاويه او[ابوذر] را دشنام گفت , او رابه قتل تهديد كرد, او را بى هيچ توشه اى از شام راهى مدينه ساخت و او را بـه صورتى زشت ازمدينه تبعيد كرد.
البته گفتن و پذيرفتن اينها صحيح نيست , چرا كه اگر ايـنها صحت داشت شايسته بود در اين خصوص از عثمان دفاع كنند آچرا كه امام حق دارد رعيت خـود را ادب كند و يا علل و دلايلى جز اين براى كار خويش داشته باشد, نه آن كه اين دليلى براى نكوهش وى [معاويه ] دانسته شود ((114))
ايـنـك بايد پرسيد: اين چه معنايى دارد كه طبرى گفتار آنان كه معاويه را سرزنش كردند و خبر سيف بن عمرو را يادآور مى شود و دلايل و عوامل فراوان ديگر راوامى نهد؟ چـگونه ابن اثير از اين خشنود نيست كه ماجراى ابوذر, دشنام گويى به او و تهديداو به قتل و نيز روانـه كـردن او از شـام بـه مـديـنـه بدون توشه و ساز و برگ از سوى معاويه راكه به تواتر در آثار مورخان نقل شده است نقل كند؟ آيـا چـنين مواضعى از اين دسته از مورخان , خدمتگزارى به حكومت و دور كردن مردم از حقيقت نيست ؟ اگـر خـوانـنده اى دو متن تاريخى حاكى از كشته شدن عثمان و تبعيد ابوذر را دركتابهاى تاريخ طبرى , و كامل ابن اثير مقايسه كند چه نتيجه خواهد گرفت ؟ آيا به اين نتيجه نخواهد رسيد كه طبرى از يك طرف خاص جانبدارى كرده است ؟چه اين كه وى در جـايـى از تـرس ايـن كه عامه مردم توان شنيدن و تحمل ندارند علل ودلايل ديگر قتل عثمان رانـمـى آورد و بـه هـمـيـن علت از آوردن دلايل تبعيد ابوذر خوددارى مى ورزد اما به معاويه كه مى رسد دلايل كسانى را كه براى رفتارهاى او عذر و دليل جسته اند, با همه جزئيات مى آورد, گويا كه خواسته است كفه را به نفع اين گروه سنگين كند.
چرا طبرى چنين كارى كرده است ؟ آيـا مـى تـوان پـس از تـاءمل در اين متنها به توجيه هاى طبرى و امثال او براى يادآورنشدن علل و انگيزه هاى قتل عثمان دل سپرد و آنها را با اطمينان پذيرفت ؟ آرى , نـاهـمـسـويـى و نـاهـمگونى اهداف اين متنها ما را به تاءمل در گفته هاى طبرى وديگران وامـى دارد و روح حقيقت جويى و جست و جو براى يافتن دلايلى ديگر جز آنچه مورخان گفته اند را در ما بر مى انگيزد.
از ديدگاه ما هر چند سياست هاى مالى عثمان در برانگيختن شورش مردم داراى اثر فراوانى بود, امـا اين شورش صرفا سرچشمه مالى نداشت , بلكه انگيزه اى دينى نيزدر درون آن نهفته بود.
حتى اعتراض مردم به عثمان درباره مقدم داشتن خويشاوندان ونزديكان بر ديگران بدان برنمى گشت كـه ايـنـهـا خـويـشـاونـد خـلـيفه اند, بلكه از آن روى بودكه اين تقرب يافتگان را پاك و پيراسته نـمـى دانـسـتـنـد و از ايـن بـيم داشتند كه آينده اسلام به دست اين آزاد شدگان روز فتح و اين تبهكاران دور از ديانت و بيگانه با روح و اهداف اسلام بيفتد.
مقرب ساختن خويشاوندان از سوى او هـم بـدان بـاز نـمـى گـشـت كه آنهانزديكان و خويشاوندان اويند, بلكه بدان واسطه بود كه آنها نـاپـيـراسته بودند ومى توانستند مردم را به چيزهايى دعوت كنند كه خداوند هيچ حجتى برايش فرونفرستاده است .
ايـنـك برخى از اعتراضهاى صحابه را مى آوريم تا از رهگذر آنها دريابيد مواردانتقاد به عثمان چه بود و چگونه اين انتقادها صرفا به مسائل مالى مربوط نمى شد:


= 1 ـ وليد و ميگسارى
خـلـيفه عثمان بن عفان سعد بن ابى وقاص را از حكومت كوفه بركنارو پسر عموى خود وليد را به جاى او نهاد.
وليد در حالى كه شراب خورده و مست بود به مسجد درآمدو جماعت را امامت كرد و دو ركعت نماز گزارد.
پس از آن روبه مردم كرد و گفت :نمى خواهيد بيشتر بخوانم ؟ ابن مسعود گفت : خداوند نه تو را خير دهد و نه كسى را كه تو رابه ميان مافرستاد.((115))
آنگاه مشتى خاك برداشت و به صورت وليد پاشيد.
مردم هم به سويش ريگ پراندند, و او [گريخت و] در حالى كه ريگهاى مردم او را از پشت سر تعقيب مى كرد و ازترس تعادل خود را در راه رفتن از كف داده بود روانه قصر شد.
پـس از آن گـروهـى از مـردم كوفه براى گزارش وضع وليد نزد عثمان رفتند و ماجراى او را به عثمان خبر دادند.
ابن عوف كه آنجا بود از آنان پرسيد: او را چه شده است آيا ديوانه شده است ؟ گفتند: نه , بلكه مست بوده است .
عثمان كه اين سخن را شنيد از جندب بن زهير پرسيد: آيا تو ديده اى كه برادر من شراب بخورد؟ او گـفـت : پـناه بر خدا! اما گواهى مى دهم او را در حالى ديدم كه مست بود و شراب از گلويش بيرون مى زد و من انگشترى او را از انگشتش درآوردم و هيچ نفهميد.
عثمان گفت : اى كوفيان , چرا كسى راكه حاكم شماست به فسق و تباهى متهم مى كنيد؟ سپس آنان را تهديد كرد و آنها نيز بيرون آمدند و نزد عايشه رفتند و او را از آنچه ميان آنها و عثمان پيش آمده بود و همچنين از اين كه عثمان آنان را تهديد كرده است آگاه كردند.
عايشه بانگ برداشت كه عثمان حدود الهى را باطل و گواهان را تهديد كرده است ! عثمان كه اين سخن عايشه را شنيد در پاسخ گفت : آيا سركشان و تبهكاران عراقى هيچ پناهگاهى جز خانه عايشه نيافته اند؟ عـايـشـه لـنـگـه كـفـش پـيـامـبـر را بـلـنـد كرد و گفت : سنت رسول خدا, صاحب اين كفش راوانهاده اى ؟ ((116))
خبر آنچه رخ داده بود به گوش مردم رسيد و مردم گردهم آمدند تا جايى كه مسجدرا پر كردند.
يكى مى گفت : آفرين اى عايشه , و يكى مى گفت : زنان را با اين كارها چه كار؟اين گفت و گو به زد و خورد با سنگ و لنگ كفش انجاميد و اين نخستين درگيرى بود كه پس از وفات پيامبر(ص ) ميان مسلمانان روى داد.
ايـن يـكـى از مـوارد انـتـقـاد مردم به خليفه است و چونان كه خود مى بينيد در دل اين اعتراض انتقادهاى دينى چندى از اين دست نهفته است : 1 ـ گماشتن يك فاسق از سوى خليفه به حكومت بر مسلمانان .
2 ـ تهديد گواهان از سوى خليفه .
3 ـ نپذيرفتن اجراى حد بر فرديكه مستحق حد است , از سوى خليفه .
4 ـ نپذيرفتن عزل كارگزارى نالايق از سوى خليفه .
اينها همه از حقوق عمومى مسلمانان بود و آنان حق داشتند خواهان اجراى آن شوند.


= 2 ـ ديدگاه كارگزاران عثمان درباره اموال مسلمانان
عـثـمـان سـعيد بن عاص رابه جاى وليد به فرمانروايى كوفه گماشت .
او پس ازاستقرار در كوفه جـمـاعـتى كوفيان را برگزيد تا هر شب با آنها شب نشينى كند.
يك بار [دراولين شب نشينى ها] گـفـت : اراضـى آبـاد بـين النهرين بوستان قريش و بنى اميه است .
مالك اشتر نخعى بدين سخن اعـتراض كرد و گفت : آيا گمان مى كنى اين اراضى كه خداوند به واسطه شمشيرهاى ما به همه مسلمانان ارزانى داشته و جزو اموال عمومى است بوستانى براى تو و خاندان توست ؟ رئيس امنيه سعيد گفت : آيا به سخن امير اعتراض مى كنى ؟ نـخـعـى هـا كه چنين شنيدند در همان حضور سعيد بر رئيس امنيه او تاختند و پاى اوگرفتند و كشيدند اين كار بر سعيد گران آمد و از همين روى درباره آنان به خليفه نامه نوشت و خليفه هم در پاسخ فرمان تبعيد آنها به شام را صادر كرد ((117))
در اين رخداد نيز نكاتى است كه اگر كسى به تاءمل بنگرد آنها را خواهد يافت .


= 3 ـ اذان سوم در روز جمعه
بـلاذرى در انـسـاب الاشراف از سائب بن يزيد نقل كرده كه گفت : پيامبر خدا(ص ) آن هنگام كه براى نماز بيرون مى شد مؤذن اذان و سپس اقامه مى گفت .
در دوران ابوبكر وعمر و همچنين در سالهاى آغازين خلافت عثمان نيز چنين بود.
سپس عثمان در سال هفتم حكومت خود اذان سومى افزود.
مردم بر اين كار خرده گرفتند و گفتند: اين بدعت است ((118))
در اعـتـراضـهـاى صـحابه به خليفه آمده است كه وى دست به كارهايى زده كه دردوران رسول اكـرم (ص ) و ابوبكر و عمر نبوده است , براى نمونه , ابن ابى شيبه از طريق ابن عمر روايت كرده كه گـفـت : اذان اول در روز جـمعه يك بدعت است ((119))
زهرى نيز اين را روايت كرده كه گفته اسـت : نـخـستين كسى كه اذان اول را در روز جمعه بنياد نهاد عثمان بود, كه براى بازاريان اذان مى گفت ((120))
از آنچه گذشت و نيز از ديگر اعتراضهاى صحابه بر خليفه مى توان دريافت كه مساءله اى شرعى در ميان بوده و خليفه پديدارهايى نو ساخته بنياد نهاده كه دردوران پيامبر(ص ) و دو خليفه نخستين مـتـعـارف نـبـوده است .
اين همان ادعاى ما را روشن مى سازد كه مى گوييم : در دل اين شورش انگيزه اى دينى نهفته بود.


= 4 ـ عثمان و نماز در منى
از ديـگر كارهاى نو پديد آورده عثمان اين است كه در منى نماز را تمام خواند وگروهى از صحابه كـه عـبـدالرحمن بن عوف نيز يكى از آنهاست به وى اعتراض كردند.
طبرى , ابن كثير, ابن اثير و ديـگـر مورخان از عبدالملك بن عمرو بن ابى سفيان ثقفى ازعمويش آورده اند كه گفت : عثمان نماز مردم را در منى به چهار ركعت امامت كرد.
پس كسى نزد عبدالرحمن بن عوف رفت و گفت : آيا ديدى برادرت چه مى كند؟ او چهارركعت نماز گزارد! عبدالرحمن كه اين سخن را شنيد به همراه ياران خود دو ركعت نماز گزارد و آنگاه آهنگ عثمان كرد و به حضور او رسيد و گفت : آيا تو خود با پيامبر در همين جا دو ركعت نماز نخواندى ؟ گفت : چرا.
گفت : آيا با عمر دو ركعت نماز نگزاردى ؟ گفت : چرا.
گفت : آيا در دوره اى از آغاز خلافت خويش دو ركعت نماز نكردى ؟ گفت : چرا.
آنـگاه [عثمان ] گفت : اى ابومحمد, از من بشنو, من اطلاع دارم كه برخى از مردمان يمن و برخى از بـن مـهـرانـى كه حج گزاردند در سال گذشته گفتند: نماز براى مقيم دوركعت است و اين پـيـشـواى شما عثمان است كه دو ركعت نماز مى خواند.
من در مكه زنى گرفته ام و چنين صلاح ديـدم كه از بيم آنچه بر مردم بيم دارم چهار ركعت نماز بگزارم .
ديگر آن كه در طايف مالى دارم و شايد خواستم آنجا بروم و پس از اين دوره در آنجااقامت كنم .
عـبـدالرحمن بن عوف گفت : اين چيزى نيست كه بتواند براى تو عذرى باشد.
اين كه گفتى در آنـجا زن گرفته ام , [در پاسخ مى گويم :] زن تو در مدينه است .
هرگاه بخواهى او رابا خود از اين شـهـر بيرون مى برى و هرگاه بخواهى او را با خود بدانجا باز مى گردانى , تودر همان جا سكونت دارى كـه مـسـكنت در آنجاست .
اين كه گفتى : در طايف مالى دارم اين هم كافى نيست , چرا كه مـيـان تـو و طايف سه شب فاصله است و تو از مردمان طايف نيستى .
اين هم كه گفتى كسانى از مردم يمن كه حج گزارده اند چون برگردند مى گويند:اين پيشوايتان عثمان است كه مقيم است و دو ركـعت نماز مى گزارد, اين هم دليل نيست ,چرا كه در دوران آغازين اسلام و در هنگامى كه بـر پـيامبر وحى نازل مى شد و اسلام درميان مردم اندك بود [چنين نماز مى خواند], سپس ابوبكر نيز به همين شيوه و آنگاه عمرهم به همين ترتيب [نماز مى گزارد] تا هنگامى كه اسلام پايدار شد.
اما عمر با همين وجود تا پايان عمر همان دو ركعت نماز مى خواند.
عثمان در پاسخ گفت :اين راءيى است كه خود بر آن شده ام ((121))
در انـسـاب الاشراف آمده است : محمد بن سعد به نقل از واقدى , از محمد بن عبداللّه , از زهرى , از سالم بن عبداللّه , از پدرش برايم نقل حديث كرد و گفت : با رسول خدا(ص ) و با ابوبكر و عمر ونيز بـا عثمان در دوره آغازين خلافتش , در منى دو ركعت نماز گزاردم .
اما پس از چندى عثمان نماز را چـهـار ركعتى برگزار كرد.
مردم در اين باره دادسخن دادند و انتقاد كردند و از او خواستند از اين نظر برگردد, اما او برنگشت . ((122))
طـبرى در تاريخ خود به نقل از واقدى از عمر بن صالح بن نافع ـ وابسته توءمه آروايت مى كند كه گـفـت : از ابـن عـباس شنيدم كه مى گويد: نخستين چيزى كه مردم آشكارادرباره عثمان و در نـكـوهـش او بـرزبـان آوردنـد اين بود كه او در دوره اى از زمامدارى خوددر منى دو ركعت نماز مى گزارد, اما چون سال ششم فرارسيد نماز را كامل خواند.
تنى چند از اصحاب پيامبر(ص ) در اين كـار بـر او خـرده گـرفـتند و كسانى هم كه قصد نكوهش اوداشتند آشكارا در ميان مردم از اين مـساءله سخن گفتند, تا آن كه على (ع ) به همراه تنى چند به حضور او رسيد و گفت : به خداوند سوگند, نه چيزى تازه پيش آمده و نه دوره اى كهنه شده است .
تو خود به ياد دارى كه پيامبر(ص ) سپس ابوبكر و سپس عمر دو ركعت نماز مى خواندند و تو خود نيز در دوره اى از آغاز زمامدارى ات چنين مى كردى .
اينك نمى دانم چرا به همان شيوه پيشين خويش باز نمى گردى ؟ گفت : اين راءيى است كه خود بر آن شده ام .((123))


= 5 ـ اعطاى فدك و خمس افريقا از سوى خليفه به مروان بن حكم
ابـن قـتـيـبه در كتاب المعارف ((124))
و بلاذرى در انساب الاشراف ((125))
واگذارى فدك به مروان را يكى از انتقادهايى شمرده اند كه به خليفه وارد شده است .
مسلمانان اين اقدام تازه عثمان را مخالف عمل دو خليفه پيشين و نيز مخالف ادله مى دانستند, چرا كه اگر فدك , چونان كه ابوبكر ادعـا داشت , از اموال عمومى مسلمانان بود چرا مى بايست عثمان آن را فقط به مروان واگذارد؟ و اگـر هـم , آن سان كه فاطمه (س ) در خطبه خوداستدلال كرد, ارث خاندان پيامبر(ص ) بود چرا مى بايست فرزندان زهرا(ع ) را از آن بى بهره بدارد؟ در مـورد خـمـس درآمـد افريقا نيز همين سخن هست و مى توان پرسيد: واگذارى اين خمس به مروان چه دليلى داشته است ؟ هـردوى ايـن اعـتـراضها چهره اى دينى دارد, زيرامى بينيم مردم بر عثمان و كارگزاران او چنين خـرده مى گرفتند كه افكار و اصولى تازه برساخته و افكار و اصولى ديگر راوانهاده اند و اين كارى است كه نه در شريعت پيامبر(ص ) بنياد نهاده شده است و نه درسيره دو خليفه پيشين .
آنـچـه گذشت برخى از رويدادهاى تاريخ بود و هدف ما از يادآور شدن آنها نيز اين است كه رويى ديـگر از اين رخدادها براى خواننده روشن شود و خواننده دريابد كه اينهانمونه هايى از انتقادهاى مسلمانان به خليفه است كه در دل خود نوعى اعتراض و انگيزه دينى داشته است .
هر كس در مواضع صحابه در برابر سياست و رويكردهاى تازه عثمان بنگردخواهد ديد كه آنان نيز از خـلافـت او نـگـران و نـاراضـى بـودنـد و بـر او انتقاد داشتند.


نوشته شده در   يکشنبه 2 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ