جمعه 2 اسفند 1398 | Friday, 21 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 30 اسفند 1395     |     کد : 36675

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت (جلد ۴) ؛ بلاغت امام عليه السلام در خدمت انسان (قسمت 2)

... در منطق علي بن ابي طالب عليه السلام : «چه بسا دوري ، كه از نزديك ، نزديكتر است و چه بسا اميدي كه تبديل به نوميدي شود و تجارتي كه موجب ضرر گردد» و هيچ جاي شگفتي نيست كه درباره مردم اين سخن علي بن ابي طالب عليه السلام به مرحله اجرا درآيد : «آن كس كه برضدّ برادر خود چاهي بكند ، خود در آن افتد و آنكه پرده ديگري را بدرد، نهفته هايش آشكار گردد و آن كس كه بر مردم تكبر ورزد، خوار و زبون شود» ! پس دايره واحد جهان هستي ، بر همه اشيا و موجودات و مردم ، ايجاب مي كند كه در برابر قانون متعادل و يكنواخت آن ، سر تسليم فرود آورند. ....

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت (جلد 4) جرج جرداق
مترجم : سيدهادي خسروشاهي
امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت (جلد ۴) ؛ بلاغت امام عليه السلام در خدمت انسان (قسمت 2)
وحدت و پيوستگي هستي
همه آنچه كه در جهان هستي از همديگر دورند، در يك رشته، به هم پيوسته اند و دو طرف آنها، به ازل و ابد پيوند دارد!
ادبيّات و سخنان پرمايه، در انديشه، ادراك، خيال و طبع و ذوق سخنور، اصالت و ريشه اي دارد كه او را در يك وحدت و به هم پيوستگي مطلق، با موجودات جهان هستي پيوند مي دهد. سپس اين اصالت، وقتي بخواهد از زبان اديب، در قالب لفظي بيرون بيايد، با سبكي زيبا و جالب، با رنگي از وحدت و پيوستگي هستي، ظاهر مي شود كه پيدا است با روح وحدت زنده است و اين درواقع، نمودار زنده اي از تأثير جهان هستي در اديب و اديب در جهان هستي است! و از آنجا كه وظيفه علم و دانش، تجزيه و تحليل است (و هر نكته اي را به تنهايي مورد ارزيابي قرار مي دهد) وظيفه هنر و ادبيّات، ايجاد وحدت و به هم پيوستگي است! و از آنجا كه علم درباره اشياي جهان هستي، بدين منظور مي نگرد كه آنها را از همديگر جدا سازد و مورد بررسي قرار دهد، هنر و ادبيّات نيز بر آن شد! كه درباره اشياي جدا از هم، آنچنان بنگرد كه در اصل و حقيقت خود يكي هستند؛ تا آنجا كه اين امر باعث شد انديشه و نظريه پيوند و وحدت كامل بين همه مظاهر و جلوه هاي جهان هستي، به وجود آيد!
پس درواقع ادبيّات و هنر، جز اين جامعيّت، مفهوم ديگري ندارد! و اگر فلاسفه در قرون اخير! متوجّه وحدت جهان هستي شده اند، ادبا و هنرمندان، از روزي كه انسان به وجود آمد و در اعماق و درون او بذر هنر و ادراك ادبي پيدا شد، متوجّه اين نكته شدند! چرا كه دليل و برهان فلاسفه، عقل و قياس آنها است، و اين دو، نسبت به عناصر تشكيل دهنده يك انسان زنده، محدودند، ولي راهنماي اديب و هنرمند، عشق و ذوق يا احساس و الهامي است كه هر دو جرقه اي روشن از درون و تمام عناصر تشكيل دهنده هستي يك انسان است و يكباره از روح او برخاسته است!
علاوه بر اين، نظريه فلاسفه درباره جهان هستي، به مثابه يك وحدت بهم پيوسته و متكامل، در مقام مقايسه با نظريه ادبا و هنرمندان، يك نظريه سطحي و ظاهري است! چرا كه فلاسفه، اشياي گوناگون را جدا از هم مورد دقّت و مطالعه قرار مي دهند و مي سنجند و سپس آنها را ضبط مي كنند و وسيله آنها در اين امر، تنها عقل و خرد است؛ و عقل، جزئي از يك انسان زنده، يعني گوشه اي از عناصر تشكيل دهنده آن است؛ ولي ادبا و هنرمندان خود با زندگي و جهان هستي، به طور مستقيم و دائمي، ارتباط دارند و در همه حالات، و با تمام نيرو، با احساس، عقل، خيال و ذوق، يعني با تمام وجود خود، با هستي و حيات پيوند دارند، و بنابراين، اين گروه، در درك و فهم اين وحدت و به هم پيوستگي در عالم وجود، سابقه دارتر و عميقتر از فلاسفه هستند. و در واقع ادبا، اساتيد فلاسفه هستند: استادان و راهنمايان آنان، از روزي كه بوده اند، تا روزي كه خواهند بود!...
پس اگر موضوع از اين قرار باشد، چنانكه هست، بايد گفت كه علي بن ابي طالب عليه السلام از نقطه نظر بينش و اسلوب، بزرگمردي از بزرگان اين گروه است: گروه ادباي جاودانه اي كه پرده هاي حقايق را كنار زدند تا حقيقت را آنطور كه هست، دريابند...؛ گروهي كه مانند ديگر مردم، همه چيز را مي بينند، ولي فقط آنان هستند كه عمق و درون قضيه را مي فهمند و درك مي كنند... گروهي كه به ستارگان آسمان، ريگهاي بيابان، آبهاي دريا و جامه هاي جهان هستي، مي نگرند و همه آنها را از روح و روان خود مي يابند!، روح و رواني كه در جهان هستي آنچنان نيروي زيبا و آراسته اي را احساس مي كند كه يكپارچه و جامع الاطراف است و از روز ازل بوده و تا ابد نيز پايدار خواهد ماند!
«ميخائيل نعيمه» كه انگيزه هاي اديب و هنرمند، در ادبيّات معاصر جهان عرب را در احساس عميق او به وحدت جهان هستي مي دادند، مي گويد: «... چگونه كسي مي تواند اديب و هنرمند باشد، ولي ريشه هاي آن را در ازل و ابد، به هم پيوسته نبيند؟ و پيوندي را كه بين لحظه هاي زمان او با گذشته ها و آينده ها است، احساس نكند؟».
اين احساس عميق و اين درك ريشه دار، نسبت به عالمترين مرحله زيبايي كه همه كائنات را با همه تضادهاي ظاهري با كمربندي زيوريافته، به هم پيوند مي دهد، نكته اي است كه در آثار همه بزرگان ادبيّات آن را مي بينيد، اگرچه موضوعات آن آثار، متنوع و شرايط و امكاناتشان گوناگون باشد.
اگر شما صداي شاعر بزرگ را بشنويد كه از زبان عيسي مسيح مي گويد: «در گلها و زنبقهاي دشتي دقّت كنيد كه چگونه سر از خاك برمي آورند. و رشد مي كنند! من به شما مي گويم كه سليمان، با آنهمه جلال و افتخار، چنان جامه زيبايي را برتن نكرد»! درواقع، سخني از بزرگترين سخنان روزگار را شنيده ايد و جالبترين و بهترين بينشي را درك كرده ايد كه در اعماق زيبايي فرو رفته است! و آنگاه حق داريد كه بپرسيد: خاك و سنگ و ابر آسمان، كجا مي توانند چنين زيبايي و دلارايي را كه در گلها و زنبقهاي از خاك بيرون آمده ديده مي شود، به وجود آورند؟ آري، اگر اين وحدت در جهان هستي وجود نداشت و اگر جمال و زيبايي، مدار به هم پيوستگي عالم وجود و پيونددهنده اجزاي آن از ازل تا به ابد نبود، چنين زيبايي و جمالي به وجود نمي آمد؛ پس اين امر روي اين اصل، مدار انديشه و احساس هنرمند (آفريننده كوچك!) است! و از همين جاست سخن نغز و جالب عيسي عليه السلام در آن هنگام كه زن فاسد و زناكاري را نزد او آوردند تا به حكم قانون سنگسارش كنند: «هر كدام از شما كه گناهكار نيستيد، اين روسپي را سنگسار كند»! اگر شما سخن شاعر بزرگ را بشنويد كه از زبان سليمان بن داود نقل مي كند:نسلي مي رود و نسلي ديگر مي آيد و زمين تا به ابد پايدار مي ماند.
خورشيد طلوع مي كند و غروب مي نمايد و به جايي كه از آن طلوع كرده است مي شتابد.
باد به طرف جنوب مي رود و به طرف شمال دور مي زند، دورزنان دورزنان مي رود و سپس به مدارهاي خود برمي گردد.
همه نهرها به دريا مي ريزند، امّا دريا پر نمي گردد.و سپس آبها به مكاني كه نهرها از آن جاري شده اند، بازمي گردد، تا باري ديگر جاري شود. همه چيزها آكنده از خستگي است، كه انسان آن را بيان نمي تواند بكند.
چشم از ديدن سير نمي شود و گوش از شنيدن مملو نمي گردد. آنچه بوده است همان است كه خواهد بود و آنچه شده؛ همان است كه خواهد شد.
و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست.
آيا چيزي هست كه درباره اش گفته شود: ببين اين تازه است؟!
در روزگارهايي كه قبل از ما بود، آن چيز قديم بود.
ذكري از پيشينيان نيست.
و از آيندگان نيز كه خواهند آمد، نزد آناني كه خواهند آمد، ذكري نخواهد بود. (68) و باز اگر بشنويد كه سليمان مي گويد:
من نرگس شارون و سوسن و اديها هستيم.
چنانكه سوسن درميان خارها.
همچنان محبوبه من در ميان دختران است!
چنانكه سيب درميان درختان جنگل.
همچنان محبوب من درميان پسران است.
در سايه وي به شادماني نشستم.
و ميوه اش به كامم شيرين بود!
مرا به ميخانه آورد.
پرچم وي بالاي سر من، محبّت است.
مرا به قرصهاي كشمش تقويّت كنيد و مرا به سيبهاي تازه سازيد!
زيرا كه من از عشق بيمار هستم.
دست چپش در زير سر من است.
و دست راستش مرا در آغوش مي كشد.
اي دختران اورشليم! شما را به غزالها و آهوهاي صحرا قسم مي دهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار نكنيد و بر نينگيزانيد!...
محبوب من مانند غزال يا بچّه آهو است...
اينك زمستان سپري شده و باران پايان يافته است.
گلها بر زمين ظاهر شده اند و زمان آهنگها فرا رسيده و آواز فاخته از ولايت ما شنيده مي شود... اي كبوتر من كه در صخره و در ستر سنگهاي خارا هستي.
چهره خود را به من بنما و آوازت را به گوش من برسان.
زيرا كه آواز تو خوشنوا و چهره ات خوشنما است!
محبوبم از آن من است و من از آن وي هستم!
درميان سوسنها مي خرامد، اي محبوب من برگرد، تا نسيم روز بوزد و سايه ها بگريزد.
و مانند غزال يا بچّه آهو، بر كوههاي «باتر» باش!
اينك تو زيبا هستي از محبوب من، اينك تو زيبا هستي!
و چشمانت از پشت روبنده ات، مانند چشم كبوتر است!
و موهايت مثل سر بزهايي است كه بر جانب كوه «جلعاد» آرميده اند.
دندانهايت مثل گله گوسفند است كه از شستن برآمده باشند!
لبهايت مثل رشته قرمز و دهانت زيبا است!
و گونه هايت از پشت برقع تو، همچون انار است.
گردن تو مثل برج داود است كه به جهت امنيت خانه بنا شده است.
و در آن هزار سپر يعني تمام سپرهاي شجاعات آويخته است.
دو پستانت! مانند دو بچّه آهواند كه درميان سوسنها مي چرند!
تا نسيم روز بوزد و سايه ها بگريزد به كوه «مر» و به تل «كندر» خواهم رفت.
اي محبوبه من! سراسر وجود تو زيبا است و در تو عيبي نيست.
بيا با من از لبنان، اي عروس با من از لبنان بيا!
از قله «امانه» از قله «شيتر» و «حرمون».
از مغازه هاي شيرها و از كوههاي پلنگها بنگر.
اي خواهر و عروس من، دلم را به يكي از نگاههايت و به يكي از گردنبندهاي گردنت ربودي! اي عروس من! از لبهاي تو عسل مي چكد.
زير زبان تو عسل و شير است و بوي لباست مثل بوي لبنان...
چشمه باغها و بركه آب زنده.
و نهرهايي كه از لبنان جاري است.
اي باد شمال! برخيز و اي باد جنوب بيا.
بر باغ من بوز، تا رايحه عطرهايش منتشر شود.
محبوب من به باغ خود بيا و ميوه نفيسه! خود را بخور. (69) آري؛ اگر شما اين اشعار را بشنويد و به درستي آنها را ارزيابي كنيد! خواهيد ديد كه سليمان اين شعر خود را از همان سرچشمه اي دريافت كرده است كه مسيح از آن سيراب شد! اگر چه موضوع آن دو، با يكديگر يكسان نيست!
و از همين نمونه ها است سخن «ويكتور هوگو» يكي از بزرگترين هنرمنداني كه پس از انقلاب كبير فرانسه به وجود آمدند و آن «گفتگويي است ميان ستارگان» كه شاعر در آن انسان را نشان مي دهد كه در روي زمين از بس كوچك و ناچيز است بر سطح زمين به چشم نمي خورد! و سپس زحل را به من نشان مي دهد و او كره زمين را اين همه به بزرگي خود مي بالد و افتخار مي كند، مورد خطاب قرار مي دهد و مي گويد:
اين آواز خسته و ناتواني كه به گوش مي رسد، چيست؟ اي كره زمين! از اين گردش، در آن افق تنگ و محدودي كه داري، به دنبال چه هستي؟ آيا تو، جز يك دانه ريگ، كه ذره اي خاكستر بر آن نشسته است، چيز ديگري هستي؟ امّا من؟ من در آسمان نيلگون و وسيع، در چهارچوب بزرگي سير مي كنم(70)! اين راه دراز، كه حيرت انگيز و وحشت زا است، زيبايي مرا وارونه جلوه داده است! و اين هاله، كه حلقه وار گرد مرا فرا گرفته است، در تيرگي شبها، مانند ارغوان سرخ فام مي درخشد! مانند گويهاي زرين كه پيوسته بالا مي روند و پايين مي آيند. گاهي دور و گاهي نزديك مي شوند، و هفت قمر بزرگ و شگفت انگيز را نگاه مي دارند!
و اين هم خورشيد است كه در پاسخ مي گويد:
خاموش باشيد! اي ستارگان؛ شما در اين گوشه از آسمانها كارگزاران و رعاياي من هستيد! ساكت و آرام باشيد! من امير و سردار و شما فرمانبر و رعيت من هستيد. شما هر دو، مانند دو ارابه ايد كه دوشادوش يكديگر راه مي رويد، تا از در وارد شويد! در كوچكترين آتشفشان نزد من، مريخ و زمين هر دو وارد مي شوند، بدون آنكه به اطراف و دهانه آن تماس پيدا كنند! و اينك ستاره هاي «دب اصغر»؟ مي درخشند، مانند: هفت چشم زنده كه به جاي مردمك هريك، خورشيدي است! جنگلي سرسبز و خرم، شاداب و زيبا، آكنده از ستارگان آسمان».
اي ستارگان پايين!، جاي من نسبت به شما، بسيار دو راست. تا آنجا كه ستارگان درخشان و ثابت من، همانند جزاير پراكنده در روي درياها است! و همچنين خورشيدهاي بي شمار من، در ديد كوته بين و ناتوان شما، در گوشه دوري از آسمان، همانند بيابان غم انگيزيست كه صدا در آن ناپيدا است! گويي كه اندكي خاكستر سرخ رنگ درميان تاريكي شب، پخش شده است! اينك اينها، ستارگان كهكشان ديگر هستند كه جهانهاي ديگري را بر شما نشان مي دهند كه كوچكتر از اين جهانها نيستند و درميان اتر پراكنده اند(71)؛ اين درياي عظيم كه ريگ و سنگريزه در گوشه و كنار آن ديده نمي شود! موجهاي آن مي رود ولي هرگز به ساحل خود بازنمي گردد!.
و سرانجام اين خدا است كه سخن مي گويد:
همه اين عالم هستي، به يك دم من بسته است كه چون بدمم، همه چيز در تاريكي مطلق فرو مي رود...(72) و اكنون ببينيد كه علي بن ابي طالب عليه السلام در وصف طاووس چه مي گويد: «و از شگفت انگيزترين موجودات طاووس است كه خداوند اندام آن را در استوارترين موازين برپا داشته و رنگهاي آن را در نيكوترين شكلها، درهم آميخته، با بالي بلند و دمي دراز كه بر زمين مي كشد! هنگامي كه به سوي طاووس ماده برود، آن را مي گشايد و مانند چتر بالاي سر خود نگهمي دارد، كه گويي بادبان كشتي است و كشتيبان، آن را به هر سويي كه باد مي وزد، مي گرداند! به رنگهاي زيباي خود مي نازد و با كرشمه مي خرامد. (بايد جلوه طاووس را از نزديك ديد كه وصف آن به گفتن نيايد!).
هر پر طاووس قصبه سيمين را ماند كه شمسه هاي زرين و تكه هاي زبرجد از آن رسته است! و اگر بخواهي آن را با نباتات زميني مورد مقايسه قرار دهي، بايد بگويي: دسته گلي است كه شكوفه هاي بهاري چيده شده و به هم پيوند يافته است. و اگر آن را به جامه ها و پوششها تشبيه كني، خواهي گفت كه: ديباي نگارين است به نقشهاي گوناگون آراسته؛ يا جامه هاي زيباي يماني است. و اگر به زيورها مانند كني، بايد بگويي: كمربندي سيمين با نگينهاي رنگارنگ كه با جواهر مزيّن شده است.
طاووس. با ناز و كرشمه مي خرامد و راه مي رود و بروم و بال خود مي نگرد و از زيبايي پوشش و پيراهن رنگينش، مي خندد و قهقهه مي زند، ولي چون چشم به پاهاي خود افكند، به ناله بانگ برآورد كه گويي براي رفع ناراحتي خود، فريادرسي مي طلبد! كه به درستي و عمق اندوه خويش، گواهي دهد، زيرا ساقهاي او باريك و زشت، همچون پاهاي خروس خاكي رنگ است.
طاووس، كاكلي سبز و نگارين برسر دارد و گلوگاهش همچون صراحي است! و زير گردنش كه به تن پيوسته است، سبز، به رنگ وسمه يماني است؛ قطعه ديبايي كه به آبگينه روشن و صيقلي يافته شباهت دارد. گردن را در چادري سياه پيچيده، ولي از غايت درخشندگي و شادابي، گمان مي رود كه رنگاميزي سبز و تندي دارد، چون برگهاي سبزرنگ!
آنجا كه شكاف گوش اوست، خطي باريك مانند باريكي سرقلم به چشم مي خورد، كه چون گل اقحوان (بابونه)، سفيد و درخشان، درميان سياهي، جلوه گر است. در جهان كمتر رنگي است كه در پرهاي طاووس نظير آن نباشد و به چشم نخورد، و البتّه در درخشندگي و نيكويي، از همه رنگها برتر است. درواقع، گلهاي رنگارنگي است كه باران بهاري و خورشيد تابستاني آن را پرورش نداده است.
گاهي از پر خود بيرون مي آيد؛ جامه از تن مي كند و برهنه مي گردد و پرهايش همچون برگ درخت بر شاخه ها، پژمرده مي شود و پي درپي مي ريزد ولي باز مجدداً مي رويد، تا به حال نخستين برگردد؛ و رنگاميزي آن، با وضع پيشين فرق نكند به طوري كه رنگش با رنگهاي قبلي يكسان باشد و هركدام در جاي خود قرار گيرد. هرگاه در تارها و موهاي پر او به دقّت بنگري، يكي را به رنگ گل سرخ خواهي ديد و ديگري را چون زبرجد سبز و ديگري را به رنگ طلايي!...
انديشه هاي عميق، كجا وصف آن توانند كرد؟ و يا خردهاي ژرف، چسان به حقيقت آن پي خواهند برد؟ و يا گفتار گويندگان، اوصاف آن را چگونه به نظم خواهند آورد؟».
سپس اندكي درباره آفرينش زمين و آسمان از زبان امام بشنويد: «خداوند، موجودات را به قدرت خويش پديد آورد و بادها را به رحمت خود پراكنده ساخت و با سنگهاي سخت و صبور، زمين را محكم و استوار كرد، آنگاه فضا را بگشود و افقهاي آن را بشكافت و راهها به وجود آورد و در آنها آب را روان ساخت. موجهاي آب درهم افتاد و روي هم انباشته شد. و آب را بر پشت بادهاي تند و سخت قرار داد... سپس بادي ايجاد كرد كه سخت وزيدن گرفت و به راههاي دور برفت و به آن امر فرمود كه آبهاي انبوه را بر هم زند و موج درياها را برانگيزد، پس آن باد، آب را مانند مشك، تكان داد و برهم زد؛ و همچنان كه فضا را در هم پيچيد، آب را هم پيچيد و آغاز و انجام آن را برهم زد؛ و آرام و آشفته را در همديگر آميخت...»!
من به شما سفارش مي كنم كه در اين آيات جالب و زيبا كه ناشي از عبقريت و عظمت روح امام عليه السلام است و انديشه و احساس شما را مورد خطاب قرار مي دهد، بيشتر دقّت كنيد تا ببينيد كه چگونه او، در بين همه موجودات جهان هستي، اعم از بزرگ و كوچك، خورشيد و ماه، آب و سنگ و آسان و مشكل، از نقطه نظر مفهوم وجود و هستي، برابري و تساوي قائل است. يعني از نظر منطق امام علي، همه كائنات و موجودات عالم وجود، در صفت وجود و هستي مشترك هستند و از همين جا است كه همه آنها را در سرود بزرگ جهان، يكسان و به هم پيوسته مي داند: سرود بزرگ هستي واحدي كه در آن، درخت تنومند را در قبال گياه كوچك نبايد بزرگ شمرد و چشمه سار كوچكي را كه آبش درميان سنگ ريزه ها و خاشاك روان است، دربرابر درياي بيكران نبايد كوچك انگاشت.
علي بن ابي طالب عليه السلام مي فرمايد:
«... اگر راههاي انديشه خود را تا به آخر به پيمايي، دليل و برهان، تو را راه ننمايد مگر به اينكه آفريننده مورچه همان آفريننده درخت خرما است. بزرگ و كوچك، خرد و كلان، سبك و سنگين و نيرومند و ناتوان، همه در آفرينش يكسان هستند. و به همين نحو است آسمان و هوا و باد و آب! كافي است شما به خورشيد و ماه، گياه و درخت، آب و سنگ، گردش شب و روز، پيدايش اين درياها، بي شماري اين كوهها و بلندي قله هاي آنها و گوناگوني لغات و زبانها بنگريد، تا آفريننده را بشناسيد...». «... هيچ نعمت و خوشي در دنيا نمي يابيد، مگر آنكه نعمت ديگري را از دست بدهيد و هيچ كس از شما، در دنيا زندگي نمي كند، مگر آنكه روزي از روزهاي عمرش را از دست مي دهد. و افزوني در خوردن، براي او لذّتي نو و تازه نمي آورد؛ مگر با ازبين رفتن آنچه كه از روزي پيش به دست آورده بود! و براي او نشانه و اثري به وجود نمي آيد، مگر آنكه اثر و نشانه ديگري از او ازبين رفته باشد. و براي او چيزي تازه و نو نمي گردد، مگر بعد از آنكه تازه او كهنه شود! و براي او خوشه اي نمي رويد مگرآنكه درو شده اي از او ساقط شود و ازبين برود و درواقع، ما شاخه ها هستيم و ريشه هاي ما ازبين رفته اند! پس چگونه فرع و شاخه، پس از اصل و ريشه، باقي تواند ماند؟».
به اعتقاد من، تشابه و همانند عجيبي! بين قطعه اي از اشعار امرءالقيس با قطعات بسياري از ادبيّات علي بن ابي طالب عليه السلام وجود دارد! اين قطعه به طور كلّي، درباره مفهوم وحدت كامل جهان هستي است كه به طور بي نظيري، به پرخاش بر ستمگر و تجاوزكار و ياري ناتوان روي زمين از گياه و مرغ، گرايش مي يابد تا همه عناصر هستي، نيرومند و شاداب و برابر باشند!
«امرءالقيس»، نخست مطلبي را شرح مي دهد كه خلاصه آن چنين است: من روزي نشستم و به تماشاي رعد و برق پرداختم تا ببينم كه باران از كدام سوي روي مي آورد؟ آه! چه زيبا و جالب بود آنچه كه من ديدم؟ من ديدم كه باران از هر چهار طرف، سيل وار سرازير شد! من آنرا از دور ديدم كه طرف راست آن، در نظر من به كوه «قطن» و گوشه چپش به دو كوه الستار و «بذيل» مي پيوست! سپس آب به جريان افتاد و آنگاه حركتش تندتر شد كه گويي انفجاري رخ مي دهد و از اين سو و آن سو به ميدان آمد و سيلي براه انداخت كه درختها را از بن بركند و از كوه «قنان» به سرعت گذشت و نه تنها نخواست كه بر آن پناه ببرد! بلكه آن را به بازي گرفت!
در دنباله اين شرح، شاعر مي گويد:
وَتَيْما لَمْ يَتْرُكْ بِها جِذْعَ نَخْلَةٍ ... وَ لاُاطَمَاً اِلاّ مَشيدَا بِجَنْدَلٍ
كَاَنَّ نُبَيْراً في عَرانين وَ بْله ... كَبيرُ اُناسٍ في بِجادٍ مَزمِّلٍ
كأنّ ذري رأس المجيمر غدوةً ... من السيل و الغثّاءِ فلكةُ مغزلِ
و ألقي بصحراءِ الغبيط بَعَاعَهُ ... نزولَ اليماني ذي العياب المحّمِل
كأنّ مكاكّي الجَواءِ غُدّيةً ... نشاوي سُلافٍ من رحيقِ مغلْغلِ
كأنّ السباع فيه غرقي عشيّةّ ... بأرجائه القصوي أنا بيشُ عُنْصُلِ
(73) در اينجا ملاحظه مي كنيد كه «امرءالقيس» چگونه مي بيند كه باران، همه درختان «تيماء»(74) را از جا كند و ساختمانهاي آن را ويران ساخت، مگر ساختمانهايي را كه با سنگهاي خارا و سخت و بزرگ، استوار شده بودند. امّا كوه «ثبير» كه با بلندي و ارتفاع خود، بر زمينهاي هموار اطراف خود، مي باليد و افتخار مي كرد، باران فقط قلّه و سر آن را پوشانيد؛ و آنگاه آن كوه، همچون پيرمردي جلوه گر شد كه گويي با پوششي خود را پوشيده است!
آنگاه بارانهاي سيل زا، به طوفان هاي خود در اطراف كوهها ادامه مي دهند، و سپس همه سنگيني خود را بر بيابانهايي مي افكنند كه مدّتها دراز، خشك و بي آب و علف بودند... و ناگهان، همين بيابانهاي خشك و سوزان، در سايه باران، گل و گياه رنگين مي روياند كه گويي لباسها و جامه هاي زيبا و رنگيني است كه بازرگان يمني، آنها را دربرابر ديدگاه مردم قرار مي دهد!
درواقع، باران بر اين بيابانهاي تفتيده نيكي كرده است، و به همين دليل بود كه آنها به باغهاي سرسبز و خرم، پرگل و گياه تبديل شدند و مرغان و پرندگان به شادي و طرب مستانه! پرداختند! امّا وحشيان و درندگان... كه به خود اجازه مي دادند حيوانات و پرندگان ناتوان را بدرند و بخورند، باران آنان را زبون ساخت و غرق كرد و جسد بيروح آنها بر روي آب گويي كه ريشه هاي پياز بياباني است!
آري! در خاطره شاعر دوران جاهلي، باران، چنين جلوه گر مي شود. باراني كه آغاز و انجام آن را او زير نظر گرفته بود و گويي كه اين باران، نماينده قدرت آگاه و نيروي پرتدبير جهان هستي است. او درواقع، نيرومند، دادگر و بزرگوار است، ناتوانان سرزمينهاي پهناور را ياري مي دهد و پرندگان كوچك را نوازش مي كند! و بيابانهاي تفديده را پر از گل و گياه و رنگين مي سازد و در دلهاي گنجشگان و پرندگان، شادي و فرح مي آفريند و آنها را به آوازخواني وا مي دارد و از سوي ديگر، با قدرتمنداني چون كوههاي بلند؛ به بازي و تفريح مي پردازد و آنها را از هر طرف احاطه مي كند و مورد تمسخر قرار مي دهد! و سپس به زورمندان پرمدّعا كه نمايندگان آنها، درندگان وحشي هشتند، حمله مي برد و خشمناك، آنها را غرق مي كند و به كلّي بي ارزش مي سازد! و اين علي بن ابي طالب عليه السلام است كه درمورد باران، همان احساسي را دارد كه «امرءالقيس» داشت و آن را نيروي دادگر و مهربان مي دانست.
علي بن ابي طالب عليه السلام نيز در پايان يك گفتار طولاني مي گويد: «... و چون ابر (مانند شتر سنگين بار كه سينه بر زمين مي نهد) سينه خود و اطراف آن را بر زمين افكند و باران فراواني را كه دربر دارد، فرو ريزد، خداوند به وسيله آن از زمينهاي خشك و سوخته، گياهان تر و تازه و از كوههاي خالي از گياه، علفهايي سرسبز و خرم به وجود آورد. و بدين ترتيب، زمين به مرغزارهاي خود كه به آنها زينت داده شده است، شادي كند و به آنچه كه در آن روييده است، از شكوفه ها و گلهاي درخشنده و تازه، خودنمايي و افتخار نمايد (و شاداب و خرم گردد). خداوند آن گلها و گياهان را براي مردم آفريد و توشه چهارپايان قرار داد...». سپس علي بن ابي طالب عليه السلام ، آن انديشه دوري را كه «امرءالقيس» در نتيجه تفكّر بسيار، درباره اثرات باران در كوهها و دربين درندگان زورمند، دريافته بود، در يك جمله كوتاه و اعجازآميز، بيان مي دارد و مي گويد: «هركس به روزگار فخر فروشد، زمان او را خوار و زبون سازد»! اين سخنان نغز و شاهكارهاي زيبا از: سليمان بن داود عليه السلام ، مسيح عليه السلام ، امرءالقيس، علي بن ابي طالب عليه السلام و ويكتور هوگو(75)، درواقع از يك سرچشمه به جوشش درآمده و سرازير شده اند، اگرچه موضوعات، هدف ها، شرايط و امكانات هركدام از آنها، گوناگون و مختلف بوده است.
آري! در همه آنها، همين «اصالت» در فكر، انديشه، احساس، خيال ذوق و طبع وجود دارد كه گوينده و صاحب آن را، با همه موجودات و كائنات، در يك وحدت مطلق جهان هستي، به هم پيوند مي دهد!
چنانچه در ادبيّات علي بن ابي طالب عليه السلام دقت كنيد، خواهيد ديد كه هيچ شاعري، وجود ندارد كه با اين اصالت هنري عميق، هميشه درپي كشف پيوندهاي پنهاني (در پشت مظاهر زندگي و مرگ و روابط اشكال به صورت ظاهر گوناگوني كه درمورد حقيقت واحد و ثابتي به چشم مي خورند) بوده باشد. انگيزه توحيدي نيرومند امام، درواقع، انگيزه يك هنرمند بزرگي است كه مي خواهد وجود و هستي را به طور يكسان در عقل و قلب خود، بر پايه هايي كه تازه و كهنه در آن مفهومي ندارد، تثبيت كند و تحكيم بخشد!
ما در گذشته به خوبي شاهد شديم كه نظريات اجتماعي و اخلاقي علي بن ابي طالب عليه السلام به طور مستقيم يا غيرمستقيم، از همين بينش واحد مربوط به جهان هستي، سرچشمه مي گيرد. و بنابراين بينش، در قانون وجود، راستي كه مرحله مرگ تا چه اندازه به زندگي نزديك است؟ و راستي كه دو طرف خير و شر و نيكي و بدي تا چه حدّ به هم نزديكند؟ و همچنين عواملي كه اندوه و شادي را در قلب واحدي وارد مي سازد و خستگي و نشاط را در جسم واحدي ايجاد مي كند، چقدر بي شمارند؟
در منطق علي بن ابي طالب عليه السلام : «چه بسا دوري ، كه از نزديك ، نزديكتر است و چه بسا اميدي كه تبديل به نوميدي شود و تجارتي كه موجب ضرر گردد» و هيچ جاي شگفتي نيست كه درباره مردم اين سخن علي بن ابي طالب عليه السلام به مرحله اجرا درآيد : «آن كس كه برضدّ برادر خود چاهي بكند ، خود در آن افتد و آنكه پرده ديگري را بدرد، نهفته هايش آشكار گردد و آن كس كه بر مردم تكبر ورزد، خوار و زبون شود» !
پس دايره واحد جهان هستي ، بر همه اشيا و موجودات و مردم ، ايجاب مي كند كه در برابر قانون متعادل و يكنواخت آن ، سر تسليم فرود آورند.
قانون متعادل و گرانقدري كه امام آن را با حدس و عقل و احساس خود، به طور يكسان دريافت و به خاطر روشنايي شديد آن، و همچنين به علّت كثرت نيرويي كه بر دارنده خود مي بخشد، به خوبي آن را درك كرد. و از همين جا بود كه اين ادراك خود را با كلمات و جملات كوتاهي بيان داشت كه تشكيل دهنده قواعد و قوانين رياضي خاصّي بود! كه دربرگيرنده مظاهر و جلوه هاي هستي شد و از آن، به سوي ماوراي ظواهر و جلوه ها، يعني اصول اساسي و ژرف و ثابت هستي، نفوذ كرد!
و بدين ترتيب است كه علي بن ابي طالب عليه السلام ، در تمام قلّه هاي هستي، در سطح واحدي از نقطه نظر بينش، درباره مسائل زندگي واحد و احساس عميق نسبت به جهان هستي واحد، به طور برابر قرار دارد. و از همين جا است كه ادبيّات امام، همچون سرودهايي منظم و به هم پيوسته، از دل و جان بزرگ مردي بيرون مي آيد كه مي خواهد در همه موجودات رخنه و نفوذ كند تا عمق و حقيقت آنها را ببيند و به اصالت آنچه كه درك كرده است، اطمينان يابد و به خوبي دريابد كه: آنچه به صورت ظاهر متباين است، برطبق قانون واحدي استوار است و آنچه كه گوناگون به نظر مي رسد، از اصل واحدي سرچشمه گرفته و همه آنچه كه در جهان هستي از يكديگر دور است، در يك رشته به هم مي پيوندد كه دو طرف آنها، به ازل و ابد وابسته است!
(75) - باز جاي شگفتي است كه مؤلف، نام مسيح عليه السلام و علي بن ابي طالب عليه السلام را با امرءالقيس، شاعر دوران جاهليت و ويكتورهوگو، شاعر فرانسوي، به طور برابر ذكر مي كند...، البتّه ما چندبار يادآور شده ايم كه اين كار مؤلف صحيح نيست ولي براي حفظ امانت، متن نوشته مؤلف را ترجمه كرده ايم.


نوشته شده در   دوشنبه 30 اسفند 1395    
PDF چاپ چاپ