يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394     |     کد : 33632

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / رفع نيازمنديهای ملت (قسمت اول)

رفع نيازمنديهاي ملت از وظايف حتمي حاكم و قانونگذار است و در آن منتي نيست، و ملت چنين حقي دارد، و سئوال و تقاضا هم مي نمايد. علي عليه السلام در اين مورد كاملاً سخت مي گرفت كه توجه به اين حق مسلم ملت را به عمّال و فرزندان خود گوشزد نكرده باشد. و چگونه علي عليه السلام در قانون خود رفع نيازمنديهاي ملت را از وظائف حتمي و واجب قانونگذار و حاكم نشمارد و حقي اساسي از حقوق ملت به حساب نياورد،آنها كه ملت را حتي از ساده ترين حقوقشان در بهره گيري از سبزه هاي زمين ، و آسايش زندگي ...

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / رفع نيازمنديهای ملت (قسمت اول)
* ... و اينكه شما در اجراي حق نزد من برابريد. هيچ بينوايي گرسنه نشد ، مگر آنكه از حق او ثروتمندي به نوايي رسيد. هيچ نعمت فراواني را نديدم مگر آنكه در يك طرفش حق بر باد رفته اي خود نمايي مي كرد. هر جانداري را قوتي، و هر دانه اي را خورنده اي هست. نصيحتشان درست نيست مگر بكاستن بار دولت از دوش آنها. بدبخت ترين فرمانروايان كسي است، كه ملتش به واسطه او به بدبختي افتاده باشد.
امام علي عليه السلام
علي عليه السلام درباره اين حقوق عمومي سفارش مي كند و خود آن را رعايت مي نمايد. مفهوم فرمانروايي را در رعايت آن منحصر مي سازد؛ و در پرتو آن شخصي را به فرمانداري بر مي گزيند و ديگري را از آن معزول مي كند.
مفاهيم حقوق نزد او گسترش مي يابد و به شاخه هايي تقسيم مي شود، ولي سرانجام همه در يك امر مهم دست به يكديگر مي دهند، و آن، رفع نيازمنديهاي عمومي است تا آنجا كه گرسنه اي يافت نشود و شخصيت ابناي بشر، بدين وسيله پست و سبك شمرده نگردد. و براي رفع نيازمندي، در صورتي كه قوانين موجود كافي به نظر نرسد، وضع قوانين جديد اشكالي ندارد، همچنانكه عبادت در مذهب علي عليه السلام نبايد باعث دور ساختن آدمي از زندگاني اجتماعي گردد. همان طور كه دين معامله است ، و عقيده سالم، همان خوش رفتاري است، ناچار بايد نظامات و قوانين براي رفع نيازمنديهاي عمومي و احتياجات مردم به كار گرفته شود تا آنجا كه خود را پست نشمارد، و دنيا بر او جايگاه ذلت و خواري نگردد.
رفع نيازمنديهاي ملت از وظايف حتمي حاكم و قانونگذار است و در آن منتي نيست، و ملت چنين حقي دارد، و سئوال و تقاضا هم مي نمايد. علي عليه السلام در اين مورد كاملاً سخت مي گرفت كه توجه به اين حق مسلم ملت را به عمّال و فرزندان خود گوشزد نكرده باشد.
و چگونه علي عليه السلام در قانون خود رفع نيازمنديهاي ملت را از وظائف حتمي و واجب قانونگذار و حاكم نشمارد و حقي اساسي از حقوق ملت به حساب نياورد،آنها كه ملت را حتي از ساده ترين حقوقشان در بهره گيري از سبزه هاي زمين، و آسايش زندگي محروم ساخته و به فقر و مسكنت مي كشانند، در حقشان مي گويد:
«به دربدري و پراكندگي و تيره روزي آنها كه زير فرمان كسري ها و قيصرها بودند، ميانديشيد كه چگونه آنها را از برخورداري از زيبايي هاي طبيعت، و كشتزارهاي سبز و خرم دنيا محروم ساخته؛ و در سرزمينهايي خشك و تفتيده و در معرض بادهاي كشنده و سوزان و گرفتار فقر و تنگدستي رها ساختند!»
علي عليه السلام ناگزير است كه فرمانداران خود را، زماني كه به مال ملّت، چه كم و چه زياد، خيانت مي ورزند، به سخت ترين كيفرها تهديد نمايد؛ و زماني كه مي دانست يكي از فرمانداران يا كارگزارانش شبي را به تجاوز به مال ملّت و احتكار به سر آورده است، از درد به خود مي پيچيد؛ و همين باعث مي شد كه نامه اي سراپا خشم و غضب و عصبيت نسبت به حق و اجراي عدالت به وي ابلاغ كند. در نامه اي كه براي يكي از كارگزارانش فرستاده، چنين مي گويد: «به من گزارش داده شده است كه تو زمين را درو كرده محصول را برداشته و آن را تمام تصرف كرده اي حسابت را برايم روشن كن!»
به جمله «حسابت را برايم روشن كن» توجه كنيد، در دنبال اين جمله چيزهاست ايمان مطلق او به عدالت و دادگري، تا آن حد كه موردي را براي مسامحه، و عذر و بهانه نمي بيند، ايماني كه در پرتو انوار فهم عميق، حقيقت و واقعيت اجتماع را بين حق بر باد رفته و حق خواسته شده به خوبي در مي يابد؛ و ظهور و بروز بدبختي و سقوط اخلاقي و اجتماعي را ميان غاصب و مغضوب، ستمگر و ستم كشيده به يكسان درك مي كند؛ و با اطمينان، كامل ضرورت اجراي عدالت را ولو به هر شكل و هر وضعي كه در ميان ياران تلقي شود لازم مي شمرد؛ همه اينها دست بهم مي دهد و در جمله اي كوتاه بدون هيچ نرمشي با خشم و غضب مي گويد: «حسابت را برايم روشن كن!» و چون به او خبر مي رسد كه كارگزار ديگري آنچه از اموال ملّت در اختيار داشته، خورده است، با شتاب هر چه تمام تر پيغام مي دهد: «از خدا بترس، و اموال اين مردم را به خودشان بر گردان، كه از اين دستور را انجام ندهي و مرا به تو دسترسي باشد، كاري مي كنم كه پيش خداوند معذور باشم! به خدا سوگند اگر حسن عليه السلام و حسين عليه السلام كاري را كه او كرده اي مرتكب شده بودند، بر آنها آسان نمي گرفتم، و خواست و اراده آنها در من تأثيري نداشت تا آنگاه كه حق را از آنها مي گرفتم و باطل و ناروا را از آنها دور مي ساختم.»
علي عليه السلام مردي به نام سعد را به جانب زياد بن ابيه اعزام داشت، تا موجودي بيت المال را از وي گرفته و به خزانه ملّت تحويل دهد؛ چه به وي گزارش داده بودند كه زياد در نعمت به سر مي برد و با اموال يتيمان و بيوه زنان و فقرا و بيچارگان خويشتن را ثروتمند ساخته است، در حالي كه به فضيلت و پاكدامني و تقوايي كه هرگز ندارد تظاهر مي نمايد.
فرستاده علي عليه السلام چون به زياد رسيد، در اجراي دستور امام اصرار ورزيد؛ ولي زياد، خشونت و سختي از خود نشان داد، و تكبّر و نخوت به او فروخت و سرانجام وي را از مجلس خود بيرون كرد! علي عليه السلام در نامه اي به او نوشت:
«سعد به من گفت كه تو، به ستم به وي دشنام داده اي، و با تكبر و غرور او را رانده اي، در حالي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: بزرگي و عظمت مخصوص خداست، پس هر كس كه تكبر كند، خدا بر او خشم مي گيرد، و نيز به من گفت كه تو در غذاهاي رنگارنگ زياده روي مي كني، و هر روز خود را خوش بو مي نمايي. چه مي شد اگر براي خدا، چند روزي را روزه مي داشتي، و آن را بديگران مي دادي، و يك بار خوراكت را، در چند نوبت صرف مي كردي، و يا به فقيري مي دادي! در حالي كه تو در نعمت به سر مي بري، و بدان وسيله بر همسايه بي بضاعت و بيچاره و فقير؛ و بيوه زن و يتيم فخر و برتري مي فروشي، انتظار داري كه پاداش نيكوكاران و صدقه دهندگان داشته باشي؟! و همچنين به من گفت كه تو چون پارسايان سخن مي گويي، ولي رفتارت مانند تبهكاران است.
اگر چنين مي كني، به خود ستم كرده اي و كارت را تباه ساخته اي...» تا آخر.
علي عليه السلام به فرماندارانش دستور مي داد تا از تجاوز به حقوق ديگران به هر شكل و رنگي كه باشد، خود داري كنند. با رشوه مي جنگيد، و آن را پليدترين وسيله ارتباط بين حاكم و محكوم، كسي كه كار انجام مي دهد و آنكه تقاضا دارد، مي دانست و زشت ترين وسيله بين حق و صاحبش مي شناخت. حكّامي را كه رشوه مي گرفتند، رشوه خوار مي ناميد، چه مي دانست كه اين كار زشت، جامعه را به چه پليديهايي خواهد كشانيد.
وقتي كه به او خبر دادند كه يكي از فرماندهان لشكرش رشوه گرفته است، او را با اين گفته به سختي تكان داد.
«امّا بعد، كساني كه پيش از تو بودند و حق مردم را نمي دادند و آن را به آنها مي فروختند، و به ناروا مجبورشان مي ساختند، و ديگران از روش آنان پيروي كردند، هلاك شده و از بين رفتند!»
يكي از فرمانداران به مهماني اي دعوت شد و پذيرفت و در آن شركت كرد.
علي عليه السلام به شدت به او اعتراض كرد، و به سختي او را توبيخ و سرزنش نمود: «آيا به علّت اجراي حق و عدالت، فرماندار را به عنوان دعوت رشوه مي دهند، در صورتي كه حق بايد بدون رشوه اجرا شود؟! و يا به منظور حق نشان دادن باطل است، كه در شأن فرماندار نيست، و او نبايد كه چنين كاري را بكند ولو سلطنت جهاني را به او بدهند؟!
از طرفي، تو چگونه قدم به مهماني اي گذاشتي كه در آن ثروتمندان دعوت شده بودند، و فقير مستمند از آن رانده شده بود، كه خود اين عمل مظهري از مظاهر تفرقه و اختلافات طبقاتي است، و اين عمل خود تفرقه را كاملاً به مردم گوشزد مي كند، طوري كه جگر را مي خراشد، و دل علي عليه السلام جريحه دار مي كند!
امّا در آن هنگام كه اوضاع اجتماعي ساماني به خود بگيرد «و فقيري يافت نشود» شده اي را دعوت كنند، و جمعي را دعوت ننمايند، اشكالي ندارد!»
بعضي خيال مي كنند كه امام در چنين حساب كشي دقيقي از فرمانداران، آنقدر مال و ثروت مي داد كه آنها را بي نياز سازد و موردي براي رشوه خواري (به هر رنگ و شكلي كه باشد) باقي نماند، و محتاج نباشند كه به جانب غنيمت آن وقت مي فهمند كه او حق داشت، و در اين دقت و بررسي زياده روي نمي كرد. روش عقلي است كه راه صحيح و درستي را طي مي كند و بي حساب و مقياس نيست. جلو خطرِ اندكِ در زمان حال را، به خاطر مخاطرات شديد آينده مي گيرد؛ و اين بحث مربوط به زمان علي عليه السلام است و كاري به دوره عثمان نداريم!
علي عليه السلام از خزانه ملّت آنقدر به فرمانداران مي داد تا نيازمنديشان بر طرف شده و آنان را از لغزش در پرتگاه رشوه خواري باز دارد؛ پس چرا آنان بايد رشوه بگيرند؟! در اين مطلب، حقيقت ديگري نيز نهفته است كه علي عليه السلام توجه فرمانداران را به آن جلب مي كند، و آن اين است كه او به فرماندار اجازه نمي دهد به عنوان اينكه فرماندار است، به اندازه ناهار يا شامي از مردم بهره مند شود؛ زيرا چنين بهره و سودي اگر از آن طريق حاصل شود ،به دزدي يا رشوه خواري شبيه تر است؛ و كسي كه اجازه رشوه خواري را حتي به غذايي اجازه نمي دهد، طبعاً به او اجازه چاپيدن و غارت شهري و رشوه بر محصول كار و كوشش ملّت را نخواهد داد.
خشونتي كه امام عليه السلام با فرمانداران تبهكار از خود نشان مي دهد، در مقابل به نمايندگان نيكوكار خود پاداش خير داده، آنها را تشويق و تقدير مي نمايد. اين نامه اي است كه به نماينده خود در بحرين، عمر بن ابي سلمه نگاشته، در آن وقت كه نعمان بن عجلان را به جاي او به كارگزاري بحرين تعيين كرده بود و از عمر خواست تا در جنگ با معاويه همراه وي باشد.
«من حكومت بحرين را در عهده نعمان بن عجلان نهاده، بدون اينكه تو خطايي مرتكب شده باشي و يا در آنچه در تصرف داري تهمتي به تو وارد شده باشد؛ بلكه، به جان خودم سوگند! نيكو حكومت كردي و امانت به جا آوردي. اكنون بدون اينكه ملامت زده يا مظنون باشي، پيش من بيا كه عازم حركت به جانب ستمگران شام هستم و دوست دارم كه تو نيز در برخورد با آنها همراه من باشي، چه تو از آن دسته كساني هستي كه من در پيكار با دشمن به ايشان پشت گرمي دارم. خداوند ما و تو را از كساني قرار دهد كه به راه حق بوده و به آن درستكارند.
بنابر اين، فرمانداراني كه رشوه خواري نمي كنند و به جامعه خيانت نمي نمايند، به اندازه رفع نيازمندي خود، مال و حقوق دريافت مي دارند، و از تشويق و احسان اميرمؤمنان عليه السلام نيز بر خوردار خواهند بود. امّا خيانتكاران، نخست مورد باز خواست قرار مي گيرند، سپس توبيخ و سرزنش مي شوند، و سرانجام از كار بر كنار مي گردند؛ و چنانچه جرمشان سنگين تر باشد، در عين عزل و بركناري، به زندان هم مي روند.
همچنين، به غير از فرمانداران، تجاوز كاران، محتكرين، و استثمار كنندگان كه همواره در راه به دست آوردن هر چه بيش تر ثروت مي كوشند، آنهائي كه مال و ثروت را جمع كرده، از گردش خارج مي سازند و آن را كنز مي كنند، و اراضي و املاك را به خود اختصاص مي دهند، از جمله كساني هستند كه امام عليه السلام با آنها به شدت هر چه تمام تر مي جنگد، و با عياشي و ولخرجي و طمع و آز بي مورد، و علاقه آنها به استثمار، پيكار مي كند، و مي كوشد تا بين آنها و ثروتي كه چشم طمع به ازدياد و اندوختن آن بسته اند، مانع و رادعي به وجود آورده و جدايي افكند.
امّا در مورد تجاوز و غضب، علي عليه السلام با گفتار و كردار خود و قوانيني كه وضع كرد: آن را تحريم نمود. در مورد منع احتكار شدت عمل به خرج داد و گفت: «و بدان كه در غالب آنها، احتكار به قصر بردن سود بيش تر، و اجحاف به مشتري در هنگام فروش وجود دارد، كه باعث ضرر و زيان عمومي و عيب حاكم و فرماندار است. پس، از احتكار جلوگيري كن!» آنگاه مي گويد: «و پس از آنكه آن را منع كردي، هر كس كه باز به احتكار مبادرت كند، او را به كيفر برسان و عبرت ديگران ساز، ولي در مجازاتش اسراف مكن.»
امّا تصرف زمينها و املاك، امام عليه السلام را درباره آن نظري دارد، كه حكايت از خرد مردي عاقل، و شرف و بزرگواري فرمانروايي خردمند مي نمايد كه سخن پيرامون آن گذشت. امّا استثمار به طرق و اشكال مختلف، همگي نوعي غصب و احتكار است كه امام عليه السلام آن را سهل و ساده نمي گيرد؛ و در اين مورد سخناني دارد كه در نهج البلاغه مكرر بيان فرموده است. منظور امام عليه السلام از آنها در هم كوبيدن وسايلي است كه باعث انباشته شدن اموال و ثروتهاي كلان و شگفت انگيز مي گردد (همچنانكه در غير اين فصل، به جاي خود سخن گفته ايم) اموال و ثروتهايي كه چيزي نمانده بود تا در انحصار عده مخصوصي در آيد و دست به دست ثروتمندان بگردد و گروههاي ديگر اجتماع از آن محروم گردند.
علي عليه السلام اندوختن ثروتهايي را كه بي زحمت و كوشش و كفايت و كارداني به دست آيد، براي اجتماع شايسته نمي داند؛ ثروتهائي كه سرانجام باعث روي كار آمدن طبقه خوشگذرانها و تنبل و بيكاره ها، و شكم گنده هائي كه به حساب فقر و فاقه توده مردم به عيش و لذت مي پردازند، مي شود؛ و طبقه نياز مندان و مستمنداني كه كار مي كنند و زحمت مي كشند، ولي اميدي به دست يابي به غذا و پوشاك ندارند.
پايان چنين وضعي، به انحطاط اخلاقي فرد و اجتماع منتهي مي شود. بر اين اساس فقرا و مستمندان قرباني ثروتمندان و توانگران مي گردند، و زحمتكشان، فدايي تبهكاران كم عقل و احمق مي شوند؛ و اخلاق نيز قرباني هر دو طبقه مي گردد، و اجتماع به سقوط و انحطاط مي گرايد. امام، احوال مردم زمان خود را چنين توصيف مي نمايد:
«چه بسا رنجبري كه ضايع شده، و چه بسيار زحمتكشي كه زيان ديده، شما مردم زماني را مي گذارانيد كه خير و نيكويي به آن پشت كرده و شر و تباهي به آن بوي آورده، و شيطان به هلاك مردم طمع بسته است. از هر سو كه مي خواهي به مردم بنگرآيا فقير را جز در شدت و رنج فقر و مسكنت، و يا توانگر را جز در كفران نعمت خدا، و يا بخيل را جز در سوداي بخل ورزيدن در اداي حق خدا براي زياد كردن سرمايه خود، مي داني؟! كجايند برگزيدگان شما، و نيكان و آزادگان و شايستگان شما؟ و كجا رفتند آنها كه در پيشه و كار خود از معاصي و گناهان دوري مي جستند، و در طريقت خود پاك و پاكيزه بودند؟»
آري، علي عليه السلام با فكر صائب، و سلامت فطرت، و خوي بزرگ خود دريافت كه هر نظام و رژيمي كه در پي رفع نيازمندي عمومي نباشد، فاقد ارزش و اعتبار است. و هر قانوني كه به اختلافات مردود طبقاتي اجتماع پايان ندهد، و مطرود و منفور است.
و نيز آداب و رسوم اجتماعي كه جامعه اي را به وجود مي آورند و در آن دسته اي از مردم شكار عده اي انگشت شمار ديگر مي شوند كه خود را اشراف و بزرگان مي نامند، و حقوق ملت و اموال و ارزاق او را با وقاحت و بي شرمي غارت مي كنند، آداب و رسومي زشت و تبهكارانه بيش نيستند. و تبهكاري، همان طور كه علي عليه السلام مي گويد: «قلعه پست و بي ارزشي است كه ساكنان خود را نگاه نمي دارد، و هر كس را كه به آن پناه آورد، ايمن نمي سازد!» و از آنجا كه تبهكاريهاي، تبهكاران را از بلا نگه نمي دارد، و هر كس را كه به آن روي آورد ايمن نمي سازد؛ بدون ترديد، اجتماع در چنين موقعيتي از هم گسيخته مي شود: گسيختگي در طبقاتي كه حقوقشان به غارت رفته، هم پايه گسيختگي در طبقه غاصب و تبهكار است.
با توجه به اين مراتب، عمل مثبت براي رفع نيازمندي ملت بر دو اصل متكي است: نخست اينكه، اموال و اراضي و املاك، و تمام منابع ثروت از آن مردم است، و پس از آنكه مجال فعاليت به همه آنها داده شد، بين افراد ملتها به اندازه استحقاق و نيازمندي، تقسيم و توزيع مي شود. هيچ كس حق ندارد كه بنا به ميل و اراده شخصي، و بدون در نظر گرفتن مصلحت عمومي، آنچه را مي خواهد، تصرف نمايد. از طرفي به صلاح و صرفه چنين شخصي نيست كه با مردم و اجتماع همكاري و همگامي ننمايدچه او به جامعه مي دهد، و جامعه به وي مي بخشد؛ در حالي كه بخشش جامعه به او بيشتر است. علي عليه السلام مي گويد: «هر كس كه دست ياري خود را از خويشانش كوتاه سازد، تنها دست او از ياري آنها كنار رفته است، در صورتي كه همه آنها از ياري آن يك نفر، دست خواهند كشيد!»
و بر دولت است تا در تطبيق اين سياست، و انجام هر چه تمام تر در اجراي آن، سرپرستي عادل و دادگر باشد؛ چه ملّت به منزله يك جسم واحد است، و دولت بايد آن طور كه بايد و شايد همه اعضاي آن را حفظ و نگهداري كند، و سستي و كوتاهي و تبعيض روا ندارد! و هم او به همين مناسبت، به نسبت منافع و درآمد ملّت، سهمي از او دريافت مي دارد كه مقدار آن مطلق و محدود نيست، بلكه بنا به مصلحت عمومي كم و زياد مي شود. پس هرگاه، پاس سلامت اجتماع، و موقعيت آن و وسايل زندگي جامعه اقتضا نمايد كه از سود و درآمد، و اراضي و املاك سهم بزرگي گرفته شود، بي هيچ شك و ترديدي جايز است.
توجه به داير كردن زمين، و عمران و آبادي است كه مايه قوام معاش و پيشرفت امور اقتصادي است. به همين علت، فرمانروايان و متصديان امر موظفند بيش از توجه به حصول ماليات قانوني، و حق دولت (كه خود ماليات در هر صورت ملك جماعت است، و جز از راه عمران و آبادي نمي توان به دست آورد) در راه عمران و آباد ساختن زمين توجه خاص مبذول دارند. از مردم و سرزميني كه آباد نيست، سعي در گرفتن ماليات نمي كند مگر فرمانروايي كه سفيه و كم عقل باشد، و قصد خراب كردن كشور و نابودي مردم نمايد، و حكومت و فرمانروايي خود را كوچك و بي مقدار سازد. مسلم است كه زمين به خودي خود آباد نمي گردد، و با ناداني حاكم و نا بخردي فرمانروا اصلاح نمي شود، و وجود كاخهاي پر زرق و برق كه در آن خوش گذرانها، و فربه ها و ثروتمندان پست و متكبر به عيش و نوش مشغولند، آن را آباد نمي سازد؛ بلكه به كوشش كارگراني كه در راه آبادي آن مي كوشند و با ثروتمند شدن همه مردم آن سرزمين، آباد و معمور مي گردد.
علي عليه السلام ، گرفتن ماليات را از مردم، وقتي كه ملت از اوضاع اقتصاديش، و از فرمانروا و احكامش راضي نباشد، به شدت منع مي كند. اصول اجتماعي، و قواعد انسانيت، و موازين اخلاقي، همگي حكم مي كنند مالياتي كه ملت به دولت مي پردازد، از روي گشاده دستي باشد نه تنگدستي و عسرت. بنابر اين، فرمانروايان بايستي پيش از اخذ ماليات، توجه به بالا بردن سطح رفاه عمومي داشته باشند.
علي عليه السلام به متصديان امور مالياتي خود مي گويد:
«لباسهاي تابستاني و زمستاني مردم، و روزي دهان آنها، و چهار پايي را كه با آن كار مي كنند، به خاطر ماليات نفروشيد! براي در همي آنها را تازيانه نزنيد و برپا نگه نداريد، و اموال آنها را به خاطر ماليات نفروشيد. دوش ما در اين مورد اين است كه ماليات را با عفو و اغماض از آنها وصول كنيم!» و نيز مي گويد:
«موضوع ماليات را به صلاح مؤدي آن جستجو كن، زيرا مصرف آن به مصلحت عموم است، و مصلحت ديگران جز به صلاح آنها صورت نمي گيرد!»
اين نظريه در مورد زمين، و موارد آباداني و ويراني آن، و وابستگي صلاح دولت به بهتر شدن وضع مادي كارگر و كشاورز، از نظر صحت و دقت طوري است كه امروز كاملاً تأييد و تصديق علوم اقتصادي و اجتماعي مي باشد، در حالي كه از زمان صاحب آن نظريه، قرنهاي طولاني گذشته است!
امّا چگونه به اين ملّت امكان آن داده مي شود كه در آباداني زمين بكوشند، و از آن بهره برگيرند و افراد و جماعات در پناه آن آسوده خاطر و مرفه گردند؟ علي عليه السلام در اين مورد قاعده اي عمومي وضع كرد كه علوم اجتماعي جديد نيز آن را مي پذيرد!
بعضي از متفكّرين قديم بر اين عقيده بودند كه مي توان زمين را با به كار گرفتن بندگان و بردگان و اسيران و بيچارگان، از راه جبر و خشونت آباد ساخت. و اگر رحم و دلسوزي داشته باشند، حاصل زحمت و كار آنها را با اندك مزدي پاداش مي دهند. ولي پاداش واقعي در مذهب اين متفكرين، ويژه طرقه مالك است كه بي هيچ رنج و زحمتي از زمين بهره مند مي شوند و شامل طبقه جلالت ماب، و اشرف، و عالي مقام و نجبا و ثروتمندان است. و چه بسا كه ارزش انسان و فعاليت در سايه چنين قوانين و عقيده هايي از ميان رفته است! و در گذشته و حال، چه بسا كه حكّام و فرمانروايان و اطرافيان آنها از محروميت مردم و بدبختي زحمتكشاني كه بردگي و بندگي، بلكه كشتار دسته جمعي آنان به موجب قانون مصاب و مجاز بوده است، استفاده ها نموده اند. نخستين نتيجه چنين طرز تفكري درباره اجتماع اين بود كه حكام و كاهنان پشت به يكديگر داده، گاهي به نام ميهن و زماني به اسم خدائي كه مورد پرستش آنها بود، خون مردم را مي مكيدند. ما گوشه اي از اين واقعيت را از زبان مورخ انگليسي به نام «ولز» به شعر نشان مي دهيم. او مي گويد: «كاهنان به مردم چنين تلقين كرده بودند كه زميني را كه كشت مي كنند و در آن به فعاليت مي پردازند، مال آنها نيست، بلكه به الهه معبد تعلق دارد كه او به فرمانروايان و حكام بخشيده است! و آنها هستند كه آن را به هر كدام از رعايا و كارمندان خود كه بخواهند مي بخشند! مرد ساده و عامي، رفته رفته چنين دستگيرش مي شد كه قطعه زمين زير كشت او، از آن خودش نيست؛ و چون از آن خداست! پس بر او لازم است كه قسمتي از محصول خود را به خدا تقديم كند، يا اينكه خداوند به فرمانروا بخشيده است، و حاكم مي تواند هر قدر كه صلاح بداند، از او ماليات بگيرد، و يا اينكه حاكم و فرمانروا آن را به كارمند خود واگذار كرده است كه در اين صورت آقا و سرور آن مرد ساده دل، او خواهد بود.
از طرفي گاهي اوقات خدا يا حاكم و فرمانروا، و يا آن كارمند كه به سروري و آقايي رسيده است، كاري دارند كه انجامش لازم و ضروري است؛ و بر آن مرد عامي لازم است كه در چنان حالتي كار زراعت و زمين خود را رها كرده، به خدمت ارباب خود بشتابد. هرگز اتفاق نيفتاده بود كه به ذهنش خطور كند، و موضوع مالكيت زمين تحت كشت او برايش روشن شود كه حدود مالكيت او بر آن چقدر است! و به اين ترتيب، مرد عامي و ساده را نه اختياري بود و نه زندگي، و نه سهم و بهره اي از زمين(43)!» و تاريخ جهان عرب، بعد از علي عليه السلام شواهد بي شماري از استثمار و تخصيص زمين و اموال و ارزاق به وسيله حكّام و فرمانروايان به ما ارائه مي دهد. فرمانروايان مدعي بودند كه آنها حق مسلم ايشان است و آن را به هر كس كه بخواهند مي بخشند و هر كس را كه مايل باشند، از آن محروم مي سازند، و كسي هم حق چون و چرا در كار آنها ندارد؛ زيرا زمين ملك خداست، و آنها هم نماينده خدا بر روي زمين هستند. پس در واقع ملك، ملك آنهاست!
امّا موضوع در نظر علي بن ابي طالب عليه السلام ، كاملاً مجسم و روشن است! او در يافته است كه زمين مال كسي است كه در آن فعاليت مي كند، ملك خراب نمي شود مگر اينكه ساكنان آن فقير و تهي دست شوند، و آباد و معمور نمي گردد مگر آنكه از آن بهره مند گردند. چنانچه حاصل دسترنج آنها، به دهان فرمانروايان و شكم خوشگذرانها و كيسه فرمانداران و جيبهاي محتكرين سرازير شود، از فعاليت دست بر مي دارند و به آباد ساختن آن اعتنايي نمي نمايند؛ در نتيجه، اوضاع و احوالشان رو به خرابي مي گذارد، و حقشان هم همين است. امّا هرگاه محصول زحمت و فعاليت آنها به فرزندانشان، و خزانه دولتي كه در حال حاضر توجه خاصي به مصالح عامه دارد برسد، با پشتكار هر چه تمام تر به فعاليت بر مي خيزند؛ خود بهره مند مي شوند و دولت نيز منتفع مي گردد.
بنا به عقيده علي عليه السلام ، رضايتمندي توده ملّت در اين مورد، يگانه مقياس مصالح بودن نظام و رژيم، و شايستگي فرمانرواست، و اعمال زور و فشار و تهديد معرف كوتاهي فكر است. علي عليه السلام مي گويد: «بهترين نور چشم فرمانداران، دادگستري در كشور، و پيدايش مهر و محبت در بين افراد ملت است، كه اين مهر ورزي جز با پاك شدن كينه و عداوت از دلها آشكار نمي گردد، و صفا و نيك خواهي آنها جز با كاسته شدن بار سنگين دولت از دوش آنان حاصل نمي شود.
براي بزرگداشت و احترام فعاليت بر روي زمين و يا به طور كلي هر كار مفيد، و محدود ساختن تن پروري و انگل بودن، علي عليه السلام مقرر داشت كه اساس فضيلت و برتري مردم بر يكديگر تنها كار و فعاليت است، نه حسب و نسب موروثي و نه آقايي ساختگي همچنين مقرر داشت كه هر كس بايد فقط پاداش و مزد زحمت خود را بگيرد و در اين مورد چنان سخت گرفت كه به ياور كارگر و زحمتكش معروف گرديد. هر كس را كه گدايي مي كرد، يا زحمت نكشيده و كار مفيدي به حال خود و ديگران انجام نداده و سربار جامعه شده بود، از خود مي راند و طرد مي كرد. داستان او با برادرش عقيل بن ابي طالب، كه زحمتي نا كشيده براي گرفتن مالي از خزانه ملّت نزد او آمد و علي عليه السلام وي را دست خالي و مأيوس باز گردانيد، معروف و مشهور است(44) در نظر علي عليه السلام ظلمي از اين بالاتر نمي شود كه مزدكار كارگري را ندهند و حاصل دسترنج او به دهان فراخ ثروتمند استثمارگري سرازير شود؛ و اينكه حق كارگري، هر قدر هم كه كم و ناچيز باشد، تضييع شود.
و به روزگار او چه بسا كارگر و زحمتكشي كه ضايع شده، و رنجي كه زيان برده و او چنين نمي خواست! به اين گفته جاويدان، كه مادام اجتماعي در كار است و انساني بر روي زمين زندگي خواهد كرد، در اصول قوانين اجتماعي و بشريت باقي خواهد ماند، توجه كنيد: «... پس حق فعاليت هر كس را به اندازه عملش بشناس، و زحمت فردي را به خاطر فردي ديگر ضايع مگردان، و مانعي بر سر راه فعاليت و هدفش قرار مده. بزرگي و مقام مردي باعث آن نگردد كه كار كوچك او را بزرگ جلوه دهي! و كوچكي و حقارت فردي عامل آن نشود كه كار بزرگ او را كوچك و حقير بشماري!» آباد ساختن زمين و مزد عادلانه كار، دو پايه اساسي و سالمي هستند كه علي عليه السلام مايل بود بر آن اجتماع سالمي را بنيان نهد. يك بار چنين اتفاق افتاد كه مردم ناحيه اي به خدمت او رسيدند و گزارش دادند كه در منطقه آنها رودخانه اي است كه گذشت روزگار مجاري آن را خراب كرده است و از نو كردن و داير ساختن آن مفيد مي باشد. پس از آن تقاضا كردند كه او كارگزارانش را در ناحيه آنها فرمان دهد تا مردم را براي كندن نهر از كار افتاده به بيگاري بگيرد. ولي او پيشنهاد بيگاري گرفتن اشخاص را نپذيرفت، و به كارگزارش قرظة بن كعب، چنين نوشت: «امّا بعد، جمعي از مردم ناحيه تو نزد من آمدند و عنوان داشتند كه رودخانه اي ويران و از كار افتاده دارند كه اگر آن را لايروبي كنند و به آب اندازند، منطقه آنها آباد مي شود، و به پرداخت مالياتشان توانايي خواهند يافت و به اين ترتيب بهره مسلمانان زيادتر مي گردد. از من تقاضا كردند كه نامه اي به تو بنويسم تا تو آنان را گردآوري و بحفر و كندن آن وادار نمايي. ولي من موافق نيستم كه كسي را به زور وادار به انجام كاري كنم كه از آن بيزار است.
«آنان را بخوان، و اگر موضوع نهر چنان است كه گفته اند؛ هر كس را كه مايل باشد دستور بده تا به كار مشغول شود و چون نهر داير و آباد گرديد، از آنِ كساني خواهد بود كه به رضا و رغبت خويش در آن كار كرده اند. به نظر من اگر آن را آباد كنند و از آن بهره مند شوند، بهتر از آن است كه درمانده و محتاج گردند. والسلام.»
در مذهب و مرام علي عليه السلام ، بيگاري گرفتن مردم، اگر چه خود به آن راضي باشند جايز و روا نيست. بلكه قاعده و قانون، همان كار است. علي عليه السلام مي گويد: «به شما دستور داده شده است كه كار كنيد: بهره نهر (كه از آن سخن رفت) تنها نصيب كساني است كه در آن فعاليت كرده اند.» از طرفي آنها كه كار و فعاليت را نمي پسندند، روا نيست كه آنها را مجبور سازند. كار از روي رغبت و بدون اكراه و اجبار امري است كه فرزند ابو طالب در هر مورد آن را تأييد و تشويق مي نمايد، و گاهي با اشاره و زماني به صراحت از آن جانبداري مي كند. از دستور او در اين مورد، اين گفته صريح و روشن است كه آن را قاعده اي براي كار و فعاليت قرار داده است: «با ميل و رغبت كار كنيد.»
با چنين بينش عميق و ژرفي در موضوع كار و احوال كارگر، علي عليه السلام بيش تر از هزار سال پيش از اين توانست بر روشنفكران مغرب زمين سبقت بگيرد. از طرفي او اين نظريه را چنان بر پايه عدل و داد قرار داد، كه از آن عالي تر و كامل تر ممكن نيست. او، كسي را حتي به كار مفيد مجبور نمي سازد، زيرا موضوع اجبار ارزش انسانيت را پائين مي آورد، و مخصوصاً توهين به آزادي و حريت و نفس كار است، كه در سايه اكراه و اجبار سامان نمي پذيرد. ولي او از سوي ديگر آنان را به كار تشويق مي نمايد، به اين ترتيب كه بهره كار تنها نصيب كارگران است، بهره نهر از آن كساني است كه به رضا و رغبت در آن كار كرده اند. از طرفي، آيا اين نظريه، يكي از پايه هاي اصلي نظريات پر ارزش علوم اجتماعي قرن بيستم به شمار نمي رود؟
بنابراين، همه بايد كار كنند! و هيچ كوچك و بزرگي نيست مگر اينكه حاصل دسترنج خود را مي گيرد و مزد فعاليت خود را دريافت مي دارد. متكبّرِ تنبل و بيكاره و مدعي شرف و نجابت و اصالت را نمي رسد كه از حاصل دسترنج زحمتكشان، هر قدر هم كه ناچيز و اندك باشد، بهره مند شود! و خداوند اگر كسي را دوست مي دارد، بنا به گفته علي عليه السلام : «پيشه ور درستكار را دوست مي دارد.»
اگر كار مفيد موجب مالكيت مي شود، طبعاً اين مالكيت حق افراد است، و اين حق تا آن اندازه است كه با مصلحت جامعه هماهنگي داشته باشد، و چنانچه مصلحت عمومي حدودي را بر اين مالكيت لازم به شمارد، بايد به آن عمل شود و ايراد و اشكالي هم بر آن نيست! چه هر مالكيتي بايستي در خدمت جامعه باشد، به اين معني كه «در سايه سود بخشي، براي عموم مردم سودمند و مفيد باشد.» اگر حدود مالكيت به اين ترتيب مشخص شود، خود بزرگ ترين عامل ضد تورم ثروت، و ايجاد طبقات اقتصادي در جامعه خواهد بود. امّا اگر در جامعه مردمي يافت شوند كه به علت ناتواني و نارسايي، چون كودكان يتيم و پيران از كار افتاده، قادر به انجام كاري نباشند، آيا امام علي عليه السلام حق اينان را در بهره گيري از زندگي راحت، همانند اجتماعات امروز عرب ناديده گرفته است؟! يا آنكه با ديده انساني عادل و دادگستر كه به اصول نظريه خويش كه بر مقياسهاي انسانيت متكي است و بر اساس آن اجتماعات عادل و صحيح را پي ريزي مي كند، مي نگرد؟
جماعت بر گردن فرد، و فرد بر عهده جماعت حقوقي دارد. ملت به منزله جسم واحدي است كه اعضاي آن به يكديگر مربوط و متصل بوده، يار و ياور يكديگرند. هر فرد در برابر كاري كه انجام مي دهد، پاداش مي گيرد و «خداوند روزي را بين مردم تقسيم فرموده» و كسي را نمي رسد كه روزي ديگري را به خودش اختصاص دهد. امّا آن كس كه عاجز از انجام هر گونه كار و فعاليتي است، چون كودك و پير، رفع نيازمندي آنها به عهده جامعه است و بهره آنها چون بهره ساير مردم بايد باشد. اين حق فرد است كه بر جماعت دارد، نه منتي بر گردن او دارد و نه بر او به چشم ترحم و دلسوزي مي نگرد؛ امري است واجب و اساسي، نه نيكويي و احسان! و مسئوليت اجرايي چنين حقي به عهده دولت و نمايندگان آن است. امام علي عليه السلام مي گويد: «اينان به عدل و انصاف از ديگران نيازمندترند، بر يتيمان و پيران از كار افتاده كه كاري از دستشان بر نمي آيد رسيدگي كن!» اگر چه علي عليه السلام بر اين اصل از اصول تدابير اجتماعي خود لفظ «تعهد اجتماعي» نگذارده است ولي توجّه نمي كنيم كه او به درك اين ضرورت اجتماعي، از هزاران روشنفكر مغرب زمين گوي سبقت ربوده، و اجراي چنين تعهدي را از وظايف حتمي دولت قرار داده، نه بسته به جود و بخشش نيكو كاران و يا باران آسمان رحمت و جوانمردي غيرتمندان و يا دامي از دامهاي گسترده منافقان و دورويان؟!
علي عليه السلام كه فقر و تنگدستي را بزرگ ترين و سخت ترين مرگ مي داند و فقر را در شهر و ديار خود غريب و بي كس مي شمارد، نمي خواهد و حاضر نيست كه فقر و گرسنگي به بهاي منّت و احسان و لطف و عنايت دروغين فرمانروايان و يا به قيمت خضوع و فروتني و ذلت و حقارت رعيت و زير دست از ميان برداشته شود. به اين سبب اين حقيقت را به عنوان تعظيم شرافت و حيثيت انسان اعلام مي دارد كه: «گرسنگي، از ذلّت خواري بهتر است، مرد بايد حقش را با حفظ شخصيت و احترام و عزت نفس خود به دست آورد، زيرا بدترين فقرها، بي شخصيتي و عدم عزت نفس است.»
در مورد رفع نيازمنديهاي ملّت، علي عليه السلام شخصاً رسيدگي و توجه مي نمود؛ در صورتي كه كارگزاران شريف و والامقام! عثمان به آن اعتنايي نمي كردند برايش اعتنايي قائل نبودند، همچنانكه غالب كشورهاي جهان عرب امروز به دو علت به آن عنايتي نمي نمايد؛ نخست اينكه اين موضوع را قابل توجه به حساب نمي آوردند، و ديگر اينكه خود را به اموري مهم تر و بزرگ تر كه آن را سياست عاليه مملكت مي نامند، مشغول و سرگرم مي دانند و شخصاً مجالي براي رسيدگي به اين قبيل امور ندارند!
امّا اين امر كه به نظر اينان ساده مي نمايد، در نظر علي عليه السلام چنين نبود؛ زيرا وي به حق بزرگ بود، و بزرگي و سادگي براي ابد در كنار يكديگرند.
منظور ما در اينجا رسيدگي به وضعيت بازار است كه در آن كالاها و خوراكيها معامله مي شود، و توجه به وجوهات مردم است كه تجار و سوداگران از راه هاي پيمانه، ترازو، و بهاي اجناس به جيب مي زنند و غارت مي نمايند. امروز، وقتي كه مي فهميم بالا رفتن بهاي نمك، كه به حساب غالب فرمانروايان مشرق زمين ابداً موضوع قابل توجهي نيست، يكي از عوامل اصلي شعله ور شدن آتش انقلاب كبير فرانسه گرديده است! ارزش و پايه امور ساده و مهم را در مي يابيم و اهميت و ارزش عنوان خنك و لوس به اصطلاح «سياست عاليه مملكت» آنها را نيز درك مي نمائيم!
علي عليه السلام «سياست عاليه مملكت» سرش نمي شد. او در و در انجام وظيفه و كارش، عادل و دادگر بود. بر همين اساس، همه روزه صبحهاي بسيار زود شخصاً در بازارهاي كوفه مي گرديد و خود به اوضاع و احوال بازاريان رسيدگي مي كرد، و وضع معامله خريداران و فروشندگان را زير نظر مي گرفت. بر سوداگران خيره سر سخت مي گرفت كه آدم باشند، روي سرشان مي ايستاد و آنان را تهديد مي كرد كه اگر احتكار كنند يا دزدي نمايند يا سر مردم كلاه بگذارند و حتي جزيي از حقوق آنان را پايمال سازند، به شدت تنبيه خواهند شد. آن وقت همگان را مخاطب مي ساخت و فرياد بر مي آورد كه: «اي گروه سوداگران!...».
علي عليه السلام با تمام وجودش، به قلب و خردش اين را پذيرفته بود كه مردم در امر معاش با هم برابرند، و اين حقيقت يكي از ضروريات زندگي و روشي است كه فرد را به سوي آزادي هدايت مي كند، و عاملي است كه اجتماع را بر پايه صحيح و سالم پي ريزي مي نمايد. با اين تفكر، برابري افراد را حق قانوني آنها اعلام كرد و در پرتو اين قانون، نيازمندان ملت را بر پيشقدمان در اسلام مقدم داشت؛ زيرا نيازمندي از نظر استحقاق، برابر با فعاليت و كوشش و كار سودمند مي باشد و به همين جهت مجوّزي براي گرفتن مال از خزانه ملت و تصاحب زمين مي گردد.
سفارشات امام به كارگزاران و نمايندگانش در شهرها و استانها پي در پي مي رسيد كه در آن اوامر مؤكد براي رفع هر نوع ستمي، و نگرفتن ماليات از نيازمندان، و كمك و مساعدت به آنها تا از زمين بهره برگيرند، مندرج بود؛ و مقرر مي داشت كه ماليات را چند برابر از ثروتمندان بگيرند تا خزانه ملت توانگر شود، و اجراي مساوات بين مردم ممكن گردد. امروز فرزند ابو طالب چقدر در نظر ما با عظمت و بزرگ جلوه مي كند،«بيش از ده قرن پيش» در حالي كه سخت مراقب انجام وظيفه كارگزاران خود بود تا كوتاهي و مسامحه اي در وظايف خود ننمايند، به آنها مي گويد: «پوشاك زمستاني و تابستاني مردم، نان دهان آنها، و چهار پايي را كه با آن كار مي كنند، براي وصول ماليات نفروشيد! و به خاطر درهمي كسي را تازيانه نزنيد، و سرپايش نگاه نداريد. مال و خواسته كسي را به عنوان ماليات نفروشيد، به ما دستور داده شده تا آنرا با مدارا و چشم پوشي وصول نمائيم!» و نيز: «البته توجه تو نسبت به آباداني، بايد بيش از عنايتت به وصول و جمع آوري ماليات باشد!»
امام علي عليه السلام به حقيقت بزرگي در تكوين و پيدايش اختلافات طبقاتي دست يافت، و پس از آنكه آن را در غالب عهد نامه ها و سفارشات خود كاملاً توضيح و تشريح كرده است، در آن زمان كهن آن حقيقت بزرگ را با چنين بيان كوتاهي اعلام داشت. آنجا كه مي گويد: «هيچ بينوايي گرسنه نماند، مگر آنكه توانگري از حق او پايمال كرده باشد!»
حقيقت بزرگي كه، رژيمهاي دادگر، امروز اساس روابط امور مادي بين مردم را بر آن استوار مي سازند، بيش از ده قرن پيش از اين ،فرزند ابو طالب عليه السلام پيشي جسته و به آن دست يافته است، و تا آنجا كه زمان به او اجازه مي داد، در تشريح و توضيح اصول و قواعد آن كوشيده است.
دوست و نويسنده لبناني من ج.ح برايم تعريف كرد كه: روزي به وزير فرهنگ يكي از كشورهاي اروپا، كه در راه رهايي انسان از فقر و تنگدستي و عواقب وخيم آن فعاليت مي كند، گفتم: «ما ملت عرب، در فهم حقيقت جامعه طبقاتي، از شما كه امروز در مقام درك و شناخت آن هستيد، هزار سال جلوتر هستيم!» وزير پرسيد: «چگونه چنين چيزي ممكن است؟»
«بيش از ده قرن پيش از اين، علي بن ابي طالب فرمود: هيچ نعمت فراواني را نديدم، مگر آنكه در كنارش حق بر باد رفته اي خودنمائي مي كرد.» وزير گفت: «ما از شما بهتريم!» «چرا، و براي چه؟!»
«فردي عرب از شما، بيش از ده قرن پيش از اين، چنين حقيقتي را كشف و اعلام داشته، و هنوز شما گرفتار تيرگيهاي مظالم اجتماعي هستيد؛ در حالي كه ما آن را پيش از شما به مرحله اجرا در مي آوريم. پس شما با اين حساب بيش تر از ده قرن از ما عقب تريد!»
پيش از آنكه اين فصل را به پايان برسانم، ناچار همه آنچه را كه گذشت به طور اختصار از نظر خواننده مي گذرانم، و او را دعوت مي نمايم كه جديدترين نظريات اجتماعي سليم را با پايه هاي نظريات اجتماعي علوي مقابله و مقايسه نمايد.
ما مي توانيم فلسفه اجتماعي را از نظر علي عليه السلام در نه عبارت كه مبين نظريه او درباره احوال اجتماع از نظر فقر و ثروت، و چگونگي اختلافات مادي مي باشد، خلاصه كنيم، با توجه به اين كه دستور وي براي رفع نيازمنديهاي عمومي و اجراي مساوات و برابري بين همه مردم در حقوق و واجبات در همانها جلوه گر است. عبارات نه گانه از اين قرار است:
1. از احتكار جلوگيري كن.
2. هيچ بينوايي گرسنه نماند، مگر آنكه توانگري از حق او بهره مند شده باشد.
3. هيچ نعمت فراواني را نديدم، مگر آنكه در كنارش حق بر باد رفته اي خودنمايي مي كرد.
4. با توجه به امر آباداني زمين، بيشتر به وصول ماليات عنايت داشته باش.
5. موافق آن نيستم كه كسي را به زور به كاري كه مايل نيست وادار كنم.
6. كارگران دلهاشان در بهشت است، و بدنهايشان مشغول كار و كوشش.
7. نهر آب از آن كسي است كه به رضايت خود در آن كار كرده است.
8. حق فعاليت و زحمت هر كس به به جاي آر، و كار كسي را به خاطر ديگري ضايع مگردان.
9. از استثمار آنچه همه مردم در آن سهيم و برابرند، بر حذر باش.
اگر به ديده دقت به اين عبارات نظر افكني، خواهي ديد كه آنها پايه هاي اساسي و محكم در ساختار هر اجتماع صحيح و سالمي است كه حقوق و آزادي انسان به زيباترين شكل و كامل ترين وجهي در آن رعايت شده است؛ اصولي كه نظريه هاي جديد اشتراكيت بر آن پايه گذاري شده و كم ترين اختلافي با آن ندارد.
درود گرم و صميمانه بر آن خرد تابناك و تواناي عربي باد.
تعصب و تحميل عقيده محكوم است
* اگر پيوند برادري انساني، تنها بر مبناي صفات انسانيت پي ريزي شود، گناهي ندارد!
* و چه سان اين موجودات زنده و متحرك، خود را به قيد و بندهايي گرفتار مي سازند كه حتي براي جمادات عالم روا نيست؟! و چگونه براي انسان كه محدوديت مي پذيرد، از وزن و مساحت حد و اندازه مي سازند! و زندگي را كه دائماً در حركت و تطور است، مقيّد و محدود مي نمايند، در حالي كه اگر آن را محكوم به قيد و بندهايي كنند و يا فشرده و منقبض سازند، نه از حيات اثري به جاي خواهد ماند و نه از انسان نشاني؟!
علي عليه السلام ، روش عالي و بلند مرتبه خود را در طريقي هموار تعقيب مي كند. گذشته از اينكه حق برخورداري كامل در معاش را براي انسان مقرر مي دارد، حقوقي ديگر نيز براي آن قائل مي شود. او تا دور دست ترين حد انسانيت پيش مي رود، و به منظور تأكيد و تثبيت مقام و شرافت بشر (از هر عنصر و نژادي كه باشند) با همه پايه هاي مادي و اخلاقي در مقابل عقيده و مرام معيني توقف نمي نمايد و در حد تنگناي نژادپرستي رنج دهنده از پاي نمي ايستد.
فرزند ابو طالب ابا دارد از اينكه بردم عقيده معين و مخصوصي را در امر دين و مذهب تحميل نمايد و يا در هر چيزي كه پيوند دور و نزديك با وجدان پاك و زندگاني خصوصي انسان دارد كه به تبعيت از ذات و يا در نتيجه تأثير محيط، شكل و رنگي خاص به خود گرفته است، دخالت نمايد!
گرچه جانشين پيغمبر و پناهگاه اسلام و فرمانرواي مسلمانان بود، با اين وصف با تمام قدرت از اينكه بر فردي فشار وارد آورد و به او تحميل كند كه دين مسلمانان را بپذيرد، امتناع مي ورزيد؛ زيرا مردم آزادند كه به هر عنوان كه صلاح خود مي دانند به خدا ايمان آورند، و هر كس پاي بند عقيده خود باشد، ولي به اين شرط كه اين عقيده و ايمان مايه آزار و اذيت مردم نگردد. مردم همه روزي خوار خدايند، و دين همان نحوه معامله و بر خورد با مردم در اجتماع است.
در نظر امام عليه السلام ، داشتن صفات انسانيت كافي است كه او را محترم و محبوب، و در خور ارفاق و توجه، و مصون از هر گونه تعرض به حقوق ديگران گرداند. در نامه اي كه به كارگزار خود در مصر نگاشته، چنين مي گويد:
«بر مردم چون حيوان درنده اي مباش كه خوردن آنها با غنيمت خود بشماري؛ چه آنها از دو حال خارج نيستند: يا برادر ديني تواند و يا در آفرينش چون تو مي باشند. عفو و بخشش خود را شامل حال آنها گردان، همچنانكه دوست داري خداي بر تو ببخشايد و از تو در گذرد. از بخششي كه مي كني پشيمان و از كيفري كه مي رساني شادمان و مسرور مباش.
حق هر كس، عيناً همانند حق تو است، گرچه در پاره اي از معتقدات و يا اساساً در تمام معتقدات مخالف تو باشد؛ و مگر نه اينكه هدف دين، ايجاد پيوند برادري هر چه محكم تر ميان تو و سايرين مي باشد؟ پس اگر پيوند برادري را تنها بر مبناي صفات
انسانيت به دست آوري، گناهي ندارد!
و او، در هر حال از تو مي خواهد كه رأي و انديشه خود را در هيچ يك از امور زندگاني و جانداران مدار حكم و قياس مطلق قرار ندهي؛ چرا كه پهنه زندگاني وسيع است و زندگان در اين پهنه مي گردند، و تو حق نداري مادام كه مردم به تو زياني نرسانيده اند خود را تنها داور در امور آنها بداني. و چه مي داني! شايد كاري را كه بزرگ مي پنداري، در پهنه وجود بزرگ نباشد؛ و شايد مردي را كه حقير و كوچك مي شماري، اگر او را خوب بشناسي، مقامش از تو بالاتر باشد! امام عليه السلام به طور واضح و صريح مي گويد: «هيچ بنده اي از بندگان خدا را كوچك مشمار، از آن روي كه شايد او دوستدار خدا باشد و تو نمي داني!» اگر تو، اين گفتار حكيمانه را به طور عميق بررسي كني، نظر صريح او را در امر تعصب و آزادگي درك خواهي كرد. اگر برادرت بر خطاست و بد كرده است، تو بايد بر او ببخشايي و از او در گذري و هرگز بر عفو و بخشش خود پشيمان نباشي؛ و نيز بر تو است كه شر و بدي را با دور كردن از سينه خود، از سينه ديگران نيز براندازي؛ و آدمي زاد، بر هر چه كه معتقد باشد، بايد كه سرپرست نفس خود باشد، و پيوندش با ديگران، پيوند كسي باشد كه آنچه به خود مي پسندد، به ديگري روا دارد، و از آنچه بر خود نمي پسندد، به ديگري هم روا ندارد.
امام عليه السلام مي گويد: «آنچه به خود مي پسندي، به ديگري نيز روا دار؛ و از آنچه بيزاري، بر ديگري مپسند. با مردم چنان باش، كه ميل داري با تو باشند.» از طرفي، مؤمن حقيقي كسي است كه خير و نيكي را تا هدف دنبال مي كند، و خير و نيكي به تمام معني همان دادگري و عدالت ميان مردم و فرق ننهادن يكي بر ديگري است. پس هر كه در جهان پيرو محمد صلي الله عليه و آله باشد، با آن كس كه از مسيح عليه السلام تبعيت مي كند و يا پيرو هر شخصيتي باشد كه نمودار فضائل انسانيت است، اختلافي نخواهد داشت. آنچه در نظر علي عليه السلام مهم است، همان نزديكي به فضيلت و تقوي است؛ امّا در انتخاب وسايلي كه انسان را به مقصود رهبري مي كند، مردم آزادند.
علي عليه السلام مي گويد: «رسول خدا صلي الله عليه و آله ، براي تو كافي ترين نمونه و سرمشق است. دنيا را از او گرفتند و از شير و لذات آن بازش داشتند، و از زمينهايش منع كردند. عيسي بن مريم عليه السلام ، سر بر بالش سنگ مي نهاد، لباس خشن مي پوشيد، و غذاي ناگوار مي خورد. گرسنگي نديمش، و ماهتاب چراغ شبش، و سايه هاي شرقي و غربي سايبانش بود. ميوه و سبزي او را گياه چهارپايان تشكيل مي داد. نه او را همسري بود كه به فتنه اندازد، و نه فرزندي كه اندوهگينش سازد، نه مال و ثروتي كه به خود مشغولش دارد، نه طمع و آزي كه به ذلتش اندازد. پاهايش، مركب سواري اش بود، و خدمتكارش دستهايش!» و در جاي ديگر مي فرمايد: «آنان مرداني بودند كه زمين را فرش، و خاك آن را بستر، و آتش را گوارا مي دانستند، و به شيوه مسيح عليه السلام از دنيا روي بگردانيدند.» حقيقتي كه محمد صلي الله عليه و آله درك كرد و گفت: «انبياء برادران يكديگرند كه از مادر جدا، و در دين واحدند.» علي عليه السلام آن را در حق محمد صلي الله عليه و آله دريافت و گفت: «روشش چون رفتار پيامبران نخستين بود.» در اين دو گفته اعترافي است كه تأويل و تفسير بردار نيست، و آن اين است كه فضيلت تنها چيزي است كه آدميان را گرد يكديگر جمع مي كند، همان طور كه صفات انسانيت آنها را به گرد يكديگر فراهم آورده است.
در قانون علي عليه السلام ، آزادي عقيده در دين و مسلك يكي از حقوق انسان است. و از آنجا كه آزادي تجزيه بردار نيست، امكان ندارد كه انسان از طرفي آزاد، و از طرف ديگر مقيد و مجبور باشد. يك فرد مسلمان ،خواهي نخواهي برادر مسيحي است؛ زيرا افراد بشر چه مايل باشند و چه مايل نباشند، برادر يكديگرند. اگر در قانون امام در امر آزادي، دستيابي به فضيلت مقياس اساسي آن شمرده نمي شد، و چنانچه آزادي شرافتمندانه در نظرش حقي مقدس جلوه نمي كرد، هرگز پيروان مسيح عليه السلام را چون پيروان محمد صلي الله عليه و آله تعريف و تمجيد نمي نمود! در گذشته، داستان علي عليه السلام را با آن مرد مسيحي كه زره امام را دزديده و مدعي بود كه آن را خريده است، خوانديم، و ديديم كه چگونه بين خود و او مساوات قائل شد و يا چون پدر با فرزندش با او رفتار كرد، وضعشان در برابر محكمه و شريح قاضي چگونه بود، و سرانجام چگونه آن مرد مسيحي در زمره ياران فدايي امام در آمد!
و چه بسيار كه در اطراف حجاز و عراق، داستانها از علي عليه السلام دهان به دهان مي گرديد كه همگي گوياي عدالت و انصاف وي در هنگامي بوده است كه به او خبر مي رسيد كسي را كه عقيده اي خاص داشته، وادار ساخته اند تا از دين و اعتقاد خود دست بردارد، يا بر او ستم كرده اند. و چه بسيار كه مردم علي عليه السلام را ديده اند در حالي كه عمامه سبز بر سر نهاده و اين سخنان را در مسجد مدينه با اصراري هر چه تمام تر عنوان داشته است: «هر كس كه پيرو انجيل را بيازارد، مرا آزرده است!» و چه بسيار تاريخ جهان عرب، در حالي كه در زيباترين صفحات خود اين گفته را از بزرگ مرد تاريخ عرب علي بن ابي طالب عليه السلام نگاشته است، به خود مي بالد كه: اگر بالشي بگذارند تا بر آن بنشينم، با پيروان تورات به توراتشان، و با پيروان انجيل به انجيلشان، و با پيروان قرآن، به قرآنشان داوري مي كردم. به طوري كه هر سه اين كتابها تصديق كنند كه علي عليه السلام درست مي گويد.»
و اكنون توجه كنيد كه فرمانرواي مسلمانان به معقل بن قيس چه دستور مي دهد:
«اي معقل! تا آنجا كه در قدرت داري از گناهان بپرهيز، به مسلمانان تعدي مكن، و بر آنان كه در پناه اسلام (اهل ذمه) زندگي مي كنند، ستم روا مدار؛ تكبر مكن كه خداوند متكبران را دوست ندارد.»
توجه كرديد كه علي عليه السلام چگونه تقوي را منحصر به ستم نكردن يك فرد به همنوع خود و عدم كوچك ترين تعدي و تجاوزي نسبت به او قرار داد؟ و نيز دقت كرديد كه او چگونه مسلمان و غير مسلمان را همپايه يكديگر و بدون تمايز و فرقي معرفي كرد؟
در حكومت علي عليه السلام ، به هر طرف كه بنگريم، چنين مساواتي بين مسلمانان و غير آنها به چشم مي خورد.
او، وقتي كه پيرامون حال مسلمانان به بحث و گفتگو مي پردازد، برداشتن بار ظلم و ستم را از دوش مردم، بهترين فضيلت، از فضايل اسلام، معرفي مي كند و مي گويد: «اگر پيرو حق باشيد،... و در پرتو اسلام قرار گيريد، مسلمان و معاهد(45) مورد ظلم و ستم واقع نمي شويد.»
او، زماني كه مسلمانان را به علت كوتاهي كردن از ياري حق و كوتاه نكردن دست ظلم و ستم، مورد سرزنش و توبيخ قرار داد، از آن جهت بود كه سفيان بن عوف اسدي، از جانب معاويه شهر انبار را مورد تجاوز و تاخت و تاز خود قرار داد و به اهالي آن ظلم و ستم فراوان نمود.
امام آنها را سرزنش كرد، زيرا ايشان دست تعدي و تجاوز را از سر برادران و خواهران خود كه ساكن شهر انبار بودند و بين مسلمان و معاهد آن فرقي نبود ،كوتاه نكردند.
امام مي فرمايد: «... به من گزارش رسيد كه مردي از آنها بر زن مسلمان و زني معاهد وارد شد و خلخال او را به زور از پايش بيرون آورد! ... اگر پش از اين واقعه، مرد مسلماني از تأسف و ندامت بميرد، بر او ايرادي نيست!»
او، در آن هنگام كه محمد بن ابوبكر را به حكومت مصر نامزد كرد، پيمان نامه اي برايش فرستاد كه در آن مي گويد:
«تو را سفارش مي كنم كه با اهل ذمه به عدل و داد رفتار كني، داد مظلوم بستاني و بر ستمگر سخت بگيري. بر مردم ببخشايي و تا آنجا كه مي تواني نيكي كني! و بايد كه دور و نزديك، در مورد حق نزد تو يكسان باشند.»
علي عليه السلام پس از آنكه نظر فرزند ابوبكر را متوجه اهل ذمه مي نمايد، به منظور تقويت موضوع مساوات بين مردم در ذهن او، وي را به گذشت و اغماض نسبت به تمام مردم امر مي كند.
و در پيمان نامه او با مسيحيان نجران چنين آمده است:
«...نه ستم ببينند، و نه حقي از حقوقشان تضييع شود!...» و خون بهاي يك فرد مسيحي را چون ديه يك نفر مسلمان تعيين كرد!
اين جبهه سازي علي عليه السلام در مقابل تعصب و خشكي، به طور طبيعي از شخصيت بزرگ مردي تراوش مي كند، كه درباره پديد آوردنده جهان هستي چنين مي گويد: «(توجه به) كسي، او را از (عنايت به) شخص ديگر باز نمي دارد، و صدايي، او را از (شنيدن) صدايي ديگر، به خود مشغول نمي سازد.»
در نزد علي عليه السلام ، هر انساني شريف است، و هر فريادي را فرياد رسي بايد باشد. با وجود تعصبي كه كوردلان و نادانان پيروان اديان در ادوار گذشته از خود نشان داده اند، بر اثر اعلام اين حقيقت از جانب علي عليه السلام ، مسيحيان عرب كه او را چه در زمان خود او و چه پس از وي شناخته اند، از علاقمندان شديد و دوستداران ثابت قدم وي به شمار رفته اند. ابن ابوالحديد در شرح نهج البلاغه به اين موضوع اشاره كرده و مي گويد: «من درباره علي عليه السلام چه بگويم، كه اهل ذمه با وجودي كه منكر رسالت پيغمبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بودند، او را دوست داشتند...!»
علي عليه السلام رفتار خود را با افراد غير مسلمان، از آن روي كه مي خواست پس از وي نيز معمول گردد، بر آن گفته قرار داد: «اموال آنها چون اموال ما، و خون آنها به مثابه خون ماست!»
بنابر اين، تعصب ديني در منطق علي عليه السلام مذموم و ناپسند است؛ زيرا مخالف ساده ترين قواعد حريت و آزادي اي است كه علي عليه السلام به حدي بسيار وسيع به آن ايمان دارد، و آن را عظيم و بزرگ مي شمارد. زماني كه ما رفتار او را با رفتار كساني كه هم عقيده او نبودند، از روحانيون اروپا در قرون وسطي، مخصوصاً آنهائي كه گردونه محاكم تفتيش را مي چرخانيدند و همچنين باگشاد بازيهاي بي حد، و سختگيريهاي خرد كننده آنها، مقايسه و بررسي مي كنيم، مي بينيم كه او اوج مي گيرد و بزرگ و بلند مرتبه مي شود؛ در حالي كه آنها نزول مي نمايند و پست و خوار مي گردند. و اين تعجبي ندارد، زيرا ايمان علي عليه السلام از سرچشمه انسانيت او مي جوشد، و از ديدگاه او نسبت به هستي و وجود الهام مي گيرد؛ در حالي كه ايمان غالب آنها نموداري از مظاهر بندگي است كه صورت عادت به خود گرفته است، نه در آن اصالت انسانيت به چشم مي خورد و نه زيبائي و جمال! و ما كه امروز با تعصب ديني و مذهبي مي جنگيم، در حالي كه تعصب ديني به هر صورت كه باشد مطرود است، بعضي از ملتها چهره اي ديگر از تعصب را (هر چه خطرناك تر) به نامهاي تعصب در مليت و نژاد و رژيم رو كرده اند كه عذر و بهانه و عفو و بخشش در آن راه ندارد، و با انسان به مدارا و گذشت و رفتار نمي شود! و مالا مال حماقت و جهالت و نفع پرستي آزار دهنده است؛ چه فرد متعصب به تو اعتراف ضمني مي كند كه او بر حق است، و حقيقت همان است كه او ارائه مي دهد! و نظريه او در دنيا تالي ندارد، و عقيده اش درباره شؤون انسان و زندگي كاملاً صحيح است و تغيير و تعديلي نمي پذيرد.
اين گروه نژاد پرستان سخت سر و متعصبين رژيمهاي مختلف سياسي، دانسته و ندانسته به كام خود فرو رفته اند، در حالي كه در خود بيني و تعصب در آنچه تعلق به مذهب و مرام داشته باشد، چيزي جر انجماد و مرگ نيست. و راستي چه سان اين موجودات زنده و متحرك كه دائماً در تغيير و حالي به حالي شدن هستند، خود را به كام قيد و بندهايي مي كشند كه حتي بر جمادات عالم طبيعت روا نيست؟! و چگونه براي انسان كه محدوديت پذير نيست، از وزن و مساحت، حد و اندازه مي سازند! و زندگي را كه دائماً در حركت و تطور است، مفيد و محدود مي نمايند؛ در حالي كه اگر آن را محكوم به قيد و بندهايي كنند و يا فشرده و منقبضش سازند، نه از حيات اثري به جاي خواهد ماند و نه از انسان نشاني؟!
تعصب به تمام اشكال و رنگهايش، از قديم ترين ادوار تاريخ جزء طبيعت پاره اي از مردم بوده است و اين امام بزرگوار عليه السلام ، هنوز از پيكار عليه تعصب ديني نياسوده، به نبرد با ساير اشكال آن مي پردازد. او، تعصب قبيلگي، و نژاد پرستي را سركشي و فساد، و تغيير سيماي زيباي زندگي مي شناسد. و توجه كنيد كه چگونه متعصبين همزمان خود را مخاطب قرار داده است:
«شما در سركشي و ستم اصرار ورزيديد، و زمين را به تباهي كشيديد. در تعصب به تكبّر و افتخار به دوران جاهليت از خدا بترسيد كه مايه دشمنيها، و جولانگاه شيطاني است كه ملتهاي گذشته را فريب داده است!
از فرمانبرداري از سروران و بزرگان خود بپرهيزيد، آنهائي كه به حسب و نسب خود باليدند و بدان وسيله تكبر ورزيده، خويشتن را بلند مرتبه انگاشتند و ديگر مردمان را كوچك شمردند و دانسته، خلق خدا را انكار كردند. آنان، اساس و پايه هاي عصبيت، و اركان فتنه و آشوبند!» و پس از آنكه تعصب قبيلگي و نژادي را مايه سركشي و ستم، و فساد و تباهي و دگرگونه ساختن چهره زندگي معرفي و آن را همطراز فتنه و آشوب مي شمارد، به منظور جايگزين ساختن روش خردمندانه خود به جاي هر گونه و هر شكل تعصبي كه با گذشت روزگار هر چه بيش تر راسخ و پا بر جا تر مي شود، مي گويد:
«در آنچه يافتم به دقت نظر كردم، و كسي از مردم دنيا را نديدم كه بر چيزي تعصب ورزد، جز از آن جهت كه حاوي اشتباهات و گمراهيهاي نادانان است و يا برهاني زائيده افكار بي خردان!»
هر كس درباره آنچه در معاني تعصب گفته شد بنگرد، بيش از اين دو ريشه كه فرزند ابو طالب آن را نموده است، نخواهد يافت. متعصبين، بر هر چيز كه تعصب مي ورزند، يا ناشي از ناداني است و يا از بي خردي! و جهل و بي خردي است كه مايه تجاوز و تعدي و فساد و گردنكشي عليه حيات و زندگي مي باشد كه فرزند ابو طالب آن را در گفتار پيشين خود مجسم ساخته است.
به اين ترتيب، هر نوع تعصبي در مذهب فرزند ابو طالب مذموم است، جز تعصب در راه فضيلت و دادگري و حقوق عامه مردم! مگر تعصب در راه احقاق حق طبقات ستمديده از گروه غارتگران و محتكران! مگر تعصب در طريق پايداري و راستي و سلامت وجدان! مگر تعصب در امر آزادي، و بزرگداشت بشر! مگر تعصب در راه احقاق حق مردم از تجاوز كاران و ستمگران!... امام در خطبه اي كه به نام «قاصعه» ناميده مي شود، چنين مي گويد:
«اگر از تعصب گريزي نيست، بايد آن را در راه خصال پسنديده و كارهاي نيكو، اخلاق شايسته و افكار بزرگ، آثار نيك، به دست آوردن فضيلت، و دوري از ستم، و انصاف در حق مردم، و اجتناب از تباهي ها بر روي زمين به كار برد!»
و از سخنان جاويدان او، در همگامي با طبيعت پاك، كه تعصب را در فكر و يا هر حالتي كه باشد نمي پسندد، سفارشي است در حق خوارج كه بر او ستم روا داشتند و با تمام قوا به جنگش برخاستند؛ مي گويد: «پس از من با خوارج پيكار نكنيد؛ زيرا آن كس كه حق را مي خواسته و خطا كرده، مانند كسي نيست كه باطل را مي جسته و آن را باز يافته است!» و از آنجا كه امام مي خواهد به مردم بفهماند كه تعصب معنايي جز اين ندارد كه شخص متعصب معتقد است خطا نمي كند، در هر امري به مشاوره و تبادل نظر فرمان مي دهد، و خود را مثل زده مي گويد: «سخن حق و مشورت منصفانه خودداري نكنيد، كه من خود را برتر از آن نمي بينم كه خطا نكنم!»


نوشته شده در   جمعه 9 بهمن 1394    
PDF چاپ چاپ