يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 4 دي 1394     |     کد : 33395

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / نگاه علي ع به عالم هستي (قسمت اول)

دورويي و نفاق / بگذار تا دورويان، در نفاق و دورويي سخت بتازند ، تا واقعيت مردم آنها را در هر زمان و مكاني تكذيب كند! دورويي كنند، تا اراده حيات و زندگي، آنها را تكذيب كند. دو روياني كه مي پندارند اساس صلح و آرامشِ بين مردم ، بسته به ادامه و استمرار پر خوري عده اي ، و فقر و گرسنگي عده اي ديگر است ! پر خور ، فارغ از مشيت حيات و مسير زندگي است . زندگي اي كه همه افراد بشر را دوست دارد ، و به پاس همين دوستي است كه دائماً در دگرگوني و تطور است و از افراد بشر نيز همان را مي خواهد . ...

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / نگاه علي ع به عالم هستي (قسمت اول)
مولف : جرج جرداق
مترجم : عطا محمد سردارنيا
...
نگاه علي عليه السلام به عالم هستي
مسيح نظر تند و حيات بخش خود را به رؤساي اورشليم ، با آن ريشه اي بلند كه گرداگرد آنها دم شيطان مي جنبيد ، افكند ؛ و به شدت صاعقه ، در پرتو زيبايي هاي چهره اش ، غاصبين حقوق ملت را بترسانيد و به سختي آنها را بر زمين كوبيد . آنگاه آتشي كه از لبهاي او زبانه مي كشيد ، آنان را در كام خود فرو برد ؛ و چون غرش طوفاني بانگ برآورد كه : اي رياكاران ! و اي افعي زادگان ! من مهر و محبت مي خواهم نه قرباني ! ... شما از پليدي پشه اي اجتناب مي كنيد، ولي در مقابل، شتر را مي بلعيد!! به كارگران و كشاورزان ستم روا مي داريد و خانه بيوه زنان رامي چاپيد. براي مردم فريبي، نماز خود را طولاني مي كنيد! اي رياكاران! واي افعي زادگان، شنبه براي آدمي قرار داده شده است نه انسان براي شنبه! فقر، نزديك به كفر است!
محمد صلي الله عليه و آله
اگر فقر به صورت مردي مجسم گردد،او را مي كشم!
علي عليه السلام
از كسي كه قوتي در خانه اش يافت نمي شود، در شگفتم كه چگونه با شمشير آخته به جنگ مردم نمي رود!
ابوذر غفاري
علي عليه السلام نگاهي به عالم هستي افكند، به طوري كه هيچ جانب آن از نظر تيز بين كم ترين ذرات وجودش پوشيده نماند. در آن مطالعه و بررسي به اين نتيجه رسيد كه، براي تفكر و انديشه بشر در جهان هستي و پيوند آن با كمالاتش، مجال آن نيست تا به حقوق ديگران كه با زمين براي ادامه زندگي و بقا ارتباط كامل دارند، تجاوز نمايد؛ و يا به حقوق اجتماعي كه ناگريز مي باشند در راه بقا و ادامه حيات با يكديگر همكاري و معاضدت نمايند، لطمه وارد سازد.
علي عليه السلام در آن هنگام كه مردم را به سير در زيبايي هاي وجود و شگفتيهاي آفرينش دعوت مي كرد، در همان حال آنان را با روشي صحيح به بررسي اوضاع و احوال افراد و اجتماعات مختلف وادار مي نمود تا بدان وسيله آنها را به راه تعاون و همكاري اقتصادي و همفكري و هماهنگي مادي كه ضامن وصول ايشان به بهره كامل و بيش تر است، بكشاند؛ بهره اي كه شامل حفظ شرافت انسان است؛ انساني كه داراي فكر فعال و عاطفه اي قوي و بدني است كه از ماده آفريده شده و حقوقي دارد، و مبين وجود او است.
او، هنگامي كه كوشش پيگير خود را براي پاكي درون و تقديس شوق آزادي و علو وجدان مردم به كار مي برد، در همان هنگام سنگ بناي عدالت اجتماعي را با ايجاد قوانين متين بنياد مي نهاد.
در سير دادن مردم به سوي كمال بشريت در تربيت خرد و دل و وجدان او، و پاك كردن رذايل، و اشاعه فضايل روحي او شوقي صادقانه داشت. رغبت و علاقه او در اموري كه به اختصار بيان داشتيم، و آن را فضايل اخلاقي يا فضايل روحي مي ناميم، امري است كه او را پيش از رسيدن به مقام خلافت و پس از آن، بر آن داشت تا بناي اخلاقي و اجتماعي سالم خود را از يك نقطه معين و معلوم آغاز كند؛ فراهم ساختن نان و آب و پوشاك و مسكن و... براي انساني كه علي عليه السلام او را به كسب فضايل اخلاقي دعوت مي نمود يا مي توان گفت فراهم ساختن وسايل زندگي براي بشري كه علي عليه السلام او را به صفاي روح فرا مي خواند.
در دل و وجدان كارگري كه كار مي كند و مزد در خور فعاليت خود نمي گيرد، و تازه اجرت نا قابل او به جيب مشتي احتكارچي و ثروتمند كثيف و متكبر و شهوت پرست مي رود، قدرتي براي تحسين بدايع هستي، و احساسي براي درك زيبايي هاي خلقت و ارزش زندگي، و فراغتي براي فهم معاني شريف بشريت باقي نمي ماند!
قدرتي براي تحسين بدايع آفرينش، و احساسي براي درك زيبايي هاي خلقت و ارزش زندگي، و مجالي براي فهم معاني شريف انسانيت در دل و وجدان هم ميهن زجر كشيده مستمندي باقي نمي ماند، وقتي كه از آن مرد اشرافي تازيانه مي خورد؛ كه خود را بزور فرمانرواي او كرده و از شدت پرخوري بيمار است، همچنانكه او گرسنه و بي حال؛ توانگر و ثروتمند است همان طور كه او فقير و بينواست؛ و يا زير تازيانه حاكمي قرار مي گيرد كه براي خدمت به او آمده است، در حالي كه مالش را به غارت مي برد، و هستي را از او سلب مي نمايد، مي بندد و مي كشد، و فريادرسي هم در ميان نيست! و نيرويي براي تحسين زيبايي هاي آفرينش، و احساسي براي درك بدايع خلفت و ارزش زندگي، و حوصله اي براي فهم معاني شريف بشريت در دل و وجدان آن عرب، يا غير عربي باقي نمي ماند، كه پليس او را به خاطر درهمي كه توانايي پرداخت آن را به فرماندار ولخرج خود ندارد، به ذلت بكشد. به خصوص در جائي كه هموطنان كارگر قدرت تهيه قوت خود را ندارند، او حق ندارد حتي قرص ناني هم به هر عنوان كه باشد، از او بستاند؛ يا آنكه او را به خاطر سخني كه خوشايند فرمانروا نيست، به خاك و خون بكشد، مال و منال او و خانواده اش را غارت و به سود دارايي حاكم و يا پادشاه ضبط و مصادره نمايد! آن را كه فقر و نداري، هر فضيلت اخلاقي را از او سلب كرده و احتياج و درماندگي، آرامش دل و اطمينان خاطر را در او كشته و تباه ساخته است، نمي تواند خود را به راستي و درستي بيارايد و به پاكي و پاكدلي ممتاز و برجسته شود، و در شادي فضايل اخلاقي سر كند، و حسد و كينه و بغض و نفرت و ساير مظاهر انحراف از خيرو نيكي را از دل بزدايد!
آن كس كه آتش گرسنگي درونش را عذاب مي دهد، و خون زندگي را در رگ و پوستش مي خشكاند، و نور ايمان را در دلش خاموش مي سازد، دوستي را به كينه اي عميق و آرامش خاطر و پاكي روح را به بدبيني و بغض و عداوت وحشتناك بدل مي سازد، نمي تواند فردي مطمئن به زيبايي هاي زندگي، و مؤمن به عدالت ديگران، و راهنماي برادر خود و دست دار مردمان باشد!
كسي كه زنجيرهاي سنگين پستي و وحشيگري و دنباله روي و خواري و حقارت ذاتي را در خود احساس مي كند، شعوري كه پيوند ناگسستني با احتياج و درماندگي دارد، قدرت آن را ندارد كه دوست بدارد، و در دوستي شهره گردد. آن كه محتاج قرص ناني است، نمي تواند فاضل باشد. نان براي همه وسيله صلح و آرامش است، عامل استقرار و نظم و وسيله اي است كه انسان را آماده تفكر و احساس مي نمايد؛ و همبستگي او را با مردم بر اساس صحيح استوار مي سازد. رفع احتياج و نيازمندي، نردباني است كه ملت از پله هاي آن بال مي رود، و از پرتگاه محروميت و تنگدستي كه در آن احساسات شريف لگد مال شده است، نجات مي يابد، پرتگاهي كه داير مدار آن احساس تنهايي و بيگانگي از شهر و ديار و كار مفيد و حتي از خود مي باشد. بر طرف ساختن نيازمندي و احتياج به تنهايي دنباله روي، و احساس خواري و پستي، و سقوط در جهنم سوزان بغضها و كينه ها را از ميان بر مي دارد.
دورويي و نفاق
بگذار تا دورويان، در نفاق و دورويي سخت بتازند، تا واقعيت مردم آنها را در هر زمان و مكاني تكذيب كند! دورويي كنند، تا اراده حيات و زندگي، آنها را تكذيب كند.
دوروياني كه مي پندارند اساس صلح و آرامشِ بين مردم، بسته به ادامه و استمرار پر خوري عده اي، و فقر و گرسنگي عده اي ديگر است! پر خور، فارغ از مشيت حيات و مسير زندگي است. زندگي اي كه همه افراد بشر را دوست دارد، و به پاس همين دوستي است كه دائماً در دگرگوني و تطور است و از افراد بشر نيز همان را مي خواهد. پرخوران، در وضع خود و ديگران آرزوي دگرگوني ندارند.
به گمان اين طبقه، گرسنگان در حدّي نيستند كه حق پايمال شده خود را بخواهند؛ يا آنكه براي پس گرفتن لقمه اي كه از دهان فرزندان آنها، پرخوران و اشراف بيرون كشيده اند تا بدان وسيله سفره خود را رنگين سازند، شورش و قيام نمايند!
اگر روزي اين گرسنه زجر كشيده حق پايمال شده خود را بخواهد، و براي پس گرفتن لقمه ناني كه از دهان فرزندانش بيرون كشيده اند قيام و شورش نمايد، آنوقت است كه نمك نشناس و كافر و منحرف و اخلال گر و مخلّ نظم و آسايش آنهايي است كه در سايه رنج و زحمت و فعاليت او، در حرير و ابريشم سفيد مي غلطند و استراحت مي فرمايند!
روشهايي را كه پرخوران و اشراف، از سويي براي حفظ و نگهداري وسايل عيش و شادي و پرخواري خود به كار مي برند و از طرفي ديگر ملت گرسنه و درمانده را به بردگي و بندگي مي گيرند، بسي عجيب و شگفت انگيز است.
دو رويان و منافقان، در هر عصر و زماني روشي ويژه و درخور آن داشته اند، و شايد بتوان گفت كه گوياترين روشي را كه در تاريخ قرون وسطي و قديم به كار مي بردند، استفاده از دين و تفسيرها و تأويلهايي بود كه از آن بسود خود مي كردند. و سودجويان منافق و دورو، چه در يونان و چه در روم، و چه در بودائيت و يهوديت و مسيحيت و اسلام، همه در پيشبرد مقاصد خود از اين طريق، يكسان و برابر بوده اند.
نزديك ترين راهي را كه دورويان و منافقان براي پيشبرد مقاصد خويش انتخاب مي كنند، اين است كه ادعا، مي نمايند پيامبرانشان آنها را به زهد در دنيا! و تنگدستي در زندگي! و قناعت و شكيبايي به فقر و بينوايي! و خودداري از هر نوع سركشي و قيام دعوت نموده اند! اينان چنين ادعا مي كنند و از مردم نيز پيروي از آن را مي خواهند؛ تا بدان وسيله مال و مكنت را از مردم بربايند، و خود در سايه آن آسوده خيال به عيش و عشرت بپردازند. در مقابل اين ادعا و چنين دعوتي لازم است كه حق و حقيقت مطلب توضيح داده شود، تا مقدمه اي براي درك اساس سياست و دستورات علي بن ابي طالب عليه السلام گردد. صحيح است كه بودا، آزادي بخش بزرگ زندگي، زاهد و قانع بود، به لذائذ و خوشيهاي دنيا و آرامش و آسايش آن توجهي نداشت و با كم ترين وسيله زندگي از خوراك و پوشاك و آشاميدني و ديگر وسائل آن سر مي كرد!
و درست است كه كنفوسيوس، فيلسوف و پيامبر چيني، در سراسر زندگي اش زهد را پيشه ساخت، و از دنيا به آن قناعت ورزيد كه دوستداران و پيروانش به چند برابر آن سر فرود نمي آورند! و صحيح است كه سقراط بالاپوش خود را در تابستان و زمستان عوض نمي كرد، مانع آن نمي شد كه خاك و سنگ پاهاي برهنه او را آزار دهد، و بيمي نداشت از اينكه تغييرات حرارت در گرما و سرما، سر برهنه و شانه هاي عريان او را آزار رساند. و در همه عمر حتي يك بار هم به خوش گذراني، و جاي راحت توجه ننمود، و چه بسا كه روزان و شبان تشنه و گرسنه به سر برد!
و صحيح است كه مسيح، همچنانكه امام علي عليه السلام او را به دوستي وصف كرده است: سر بر بالش سنگ مي گذاشت، و غذاي ناگوار مي خورد؛ هميشه گرسنه بود، چراغ شبش ماه، و در تابستان سايه هاي مشرق و مغرب سايبان او بود، ميوه و سبزي او را گياه بيابان كه چهارپايان نيز از آن مي خوردند، تشكيل مي داد،زني نداشت تا او را مجبور سازد، و فرزندي نبود كه غمگينش كند؛ ثروتي نداشت تا به آن مشغول شود، و طمع و آزي در وي نبود تا او را خوار و زبون سازد؛ دوپايش مركب سواري او بود، و دستهايش خدمتكار او! و درست است كه محمد صلي الله عليه و آله كه دنيا را از او گرفتند و براي ديگران گستردند، از شير آن بازش داشتند، و از تجملات آن منعش كردند، زاهدي بود كه بر خود سخت مي گرفت غذايش نامناسب بود و از آنهم سير نمي خورد؛ و به طوري كه ابوذر غفاري مي گويد: «او! از دنيا رفت در حالي كه هيچ وقت در يك روز دو بار غذا نخورده بود، گاهي به خرما اكتفا مي كرد، و با نان خود را سير نمي ساخت. ماهها مي گذشت و در خانه اش آتشي براي پختن نان يا غذايي روشن نمي شد!» و درست است كه علي بن ابي طالب عليه السلام از پوشاك دنيا به دو جامه كهنه، و از غذاهاي آن به دو قرص نان اكتفا مي كرد، و به جاي كاخها و قصرهاي سلطنتي، به آنچه در خور فقرا و بينوايان است، اكتفا ورزيده بود؛ و داستان او در زهد و قناعت بيش تر از آن است كه به شماره آيد و مشهورتر از آن است كه برايش دليلي بياوريم. آنچه در پاره اي از فصول كتاب در اين زمينه آوردهايم، كافي است. و نيز درست است كه رفيق او ابوذر غفاري به چند قرص نان خشك جوين قناعت مي كرد، كه خود و زن و فرزندانش از آن مي خوردند! به آن اِكتفا مي كرد و قانع و راضي بود، و از وضع خود كمال رضايت و اطمينان را داشت!
همه اينها درست است، امّا در اينجا چيز ديگري است كه آن هم كاملاً درست است، و آن عبارت است از اينكه، اين پيامبران، در نفس رسالتشان، ماده قناعت و سيري و زندگي وجود داشت كه ديگران را نه توانايي آنهاست و نه قدرت تحمل و بردباري آنان. در قلوبشان جرقه هايي از انوار درخشان مي تابد كه در دل ديگران از آن خبري نيست، انواري كه حال آنان را به شكلي خاص جلوه گر مي سازد، كه با حال ديگران قابل مقايسه نيست، از طرفي آنان چنان به امور مردم و اجتماع توجه و اهتمام داشتند، كه مانع از آن مي شد تا آرامش خود را در خواب و خوراك و پوشاك بيابند.
از اين گذشته، آنان از نظر نيروي جسماني چنان بودند، كه در ساير مردم سراغ نمي توان گرفت؛ مثلاً بودا، چنانكه مي گويند نيرومندترين فرد هندي زمان خود بود. سقراط درميان جنگجويان يوناني از همه قوي بنيه تر، ترسناك تر و در جنگ از همه چابك تر بود، نيروي جسماني علي بن ابي طالب عليه السلام آن چنان بود كه مي دانيم، فرق نمي كند كه آن پارسايان به نيروي بدني خاصي ممتاز بوده اند يا نه، چه در اين ميان موضوع مهم تري در كار است.
هر كس كه به تاريخ زندگي اين مردان بزرگ دست يابد، نخستين مطلبي كه دستگير او مي گردد اين است كه آنها مردان انقلاب بوده اند، و هدفهاي انقلابي ايشان از اجتماعي كه در آن زندگي مي كردند نيرو مي گرفت. روش انقلابي آنها مقيد به زمان و مكان و شرايط روحيه مردم جهان و مردماني بود كه با آنها سر و كار داشتند؛ برخي از اين مردان انقلاب، در راه جهاد مقدسشان شربت شهادت نوشيدند، مانند سقراط و مسيح عليه السلام و علي عليه السلام و بعضي چون بودا و محمد عليه السلام ، دشمنان دسترسي به آنها نيافتند.
انقلابيون كساني هستند كه با فراخي نعمت و راحتي زندگاني سر و كار ندارند، چه طبيعت انقلاب به آنها اجازه راحت طلبي نمي دهد، در حاليكه از شرايط راحت طلبي و خوش گذراني، آرامش فكر و خيال است. از آنجا كه حملات دشمنان انقلاب متوجه رهبر انقلاب مي شود، و تا رسيدن به پيروزي، از همه طرف تحت فشار و تعقيب قرار مي گيرد، كسي كه دشمنان از هر سو گردش را گرفته باشند و از هر جانب زير فشار واقع شده باشد، برايش امكان ندارد تا در عيش و لذّت و راحتي و آسايش زندگي كند و لذّات و خوشيها را بجويد، مگر آنكه در انقلاب به هدف خود برسد يا جان بر سر آن بگذارد.
زهد اين پيامبران انقلابي و دوري آنها از دنيا از اينجا سر چشمه گرفته است. آنها در هر حال، در آنچه به خود پسنديده اند و هر نوع زندگي كه اختيار كرده و به هر چه قناعت ورزيده اند، مرداني آزاده و مختار بوده و كسي حق ندارد به كم يا زياد در روش انتخابي آنان اعتراض و خرده گيري نمايد، آنان خود چنين خواسته اند و كسي آنها را به آن مجبور نكرده بود.
اكنون، آنچه كه باقي مانده، اين است كه پيرامون گفتارهاي پراكنده و كوتاهي كه از اين پيامبران نقل شده و آدمي را به زهد و پارسايي و ترك دنيا مي خواند بحث كنيم.
گفتيم كه اين پيامبران و مصلحين تاريخ، مرداني انقلابي بودند كه بر حسب مقتضيات زمان، رهبري قيام و انقلاب را به عهده گرفته اند.
واضح است كه انقلاب، تنها به وجود رهبر انقلاب صورت نمي گيرد، اگر چه بنيادش از گفته هاي او شكل يافته، و روح آن بنا به مقتضاي محيط، و تاريخي كه انقلاب در آن وقوع مي يابد رنگ گرفته باشد؛ بلكه قيام محتاج جمعي از مردم است تا در راه آن لباس نبرد بپوشند، و سرباز صفت در راهش به مبارزه برخيزند؛ و چون چنين شد، اين جانبازان و ياران رهبر انقلاب، شرايط خود را با شرايط پرچمدار انقلاب هماهنگ خواهند كرد و خود را از هر حيث و هر جهت شبيه او مي سازند. در چنين موقعي است كه شايسته بودن دعوت آنها به دوري از لذات زندگي و قناعت و سازش به مايحتاج، معلوم مي شود، و تنها در چنين موقعيتي است كه صحت ادعاي آنها را در دعوت به قناعت از زبان پيامبر انقلابي ثابت مي كند، تا كوشش آنان صرف نصرت و ياري انقلاب شود، و در راه جهاد ثابت قدم گردند. گفتارهاي اندكي كه از پيامبران درباره زهد و قناعت رسيده، جز يك داروي موقتي و معالجه استثنايي آن هم نسبت به اشخاص معين و زمان و مكان مشخص و معين نيست ؛ روش و اسلوبي موقتي است نه دعوت دائمي كه در سايه آن به دنبال فقر و تنگدستي قدم بردارند و ترك دنيا گويند، تا سر انجام براي مستمندان و حاجتمندان زينت و شرف باشد، ولي در مقابل بر تعداد مفتخواران و پرخواران بيفزايد!
پيامبران، تنگدستي خود را قاعده و قانوني قرار ندادند تا مردم بر طبق آن رفتار كنند، و قناعت آنها به كم ترين وسيله امرار معاش، نه از آن سر است كه آن را سر مشق و سنتي براي ديگران قرار دهند. اگر چنين بود «در حالي كه چنين نيست» انقلاب آنها به هدف مي رسيد، و اشراف و ثروتمندان، و دارندگان اموال كنز شده و سر كردگان ستمكار و تبهكاران بي بند و بار، برضد آنها قيام نمي كردند و با آنها به جنگ و ستيزه نمي پرداختند.
درست و پذيرفته نيست كه بودا يا مسيح عليه السلام و يا محمد صلي الله عليه و آله ، در اجتماعي قيام كنند و رهبري انقلابي را به عهده بگيرند كه در آن غارتگر و غارت شده، ستمگر و ستمديده گرسنه و پرخوار وجود داشته باشد؛ و در اين انقلاب و قيام، بنيان آن اجتماع را درهم بكوبند و پايه هاي آن را از هم متلاشي سازند، زندگي خود و يارانشان را در كفه پيروزي يا مرگ بگذارند، و آنگاه برگردند و مردم را دعوت كنند كه آنچه را كه در گذشته داشته اند، از اختلافات و امتيازات طبقاتي، پيش گيرند؛ وسايل عيش و طرب و نعمت هرچه بيش تر براي پرخواران باشد و براي بينوايان همان بينوايي و تنگدستي و فقر، هر كس از بدبختي و نعمت، به دنبال آن برود كه اول بار داشته است!
ما از تعاليم پيامبران و از نحوه زندگي آنان چيزهايي داريم كه دو رويان زاهد نما و متظاهر به فقر و تنگدستي را رسوا مي سازد، پارساياني كه عبارات ساخته و پرداخته خود را به زور به اين مردان انقلاب مي چسبانند.
ما همچنين از تعاليم و زندگي آنان چيزهايي داريم كه عقيده ما را تأييد مي نمايد ميني بر اينكه آنان زاهد بودند، ولي كسي را به زهد و ترك دنيا دعوت نمي كردند؛ تنگدست بودند، ولي براي همه مردم نعم زندگي را مي خواستند نه فقر و تنگدستي و نه غارتگري و غارت زدگي را؛ و بديهي است كه همه اينها براي ايجاد زندگي بر مبناي عدالت اجتماعي و زندگي در سايه فضايل و شرافت اخلاقي بوده است.
اين روح پاك بودا است كه در كتاب بشارت خود، مردم را به لزوم كار و كوشش براي سعادت بشر و آسايش او دعوت مي كند، نه به راه فقر و تنگدستي و افكندن آنها در جهنم سوزان احتياج و درماندگي، كه برخي از زاهد نمايان آن را به چشم فرزندان زمين زيبا جلوه مي دهند!... آنگاه او، به همان اندازه كه خود را مسئول علاج ناراحتي هاي روحي مردم مي داند، مسؤول مردم مي داند، مسؤول در برابر بدبختي هاي مادي طبقات مختلف نيز مي شمارد؛ از گفته هاي او است: «به ديگران كمك كنيد، و دلهاي خود را جايگاه محبت آنان سازيد.»
اين كنفسيوس است كه چنين سخنان نغز و دلچسبي دارد؛ گويي فقر و تنگدستي را لعن و نفرين مي نمايد، و آن را تهديد كننده زندگي و حيات مي داند؛ او مي گويد: «اگر آدمي فقير و تهيدست باشد و از جا در نرود و تهديد و پرخاش نكند، بسي مشكل تر از آن است كه توانگر باشد و خود خواه نباشد.»
اين مرد بزرگ، قسمت اعظمي از تعاليم خود را اختصاص به فعاليت و اهتمام به جنبه مادي زندگي مردم داده است، بدون آنكه بدبختي و رنج تنگدستي را براي كساني كه مي خواهند از جنبه روحي توانگر شوند، زيبا جلوه داده باشد. از سخنان نغز جاودانه او، اين كلمات است كه زندگي را بر روي زمين با تمام خواسته هاي آن كه ضامن بقا و سعادت است و به يك اندازه شامل جنبه هاي مادي معنوي آن مي باشد در نماز مجسم مي سازد و مي گويد: «زندگي من، نماز من است!» و اين سقراط است كه بين شرايط حكومت و فرمانروايي، شرطي بالاتر از اين پيشنهاد نمي كند كه حاكم بايد پايبند منافع عامه مردم باشد و حق تضييع چنان حقي را ندارد. اگر از وسائل زندگاني براي مردم همان را مي خواست كه خود به آنها قناعت كرده بود،شايسته و روا بود كه از مردم انتظار داشته باشد تا به سخت گذراني تن در دهند و زهد پيشه گيرند، همچنانكه خود نيز چنين كرده است، و موردي نداشت تا چنان شرطي را براي فرمانروا وضع نمايد.
سقراط در اصلاح قوانين و توجيه سياست، سعي بليغ مبذول مي داشت و سركشي و طغيان، و تجاوز به حقوق ملت را براي يك هدف اساسي و مهم كه رفع نيازمندي از ملت بود، محكوم مي كرد و با آن به مبارزه بر مي خاست. سپس او برابري مساوات در حقوق و وظايف را روح حكومت، و اجراي آن را از اهم واجبات شخص فرمانروا مي داند. با تمام قوا بر امور و وسايلي كه باعث ايجاد اختلاف در ثروت بين افراد يك ملت مي گردد، مي تازد و آن را سخت مي كوبد؛ و به آنهايي كه بدون در نظر گرفتن عامه مردم به جمع آوري مال و ثروت مي پردازند سخت مي گيرد.
هر كس كه به پندهاي مشهور او دسترسي داشته باشد در يكي از آنها اصرار و پافشاري آن حكيم را مي بيند كه چگونه رفاه و آسايش ملت را محوري دانسته كه به گرد آن كار هيئت حاكمه و كارگزاران فرمانروا مي چرخد. و به جاي خود خواهيم ديد كه سرفصل سؤالاتي كه او براي كساني كه خود را آماده فرمانروايي آتن مي ساختند مصرح مي سازد، پيرامون وظايف فرمانروا دور مي زد و اينكه او بايستي منشاء ثروتها را بشناسد، و به قوانين عمومي مربوط به شيوه دستيابي به ثروت و توزيع آن بين افراد ملت آگاهي داشته باشد نه اينكه فقر و تنگدستي در يك طرف، و ثروت و مكنت در سوي ديگر خود نمايي كند!
اين مسيح عليه السلام ، انقلابي بزرگ است كه مي گويد: «تنها به وسيله نان، آدمي زنده نيست!» در اين گفتار، دليل روشني بر بزرگداشت نان، و اينكه رفع احتياج و فراهم كرده ماده اصلي بقا و زندگي، اصلي اساسي است، وجود دارد.
آنچه مسيح عليه السلام از گفته خود نتيجه مي گيرد، به تمام معني پا آنچه كاهنان و سوداگران عبادات، آنهايي كه مردم را از نان باز مي دارند تا خود تبش تر از آن برخوردار گردند، و يا براي خويشان و نزديكان يا هر كس كه مورد نظر آنها است فراهم سازند البته به خاطر عظمت بزرگداشت پدر آسماني تفاوت دارد!
تفسيري كه آنها از اين گفته مسيح عليه السلام مي كنند، تفسيري پر مكر و ريا است كه مردم را از كار و فعاليت در راه به دست آوردن نان باز مي دارد و يا ايشان را به همين دل خوش مي دارد و فريب مي دهد كه كار كنند و زحمت بكشند، ولي از حاصل آن چيزي نخورند!! زيرا دنيا فاني و گذران است، و نعمتهاي جهان، نعمتهاي حقيقي و حسابي نيست، و لذات و شاديهاي حقيقي همه مربوط به آخرت و دنياي ديگر است!
به طوري كه پيداست، مسيح عليه السلام مي خواهد نان را اساس بقا معرفي كند، ولي بلافاصله توجه را به اين مطلب جلب مي كند كه تنها نان مايه قوام و پايه زندگي نيست، و پس از به دست آوردن نان، به صفاي روح و تهذيب قلب بايستي پرداخت.
چگونه ممكن است كه خواست مسيح عليه السلام متوجه فراواني و ازدياد نعم و خيرات زندگي براي مردم جهان نباشد، در صورتي كه در دعائي كه در نمازش مي كند چيزي بالاتر از نان مسئلت و تقاضا نمي نمايد؛ او در دعايش مي گويد: «اي پدر مام كه در آسمانها هستي... به اندازه احتياج ما، به ما نان عنايت فرما.»
رسالت مسيح عليه السلام در درجه اول، جز انقلاب كوبنده برضد غاصبان، و ريا كاران و ظاهر فريبان، از كاهنان و فرمانروايان و سوداگران، نبود؛ آنهائي كه بر حاصل دسترنج فقيران و بينوايان ناز مي فروشند، و همان گونه كه بيد شيره گياهان ميوه دار را از بنه آنها مي بلعد، خون ايشان را مي مكند.
مرد انقلابي بزرگ در درجه اوّل هدفي جز فراواني نان و آب و پوشاك براي همه مردم ندارد. او، با اين گفتار صريح، ماهيت اشراف و بزرگان و سردمداران اورشليم، و دو رويان و كاهنان آنجا، و نوكران شكم گنده و پرخوار قيصر را، در يك اجتماع عمومي كه همگي آنها حضور داشتند، روشن ساخت؛ و در موقعيتي كه ميهن ما شديدترين و دردناك ترين دره استعمار و تسلط روم را بر خود تحمل مي كرد، او در آن اجتماع عظيم در وصف آنها گفت: «آنها بارهاي سنگي و طاقت فرسا را خوب مي بندند و بر دوش مردم مي گذارند؛ در حالي كه حاضر نيستند حتي با سر انگشتان خود آن را حركت دهند! همه كارهايشان ريا و تظاهر است تا مردم ببينند، عمامه هاي خود را نشان مي دهند و دامهاي لباس خود را بزرگ مي سازند؛ در مهمانيها متكاي بالا را دوست دارند، و در مجامع و محافل صدر مجلس را مي پسندند؛ به سلامي كه در كوچه و بازار به آنها مي شود و اينكه آنها را آقاي من! و سرور من! خطاب كنند، علاقه و دلبستگي وافر دارند!...»
مسيح عليه السلام نماز اين رياكاران را نمي پذيرد؛ زيرا آنها حاصل دسترنج مردم را مي خورند، و ايشان را از حق نان محروم مي سازند. او مي گويد: «واي بر شما اي نويسندگان و فريسيان رياكار! شما خانه هاي بيوه زنان را پاك مي چاپيد، و در مقابل براي مردم فريبي نماز خود را طولاني مي كنيد!»
اين كه مسيح عليه السلام خانه بيوه زنان را شاهد مي آورد، جز خانه اي كه در آن مشتي گرسنه و درمانده جمع شده اند چيز ديگري در ذهن او متصور نيست.
فقر و احتياج، بر زبان انقلابي بزرگ لعنت و نفرين است. او، امپراتوري روم، و سربازهاي آن، و قوانين استعمارگرانه آن را و همچنين كاهنان اورشليم، و اشراف و بزرگان و عادات و رسوم و تقليدهاي كوركورانه آنها را، با اندام نحيف و لاغر خود تهديد مي كند. ديدگان تند و انقلاب خيز خود را به آنها مي افكند، و به شدت صاعقه، غاصبين حقوق ملت را در پرتو چهره زيباي رنگ پريده اش در هم مي كوبد. آتشي كه از لبهاي او زبانه مي كشيد، آنان را در كام خود فرو برد، تا جا براي آنهايي باز كند كه نان گرسنه را نمي خورند ،و آب تشنه كام را نمي نوشند، و در سايه كوشش مردم به تن پروري نمي پردازند، و از روح، براي استعمار كشوري كه از آن آنها نيست، نمي آيند!
آن انقلابي بزرگي كه خود را «فرزند ـ انسان» مي خواند، تا بدان وسيله علّو مقام زندگي بشريت را نموده باشد؛ كسي كه خواسته هاي او را سوداگران عبادات به خاطر منافع خود كه در سايه بيچاره كردن و به فقر و نداري كشاندن مردم ميسر است، تغيير دادند؛ كسي كه استثمار كنندگان، و پرخواران شكم گنده و دشمنان ملت را براي ربودن لقمه از دهان گرسنگان و بهره گيري از حاصل دسترنج كارگران تلاش مي كنند، كساني را كه خانه بيوه زنان را غصب مي كنند و آنهايي را كه بر كارگران و كشاورزان ستم مي نمايند، به اين چنين لعنت و نفرين ابدي در هم مي كوبد... در آن هنگام كه ديده به ريشهاي بلند آنها كه دم شيطان در اطراف آنها در حركت بود افكند، سيماي دينار و درهم را واضح و آشكار در چهره آنها مشاهده كرد، و وقاحت و بي شرمي دروني آنها بر او آشكار گرديد، و اينكه آنها تا چه پايه به تمجيد و تقديس مردم عادت كرده بودند به چنين لعنت و نفرين ابدي در هم كوبيد و چون طوفاني مهيب آنان را به لرزه در آورد و گفت: «اي افعي زادگان!»
مرد انقلابي بزرگي كه خود را براي بزرگداشت مقام زندگي انسان، «فرزند ـ انسان» مي خواند، كسي است كه هر كاري را كه به جز براي خدمت به انسان انجام پذيرد، ولو در مردم به منزله امر مقدس و عبادت معبود باشد، محكوم نمايد.
در آن هنگام كه جمعي از يهوديان زير نظر و رياست كاهن بزرگ خود، براي آزمودن او در شئون عبادات و نحوه پرستش كردنشان به نزد وي آمدند، تا مگر چيزي مخالف ميل خود از او بيابند تا آن را دست آويز ساخته، وي را تكفير كنند و نفاق و دوروئيشان از صداقت و راستي او، و حقارت و پستي آنها از عظمت و بزرگي او در امان بماند! سخن از روز شنبه پيش كشيدند و در آن زمينه با وي به بحث و گفتگو پرداختند، نظري تند بر آنها افكند تا جايي كه اساس توطئه آنان را به شدت در هم ريخت؛ آنگاه رو به رئيس بزرگوارشان كرد و گفت: «اي رياكار!»
رئيس بزرگوار، چون صاعقه زده متحير و مبهوت ماند ؛... و در جامه مقدس روحانيت تكاني به خود داد... مسيح عليه السلام بار ديگر نظر انقلابي خود را به رئيس مقدس كاهنان افكند تا او را از جامه نفاق و دورويي بيرون آورد و گفت: «اي رياكار! شنبه به خاطر انسان آفريده شده است، نه انسان براي شنبه!»
همچنين در نظر مسيح عليه السلام ، نفس عبادات و امور مذهبي، فقط براي خدمت به انسان وضع گرديده است، و اول خدمتي كه در اين راه در حق انسان مي توان مقرّر داشت، هموار كردن راه پيش پاي او براي دستيابي وي به نان مي باشد.
مسيحي كه اين لقب بزرگ «فرزند ـ انسان» را براي خود مي نهد، كسي است كه فعاليت و كار و كوشش را به خاطر نان تقديس مي كند؛ و اساس دين، و مظهر هر عبادت و طاعت را در تهيه وسائل زندگي مي شمارد. او در حالي كه مي خواست درجه ايمان به حق را در دل مردم بيازمايد، در صورتي كه در نظر او ايمان به بشريت بود، گفت: «گرسنه بودم، سير كرديد، تشنه بودم سيرابم نموديد؛ غريب بودم پناهم داديد ؛...» تا آخر. اينها را گفت و نگفت: «نماز مي خواندم، و با من نماز خوانديد!»
انقلاب مسيح بيش تر از آن است كه در اينجا شمرده شود؛ سخنانش كه توطئه گران براي ربودن لقمه دهان گرسنگان، رنج مي دهد، و بر بدن آنها چون تازيانه فرود مي آيد و گفته هاي او، كه فقرا و درماندگان و بيچارگان را برضد غارتگران و غاصبان حقوقشان و استعمارگران به شورش و قيام دعوت مي كنند، انجيل هاي چهارگانه را پر ساخته است.
گذشته از اين، مگر نه اتهام بزرگي را كه كاهنان يهود، براي محاكمه و سپس قتل مسيح عليه السلام براي روميها آوردند، اين بود كه وي را به پاشيدن تخم انقلاب و شورش در قلوب زجركشيدگان و بيچارگان و بردگان، و كساني كه در گرداب وحشتناك گرسنگي و تشنگي و برهنگي، و در بدري و بردگي و بندگي دست و پا مي زدند، متهم كردند؟! آيا اين اتهام بزرگ او نبود كه، مردم را از پرداخت ماليات به قيصر مانع مي شود! چرا مسيح عليه السلام نمي گذاشت كه ملت به قيصر ماليات بپردازند؟ آيا نه براي زياد كردن ناني بود كه قيصر و فرماندهان او، و انهايي كه به آقايي رسيده بودند، از گلويِ گرسنگان و خانه محتاجان و نياز مندان و دستِ يتيمان مي ربودند؟!
بعلاوه، آيا كاهنان اورشليم، در آن وقت كه به نماينده اعزامي قيصر اظهار داشتند كه «اگر او را به دار نزني، دوستدار قيصر نيستي!» ضرورت حفظ و ادامه وضع و روش قيصر بزرگ، و قيصرهاي كوچك و نمايندگان او را در غارت اموال عموم مردم و احتكار ثروتهاي مادي آنها اقرار و تأييد نكردند؟!
آيا مسيح عليه السلام در برابر گروه فشرده مردم كه در آنها غارتگر و غارت زده، فرمانده و فرمانبردار هر دو وجود داشتند، آنان را مورد خطاب اين كلمات جاويدان قرار نداد كه «چراغ روشن را زير كفه ترازو قرار ندهيد، آن را بر مناره بگذاريد تا به همه اهل خانه نور برساند!» مراد از خانه، همه جهان است، و اهل خانه تمام افراد بشر. چراغي كه روشن شده ولي نورش به همه جا نمي رسد بايد خاموش شود، و به جاي آن چراغي روشن گردد كه نور و حرارتش را به هر گوشه اي برساند.
اكنون، آيا آنهايي كه اراده و خواسته آن انقلابي حكيم را، كه براي عموم طبقات مردم بهره بيش تري در زندگي سعادتمندانه مي خواهد، تغيير مي دهند و زهد و فقر و قناعت بي انتها را براي مردم، نيكو جلوه گر مي سازند تا بيش از پيش خيرات و خوبيهاي زمين را به ذوات مقدس خود اختصاص دهند و در سايه نعمتهاي جهان در باغهاي سرسبز و خرم اقامت نمايند، جز مرداني رياكار و منافق و دورو، و فرزندان افعي مي توانند باشند، نامي كه شخص مسيح عليه السلام بر آنها گذارده است؟!
اين محمد صلي الله عليه و آله برادر مسيح عليه السلام است كه برضد اجتماعي قيام كرد كه در آن، خورنده و خورده شده، غارتگر و غارت زده و بيچاره و به سروري رسيده، و آنها كه با تمام قوا براي حفظ و نگهداري اختلاف طبقاتي به مثابه قانون لايتغير مي كوشيدند، و براي نابودي فقرا از راه فقر و تنگدستي فعاليت مي كردند.
قرآن از زبان او با مردم چنين سخن مي گويد: «پس به اطراف آن ـ زمين ـ برويد، و از روزي آن بخوريد.(12)» كه فرمان به بهره گيري از وسيله بقا، كه خوردن از روزيهاي زمين است، مي دهد و آنرا ويژه گروهي خاص و قوم و دسته مخصوصي از مردم نمي كند. در جاي ديگر مي گويد: «فَلْيَنْظُرِ الاِْنْسانَ اِلي طَعامِهِ اِنّا صَجَبْنا الْماءَ صَبَبْناً»
«بايد انسان به غذايش بنگرد، ما آب را فرستاديم، سپس زمين را شكافتيم، پس در آن دانه، و انگور و سبزي و زيتون و خرما، و باغهاي پر درخت و ميوه و گياه از خشك وتر در آن رويانديم.(13)» امّا شخص محمد صلي الله عليه و آله مي گويد: «مردم در سه چيز شريكند. آب و گياه و آتش.» آن كس را كه كار مي كند تأييد و تشويق مي كند، و به آنچه او را حفظ و نگهداري، و سعادت زندگي او را تأمين كند، امر مي نمايد؛ و تشويق و ترغيب مي كند تا بر روي زمين فقير و نيازمندي نباشد، و در آن هنگام كه غنيمتي برايش مي رسد، بين يارانش تقسيم مي كرد و به دخترش فاطمه عليها السلام مي فرمود: «نخست بايد مردم استفاده كنند.»
در اينجا سخن را از روش محمد صلي الله عليه و آله در موضوع فقر و توانگري كوتاه مي كنيم و در فصل ديگر، گفتار واضح و روشني در اسلام، و دعوت او جامعه بشري را به كار ثمربخشي كه سودش عايد كارگر مي گردد، و در آن اجتماع احتياج و گرسنگي و فقر و نداري وجود نخواهد داشت، خواهيم آورد؛ تا آنجا كه معلوم شود در اسلام محمد صلي الله عليه و آله كار مفيد بر هر روزه و نماز (همچنانكه در مسيحيتِ مسيح عليه السلام وجود دارد) برتري دارد.
محمدي صلي الله عليه و آله كه فقر و نداري را نمي پسندد، و احتياج و درماندگي را جلوه نمي دهد، خود مي گويد: «فقر، به كفر نزديك است.» به زودي در فصل ديگر، نبوغ و عظمت محمد را در درك بسياري از اسرار و رموز ساختار اجتماعي و دعوتش به ساختن يك زندگي زيبا كه بر پايه كار سودمند، و پاداش به نيكي هاست، بيان خواهيم داشت.
اين ابوذر غفاري، زاهد و قانع و به خود سختگير است كه ما حق نداريم در زندگي اختياري او مداخله كنيم برضد فقر و تنگدستي به سختي پيكار مي كند، و خود سرانجام شهيد راه زندگي بينوايان مي گردد. از سخنان نغز و عالي او در پيكار عليه فقر و بينوايي و فلسفه فقير ساختن مردم اين است كه مي گويد: «چون فقر و بينوايي به سرزميني روي آورد، كفر به او مي گويد: مرا با خود ببر... كفر! به هر چه با ارزش است، و هر فضيلت، و هر عبادتي...» و نيز مي گويد: «از آن كس كه در خانه خود قوتي ندارد، در شگفتم كه چگونه با شمشير آخته به جنگ مردم نمي رود!»
در ميان زاهدان قناعت پيشه، كه مردم را ارشاد و نصيحت مي نمايند و راهنمايي آنان را به عهده گرفته اند، عده بسياري يافت مي شوند كه مردم را از زهد و ترك دنيا و قناعت، و سازش با سخت گذراني و نيازمندي و واگذاري خيرات و نعم جهان براي مشتي غارتگر، منع مي نمايند.
ما از اين گروه حتي در اسفار عبرانيها هم مي بينيم، باخدايي كه غالباً بازخواست مي كند، و سختگير و مسلط است، و فقط كمي با خداي مسيح عليه السلام و محمد صلي الله عليه و آله شباهت و هماهنگي دارد كه نزد آنها «خدا محبت است» و «بخشنده و مهربان است».
با وجودي كه غالباً خداي عبرانيها باز خواست كننده و سختگير است، مي بينيد كه پيامبران عهد عتيق شمشير انتقام را بر سر آنها كه نان فقرا را مي خورند، و همچنين بر سر فقيراني كه تن به زهد و بي اعتنايي به دنيا داده خود را خوار و زبون اشخاصي ساخته اند كه بر آنها آقايي و سروري مي كنند، برافراشته اند.
اين يَشُوع بْنِ سيراخ است كه فرياد مي زند: «ستمديده را از چنگال ستمگر نجات بده، و در هنگام داوري و قضاوت، كوچك و بي مقدار نباش؛ چشم از نيازمند بيچاره بر مگير و كاري نكن كه به لعنت انسان دچار شوي؛ پولت را در راه برادر و دوستت به مصرف برسان، و آن را زير سنگ پنهان مساز؛ ملك و سلطنت، و همچنين مكنت و دارائيها، بر اثر ظلمها و ستمها و زور گوئيها از دستي به دست ديگر مي گردد؛ درمانده و مضطر را ياري كن، و پدر يتيمان باش.»
اگر يشوع بن سيراخ در اين دعوت به دل و وجدان افراد توجه مي كند و به قانون دولت در اين مورد اعتنايي ندارد، جبر تاريخ او را در اين حد نگاه داشته است.
ما در اينجا در صدد هستيم تا بيان كنيم كه زاهدان قناعت پيشه، راضي به آن نبودند كه مردم به همانها كه ايشان در زندگي ساده خود به آن قناعت ورزيده بودند، اكتفا نمايند؛ بلكه آنها را آگاه ساختند كه فقر و نداري ظلم است؛ و فقير نبايد به آنچه دارد قناعت كند، او بايد به حق مسلم خود از زندگاني راحت برسد.
بار ديگر به سخنان يشوع بن سيراخ، زاهد قناعت پيشه گوش كنيد: «اساس زندگي بر آب و نان و پوشاك و خانه اي است كه عيبها را مي پوشاند.»
اكنون توجه كنيد كه نسبت به فقرا و ثروتمندان چه مي گويد: در اين گفتار، چون فقير، مظلوم و ستمديده مي باشد، از فقر و بينوايي نكوهش به عمل آمده است؛ در اين كلام آتش انقلاب زبانه مي كشد: «ثروتمند ستم مي كند و نعره مي كشد، و فقير ستم مي بيند و زاري مي كند!»
اگر تو آدمي قانع و زاهد و راضي به اين باشي كه فقير و بينوا بماني، و حاصل دسترنج تو را استثمارگران بخورند؛ فرزند سيراخ تو را در برابر استثمارگر طوري قرار مي دهد كه بي شك به طغيان و سركشي ات وا مي دارد: «اگر سودمند باشي، بهره تو را او مي برد؛ و اگر بي فايده باشي، تو را خوار و ذليل مي سازد؛ اگر ثروتي داشته باشي، با تو معاشرت مي نمايد و بي هيچ رنج و زحمتي دارايي تو را به سود خود از بين مي برد!!»
اگر ما در سِفْر فرزند سيراخ مي بينيم كه درماندگان را به گرفتن حقشان از ارزاق وا مي دارد و بر طبقه استثمار كنندگان ملت خشم خود را فرو مي ريزد، در سِفْر ايوب نيز كه زهد و قناعت را بر خود پسنديده بود، چنين مي بينيم. ايوب از دورويان و منافقين سخن مي گويد و احتكار كنندگان مال و ثروت، و خورندگان حقوق ملت را در رأس آنها قرار مي دهد، و در حق يكي از آنها سخن مي گويد كه ستمگر و احتكار كننده را خرد و در هم مي كوبد:
«او، اموالي را خورد و بلعيد، ولي آنها را استفراغ خواهد كرد؛ اين خداست كه آنها را از درون او بيرون خواهد كشيد؛ چه او مال فقرا را خورده و خانه هايي را را غارت و ويران كرده كه آنها را نساخته است؛ چيزهايي را كه به ستم گرفته و در گنجهايش نهاده است، آتشي شود كه احتياج به دميدن ندارد؛ و مابقي آن در پناهگاه خود از بين خواهد رفت؛ آسمان گناهان او را بر ملا مي كند و زمين بر او سخت خواهد گرفت.»
ايوب در سخن خود، احتكار كنندگاني را كه بي هيچ رنج و زحمتي حاصل دسترنج بينوايان را مي خورند و در سايه آن زندگي مي كنند؛ و كشاورزاني را كه حاصل زحمت خود را درو مي كنند، ولي گرسنه و تشنه مي خوابند، و پوشاك و خانه اي ندارند و به سختي زندگي مي نمايند، در اين سخن نغز و شيوا چنين تعريف و توصيف مي كنند: «مردمي كه از حدود خود تجاوز كرده به ديگران تعدي مي كنند، و گلّه مردم را ضبط و تصرف مي نمايند، چار پاي يتيمان را مفت و مجاني به كار مي گيرند، و گاو بيوه زنان را به گرو بر مي دارند، فقيران و بينوايان را از سر راه خود مي رانند و آنان را به بدترين جايي مأوا مي دهند، محصولي را درو مي كنند كه از آنان نيست، و انگور را غاصبانه مي چينند. بينوايان فقير، عريان و بي بالاپوش در هواي سرد مي خوابند، و چون از باران كوهستان خيس مي شوند، از بي پناهي به شكاف كوهها پناه مي برند. كودكان يتيم را از شير مادر باز مي دارند. اموال فقيران و بيچارگان برهنه و عريان، در حالي كه شكمي گرسنه دارند، بار بر دوش مي نهند، و در ميان خطوط شخمي كه به وسيله گاوآهن ايجاد كرده اند، بر اثر تابش آفتاب مي گذراند؛ در عصار خانه ها با كامي تشنه مي دوند و دانه روغن را با پاي خود مي كوبند!»
در ميان پيامبران عهد عتيق، اشعياء، شاعري است بزرگ، و تا آن درجه زاهد و تارك دنيا بود كه عريان و پابرهنه راه مي رفت؛ مردي شگفت انگيز و اعجوبه زمان خود بود.
او، در برابر تجاوزكاران و دورويان و محكمترين چنان محكم مي ايستد كه هيچ تجاوزگر زور گويي با او روبرو نمي شود، مگر اينكه به گردن در افتد. با زبان شعر دلچسب و بي نظير و انديشه اي قوي بر پيكر تجاوز كاران تازيانه مي كوبد. مردم را به دادگري و اجراي عدالت نسبت به يكديگر مي خواند، چه اگر چنان نكنند بار گناهانشان سنگين تر مي شود، آن وقت سيماي گنه كاران به خود خواهند گرفت، زمين زير پاهايشان آلوده مي شود، و چنان مي افتند كه ديگر نمي توانند برخيزند. در آن حال، شهرشان به گورستاني بدل خواهد شد و آبادي آنها به خرابه اي!
شهر ستمگر در زبان او، جز شهر منافقان و دوروياني كه احتكار مي كنند و به زور و ستم غصب مي نمايند، و حاصل زحمت كارگر و دسترنج فقير را مي خورند، آن وقت نماز مي خوانند و باز هم نماز مي خوانند، نيست. اشعياء خطاب به شهر ستمگر مي گويد: «بزرگان و رؤساي تو شريك دزدانند، و همه آنها رشوه را دوست دارند؛ به يتيمان انصاف نمي دهند و عدالت را در حق آنها اجرا نمي كنند، و بانگ دادخواهي بيوه زنان به گوش آنان نمي رسد.» آنگاه روي سخن را به آنان متوجه ساخته، كساني را كه حق درماندگان و بيچارگان را پايمال مي كنند، تهديد كرده و مي گويد: «واي بر آنها كه قوانين ظالمانه وضع نموده، مقررات ظلم و زور را تحرير كرده و مي نويسند؛ تا حق بيچارگان و ضعفا را پايمال كنند و آنان را از دستيابي به حق و حكومت باز دارند. و حق بيچارگان و درماندگان ملت را سلب مي كنند، بيوه زنان را به غنيمت مي برند، و اموال يتيمان را غارت مي نمايند.»
آنگاه اشعياء به كساني كه اموال ملت را احتكار و استثمار مي نمايند و ملت را به زهد و ترك دنيا و قناعت دعوت مي كنند، نگريسته و مي بيند كه آنها بسيار توجه و دقت به روزه و ساير وظايف ديني مي نمايند! در گوش آنها بانگ زده و مي گويد:
«شما كه روزه مي گيريد، در پي آرزوي خويشتن هستيد؛ زيرا كارگران را به بيگاري مي گيرند.
شما از آن روي روزه مي گيريد تا ريشه دشمني و نزاع را بخشكانيد؛ در حالي كه نفاق و دورويي را رواج مي دهيد. روزه نگيريد تا صدايتان در بالاها نيز شنيده شود.
آيا اين روزه است كه فقط انسان خود را در آن به مشقت اندازد؟ آيا هر وقت كه سر به پائين انداخته شود و جايگاه آدمي خاك و خاكستر گردد، روزه ناميده مي شود؟! آيا روزه اي كه خدا به آن فضيلت و برتري داده اين نيست كه زنجيرهاي نفاق و دورويي از هم پاره گردد و يوغ از گردن مردم برداشته شود و به بند كشيده شدگان و فشار ديدگان آزاد گردند و هر قيد و بندي از آنان برداشته شود؟!»
همچنين، روزه كساني كه كارگران را را به بيگاري مي گيرند تا فقير همچنان فقير بماند و بر ثروت توانگران افزوده شود. آنها كه قيد و بند نفاق و دورويي را محكم مي بندند و آن را نمي گشايند، و آنها كه بيچارگان و از پاي افتادگان را تحت فشار و شكنجه قرار مي دهند، و مانع مي گردند تا آنها يوغ فقر و بينوايي و درماندگي و بردگي را از گردن خود بردارند، اگر اينان روزه بگيرند، به قول اشعياء، زاهد، زشت ترين صورتِ احمقي و نفاق و دورويي است.
بار ديگر اشعياء به اين دورويان منافق متوجه مي شود، و مي بيند اينان همچنانكه در روزه خود ريا و مردم فريبي و نيرنگ به كار مي برند، در نماز نيز چنين پركارند؛ خود را مي خواهند از راهي به خدا نزديك كنند كه به رشوه دادن شبيه تر است؛ آنگاه او، آنها را مخاطب ساخته سخن حق را در گوش ايشان مي خواند: «آن وقت كه شما دستهاي خود را به سوي من مي گشائيد، من چشمهاي خود را مي بندم، و هر قدر هم كه بيشتر نماز بخوانيد، گوش به شما نمي دهم، چرا كه دستهاي شما به خون آغشته است. دادگر شويد، به فرياد ستمديدگان برسيد، و حاجت نيازمندان را برآوريد، با يتيمان به عدالت رفتار نمائيد، و بيوه زنان را حمايت كنيد!»
اشعياء چه نيكو سيماي ستمگراني را كه بيچارگان را غارت مي كنند و حاصل دسترنج آنها را احتكار مي نمايند، آنگاه زهد و بي اعتنايي به دنيا و فقر را به آنها زيبا جلوه مي دهند، تصوير مي نمايد، آنجا كه آنها را چنين توصيف مي كند كه در جامعه زايدهاي بي اهميتي بيش نيستند و ناچار باد آنها را با خود مي برد؛ او مي گويد: «ستمگر، چون كاهي در دهان باد است.»
پيامبران زاهد پيشه قناعت كار و آنها كه پس از ايشان آمده اند، در يك امر اساسي كه در درجه اول، ضرورت اصلاح، و رفع نيازمنديهاي مادي مردم بوده است، اتفاق نظر داشته اند؛ تا راه پيش پاي آنها به سوي فضائل روحي و كمالات اخلاقي باز گردد؛ و به طوري كه در پيش متذكر گرديديم، اگر آنها زهد ورزيدند و قناعت پيشه ساختند، از آنروي بود كه در نفس رسالت آنها ماده قناعت و سيري و زندگي وجود داشته است.
مثلاً مسيح راهي با جرأت و شهامت معجزه آسا طي مي نمايد، وقتي كه وقاحت و بي شرمي استثمارگران زير پاهاي خود لگدمال مي كند، و كبريا و بزرگواري آنان را به همراه نيرنگها و حيله هايشان در هم مي كوبد، و به خاطر زندگي، و با تازيانه آن به پشت كساني كه با شيطان براي احتكار و غصب اموال مردم پيمان وفاداري بسته اند و با ستمگري و تجاوز هم سوگند شده اند، ضربات شديد وارد مي سازد؛ و بر منافقان و دورويان چون گردباد كشنده، و طوفاني از تگرگ مرگ خيز سخت مي گيريد. و در آن ساعت كه فقيران و بيچارگان را وادار به عدم پرداخت ماليات مي كنند،در واقع دست استعمارگر روم و قيصر را كوتاه مي سازد، و در حالي كه اين جرأت و شهامت عالي، او را به سوي مرگ به دست منافقين و استعمارگران سوق مي دهد! در آن موقع كه عازم اورشليم بود، دو تن از مردان بيچاره و مستمند به خدمتش رسيدند و از وي تقاضا كردند تا آن دو در طرفين او حركت كنند، با دنيايي عطوفت و مهر به آن دو نگريست و گفت: «آيا مي توانيد از جامي بنوشيد كه من به زودي از آن مي نوشم؟!» آنگاه آن دو را با لطف و مهرباني از سر راه خود دور كرد!
همچنانكه منافقان و دورويان، از راه نفاق، پاره اي از گفته هاي مسيح و قسمتي از دوران ها زندگي او را به غلط تفسير كرده، فقر و بينوايي را براي مردم نيكو جلوه داده اند تا آنها خيرات و نعم جهان را به ايشان واگذارند و به خيال خود از آن نعمت حلال بهره برند و ظالمانه و ستمگرانه بر مردم حكومت و فرمانروايي كنند، و اموال غارت شده مستمندان را در خانه هاي خود جاي دهند؛ فرمانروايان تاريخ ما در زمان بني اميه و بعد از آن نيز تصميم گرفتند تا نفوذ و تسلط خود را ثابت نگهدارند، و دستشان در هر ظلم و ستمي، و در هر تعدي و تجاوزي گشاده باشد؛ بنابراين نوكران كثيف و خائن خود را واداشتند تا احاديث وضع و از خود بسازند، و بدان وسيله براي مردم قيد و بندهايي تهيه نمايند تا دستشان در بنده ساختن آزادگان و استثمار ملت گشاده گردد. آنان نيز سخناني به دروغ از زبان پيامبران به هم بافتند كه مشوق سر به زيري و افتادگي، تواضع و كوچكي، و خدمتگذاري و تسليم مي باشد!
ولي هر كس كه بر سيرت و روش انبيا درست اطلاع داشته باشد، مي فهمد كه آنها فقر و نداري و بينوايي را امري پست شمرده، و منافقان و دوروياني را كه مردم را به آن دعوت مي كنند، مستحق جهنم دانسته اند. و اگر غير از اين بود، ثروتمندان و زورگويان عليه آنها قيام نمي كردند، و درماندگان و بينوايان گرد ايشان را نمي گرفتند!
از رفتار بزرگان پيشين عرب شواهدي داريم كه مي رساند آنها به طور عميق از گرايش و به هم بستگي طبيعي اعمال فرد و نظام اجتماعي، و پيوندهاي محكمي كه اعمال انسان را دائماً با مسائل مادي مربوط مي سازد، واقف و مطلع بوده اند.
آنان به وسيله اعمال و رفتار خود خواسته اند خرافاتي را كه مبين جدايي كامل اعمال روحي و جنبش و نشاط ذهني با وضعيت مادي است، از ميان بردارند.
مي خواستند به وسيله آن، خرافات ناراحت كننده اي كه در مشرق زمين، از همان ابتدا و از زماني كه آن را مشرق زمين ناميده اند، شايع و همه گير شده است، از بيخ و بن براندازند؛ خرافاتي كه پيرامون يك هدف، و با وجود اشكال مختلف و تعبيرهاي متفاوتي كه بر آن مي شد ولي در اصل و جوهر يكي بود، مي چرخيد؛ خرافاتي چون اين انديشه كه «قناعت گنج فناناپذير است!» يا چيزي كه كاهنان در برابر «مال ناپايدار دنيا» به آن نام «روحانيت» داده اند.
مي گويم نوابغ پيشين عرب اين حقيقت را دريافتند، و با تمام قوا، براي از بين بردن خرافات دردناكي كه مشرق ما را حتي تا اين زمان هم به سفاهت كشيده است، كوشيده اند. افسانه دعوت به فقر و بينوايي، و اكتفا و قناعت به گنج موهوم!... بعضي از آن نوابغ در پيكار عليه فقر، تا سر حد برانگيختن اعجاب و تحسين به جان كوشيده اند، در حالي كه در مقابل، برخي از قديسان و اولياي امور روحاني، فلسفه تن به فقر و بينوايي دادن را تا مرز برانگيختن خشم و نفرت تأييد و تشويق كرده اند. و چه بسيار اتفاق افتاده كه اگر جامعه موجب ارتكاب جرم و پيدايش گناهي مي شد، در تبرئه مجرم و گناهكار سعي بليغ مبذول مي داشتند و اگر حرام كردن ناروايي باعث نسبت دادن گناه به غير مسبب حقيقي آن مي گرديد، آن را به سادگي روا و حلال مي فرمودند.
داستان جالبي از يكتا متفكّر جهان، خالد محمد خالد در كتاب با ارزش او از اينجا شروع مي كنيم(14) نقل مي كنيم تا شاهد مثالي باشد: غلامان حاطب بن ابي بلتعه شتر مردي را در «مزينه» به سرقت بردند و به جنايتي كه مرتكب شده بودند، اقرار نمودند. قضيه براي رسيدگي در خدمت عمر بن خطاب مطرح شد. عمر خود را در برابر امر پليدي ديد كه همه موجبات آن، از وقوع دزدي و حضور دزد و اقرار و اعترافي كه بدون زور و اعمال فشار و شكنجه به دست آمده فراهم است. اكنون حكم به چه چيز بدهد؟
عمر به صورت دزدان نظري افكند، و فرمان خدا را خواند: «دستهاي مرد و زن دزد را ببريد به كيفر آنچه كرده اند؛ اين عقوبتي است از طرف خدا.»(15) روي همين اصل عمر تصميم گرفت كه فرمان بدهد دستهاي آن را ببرند. بار ديگر چشم عمر به رخساره آنها افتاد، اين بار چه ديد؟
چهره هايي را ديد كه گويي هرگز خون به خود نديده اند؛ چشمهايي كه نور و درخشش در آنها خاموش شده، و بدنهايي كه از درد بدبختي و بيچارگي رنجور و دردمند گرديده است؛ پس فرمان داد تا خداوندگار اين غلامان را حاضر سازند. چون عبدالرحمن بن حاطب به خدمت او رسيد، عمر گفت: «تصميم گرفته بودم كه دستهاي اينها را ببرم؛ امّا فهميدم كه تو اينها را به رنج و گرسنگي وا داشته اي تا آنجا كه اگر يكي از آنها چيزي را كه خدا بر او حرام كرده است بخورد، بر او حلال است. به خدا سوگند! اگر دستهاي اينها را نبريده ام از تو چنان غرامتي مي گيرم كه بر تو بسي ناگوار باشد. آنگاه از صاحب شتر پرسيد: «اي مزني! شترت به چند مي ارزد؟»
«به چهارصد!» عمر به عبدالرحمن امر كرد و گفت: «برو! هشتصدتا به او بده.» و براي بار ديگر نظري از درايت و عطوفت به غلامان افكند و گفت: «شما هم برويد!»
امّا روش علي عليه السلام سراسر رفع نياز از مردم است؛ و دستور و منشور حكومتش به زودي و به طور مفصل در جاي خود مورد بحث قرار خواهد گرفت.
علي عليه السلام زهد ورزيد و به خود سخت گرفت، ولي راضي نبود مردم بر سيره و روش فقرا و قناعت پيشه گان زندگي كنند، و گر نه هرگز چنان اوضاع و پيش آمدهاي معروفي كه بين او و اشراف، و غصب كنندگان اموال ملت به وقوع پيوست، صورت نمي گرفت؛پيش آمدهايي كه بر اثر اخذ و مصادره اموالي كه حق آنها نبود و رسانيدن آن اموال به صاحبانش كه محتاجان و فقرا و مستمندان بودند، به وجود آورد.
شعبي حكايت مي كند، در آن وقت كه او كودكي بيش نبوده؛ در كوفه وارد رخبه شده است و علي عليه السلام را آنجا مي بيند كه در برابر دو تل از طلا و نقره ايستاده و آنها را بين مردم تقسيم مي كند تا وقتي كه چيزي از آن دو تل فلز گرانبها باقي نماند. آنگاه علي عليه السلام به خانه خود بر مي گردد، در حالي كه هيچ از آن طلا و نقره با خود بر نداشته است!
امّا علي عليه السلام كه از مال دنيا چيزي به خانه نمي برد، همان كسي است كه همه مردم را مخاطب ساخته و مي گويد: «براي دنيايت چنان بكوش كه گويي هميشه زنده اي.»
راه حق عليه السلام در نظر علي چيزي بالاتر از رفع نيازمندي مردم نيست. او گفتاري در اين زمينه به خصوص دارد كه جاي هيچ گونه تفسير و تأويلي براي آن نيست؛ او مي گويد:
«اگر حق را از راهش بجوئيد، راهها بر شما مسرت بخش و شادي آور گردد، و عيالمندي از شما در آن محتاج و درمانده نمي شود يا كسي از شما فقير و بينوا نگردد.»
او، در آن هنگام كه عرب جاهليت را مي كوبد، به تنگي معيشت و قناعت آنها حمله كرده و مي گويد: «شما گروه عرب، بر سنگهاي سخت مي خوابيديد و آب گل آلود مي آشاميديد و غذاي ناگوار مي خورديد: غذاي خشن فقيران.»
علي عليه السلام آشكارا مي گويد كه از غذاي اشتهاآور و لباس نرم و خانه عالي بدش نمي آيد و از آن نفرت ندارد، ولي از آن سبب از آن روي گردان است كه روي زمين اشخاصي فقير و تهي دستي وجود دارند كه اگر او آن چنان زندگي كند، آنان به چنان زندگي لذت بخشي قادر و توانا نخواهند بود.
اين صراحت علي عليه السلام ، خود دليلي است بر اين كه او در درجه اوّل مي خواهد مردم به زندگي راحت و آسايش برسند. و مادام كه در ميان مردم كساني يافت مي شوند كه روي سيري نمي بينند و در آرزوي قرص ناني مي سوزند، رهبر اين چنين مردمي بايد مانند آنها باشد! و در كشيدن بار مصائب با آنان شريك و سهيم گردد، تا آنگاه كه شبح فقر و نداري از سر آنها بگذرد. اگر چنين نكند معناي رهبري و پيشوايي چيست؟!
علي عليه السلام مي گويد: «أ اقنع من نفسي بأن يقال هذا امير المئومنان ولا اشاركهم مكاره الدّهر» «آيا خود را قانع كنم كه به من اميرمؤمنان بگويند، و در ناراحتيهاي روزگار با آنها شريك نباشم؟!»(16) ناراحتيهاي روزگار در نظر علي عليه السلام ، ناراحتيها و ناگواريهاي ناشي از فقر و بينوايي است. او مانع زينت دخترش به گردن بند مرواريد نشد مگر به اين سبب كه ساير دختران نمي توانستند چنان زينتي داشته باشند؛ و گفتيم كه چگونه به دختر خود دستور داد تا گردن بندي را كه او مي خواست در يكي از اعياد خود را به آن آرايش دهد، به بيت المال بازگراند. در حالي كه به او مي گفت: «اي دختر ابو طالب خود را از حق دور مساز؛ آيا تمام زنان مهاجر و انصار، در چنين عيدي، اينگونه زينت مي كنند؟!» مي گويد همه زنان، نمي گويد زنان اشراف يا نجيب زادگان. بنابراين، از همان ساعت كه زمام امور اجتماع به دست وي سپرده شد، فعاليت و كوشش خود را صرف اين نمود كه نان و آب و لباس براي همه مردم فراهم گردد، برنامه اي كه اساسش شباهت نزديكي به سوسياليسم دارد.
طبيعي است كه علي عليه السلام كار خود را از همين جا شروع مي كند، چه او ملاحظه مي نمايد تازيانه هاي دردآلودي كه خدا بر پشت بندگانش فرود مي آورد بسيار است؛ ولي هيچ يك از آنها به اندازه تازيانه ترسناك و مخوف فقر و نداري، درآمد نيست.
مگر او گوينده اين سخن نيست كه خبر از ايمان عميق او به ضرورت و لزوم رفع نيازمندي و احتياج از مردم، و فهم و درك صحيح اوضاع و احوال مردم، و حقايق اشياء و مقدمات و نتايج امور، مي دهد، آنجا كه مي گويد: «ما ضَرَبَ اللّه عِبادَهْ اَوْجَعَ مِنَ الْفَقْر» خداوند بندگانش را با تازيانه اي دردناك تر از فقر نزده است.» همان فقري كه بعضي از زاهدان، مردم را به آن دعوت مي كنند. و دانسته و ندانسته راه خطا مي پيمايند؛ فقري كه پيامبر و امام هر دو به جنگ آن برخاستند، همچنانكه عليه آن، ابوذر غفاري، مرد انقلابي بزرگ، پرچمدار شيعيان، و شهيدِ دستِ بني اميه و روش حكومت و سياست آنان به جنگ و مخالفت برخاست.
علي عليه السلام اين را دريافته بود كه فقر تهي دستي جلو هر فضيلت را مي بندد، و وسيله كفر مي گردد. به همين دليل با هر وسيله اي به جنگ آن برخاست و راه را از هر طرف بر آن گرفت؛ آن كس را كه موافق آن بود و مردم را به فقر و تهي دستي تشويق و ترغيب مي كرد، مي كوبيد. اگر مرد با هوش و زيرك باشد (كه فقر، بنا به عقيده علي عليه السلام ، هوشمند را كودن مي كند) و اگر ميهن به فرزندان مخلص و وفادار احتياج دارد، نه مردمي پراكنده و حسود و دشمن يكديگر، و افرادي كه خود را در آن غريب و ترسو حس مي كنند، بر او واجب است كه از ميان فرزندانش سراغ فقيران تهي دستي را نگيرد؛ چه، به طوري كه علي عليه السلام مي گويد، رنج مرگ از فقر كمتر است؛ چرا كه اَلْفَقْرُ هُوَ الْمَوْتُ الاَْكْبَر.»
اين چه تازيانه مقدسي است كه علي عليه السلام بر پيكر فقر و منافقان و دوروياني كه آن را زيبا و خوشآيند جلوه مي دهند، فرود مي آورد، به طوريكه همه آنها را نابود مي كند، همچنانكه زبانه آتش، كاه آلوده را مي بلعد؛ و در برابر ديدگان آنها نيرنگ ها و حيله هاي آنها را در هم مي كوبد و در آن وقت كه مي گويد: «اگر فقر به صورت مردي بر من ظاهر شود، بي گمان او را مي كشم.»
اجتماع در نظر فرزند ابو طالب به منزله يك تن واحد است كه به هيچ روي شايسته نيست در آن متناقضات و اضداد در يك جا فراهم شوند؛ و مقررات و نظامنامه اجتماعي در امور حقوقي و وظايف، بر اساس اختلافات طبقاتي وضع و تدوين و پايه گذاري شود؛ در اجتماعي كه زائيده افكار و اراده فرزند ابو طالب است، او اجازه نميدهد كه فردي از پرخواري بيمار گردد و در مقابل فرد ديگري بي قوت و گرسنه باشد، يكي كار كند و زحمت بكشد آنگاه معادل دسترنج او نصيب انگل اجتماع و فردي غير فعال شود؛ و بنا به توجه خاصي كه فرزند ابو طالب به مبدأ داشت، حتي يك روز هم بر او نگذشت، مگر اينكه مشغول رسيدگي و توجه به وضع بندگان خدا در روي زمين باشد، و از كوچكترين امري از امور آنها، كه نمونه كامل و زيباي آفرينش اند، غافل نماند؛ اين روش با نظريه عمومي او نسبت به مردم و هستي، و روشي كه بر سيره و روش پيامبر خدا در پيش گرفته بود، همآهنگي داشت؛ پيامبري كه بر زبان او وارد شده بود: «وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباسا، وَجَعَلْنا النَّهارَ مَعاشا»(17) «شب را براي استراحت و روز را براي فعاليت در امر زندگي قرار داديم.»
از اينجا، و بر اين قاعده و اساس، امام علي عليه السلام با اجتماعي سر و كار دارد كه با قانون سر و كار دارد، در راه آن فعاليت مي كند، و آن را صالح و سالم مي خواند. آنگاه پند و اندرز، و همچنين شمشير خود را، هر يك در جاي خود، براي تحكيم بخشيدن به نظريات و استحكام موقعيت آن در ميان طبقات مردم زمانش به كار مي برد، و توجه و همّت خود را مصروف تحكيم عدالت اجتماعي مي سازد. در آن وقت كه جمعي از
مردم، پس از رسيدن او به خلافت، به خدمت او رسيدند تا مقام جديد را به وي تبريك گويند، او در حالي كه كفش خود را به دست خويش وصله مي زد، مگر به آنها چنين نگفت: «اِنَّ هذا النَعَّل هُوَ خَيْرٌ عِنْدي مِنْ وِلايَتِكُم هذِهِ اِنْ لَمْ اَقَمْ حَقّاً وَأَزَهَقَ باطِلاَ!!» «اين لنگه كفش، از حكومت بر شما در نظر من بهتر است اگر حقي را پايدار نسازم و باطلي را از ميان برندارم!»
امّا آنها كه براي آخرت فعاليت مي كنند، امام از آنها مي خواهد تا نعمتهاي جهان ديگر را پيش از هر چيز از راه خدمت به اجتماع جستجو كنند، و به اين ترتيب، امام، خير آخرت و سراي ديگر را براي خواستاران آن، منوط به فعاليت مستقيم اجتماعي مي داند، كه در رأس اين فعاليت: همكاري پيگير براي تهيه هر چه بيش تر نان و آب و پوشاك براي عموم جامعه بشري، رفع نيازمندي عمومي، پيكار عليه ستمگران، فرياد رسي بي پناهان و ستمديدگان، و آنگاه آشنا ساختن مردم به حقوق خود و بيدار ساختن آنها، و دفاع كامل از آن حقوق قرار دارد.
امام علي عليه السلام روزي بر عَلاءِ بْنِ زِياد حارِثي كه يكي از يارانش بود، وارد شد. چون بزرگي خانه او را ديد، به او گفت: «با چنين خانه وسيعي در اين دنيا چه مي كني؟ آيا نياز تو به چنين منزلي در آخرت بيشتر نيست؟ آري، اگر بخواهي مي تواني به وسيله آن به چنين خانه اي در آخرت نيز دست يابي: بيچارگان را در آن جاي بده، در آن صله رحم به جاي آر و به خويشاوندان خود رسيدگي كن، حقوقي كه بر گردن داري در آن بپرداز؛ به اين ترتيب، به ايده آل خود در آخرت مي تواني برسي.»
و در معناي نماز و روزه، به كميل فرزند زياد مي گويد: «اي كميل! اين مهم نيست كه نماز بخواني و روزه بگيري و صدقه بدهي! اين مهم است كه نماز با دلي پاك و عملي مورد قبول خدا به جاي آورده شود؛ بنگر تا در چه و بر چه چيز نماز مي گزاري، چه اگر بجا و به مورد خود نباشد، پذيرفته نيست!»
اگر شخص فقيه و آگاه به مسائل دين، در خدمت خود و مردم باشد، تنها با اين يك شرط، فقيه ارزشش بيش از هزار عابد است: «يك فرد فقيه، چيره تر از هزار عابد بر اهريمن است.»
توجهي را كه امام، پيش از امور آخرت، به وضع زندگي دنياي مردم، معاش روزمره آنها و نان آنها داشت، او را بر آن مي داشت كه سحرگاه هر روز در بازارهاي كوفه بگردد و در حالي كه پيشوا و رهبر ملت بود، در هر بازار بايستد و به بانگ بلند بگويد:
«اي گروه سوداگران! از خدا بترسيد و با مشتريان كنار آئيد؛ خود را به بردباري و متانت بيارائيد، از سوگند خوردن دوري جوئيد و از دروغ بپرهيزيد، گِرد ستم نگرديد، حق مظلومان را بدهيد، پيمانه و ترازوي خود را اصلاح كنيد، و به مردم كم نفروشيد، و چون تبهكاران بر زمين زندگي نكنيد!»
از نُوفِ بْنِ بُكالي نقل كرده اند كه گفت: در مسجد كوفه به خدمت اميرمؤمنان عليه السلام رسيدم و گفتم: «اي اميرمؤمنان! سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.» او نيز جواب داد: «و برتو اي نوف! سلام و رحمت و بركات خدا باد.» گفتم: «اي اميرمؤمنان مرا پندي بده.» فرمود: «به مردم نيكي كن تا خدا بر تو نيكي كند.» گفتم: «اي اميرمؤمنان! باز هم بفرمائيد.» فرمود: «اي نوف! اگر از اينكه در سراي ديگر با من باشي شادي، يار ستمگران مباش!»
خدمت به انسان، رفع نيازمندي، در هم كوبيدن ظلم، مواد اساسي سياست فرزند ابوطالب را تشكيل مي دهد. يك بار پيامبر خدا به او نگريست و فرمود: «اي علي عليه السلام ! خداوند تو را به نيكوترين پيرايه خود آراسته است: مهر بيچارگان و دردمندان را در دل تو نهاده، و تو را از اينكه آنان پيرو تو باشند، خشنود گردانيده و آنها نيز از اينكه تو پيشواي ايشان باشي، راضي و خوشحالند.»
(12) - سوره الملك، آيه 15
(13) - سوره عَبَس، آيه هاي 24 تا31
(14) - من هنا نبدأ
(15) - سوره المائده، آيه 38
(16) - نهج البلاغه، نامه 45.
(17) - سوره نباء، آيه هاي 11-10


نوشته شده در   جمعه 4 دي 1394    
PDF چاپ چاپ