يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 14 آبان 1394     |     کد : 33204

عالي ترين نمودار دوستي ونشانه هاي وفا

دادگرترين مردم / شگفت نيست اگر علي عليه السلام ، دادگرترين مردم باشد ؛ بلكه اگر چنين نبود جاي شگفتي بود. داستان عدالت علي عليه السلام ، يادگار شرف و مقام والاي بشريت و روح انسانيت است. همين روح عدالت پروري او بود كه ديديم اندك خواسته عقيل، برادر خود را از مال ملت رد كرد، زيرا ملت درمانده، در تصرف سهم خود، از او اولي تر است. برادرش او را تهديد كرد كه به او پشت مي كند و به معاويه مي پيوندد؛ ولي او نه اهميتي در دل به آن داد، و نه تغييري در رأي خود . ...

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / اخلاق بزرگ ، پ
مولف : جرج جرداق
مترجم : عطا محمد سردارنيا

...
عالي ترين نمودار دوستي ونشانه هاي وفا
خودداري از ظلم و ستم يكي از اصول روحي و خُلقي است كه پيوند همه جانبه اي با شناخت عهد و نگهداري پيمان و مردم دوستي دارد، مگر آنكه در پيمان خيانت شود و سنگدلي و بيرحمي خودي بنمايد.
عالي ترين نمودار دوستي و نشانه هاي وفا آن است كه سوار مبارزي در ميدان جنگ بايستد، و به دوستان و آشناياني كه در مقام پيكار با او برآمده اند به ديده برادري بنگرد و آنان را به آشتي بخواند و دوستي و صفاي گذشته و بر باد رفته را يادآور شود؛ دوستيهاي گذشته بين خود و آنها را يادآور شود؛ تا مگر اسلحه را به زمين گذارند و اختلافات را از راهي كه به صلح و آشتي نزديك تر است، حل و فصل نمايند، چرا كه او با دشمني كه روزي با وي دوست بوده است پيكار نمي كند، مگر اينكه نخست گذشته را به ياد او آورد و مراتب دوستي و برادري قديم را در خاطرش زنده كند؛ تا مگر دوستي گذشته در خاطرش جان بگيرد، و او را مانع از دشمني و ستيزه شود. علي، صداقت را بر عداوت و دشمني هرگز ترجيح نمي داد اگر اين فيض عظيم از وفا و مهر و دوستي در دلش موج نمي زد و او را در خود فرو نبرده بود.
از دلائل قطعي بر عاطفه و وفاي عميقي كه بر قلب امام حكومت مي كرد و امواج مهر و محبتي كه در وجود داشت، اخباري است مربوط به دو تن از دشمنان او كه دوستان امام را از گرد او پراكنده ساخته، به صف دشمنانش جاي دادند و همه با هم برضد او قيام كردند كه سر كردگي همه آنها را عايشه در پيكار با او به عهده داشت.
چيزي كه دوست و دشمن آن را بيان كرده و خود ناظر بوده اند اين است كه مي گويند: طلحه و زبير چون مصّرانه به جنگ او برخاستند و از بيعتش سرپيچي كردند و هنگامه جنگ جمل را بر پا داشتند، علي عليه السلام با سري برهنه، بدون اينكه سلاحي با خود بر دارد و يا زرهي بپوشد، به ميدان آمد تا نشان دهد كه از دل خواستار صلح و آشتي است. او در ميدان جنگ فرياد زد: «اي زبير! به سوي من بيا!» زبير در حالي كه غرق آهن و پولاد و مسلح بود، بسوي علي عليه السلام رفت. عايشه چون شنيد، فرياد زد: «واي از جنگ!» زيرا كه او هيچ شكي نداشت كه زبير به دست علي عليه السلام كشته مي شود. او مي دانست كه دشمن علي عليه السلام در پيكار با او بي شك كشته مي شود. هر چند كه نيرومند و كار آزموده در جنگ و قتال باشد.
عايشه و اطرافيانش مات و مبهوت شدند وقتي كه ديدند علي بن ابي طالب عليه السلام دست به گردن زبير انداخته است. علي عليه السلام ، زبير را مدتي طولاني در برگرفت زيرا عوامل مهر و محبت در وجود و قلب بزرگ علي عليه السلام ناگسسته بود. آنگاه با نرمي و گرمي دوستي سابق از زبير پرسيد: «واي بر تو اي زبير! چه چيز تو را وادار به قيام كرده است؟!»
«خون عثمان!!»
«خدا بكشد هر يك از ما دو نفر را كه بيش تر در كشتن عثمان دخالت داشته است!...»
آنگاه علي عليه السلام ياد گذشته و دوستي و برادري قديم را در خاطرش زنده كرد و چه بسيار كه علي عليه السلام در آن حالت گريست! امّا زبير، در قتال امام سخت سري و يكدندگي نشان داد تا كشته شد؛ مرگ او، براي دوست دار محبت و صفا، چون علي بن ابي طالب عليه السلام ، بسي دردناك بود. اما خوش عهدي او به خلفاي سه گانه پيش از خود، آنهايي را به رأي و مرام و كردار و گفتار خود به آنها ياري داده بود، همين بس كه سه فرزندش را به نامهاي ابوبكر، عمر، و عثمان ناميد!(6) شايد عكس العمل امام در مورد كشته شدن دشمنش طلحه، در تاريخ نظيري نداشته باشد.
علي عليه السلام در آن وقت كه بر سر كشته طلحه ايستاد، حزن و اندوه سراپاي وجود او را در خود گرفت و به شدت گريه كرد. يادگارهاي پر ارج گذشته، قلبش را آتش زد و سيلاب اشك از ديده اش فرو باريد؛ او به كشته طلحه مي نگريست و مي گفت: «اي ابا محمد! بر من سخت و ناگوار است كه تو را كشته و افتاده زير ستارگان آسمان ببينم. آرزو مي كنم كه اي كاش خداوند بيست سال پيش از اين، جان مرا گرفته بود!» امّا دوستان اين شخصيت طرفدار دوستي و محبت، حالت دوستي او را رعايت نكردند؛ چه آنان بر آن سر بودند كه بين او و وجدانش جدايي بيندازند، تا دستشان را در لذات جهان باز گذارد و توده مردم از آن محروم گردند.
علي عليه السلام مي گفت: «به خداي سوگند! اگر هفت اقليم جهان، و آنچه را زير آسمان دارند، به من بدهند تا پوست جوي را به ستم از دهان مورچه اي بيرون كشم، هرگز چنان نخواهم كرد. دنياي شما در نظر من، از برگي در دهان ملخي بي مقدارتر است!»
در اين زمينه، علي عليه السلام نخست نمي گفت كه سپس عمل كند؛ بلكه گفتار او ناشي از روح عملي بود كه انجام مي داد؛ و احساساتي كه درك مي كرد، و زندگي اي كه حيات وابسته به آن است.
علي عليه السلام جوانمردترين مردم به خود آنها بود؛ و بي زيان ترين افراد بشر به ايشان؛ صميمي ترين فردي بود كه در راه آنان از خود گذشتگي داشت، چون درونش و روحش و وجدانش به ضرورت اين از خود گذشتگي، مؤمن بود. آيا سراسر روزهاي زندگي اش يك سلسله نبرد در راه رفاه ستمديدگان، بيچارگان، و براي پيروزي ملت برضد نورچشميها و اشرافي كه ملت را وسيله بهره برداري خود ساخته بودند، نبود؟ آيا شمشير او، آخته بر سر و گردن قريشيان نبود كه مي خواستند خلافت و حكومت را براي فرمانروايي بر مردم و اندوختن جاه و مال به دست آورند؟!
آيا او خلافت و حتي زندگي را به علت عدم همكاري با دنياپرستان در برده گيري و استثمار از پاي افتادگان و درماندگان و ستمديدگان از دست نداد؟! آيا علي عليه السلام بزرگ ترين فرد دلسوز به ملت نبود، روزي كه برادرش عقيل را به خاطر تقاضاي سهمي از مال ملت، از خود براند و ترجيح داد كه اين برادر از او ببرد و به خدمت معاويه بپيوندد، ولي حاضر نشد به جزء بسيار كوچكي از مال فقرا و مظلومان و كارگران و بينوايان ستم روا دارد؟! آيا علي عليه السلام پدر مهرباني براي ملتش نبود، كه فرمانداران و كارگزاران خود را به رفق و مداراي با مردم و كوتاه ساختن دستهاي زالوهاي اجتماع، چون اشراف و مردمان با نفوذ، سفارش مي كرد و در صورت تخلف آنان را به مجازات شديد تهديد مي نمود؟! آيا علي عليه السلام نبود كه مكرر چنين به فرماندارانش تذكر مي داد: «نخست داد مردم را از خود بدهيد و در برابر خواسته هاي آنها شكيبا و بردبار باشيد؛ چه آنها پشتوانه ملتند. كسي را از حاجتش باز نداريد و مانع خواسته اش نگرديد؛ و براي گرفتن ماليات، لباسهاي زمستاني و تابستاني، و چار پايي را كه وسيله ارتزاق آنهاست، نفروشيد. و هيچ كس را به خاطر درهمي زير ضربات تازيانه نگيريد؟!» آيا علي عليه السلام صاحب آن عهدنامه درخشان به اشترنخعي، فرماندار خود بر مصر و اطراف آن نيست كه در آن مي گويد: «بر آنها چون حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت خود بشماري؛ چه آنها دو گروهند: يا برادر ديني تواند و يا انساني چون تو؛ بر آنها ببخشاي و در گذر، همچنانكه دوست داري تا خداي از تو در گذرد و ببخشايد؛ بر عفوي كه كرده اي نادم مباش، و بر عقوبتي كه رانده اي شادماني از خود نشان مده!...» و آنگاه مي گويد: «از احتكار جلوگيري كن!...» سخت گيري علي عليه السلام در امر احتكار، خود اساس اختلاف كار او با معاويه و يارانش بود. اينان، زور و قدرت و مال و ثروت را تنها براي خود مي خواستند؛ در صورتي كه علي عليه السلام آنها را براي همه ملت مي خواست!
علي عليه السلام در رفق و مداراي با مردم، و در پذيرش پوزش آنها از رفتارشان تا به آن حد بود كه اهالي بصره با او به جنگ برخاستند و شمشيري بر روي او و اولادش كشيدند، او را دشنام و ناسزا دادند و لعن و نفرين نمودند؛ امّا چون بر آنها دست يافت، شمشير از ميان آنها برداشت و همه را عفو عمومي و امان داد!!... او حتي در حق قاتل گناهكارش ابن ملجم، به طوري كه خواهيم ديد، به نيكي سفارش كرد!!
در وصيتي كه به حسن عليه السلام و حسين عليه السلام فرموده، چنين آمده: «راست بگوئيد؛ دشمن ستمگر و ياور مظلوم باشيد...» به آنها سفارش كرد كه دشمن ستمگر باشند، اگر چه از بستگانشان باشد؛ و ياور مظلوم باشند، اگر چه از دورترين نقاط روي زمين باشد.
علي عليه السلام همواره در كوبيدن ستمگران، و رفع ستم از بيچارگان مي كوشيد؛ او به قلب و زبانش و به شمشير و خونش در اين راه كوشش مي كرد و هرگز حاضر به سازش و يا سستي و كوتاهي در آن نبود، گر چه جانش را بر سر آن گذارد.
دادگرترين مردم
شگفت نيست اگر علي عليه السلام ، دادگرترين مردم باشد ؛ بلكه اگر چنين نبود جاي شگفتي بود. داستان عدالت علي عليه السلام ، يادگار شرف و مقام والاي بشريت و روح انسانيت است. همين روح عدالت پروري او بود كه ديديم اندك خواسته عقيل، برادر خود را از مال ملت رد كرد، زيرا ملت درمانده، در تصرف سهم خود، از او اولي تر است.
برادرش او را تهديد كرد كه به او پشت مي كند و به معاويه مي پيوندد؛ ولي او نه اهميتي در دل به آن داد، و نه تغييري در رأي خود. عقيل به محضر معاويه رفت در حالي كه مي گفت: «معاويه براي دنياي من بهتر است!»
معاويه مانند عقيل فكر مي كرد؛ بيت المال در نظر او سلاحي بود كه به وسيله آن مي تواند به قدرت و سلطنت برسد، در راه مسلك و مرام خود صرف كند و افتخارات گذشته بني اميه را تجديد نمايد.
امام هنگام اجراي عدالت، بين خود و ديگران فرقي نمي گذاشت؛ بلكه خود، براي آرامش روح خويش كوشش داشت كه مساوات در اجراي حكم انجام پذيرد.
او زره خود را نزد يك نفر مسيحي از افراد ملت ديد؛ او را نزد شريح قاضي برد تا بين او و آن مسيحي حكم كند و حق او را بستاند. چون آن دو در برابر قاضي قرار گرفتند، علي گفت:
«اين زره من است؛ نه آن را فروخته ام و نه آن را بخشيده ام!» قاضي رو به مسيحي كرد و گفت:
«درباره گفته اميرمؤمنان چه مي گويي؟» مسيحي پاسخ داد:
«اميرمؤمنان را دروغگو نمي دانم، امّا اين زره، مال من است.» قاضي رو به علي عليه السلام كرد و پرسيد.
«آيا دليلي داري كه اين زره تو است؟!» علي عليه السلام خنديد و گفت:
«شريح حق گفت، من دليلي ندارم.» شريح حكم داد كه زره از آن مسيحي است. آن مرد زره را برداشت و روان شد، در حالي كه اميرمؤمنان عليه السلام او را مي نگريست؛ ولي مسيحي چند قدم نرفته بود كه بازگشت و گفت:
«من گواهي مي دهم كه اين شيوه داوري و حكومت از احكام پيامبران است؛ اميرمؤمنان، خود مرا نزد قاضي مي برد تا حكم صادر كند.» آنگاه گفت: «به خدا سوگند اي اميرمؤمنان كه زره از آن توست و من در ادعاي خود دروغ مي گفتم!» پس از مدتي مردم همان مرد را ديدند كه از مبارزين سر سخت و شجاع در ركاب علي عليه السلام ، برضد خوارج در جنگ نهروان شده بود.
علي بن ابي رافع مي گويد: من مأمور بيت المال، و نويسنده علي بن ابي طالب عليه السلام بودم. در بيت المال، گردن بند مرواريدي وجود داشت كه از جنگ بصره به دست آمده بود. دختر علي بن ابي طالب عليه السلام كسي را نزد من فرستاد و گفت: «به من خبر رسيده كه در بيت المال اميرمؤمنان گردن بند مرواريدي وجود دارد كه در دست تو است؛ مي خواهم آن را به من عاريت بدهي كه روز عيد قربان خود را با آن آرايش دهم». من گفتم: «اي دختر اميرمؤمنان آن را به يك شرط به تو امانت مي دهم كه پس از سه روز آن را سالم و به ضمانت خود باز گرداني.» و اين شرط را پذيرفت، و من گردن بند را به او دادم. علي عليه السلام گردن بند را به گردن دخترش ديد و آن را شناخت و از او پرسيد: «اين گردن بند را از كجا آورده اي؟!»
«از فرزند ابي رافع، خازن بيت المال امانت گرفته ام تا در روز عيد خود را با آن زينت كنم و سپس آن را برگردانم.» اميرمؤمنان كسي را به دنبال من فرستاد و من به خدمت او رسيدم. آنگاه به من گفت: «اي فرزند ابي رافع! به مسلمانان خيانت مي كني؟!»
«پناه به خدا مي برم اگر به مسلمانان خيانت كرده باشم.»
«چگونه گردن بندي كه در بيت المال مسلمانان است، بدون رضايت آنها و اجازه من، به دختر اميرمؤمنان امانت داده اي!؟»
«اي اميرمؤمنان! او دختر تو است، از من تقاضا كرد كه آن را براي زينت به او امانت دهم، من نيز به ضمانت او كه آن را سالم بازگرداند، به وي داده ام.»
«هم امروز آن را بازگردان؛ و مبادا بعد از اين چنين كني كه تو را تنبيه مي كنم!!» اين سخن به دخترش رسيد و او گفت:
«اي اميرمؤمنان! من دختر تو، و پاره اي از تو هستم، چه كسي به پوشيدن آن از من سزاوارتر است!؟»
«اي دختر ابو طالب! از حق دور نشو، آيا همه زنان مهاجرين و انصار در روز عيد خود رابه مانند آن زينت مي كنند؟...» آنگاه من گردن بند را از او گرفتم و به جاي خود باز گرداندم.
عدالت حتي در امور بسيار كوچك و ساده نيز در روح او جريان داشت. اگر بنا مي شد با ديگري هر يك به طور مساوي مالي را اختيار كنند، ترجيح مي داد كه ديگري نخست آن را بردارد تا گمان نبرد كه بهره بيش تر در اين مورد ملازم بزرگان است و كوچك تران در اين ميان نصيب و بهره كم تري مي گيرند.
روزي با غلامش به دكان ابي نوار رفت و دو پيراهن از او خريد. آنگاه به غلامش فرمود: «هر كدام را كه مي خواهي انتخاب كن!» غلام يكي از آنها را برگزيد و ديگري را خود برداشت.
سفارشات امام، نامه هاي او به فرمانداران، همه گويي پيرامون يك موضوع دور مي زند. عدالت و دادگري. مردم، دور و نزديك برضد او توطئه نكردند، مگر براي آنكه او را در عدل و داد ميزاني بود كه به هيچ سوي متمايل نمي شد، و تحت تأثير زور مندان قرار نمي گرفت و جز حق را به آن راهي نبود.
چون عثمان به خلافت رسيد، دست نزديكان و ياران و اطرافيان خود را در هر مورد از موارد جاه و ثروت باز گذاشت و خود تحت تأثير اطرافيان فاسد، به ويژه سردمدار آنان مروان حكم، قرار گرفت. به وصيتي كه ابوبكر به جانشين خود عمربن ـ خطاب كرده بود، عمل نكرد كه گفته بود: «از آنها كه اصحاب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله مي باشند و شكمهايشان باد كرده و چشمها فراخ نموده و هر كدام فقط خود را دوست مي دارد بر حذر باش!»
در دل علي عليه السلام از اين شكم گنده ها چيزي بود، و چون به خلافت نشست، جز اجراي عدالت در حق آنان چيزي روا ندانست. پس آن كس را كه لازم بود، از كار بركنار كرد و آنهايي را كه روا مي داشت، از قدرت و احتكار باز داشت. و با آنان كه در سر خيال انحراف رسالت اسلام را از مجاري طبيعي و عادلانه خود داشتند و مي خواستند قدرت و نفوذ و ثروت را در خاندان خود ثابت نگهدارند، به شدت جنگيد، و چه بسيار كه در گوش آنان اين سخنان با ارزش را فرو خواند: «من مي دانم كه خواسته و ميل شما چيست؛ امّا به انجام خواسته شما به بهاي تباهي خودم، اقدام نخواهم كرد!»
و ميان او و آنان شد آنچه شد؛ تا آنگاه كه ستمكاران در فرمانروايي خود شكست خوردند، اگر چه به ظاهر به مكر و حيله پيروز شدند! و عدل و داد در قلب علي و يارانش به پيروزي رسيد، گرچه به هر دوي آنها ظلم و ستم رفت!
وقتي كه علي عليه السلام بر اثر ضربت فرزند ملجم گناهكار از دنيا رفت، اُمّ هِيْثَم نَخَعي در آن قصيده، اين بيت شعر بازگوي نظر مردم درباره شخص علي عليه السلام و شناخت پايه عدل و داد اوست.
يُقيمُ الْحَقَ لايَرْتابُ فيه،
وَيعدل في العدا و الا قربينا
«حق را بي هيچ ترديدي بر پا مي دارد و بين دشمن و دوست عدالت مي ورزد.»
علي خود مي گفت: «با دوست و دشمن به عدالت رفتار كنيد!»
صراحت و رك گويي، خصلت مردان بزرگ است. اين خصلت علي عليه السلام ، سر چشمه با ساير خصلت هايش از يك منبع سرچشمه گرفته است، صراحت، راستگويي، اخلاص، و بي پيرايگي، جوانمردي و امثال اينها، همه با هم برادرند. از صراحت و رك گويي او است كه چيزي را كه در دل دارد پنهان نمي كند؛ و چـيزي را كه در دل ندارد بر زبان نـمي آورد.
او هنگام روبرو شدن با دشمنانش، حيله و نيرنگ به كار نمي برد؛ در صورتي كه از همه كس بهتر مي داند كه در مكر و حيله، رهايي او از شر آنها و كج انديشي آنها است. در گذشته، آنجا كه از صدق و اخلاص امام سخن رانديم، آنها خود تعبيري است از صراحت مطلقه و رك گويي او از مزاياي بي شمار او به حساب مي رود.
سادگي همه جانبه
از اصول اخلاقي او، سادگي همه جانبه، و دوري از تكلف بود كه گاهي ملاك امر در نظر او واقع مي شود. مي گفت: «بدترين برادران، كسي است كه اهل تكلف و تشريفات باشد.»
همچنين مي گفت: «هر كس كه برادر مؤمني را احتشام گذارد، از او دوري جسته است» منظور او از احتشام، مراعات دوست است تا سر حد تكلف و تشريفات زائد.
او! در رأيي كه ميداد، و نصيحتي كه مي نمود، و مالي كه مي بخشيد و يا از آن جلوگيري مي كرد، تظاهر نمي نمود.
اين روش تا آنجا ملازم طبع او بود كه غرض ورزان را از مكر و حيله شان در خوش آمدگويي به خود مأيوس و نا اميد گردانيد حتي دورانديشان و چاپلوسان از اينكه نظر خود را به سود خود جلب نمايند، مأيوس و نا اميد گرديدند.
به همين دليل، به او نسبت سنگ دلي و بي رحمي، و خشكي و تكبر با مردم را دادند؛ در حالي كه امام نه سنگ دل و بي رحم بود و نه خشك و متكبر، چه به عمد و چه غير عمد. آنچه از او سر مي زد از طبع و خُلق او بود بدون آنكه در آن تظاهر و تكلفي به كار رفته باشد. چون غالب اطرافيانش سود جو منفعت پرست بودند، از تكلفي كه به كار مي بردند، در حق آنان بد گمان شد؛ و تكلفي در اظهار اين بد گماني، بر خود روا نداشت، و اِلاّ حقيقتي را كه دريافته و اظهار داشته بود، نه تكبر بود و نه خود پسندي و نه سنگ دلي و بي رحمي.
علي عليه السلام خود، تكبر و خود پسندي را محكوم مي كرد و از آن دوري مي جست و چه بسيار فرزندان و ياران و كارگزارانش را از تكبر و خود پسندي نهي فرموده است. در پندي كه به اينان داده، چنين مي گويد: «مبادا كه به خود مغرور شويم، و بدان كه تكبر به هيچ روي شايسته نيست و آن افت خرد است.»
تكلف را حتي از ثنا خوانان بر خود نمي پسنديد. در سخن يكي از آنان كه تعريفش مي كرد دويد و گفت: «من كم تر از آنم كه تو مي گويي!» و چه بسا اتفاق مي افتاد كه او را به نيتش متهم مي كردند؛ او در پنهان ساختن آنچه در درون طرف مي گذشت تكلف نمي ورزيد و در پاسخ او مي گفت: «من برتر از آنم كه تو مي پنداري!»
علي از دوستي آنهايي كه در حقش غلو مي كردند و از دشمني كساني كه درباره اش راه افراط مي پيمودند، بي زار بود و در حق هر دو دسته گفت: «دو گروه در حق من به هلاكت افتادند، دوستان و دشمنان مفرط.» چه در افراط، تكلف خود نمايي مي كند. او، نه تكبر مي ورزد و نه تواضع مي كند زيرا در هر دو آنها تكلف به كار رفته است بلكه خود را آن چه هست مي نماياند، صريح، صريح در حق، و صريح در طبيعت. آيا تا كنون در ميان مردم شخصي را ساده تر و خوش روش تر از علي عليه السلام سراغ گرفته اي، در آن ساعت كه او را ديدند كه مقداري خرما خريده و در ملحفه اي با خود به خانه مي برد، به او گفتند: «اجازه مي دهي آن را براي تو بياوريم؟» با سادگي جواب داد: «مرد عيالمند، خود به بردن آن سزاوارتر است!»
اين خطاست كه تواضع عمدي را از فضائل و محسنات روح به شمار آوريم، بلكه آن چيزي از انواع تكلف ناشايسته و بي تكلف است. علي متواضع نبود ولي متكبر هم نبود؛ بلكه درون خود را بدون اينكه جايي براي تواضع و يا تكبر وجود داشته باشد نشان مي داد و هيچ كدام جزء خصلت آن مرد بزرگ نبودند امّا اينكه بعضي او را متواضع، و برخي وي را متكبر مي دانند خطا و اشتباه نظر مردم است كه حالات او را اين گونه توصف مي كنند، و او خود از آن بري و منزه است!
مؤلف كتاب عبقرية الامام مي نويسد: «او در حالي كه سر برهنه بود، به جنگ هماورد خود كه غرق در آهن و پولاد بود، مي رفت؛ آيا تعجب دارد كه با روحي باز و آزاد به سوي آنان بشتابد، در حالي كه آنان ماسك حيله و نيرنگ به صورت زده باشند؟!» امّا كج خلقي و خشونت در امام وجود نداشت. بلكه بر عكس سادگي بود و صراحت.
پی نوشت ها
(3) - پارچه پنبه اي
(4) - مشهور است كه چون عمرو در نبرد با اميرالمؤمنان عليه السلام روبرو گرديد، و مرگ را در يك قدمي خود احساس كرد، خود را به پشت زمين انداخت و عورت خود را آشكار ساخت. آن حضرت كه دريايي از وقار و عفت بود، نسيم كرد و روي از او گردانيد و عمرو را در حال خود گذاشت و عمرو از مرگ حتمي نجات يافت. م.
(5) - گويي عايشه، لشكركشي خود را بر ضد علي عليه السلام و فرماندهي سپاه و حضور خود را در ميدان جنگ در ميان آن همه مردان فراموش كرده است. براي درك واقعه جمل به جلد دوم كتاب نقش عايشه ام المؤمنين در تاريخ اسلام، ترجمه نگارنده مراجعه فرمائيد.
(6) - نظري است از شخص مؤلف كه براي خود او محترم است و بديهي است كه بازگوي نظرات ديگران نمي باشد، چون مبناي تاريخي ندارد كه نشان دهد شخص علي بن ابي طالب عليه السلام در نام گذاري فرزندانش چنين نظري داشته باشد.


نوشته شده در   پنجشنبه 14 آبان 1394    
PDF چاپ چاپ