دوشنبه 7 بهمن 1398 | Monday, 27 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 24 مهر 1394     |     کد : 33069

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / اخلاق بزرگ ، ب

خويشتن داري و بلند طبعي / علي بن ابي طالب عليه السلام خود نمودار عالي ترين مفاهيم شجاعت و جميع محاسن شهامت بود؛ خويشتن داري وبلند طبعي كه دو اصل اساسي از اصول شجاعت است، از صفات بارز امام بود . روي همين اصول ، بر خود روا نمي دهد كه در مقام آزار كسي بر آيد ، اگر چه او را آزار رسانيده باشند ؛ و اينكه به جنگ و ستيزه و دشمني با احدي برآيد، حتي در حالتي كه اطمينان داشته باشد كه قصد كشتنش را دارد . همان روح خويشتن داري و بلند طبعي بود كه ...

امام علي (ع) صداي عدالت انسانيت ، جلد ۱ / اخلاق بزرگ ، ب
مولف : جرج جرداق
مترجم : عطا محمد سردارنيا
...
خويشتن داري و بلند طبعي
علي بن ابي طالب عليه السلام خود نمودار عالي ترين مفاهيم شجاعت و جميع محاسن شهامت بود؛ خويشتن داري وبلند طبعي كه دو اصل اساسي از اصول شجاعت است، از صفات بارز امام بود . روي همين اصول ، بر خود روا نمي دهد كه در مقام آزار كسي بر آيد ، اگر چه او را آزار رسانيده باشند ؛ و اينكه به جنگ و ستيزه و دشمني با احدي برآيد، حتي در حالتي كه اطمينان داشته باشد كه قصد كشتنش را دارد . همان روح خويشتن داري و بلند طبعي بود كه او را مانع مي شد كه امويان را روزي كه او را هدف تيرهاي ناسزا قرار دادند ، دشنام و ناسزا دهد ؛ زيرا خوي بزرگ را سزاوار نيست كه دشمنان دشنام ده را با ناسزا و دشنام مقابله كند. او حتي اصحاب و ياران خود را از دشنام دادن به اهل شام منع مي فرمود، و وقتي كه در جنگ صفين شنيد يارانش اهالي شام را به علت مكر و حيله اي كه به كار برده اند به باد ناسزا و دشنام گرفته اند، به آنان چنين فرمود: «من دوست ندارم كه شما دشنام ده و ناسزاگو باشيد. اگر شما اعمال آنها را بازگو كنيد، و احوال آنان را بيان نمائيد شايسته تر است؛ و حق به جانب شماست. اگر به جاي دشنام دادن به آنها بگوئيد: بار خدايا! خون ما و آنها را نگهداري فرما، بين ما و آنها را آشتي ده، و آنها را از گمراهي برهان تا كسي كه هنوز حق را نشناخته است، باز شناسد و آنكه به ظلم و تباهي و دشمني روي آورده از آن بازگردد، شايسته تر است.»
جوانمردي و مروت امام
جوانمردي و مروت امام، از نوادري است كه در تاريخ نظير آن را كم تر مي توان يافت. وقايعي كه بازگوي مروت و جوانمردي اوست، بيشتر از آن است كه بتوان به حساب آورد؛ از جمله آنكه سپاهيان خود را در حالتي كه خشم و كينه سراپاي وجودشان را گرفته بود، مانع از آن گرديد كه دشمن فراري را تعقيب و به قتل برسانند. مقرر داشت تا مجروحين را آزار نرسانند و كشتگان را برهنه نسازند و مال كسي را به ستم نستانند. در جنگ جمل، بر كشتگان دشمن نماز خواند، و براي آنها طلب مغفرت كرد! در آن هنگام كه به عبداللّه بن زبير و مروان حكم و سعيد بن العاص كه از مخالفان سر سخت او و در پي فرصت مناسب براي از بين بردنش بودند، دست يافت؛ از آنان درگذشت و به آنها نيكي نمود و به پيروان خود دستور داد تا از تعقيب و آزار آنها خودداري كنند!!
يكي از موارد جوانمردي و مروت علي عليه السلام ، هنگامي بود كه به عمرو بن العاص كه در خطر و ايجاد مزاحمت براي او دست كمي از معاويه نداشت، دست يافت. عمرو چون ذوالفقار «شمشير علي» را بر سر خود آخته ديد، دست به نيرنگي زد و با روشي خاص، از مرگ حتمي نجات يافت.(4) علي عليه السلام از كشتنش در گذشت و او را رها ساخت تا در تحريكات و توطئه ها برضد او، چون گذشته دست به كار شود.
اگر علي عليه السلام در آن روز به زندگي عمرو خاتمه داده بود، در واقع به اساس مكر و خدعه، و در نتيجه به سپاه معاويه شكستي سخت وارد مي گشت.
در جنگ صفين، معاويه و ياران او در صدد بر آمدند تا علي عليه السلام را بر اثر تشنگي از پاي در آورند. بر اين قصد، مشربه و ساحل رودخانه را به تصرف آوردند و آن را زير نظر گرفتند و شعار مي دادند كه: يك قطره آب نيست، تا از تشنگي بميري! ولي كار او با سپاه معاويه به كجا انجاميد؟ آن مبارز بزرگ به آنان حمله برد و سرانجام رودخانه را به تصرف آورد؛ ولي به سپاه دشمن اجازه داد همچنانكه خود و يارانش از آب آن بهره مي برند، آنها نيز از آب آن استفاده كنند! اگر او آب را به روي آنها مي بست، هر آينه از ترس مرگ بر اثر تشنگي تسليم مي شدند، و بر آنها پيروز مي شد.
يك بار، دو تن از ياران خود را بر اثر نسبت ناروايي كه در جنگ جمل به عايشه داده بودند، مقرر فرمود تا صد ضربه تازيانه زدند؛ اين، جنگي بود كه عايشه بر پا داشته، و فرماندهي آن را به عهده گرفته بود تا علي عليه السلام را از ميان بردارد!
پس از آنكه در جنگ جمل بر عايشه پيروز شد، به بهترين وصفي او را وداع گفت، و چند ميل راه، پياده او را مشايعت كرد و در حقش سفارش نمود، و عده اي را مأمور خدمت و نگهباني از او كرد تا با عزت و احترام به مدينه وارد گرديد. گويند بيست تن از زنان عَبْدُالْقَيْس را بر سبك مردان بر سرشان عمامه نهاد و آنان را به شمايل مردان در آورد و بر آنان سلاح و شمشير پوشانيد تا در ركاب عايشه به مدينه روند.
چون مقداري راه رفتند. عايشه در حق علي عليه السلام سخناني نارواگفت و چنين اظهار داشت: «پرده حرمت مرا، با مرداني كه از سپاهيان خود همراه من كرده، دريده است. چون به مدينه رسيدند،(5) زنان عمامه از سر برداشتند و گفتند: «ما همه چون تو زن بوديم!»
صدق و اخلاص
اين صفات بزرگ، يكي به وجود ديگري، در يك سلسله بي انتها دليل و گوياي يكديگرند. سر آمد حلقه هاي اين سلسله، صدق و اخلاص است. مرتبه راستي او به پايه اي رسيد كه خلافت را بر سر آن گذاشت. اگر او چيز ديگري را به جاي راستي و اخلاص قبول مي كرد، نه دشمني به او دست مي يافت و نه دوستي از او روي بر مي گردانيد.
روزي گروهي از سران مهاجرين به خدمت وي رسيدند، كه مگر او را قانع سازند تا زماني كاملاًبر اوضاع مسلط گردد، با معاويه كاري نداشته باشد. او به عنوان مكر و حيله، زير بار پيشنهاد آنان نرفت!
مُغَيْرةِ بْنِ شُعبه كه مردي سياستمدار و نيكو رأي و زرنگ بود، پس از آنكه دست علي عليه السلام را به خلافت فشرد، به وي گفت: «تو بر ما حق راهنمايي و فرماندهي داري؛ با دور انديشي كه امروز به كار مي رود، نتيجه آن فردا حاصل مي شود؛ و اگر امروز چيزي فروگذارگردد، در فردا چيزي به چنگ نمي آيد... معاويه را كاري نداشته باش و حكومت را از دستش خارج مساز، و فرمانداري فرزند عامر را نيز تأييد كن و فرمانداران را تغيير نده چون مراتب وفاداري و بيعت خود و سپاهيانشان به تو رسيد، آن وقت مي تواني هر كار كه بخواهي با ايشان انجام دهي، بر سر كارشان بگذاري و يا آنان را برداري!»
علي عليه السلام مدت كوتاهي سكوت كرد و آنگاه بيزاري خود را از مكر و حيله اعلام كرد و گفت: «من در دين خود مداهنه و سازش نمي كنم، و براي فرمانروايي خود به كسي باج نمي دهم.»
چون نيرنگ معاويه آشكار گرديد، علي عليه السلام اين سخنان را كه به حق نمودار خلق عظيم اوست بر زبان راند: «بخدا سوگند! معاويه از من با هوش تر و فهميده تر نيست، ولي او مكر نيرنگ به كار مي برد، و مردي فاسد و فاسق است. اگر حيله و نيرنگ امري زشت و ناپسند نبود، من از او زيرك تر و باهوش تر بودم.»
از سخنان او است در مورد تأكيد راستي در هر شرايطي، كه مي گويد: «از علامت ايمان است كه راستي را، گر چه به تو زيان رساند، بر دروغ، اگر چه به سود تو باشد، ترجيح دهي.»
شجاعت
شجاعت در معناي درست خود، تنها حركت و اعمال بدني نيست؛ بلكه خصلتي است از طبايع نفس و مزيتي است از مزاياي ايمان؛ و شجاعت امام، به منزله تعبيري است از طرز تفكر و همپايه عمل؛ زائيده اراده و تصميم است؛ زيرا محور شجاعت، دفاع از حق و ايمان است به نيكي.
چنان مشهور است كه هيچ نيرومندي تاب رفتن به ميدان علي عليه السلام را نداشت، و هيچ سواركار ماهري مقاومت و هماوردي با او را تاب نمي آورد. چون از مرگ بيمي نداشت از هيچ پهلوان و دلاوري، هر قدر هم كه نيرومند و پر قدرت و در رزم آوري مشهور و معروف بود، هراسي به دل راه نمي داد؛ بلكه انديشه مرگ، حتي براي يكبار هم كه شده، در ميدان نبرد به خاطر او خطور نمي كرد.
او با هيچ دلاوري براي نبرد و جنگ روبرو نمي شد مگر اينكه نخست او را راهنمايي و نصيحت مي كرد.
مشهور است كه او نخستين بار كه قدم به ميدان نبرد، براي روبرو شدن با پهلوان جزيرة العرب و دلاور مهيب و وحشتناك مشركين، عمروبن عبدود گذارد، هنوز موهاي سبيلش بيرون نيامده بود. پيروزي شگفت انگيز او بر اين سواركار مبارز، پيروزي هدايت، برضد غرور و خيره سري و خودپسندي و تفاخر بود.
چون در آغاز اسلام، جنگ خندق پيش آمد. عمروبن عبدود، از سپاهيان مشركين، در حالي كه غرق آهن و فولاد شده بود، بيرون تاخت و از مسلمانان هماورد خواست. جسارت عمرو بر علي عليه السلام گران آمد، و آثار عزم و اراده بر رخسارش نمايان گرديد و فرياد برآورد: «من به پيكار او مي روم!» پيامبر اسلام، در حالي كه از طرفي دلش به جواني او مي سوخت، و از جهتي از نيرومندي عمرو كه از نظر دوست و دشمن با هزار سوار برابر بود، بيم داشت، به او گفت: «بنشين! اين عمرو است!»
سرانجام پس از كَرُّو فَر بسيار، و پس از اينكه عمرو فرياد هماورد خواهي خود را بارها بلند كرد و مسلمانان را به باد سرزنش و ملامت گرفت.
پيامبر اسلام، علي عليه السلام را اجازه داد تا به ميدان او رود. علي با شادي و خوشحالي روي به جانب ميدان نهاد و در برابر عمرو قرار گرفت. عمرو چون او را بدان مايه از سن و نورسي ديد، از پيكار با او خودداري كرد و آنگاه رو به او كرد و گفت:
«تو كيستي؟!»
«علي!» و چيزي بر آن نيفزود!
«فرزند عبد مناف؟»
«فرزند ابو طالب.»
«اي برادر زاده! من دوست ندارم دستم به خون تو آلوده شود؛ در ميان عموهايت از تو بزرگتر هم پيدا مي شود.»
«ولي به خدا سوگند! من از كشتن تو ناراحت نمي شوم!»
عمرو از اين جواب علي عليه السلام به خشم آمد، و شمشير خود را چون شعله آتشي بر فرق او فرود آورد، علي عليه السلام سپر چرمين خود را جلو داد، شمشير عمرو سپر او را به دو نيم كرد و بر سر وي نشست.
علي عليه السلام به چالاكي شمشير خود را به گردن او نواخت. عمرو بر زمين افتاد و برخاست، بار ديگر بر زمين افتاد و بلند شد. گرد و غبار به هوا خاست و چون فرو نشست، عمرو كشته افتاده بود. پيش از اين نيز سخن از شجاعت بي نظير او، هنگامي كه مرد كاملي شده بود، به ميان آمد، كه او، مردان تناور و پر قدرت و دلير را بي هيچ رنج و زحمتي از روي اسب به هوا بلند مي كرد و بر زمين مي كوبيد!
در نهج البلاغه آمده است كه روزي معاويه از خواب برخاست و عبداللّه بن زبير را كنار بستر خود نشسته ديد. چون نشست، عبداللّه به شوخي گفت:
«اي اميرمؤمنان! اگر مي خواستم، مي توانستم تو را بكشم!»
«اي ابوبكر! معلوم است بعد از ما شجاع شده اي!»
«شجاعت مرا چه كسي منكر است؟ و حال آنكه در جنگ، در برابر علي بن ابي طالب ايستاده ام؟!»
«اگر چنين بوده است، حتما او، تو و پدرت را با دست چپ خود به قتل رسانيده و دست راستش به دنبال ديگري مي گشته تا او را نيز بكشد!»
وقتي كه مي دانم فرزند زبير كه از دلاوران نامي و از دشمنان سر سخت فتنه جويان برضد علي عليه السلام بوده، معلوم مي شود كه او تا چه پايه در مقام مبالغه شجاعت خود بوده است كه خود را هماورد علي عليه السلام در ميدان جنگ نشان مي دهد!»
از طرفي، وقتي كه معاويه را دشمن سر سخت علي عليه السلام مي شناسيم كه بنا به مصلحت ملك و سياست حكومت، فضائل و مناقب علي عليه السلام را شديداً كتمان مي كرد؛ و آن وقت چنين گفتاري را در حق علي عليه السلام از او مي شنويم، پايه شجاعت و دلاوري علي عليه السلام را درك مي كنيم، به حدي كه معاويه مجبور به اعتراف به آن بوده است.
علي عليه السلام با آن همه نيروي شگرف و شجاعت بي نظير، هيچ موقع به ظلم و ستم مبادرت نمي ورزيد. تاريخ نويسان و راويان خبر همگي متفقند كه علي عليه السلام تا مجبور نمي شد و او را وادار نمي كردند به جنگ و خونريزي مبادرت نمي كرد. او سعي مي نمود تا با دشمنانش مدارا كند و دشمني را از راه مسالمت و بدون خونريزي از ميان بردارد. و بارها اين سخن را به فرزندش حسن تكرار كرد كه: «هرگز كسي را به جنگ دعوت منما!» و چون گفتار امام جز از روح پاك او سرچشمه نمي گرفت، خود همواره به سفارشي كه به فرزندش حسن مي فرمود، عمل مي كرد. و تا وقتي كه مجبور نمي شد به جنگ و خونريزي دست نمي زد... بر اين اساس، هنگامي كه سپاهيان خوارج خود را آماده جنگ و نبرد با او مي كردند، يكي از يارانش به او پيشنهاد كرد كه پيش از آنكه آنان حمله را آغاز كنند، او پيش دستي كند. جواب داد: «مادام كه آنها با من جنگ نكنند، من با آنها پيكار نخواهم كرد!» شهامت و مردانگي او و عقيده و ايمانش به نيكويي و درجه انسانيت در روح او، او را وادار مي ساخت تا با آنها به مذاكره بپردازد، شايد قانع شوند.
هنگامي كه مشغول موعظه و پند جمعي بود كه در آن گروهي از خوارج وجود داشتند كه وي را كافر مي دانستند؛ سخنانش يكي از خوارج را سخت تحت تأثير قرار داد و در حالي كه بلاغت و سحر بيان علي عليه السلام او را به اعجاب وا داشته سر تعظيم او را فرود آورده بود، بانگ برداشت: «خدا او را بكشد، چه كافر فقيهي است!» ياران علي عليه السلام هجوم آوردند تا او را بكشند، علي عليه السلام فرياد برآورد: «دشنام داد تا بدش بگوئيد و يا از گناهش درگذريد!»
پيش از اين، عكس العمل او را در برابر سپاهيان معاويه، در آن هنگام كه قصد كرده بودند تا او را از تشنگي از پاي در آورند، بيان داشتيم كه او بدي آنها را به نيكي پاسخ داد، و آنان را از آب منع نفرمود و بين خود و سپاهيانش و آنها در برداشتن آب مساوات برقرار كرد. علي عليه السلام را با لشكريان معاويه داستانهائي است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست كه تماما گوياي نبوغ و عظمت علوي، به ويژه در خودداري در ظلم و ستم و مبادرت به نيكويي و احسان، است.
يكي از آنها داستاني است كه يكي از مورخين در سيرت امام آورده است. او مي گويد:
روزي در جنگ صفين يكي از ياران معاويه به نام كريزبن صباح حميري به ميدان آمد و در ميان دو لشكر بانگ برداشت و هماورد خواست.
مردي از ياران علي عليه السلام به مبارزه او بيرون شد. كريز او را از پاي درآورد و بر سر كشته او بار دوّم بانگ زد و مبارز طلبيد. مردي ديگر به مقابله او شتافت. او نيز به دست كريز كشته شد. كريز بار ديگر هماورد طلبيد و سومين نفر را بنز به خاك هلاكت افكند و براي بار چهارم مبارز خواست. در اين نوبت، ديگر كسي جرأت به جنگ او نكرد و افراد مقدم، خود را به عقب كشيدند. علي عليه السلام از آن ترسيد كه مبادا ترس و وحشت در دل افراد سپاهش ريشه دواند؛ پس خود به جنگ آن مرد كه شجاعت و دليري خود را نشان داده بود، شتافت و او را از پاي درآورد و با صداي بلند، به طوريكه همه سربازان شنيدند، گفت: «اي مردم! اگر شما مبارزه را آغاز نمي كرديد، ما شروع نمي كرديم! آنگاه به جايگاه خود بازگشت.»
نظير اين واقعه در جنگ جمل اتفاق افتاد. هنگامي كه دشمنانش جمع شده و به سوي او پيش مي رفتند، فرمان داد تا يارانش صفوف خود را مرتب كردند. آنگاه به آنان گفت: «تيري نيندازيد، و نيزه اي نيفكنيد، و شمشيري نزنيد تا شما معذور باشيد.» منظورش از اين همه مسامحه و تأمل اين بود كه از جنگ و خونريزي جلوگيري كند و كار را به مسالمت برگزار نمايد و كسي كشته نشود. امّا اين مسامحه ديري نپائيد؛ تيري از سپاه دشمن، يكي از ياران علي عليه السلام را به قتل رسانيد. علي عليه السلام فرياد برآورد: «بار خدايا! گواه باش!» ديگري از اصحاب علي عليه السلام شهيد شد و علي عليه السلام گفت: «بار خدايا گواه باش!»... عبداللّه بن بديل مجروح گرديد و برادرش او را به دوش كشيد و خدمت علي عليه السلام آورد. علي عليه السلام باز هم گفت: «بار خدايا! گواه باش!» آنگاه جنگ آغاز شد.
پی نوشت ها
(3) - پارچه پنبه اي
(4) - مشهور است كه چون عمرو در نبرد با اميرالمؤمنان عليه السلام روبرو گرديد، و مرگ را در يك قدمي خود احساس كرد، خود را به پشت زمين انداخت و عورت خود را آشكار ساخت. آن حضرت كه دريايي از وقار و عفت بود، نسيم كرد و روي از او گردانيد و عمرو را در حال خود گذاشت و عمرو از مرگ حتمي نجات يافت. م.
(5) - گويي عايشه، لشكركشي خود را بر ضد علي عليه السلام و فرماندهي سپاه و حضور خود را در ميدان جنگ در ميان آن همه مردان فراموش كرده است. براي درك واقعه جمل به جلد دوم كتاب نقش عايشه ام المؤمنين در تاريخ اسلام، ترجمه نگارنده مراجعه فرمائيد.
(6) - نظري است از شخص مؤلف كه براي خود او محترم است و بديهي است كه بازگوي نظرات ديگران نمي باشد، چون مبناي تاريخي ندارد كه نشان دهد شخص علي بن ابي طالب عليه السلام در نام گذاري فرزندانش چنين نظري داشته باشد.


نوشته شده در   جمعه 24 مهر 1394    
PDF چاپ چاپ