شنبه 16 فروردين 1399 | Saturday, 04 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 11 آبان 1392     |     کد : 25226

فصل چهارم:بازتاب تفكر عثمانى در كربلا 2؛ظهور انديشه هاى سياسى عثمانى وعلوى درمناظرات و گفت وگوها

به تحقيق ، آنچه در كربلا رخ داد يك تقابل نظامى صرف دو سپاه برابر نبود. بلكه آنچه در پس اين تقابلِ به ظاهر نظامى قرار داشت، تقابل دو انديشه و تفكر بود كه در كربلا، رو در روى هم قرار گرفتند . پيش از رسيدن امام به كربلا وقتى مالك بن نسير بَدّى كندى نامه عبيدالله را مبنى بر در تنگنا قرار دادن امام و اصحابش در يك سرزمين خشك و به دور از آب، به دست حر رساند و حر امام را از مضمون نامه آگاه كرد، ابوالشعشاء يزيد بن زياد مهاصر كندى، مالك را به خاطر رساندن اين نامه مورد سرزنش قرار داد.

فصل چهارم : بازتاب تفكر عثمانى در كربلا 2 ؛ ظهور انديشه هاى سياسى عثمانى و علوى در مناظرات و گفت و گو ها
به تحقيق، آنچه در كربلا رخ داد يك تقابل نظامى صرف دو سپاه برابر نبود. بلكه آنچه در پس اين تقابلِ به ظاهر نظامى قرار داشت، تقابل دو انديشه و تفكر بود كه در كربلا، رو در روى هم قرار گرفتند.
پيش از رسيدن امام به كربلا وقتى مالك بن نسير بَدّى كندى نامه عبيدالله را مبنى بر در تنگنا قرار دادن امام و اصحابش در يك سرزمين خشك و به دور از آب، به دست حر رساند و حر امام را از مضمون نامه آگاه كرد، ابوالشعشاء يزيد بن زياد مهاصر كندى، مالك را به خاطر رساندن اين نامه مورد سرزنش قرار داد. مالك بن نسير در پاسخ و توجيه انجام اين مأموريت، وفادارى خود را به بيعت با يزيد كه از او به امام تعبير كرد و نيز اطاعت از دستور او اعلام نمود. ([27]) اين پاسخ، بيانگر عثمانى بودن مالك بن نسير و كوفيانى است كه در كربلا اجتماع كرده در برابر امام صف آرائى كردند. اين در حالى است كه شيعيان در نامه خود به امام حسين (عليه السلام) نوشتند كه «امامى جز تو نداريم؟». از اين رو، بديهى است كه مالك بن نسير در وقت ورود، بر حر سلام كند ولى بر امام سلام نكند.
بنابراين، تصور اين كه تمام كوفيان با يزيد بيعت نكرده و خلافت او را نپذيرفته اند، كاملا قابل تأمل و ترديد جدى است. بلكه چنان كه پيش از اين بيان كرديم، اشراف و رؤساى برخى قبايل و به تبعيت از آنان، افراد قبايل كوفه با يزيد بيعت كرده بودند; چنان كه مالك بن نسير نيز به موضوع اعتراف كرده است.
از روز دوم محرم تا عاشور هشت روز بيش نبوده و ما از حوادث روزهاى اوليه نيز اطلاع چندانى نداريم و ماجراى قيام با بستن آب، از روز هفتم وارد مرحله جدى و حساس خود شد، اما در شب عاشورا و روز عاشورا حوادث و جرياناتى رخ داد كه بهتر نشان مى دهد كه در حقيقتْ جنگ بر سر چه چيزى است. آنچه مربوط به موضوع ماست، سخنان و مناظراتى است كه از هر دو سو انجام شده و نمايندگان هر يك به نحوى خواسته اند انديشه خود را بيان كنند. اين مناظرات هر چند اندك است، اما كمى تأمل و دقت در آن ها موضع سياسى و مذهبى دو سپاه را معين و مشخص مى كند.
در شب عاشورا مذاكره و گفت وگوى بسيار مهمى ميان زهير بن قين با عَزْرَة بن قيس احْمَسِى صورت گرفت. اين گفت وگو پس از سخنان حبيب بن مظاهر به زهير بود كه عرزه در جلوى سپاه عمر بن سعد سخنان آنان را شنيد و به زهير گفت: «اى زهير، جاى بسى تعجب است كه ما تو را عثمانى مذهب مى شناختيم، ولى اينك از جمله شيعيان اين خاندان شده اى؟!» ([28]) با توجه به مكتب فكرى عزره، اين سخن او در حقيقت اعتراضى به زهير است كه به جاى اين كه در كنار وى و هوادارانش باشد، در صف مخالفان فكرى او قرار گرفته است. تعبير ديگر عزره در باره ى زهير كه «چگونه ترابى گشته اى ([29])؟» دليل آشكارى بر عثمانى بودن عزره است; زيرا همان طور كه پيش تر گفتيم، تنها امويان و عثمانيان از شيعيان به ترابيه نام مى بردند و اين گونه سخن گفتن، ادبيات سياسى يك عثمانى مذهب است.
در پاسخ زهير نيز نكته قابل توجهى بيان شد كه كاملاً آشكار مى سازد كه دو گروهِ مقابل هم، داراى دو مذهب سياسى متفاوت (تشيع و عثمانى) بوده اند. زهير ضمن برشمردن اين كه او از جمله كسانى نبوده است كه امام را به كوفه دعوت كرده اند، بيان مى دارد كه «من چون موقعيت و جايگاه او را نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) انديشه كردم، به اين نتيجه رسيدم كه او را بر شما و حزب شما مقدم داشته، در حزب او باشم و يارى اش كنم.»; عرفت ما يقدم عليه من عروه و حزبكم فرايت ان انصره و ان اكون فى حزبه.
زهير با اين كلام و استفاده از عبارت «حزب» آشكار ساخته كه دو حزب سياسى و فكرىِ مخالف هم در برابر يكديگر قرار گرفته اند; يك حزب كه به حقانيت اهل بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) معترف است و حزبى كه مخالف آنان است. البته اين حزب مخالف مى توانست اعم از عثمانى مذهبان و خوارج باشد. ([30])
اين سخن عزره شبيه سخن زرعة بن ابان دارمى است كه وقتى امام حسين (عليه السلام) خواست به شريعه فرات رود، به نيروهاى تحت امرش فرياد زد «تا شيعيانش به كمك او بدين جا نرسيده اند، نگذاريد به آب دست يابد و كار او را تمام كنيد. ([31])» در حقيقت او نيز با اين سخن، خود را در حزب مخالف شيعيان امام حسين (عليه السلام) فرض كرده و هيچ دليل ندارد كه در اين جا ما از كلمه شيعه معناى اصطلاحى آن را ـ به خصوص با توجه به شرايط موجود ـ در نظر نگيريم و آن را بر معناى لغوى اش حمل كنيم; حتى بر فرض معناى لغوى نيز تنها مصداقى كه در آن اوضاع و شرايط حادِّ امام مى تواند پيدا كند، شيعيان مذهبى خالص هستند. در نظر داشته باشيم كه تعداد قابل توجهى از آنان كه با امام آمده بودند، وقتى تغيير شرايط براى امام و شمارش معكوس شكست آن حضرت را ديدند، در ميانه راه فرار كردند و او را تنها گذاشتند و حتى بالاتر از اين، ضحاك بن قيس مشرقى نيز كه تا لحظات آخر در ركاب امام جنگيد، بر اساس شرطى كه قبلا با امام بسته بود، وقتى ديد ديگر امام ياورى ندارد، از او جدا شد و صحنه جنگ را ترك كرد.
در دومين مناظره اى كه در شب عاشورا انجام شد، اعلام شد كه سپاه عمر بن سعد از نظر مذهبى خود را كاملاً جدا از افكار و انديشه هاى مذهبى و سياسى امام مى دانند. وقتى امام آيه شريفه ( و لايحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لأنفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثماً و لهم عذاب مهين* ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتّى يميز الخبيث من الطيب )را قرائت كرد، بلافاصله يكى از سواركاران سپاه كوفه كه امام و يارانش را تحت نظر داشتند، جواب داد: «به خدا سوگند آن پاكيزگان ما هستيم و خبيثان شما مى باشيد.»
قرائت اين آيه در آن اوضاع و شرايط به مثابه صدور بيانيه اى از طرف امام در باره ى خود و سپاه عمر بن سعد است. از نظر امام، اختلاف ميان او و گروه مقابل يك اختلاف سليقه و يا در امور جزئى سياسى ـ مذهبى نبود، بلكه به فاصله بهشت و جهنم بود، و طرف مقابل نيز همين قضاوت و تصور را داشت; چنان كه در ادامه خواهيم گفت كه افراد ديگرى نيز از سپاه عمر بن سعد همين قضاوت را داشتند و به امام و يارانش وعده ى دوزخ و نوشيدن از حميم جهنم را مى دادند و بيان چنين اعتقادى با اين گونه سخنان، نهايت تضاد و تقابل ميان دو انديشه و تفكر سياسى ـ مذهبى را نشان مى دهد.
اين جا ديگر سخن از زور و تهديد ابن زياد نبود كه اين شخص را به اظهار چنين عقيده اى وا داشته باشد، بلكه سخنى از سر اعتقاد بيان كرده است. از جهت ديگر، ادبيات به كار برده شده در سخن اين شخص را وقتى با ادبيات سياسى عثمانيان مقايسه كنيم ـ كه امام حسين(عليه السلام) را كذاب بن كذاب معرفى مى كردند ـ تفاوتى ديده نمى شود. آيا توهين به امام با تعبير خبيث با سب و لعن افراطيون عثمانى و ناصبى مذهب تفاوتى دارد؟! آيا نه اين است كه اگر كسى به اميرالمؤمنين(عليه السلام) چنين توهينى مى كرد، از لحاظ قواعد فكرى و مذهبى او را در شمار مخالفان آن حضرت و عثمانى مذهبان قرار مى داديم؟! بر فرض كه تصور كنيم چنين افرادى قبلاً از شيعيان سياسى بوده اند، اما اينك با اين سخنان آشكار مى سازند كه موضع سياسى ـ مذهبى آنان جدا شده است و آن را اينك صريحاً اعلام مى دارند. همانند خوارج كه گرچه در ابتدا از شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام) بودند، اما در زمانى كه صف خود را جدا كردند و به صورت حزبى جداگانه با انديشه اى جديد اعلام موجوديت كردند، ديگر نمى توانيم آن ها را از نظر فرقه شناسى در شمار شيعيان قرار دهيم و بگوييم كه شيعيانش او را به شهادت رساندند. افرادى را نام برده اند كه در طول حوادث و جريانات سياسى جامعه به تغيير موضع خود اقدام كرده اند و با اين كه پيش تر علوى مذهب بودند، عثمانى شدند.
همانطور كه مى دانيم در روز عاشورا امام و يارانش بيش از هرگونه درگيرى نظامى، سعى بر آن داشتند تا اگر امكان دارد با گفت وگو اختلافات را حل نمايند و خونى ريخته نشود، اما جز تعداد سى نفر كه پس از شنيدن پيشنهادهاى امام به او ملحق و شهيد شدند ([32]) ـ از جمله ابوالشعثاء يزيد بن زياد بن مهاصر كندى ([33]) ـ كس ديگرى به سخنان امام كوچك ترين توجهى ننمودند . روشن است كه ايستادگى بر موضع خود، نشان از انگيزه و اهدافى دارد كه آنان را در مقابل امام قرار داده است.
پس از سخنان امام حسين(عليه السلام) ، برخى از ياران آن حضرت نيز قدم پيش نهادند تا شايد به گونه اى ديگر سخن گويند و مفيد واقع شود. گفته اند نخستين كسى كه از ياران امام با سپاه عمر بن سعد سخن گفت ، زهير بن قين بود. با توجه به اين كه برخى از آنان، هم از جهت فكرى و سياسى و هم از جهت مذهبى و دينى، از زهير مشهورتر بودند (مانند برير بن خضير، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر و ابوثمامة الصائدى و عابس بن شبيب شاكرى كه هر يك از اين افراد از شجاعان عرب و بزرگان و رهبران شيعه و قراء مشهور كوفه بودند ([34])) به نظر مى رسد كه پيش قدم شدن كسى كه سابقه سياسى او عثمانى بوده، بى دليل نبوده و شايد از جهت تناسب حال با سپاه عمر بن سعد بوده است; چرا كه وقتى زهير نصيحت هاى بسيارى كرد، آنان علاوه بر فحاشى به او، عبيدالله بن زياد را تمجيد و ستايش و دعا كردند و گفتند به تنها چيزى كه رضايت خواهند داد، تسليم در برابر امر ابن زياد است، و در غير اين صورت امام و هر كه را با اوست خواهند كشت . و چون زهير به سخنان خود ادامه داد از امام بدو پيام رسيد كه فلعمرى لئن كان مؤمن آل فرعون نصح لقومه و ابلغ فى الدعاء، لقد نصحت هولاء و ابلغت لو نقع النصح و الابلاغ. ([35])
تشبيه زهير به مؤمن آل فرعون با توجه به زمينه كاربرد آن مى تواند حاكى از تفكر سياسى و مذهبى سپاه عمر بن سعد باشد كه زهير اينك از آنان جدا شده و همانند مؤمن آل فرعون، قوم خود را كه پيش از اين با آنان هم مسلك و مرام بوده، نصيحت مى كند. نگاهى به كار برد اين اصطلاح، اين موضوع را بهتر به ذهن نزديك مى نمايد كه به عنوان نمونه، اميرالمؤمنين (عليه السلام) از ابوذر به مؤمن آل فرعون تعبير كرده است. اين بدان سبب بود كه وى اخبارى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل مى كرد كه ديگران نشنيده بودند و با سياست هاى عثمان و هيأت حاكمه مخالفت داشت. عثمان از اين سخنِ امام على(عليه السلام) به شدت ناراحت شد. ([36]) شايد دليل آن، نكته اى است كه در اين تشبيه نهفته است و آن كنايه حضرت است به اين كه تمام كسانى كه در برابر ابوذر قرار گرفته اند، منحرف از حق مى باشند. نمونه ديگرْ اين كه يعقوب بن عبدالله بن سعد اشعرى و اشعث بن اسحاق بن سعد بر خلاف عموم اشعريان كه شيعى بودند، مذهب اهل تسنن را اختيار كرده بودند. از اين رو هر وقت جرير بن عبدالحميد قاضى رى، يعقوب را مى ديد مى گفت: «هذا مؤمن آل فرعون». ([37]) همچنين محمد بن احمد ابوجعفر سمنانى اشعرى حنفى (م. 444) كه در فروعْ حنفى مذهب و در اصول و كلامْ اشعرى مذهب بود، چون وى در زمان خودش تنها كسى بود كه اين گونه باشد، ابوبكر بن العربى معافرى او را به «مؤمن آل فرعون» تشبيه مى كرد. ([38]) موارد ديگرى نيز وجود دارد كه از چنين تعبيرى براى كسى كه راه خود را از قوم و گروه خود جدا نموده، استفاده كرده اند.
پيشقدم شدن زهير براى نصيحت، ستايش و دعا در حق ابن زياد از طرف سپاه عمر بن سعد، و تشبيه زهير به مومن آل فرعون از طرف امام حسين(عليه السلام)، جملگى مؤيد و شاهدى بر گرايش سپاه عمر بن سعد به مذهب عثمانى است.
ديگر از گفت وگوها و مناظرات بسيار مهم حاكى از حاكميت تفكر عثمانى بر سپاه عمر بن سعد، مباهله برير بن خضير با يزيد بن مَعقِل است. به خاطر اهميت بسيار اين سخنان ـ كه مى توان آن را يك مناظره ى علمى و عقيدتى برشمرد كه نمايندگان دو حزب تشيع و عثمانيه در آن به طرح عقايد خود پرداخته و يكديگر را به مباهله دعوت كرده اند ـ عين آن سخنان را در اين جا مرور مى كنيم:
يزيد بن معقل چون از سپاه ابن سعد براى نبرد بيرون آمد، خطاب به برير بن خضير گفت: «كار خدا را با خود چگونه مى بينى؟!» برير گفت: «به خدا سوگند، خدا با من نيكى كرد و به تو بد خواهد كرد.» يزيد گفت: «دروغ مى گويى; هر چند كه تا پيش از اين دروغگو نبودى. آيا به ياد مى آورى آن روزى را كه در بنى لوذان با هم بوديم و تو مى گفتى عثمان بن عفان بر خود اسراف كرد و معاوية بن ابى سفيان، هم گمراه است و هم گمراه كننده، و امام هدايت و حق على بن ابى طالب است؟» برير گفت: «شهادت مى دهم كه اين عقيده و نظر من است». يزيد گفت: و من شهادت مى دهم كه همانا تو از گمراهانى. برير پاسخ داد: «آيا مى خواهى باتو بر سر اين موضوع مباهله كنم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را لعنت كند و آن كه سخن باطل مى گويد كشته شود.؟» پس با هم به مبارزه پرداختند و برير با شمشير چنان ضربتى به سر او زد كه شمشير تا مغز سر او فرو رفت و يزيد بن معقل كشته شد.([39])
اين مناظره نيز از صريح ترين مناظراتى است كه در تقابل دو انديشه تشيع و عثمانى، در كربلا انجام شده است و مى توان گفت آن دو، نمايندگان دو سپاهى بودند كه در ميان دو صف اينچنين عقايد و انديشه هاى خود را به ميدان آوردند و بر سر آن مباهله كردند. جالب اين كه وقتى پس از كشته شدن يزيد بن معقل كعب بن جابر ازدى، برير را شهيد كرد و به كوفه باز گشت، زنش به خاطر حضور در سپاه عمر بن سعد و به شهادت رساندن برير به عنوان سيد قراء كوفه از او جدا شد. كعب در جواب او و توجيه حضورش در سپاه عمر بن سعد، اشعارى سرود كه در برخى از مصرع هاى آن كاملاً به تفكر عثمانى خود و اطاعت و پيروى خود از امويان تصريح و افتخار كرده است. وى مى گويد:
فجردته فى عصبة ليس دينهم *** بدينى و انى بابن حرب لقانع
فابلغ (عبيدالله) اما لقيته *** بانى مطيع للخليفه سامع ([40])
وى همچنين در مناجات خود به وفادارى و اطاعت از يزيد افتخار مى كرد و از خدا مى خواست كه او را در شمار كسانى كه با او مخالفت كردند و اوامرش را اطاعت ننمودند، قرار ندهد. ([41])
از جمله سخنان و اصطلاحات به كار برده شده در كربلا، حفظ و لزوم جماعت و محكوم كردن هر گونه قيام و حركتى بر ضد حكومت مركزى بود. به همين دليل، امام و مسلم بن عقيل از طرف بنى اميه و هوادارانشان به بر هم زدن جماعت و خروج از جماعت مسلمانان و ايجاد تفرقه در ميان آنان متهم مى شدند و خروج و قيام امام را بر ضد يزيد، خروج بر امام مسلمانان مى دانستند و به همين دليل، قيام امام حسين(عليه السلام) و هر قيام ضد اموى را قيام خوارج در ميان مردم و جامعه تبليغ مى كردند.
در روز عاشورا، وقتى عمرو بن حجاج زبيدى، فرمانده جناح راست سپاه عمر بن سعد، به امام نزديك شد و خواست نيروهاى تحت امرش را براى حمله به امام تحريك و تشويق كند، به آنان خطاب كرد: يا اهل الكوفة! الزموا طاعتكم و جماعتكم و لا ترتابوا فى قتل من مرق من الدين و خالف امام المسلمين. ([42]) پيش از اين، در باره ى شخصيت سياسى عمرو بن حجاج سخن گفتيم و در ماجراى هانى و حركت او به همراه مزحجيان، بيان كرديم كه در مرحله نخست وى اعلام داشت كه خود و مذحجيان همفكرش بر بيعت و اطاعت از يزيد و ابن زياد استوار هستند و حركت آنان نه قيام بر ضد ابن زياد، كه تنها به جهت ناراحتى از انتشار خبر كشته شدن بزرگ قوم خود و براى اطمينان و كسب خبر از سلامت هانى بن عروه است. عمرو در اين جا به شكل صريح تر و كامل تر، نه تنها از عقيده ى خود ، كه از تفكر سياسى كوفيان تحت امرش كه در كربلا حاضر بودند، پرده برداشت و آنان را بر اطاعت از خليفه و حفظ جماعت تشويق نمود و از آنان مى خواست كه در كشتن امام حسين(عليه السلام) كه بر امام مسلمانان (يزيد) خروج كرده و بدين وسيله از دين خارج گشته، شكى به خود راه ندهند.
اين انديشه كه هر حركت و قيامى بر ضد حاكمِ وقت، محكوم و باعث خروج از دين است، تفكرى بود كه بنى اميه آن را تبليغ مى كردند; آن هم بدون اين كه براى حاكم و به قدرت رسيدن او، قيد و شرطى بيان شود و رضايت و انتخابى از طرف مردم لحاظ گردد . در اصطلاحْ خليفه شدن «لابشرط» بود و تبعيت از هر حكمى كه صادر كرد، لازم دانسته مى شد. اين انديشه سياسى، از افكار و انديشه هاى اموى و عثمانى بود كه هم با دستورهاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در تضاد است ـ كه فرمودند: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق» ـ و هم با سيره و روش خلفاى قبلى سازش ندارد. ابوبكر مى گفت كه مردم وقتى از او پيروى كنند كه بر خلاف قرآن و سنت سخنى نگفته باشد. ([43]) عمر به مردم توصيه مى كرد كه هر گاه خلاف حركت كرد او را تذكر دهند. ([44]) حتى عمر بن عبدالعزيز هم كه از خلفاى بنى اميه است، همين مطلب را در ابتداى خلافت خود به مردم گوشزد كرد. ([45]) امام حسين(عليه السلام) نيز در تبيين اين موضوع فرمودند: «امام و پيشوا تنها كسى است كه به كتاب خدا عمل كند و عدالت گيرد. ([46])» اما آنچه امويان مى خواستند، اطاعت بى چون و چرا بود و اين موضوع به صورت فرهنگ عمومى در جامعه شكل گرفته بود. از اين رو، شمر در توجيه حضور خود در كربلا اطاعت از دستورهاى پيشوا و حاكم را كه لازم الاجرا بود، مطرح مى كرد. عمرو بن حجاج نيز در كربلا به كوفيان مى گفت كه در كشتن كسى كه با امام مسلمانان مخالفت كرده و بدين وسيله از دين خارج شده، شك و ترديد به خود راه ندهند.
به طور كلى، تمام كسانى كه اين انديشه را داشتند ـ چه آنان كه در كوفه مقابل مسلم بن عقيل ايستادند و چه آنان كه در كربلا در سپاه عمر بن سعد بودند و به زبان هاى مختلفْ حركت امام را شورش و خروج از جماعت و مخالفت با خليفه و در نتيجه خروج از دين معرفى مى كردند و مى پنداشتند ـ تمام اين افراد نمى توانند شيعى باشند; زيرا چنانچه فرض بر اين باشد كه اين افراد شيعه بوده اند و در عين حال در انديشه سياسى آنان قيام امام حسين(عليه السلام) بر ضد يزيد محكوم به «بغى» و خروج از دين بوده، اين شيعيان به طريق اولى بايد شورش خود را بر ضد عثمان و كشته شدن خليفه، محكوم و حكم خروج از دين را براى خود نيز بپذيرند. در حالى كه در مقام مقايسه، عثمان با يزيد تفاوت هاى فاحشى داشت كه حركت و شورش بر ضد عثمان قابل قياس با يزيد نبود. عثمان صحابى رسول الله بود، شرابخوار نبود، ميمون باز نبود، فسق و فجور علنى نمى كرد و... حال اگر فرض بر اين گيريم كه آنان از شورش خود بر ضد عثمان پشيمان شده اند، اين همان تجديد نظر در افكار شيعى خود و در نتيجه انتقال از گرايش تشيع به عثمانى است. مگر اين كه بگوييم كه اين افراد اساساً با اين افكار ضد شيعى نمى توانند شيعى باشند، بلكه عثمانى و اموى هستند.
با اين توضيحات، آشكار مى شود كه صدور چنين سخنانى از افرادى چون مسلم بن عمرو باهلى و عمرو بن حجاج و ديگران در كوفه و كربلا، از موضع سياسى و انديشه هاى كدام حزب نشأت مى گيرد. آيا عمرو بن حجاج بهتر از اين مى توانست تفكر عثمانى و اموى خود و نيروهاى تحت امرش را اظهار كند؟! بنابراين، به نظر مى رسد كه عمرو بن حجاج از تفكر نيروهاى خود اطلاع داشته كه اين چنين صريح با آنان سخن گفته است و تنها از آنان مى خواسته تا در استحقاق كشتن امام حسين(عليه السلام) و يارانش شك و شبهه اى به خود راه ندهند.
در باره ى شمر نقل شده كه او نيز داراى چنين تفكرى بوده است. وى در كنار كعبه از خدا طلب بخشش مى كرد كه يك نفر به او متعرض شد كه چگونه توبه مى كنى و از خدا آمرزش مى طلبى در حالى كه در ريختن خون پسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شريك بوده اى؟! شمر پاسخ داد: «ما چه مى توانستيم بكنيم؟ حاكمان و امراى ما چنين دستور دادند و ما اگر انجام نمى داديم ، از اين خرهاى آبكش هم بدتر بوديم.» ([47]) اين سخنان، و نيز مطالبى كه تاكنون در باره ى سپاه عمر بن سعد گفتيم، ما را بر آن مى دارد تا از اين كه امام سجاد(عليه السلام) در باره ى سپاه عمر بن سعد مى گويد: كل يتقرب الى الله عز و جل بدمه ([48])، تنها توجيهى كه براى آن داشته باشيم، يا اين باشد كه فلسفه چنين توصيفى از آنان تفكر عثمانى و همين انديشه سياسى ـ مذهبى بوده كه در باره ى قيام امام حسين(عليه السلام) و در نتيجه محكوم شدن به بغى و خروج از دين قائل بودند، و يا اين كه اشاره دارد به خونخواهى عثمان به عنوان خليفه مظلومى كه كشته شده بود و با انتقام از امام حسين(عليه السلام) و شيعيان او، به خدا تقرب مى جستند و آن را يك ثواب بالا مى دانستند. شاهدْ اين كه حَجاج معتقد بود كه راه تقرب به خدا، كشتن شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام) به انتقام خون عثمان است. ([49]) مسلم بن عقبه فرمانده سپاه شام در «واقعه حَرّه» نيز در واپسين لحظات عمر خود، كشتن مردم مدينه را به انتقام شورش آنان بر ضد عثمان، پس از شهادتين بهترين عمل خود مى دانست كه در آخرت تنها بدان اميدوار بود. ([50])
همچنين در باره ى موضوع ممانعت از آب و انتخاب عمرو بن حجاج، اشاره به اين نكته ضرورى است كه انجام اين مأموريت توسط او، با توجه به تصريح به علت صدور چنين حكمى و گرايش عثمانى آن، كه بسيار بعيد مى نمايد عمرو از محتواى آن نامه بى اطلاع بوده و انگيزه ى انجام اين كار را ندانسته است، شاهد و بلكه دليلى بر عثمانى بودن عمرو بن حجاج است و عمر بن سعد نيز از تفكر ضد علوى او آگاه بوده است. بنابراين، انتخاب او يك انتخاب آگاهانه و كاملا حساب شده بوده است، و انجام دادن اين دستور مهم، تنها از عهده ى يك عثمانى كه انتقام تشنگى عثمان را در سر داشته باشد ، عملى بوده است.
از سخنان بسيار قابل تأمل درباره ى تفكر سياسى ـ مذهبى سپاه عمر بن سعد، سخن معروف و مشهور امام حسين(عليه السلام) است كه وقتى در آخرين لحظاتْ هجوم دشمن به طرف خيمه هايش را ديد، آنان را اين گونه مخاطب قرار داد: يا شيعة آل ابى سفيان! ان لم تكن لكم دين و لا تخافون المعاد، فكونوا فى دنياكم احراراً. ([51]) تعبير «شيعة آل ابى سفيان» عبارت ديگر اصطلاح سفيانى و يا عثمانى است كه پيش از اين درباره ى آن توضيح داديم. با توجه به ادله و شواهدى كه تاكنون بيان كرديم و پيرامون آن ها توضيح داديم، به نظر ما مراد و منظور از اين سخن امام، دلالت مطابقى و حقيقى بوده است نه مجازى; بدين معنا كه منظور امام از استعمال و به كارگيرى اين اصطلاح خاص سياسى، تعريض به اين افراد نبوده (بدين گونه كه: اى كوفيان كه مدعى هستيد شيعيان ماييد، ولى اكنون چون در خدمت آل ابوسفيان هستيد، بايد شما را پيروان آنان دانست و برشمرد!); بلكه امام دلالت مطابقى و حقيقى را اراده كرده و پرده از ماهيت فكرى اين گروه برداشته است كه آنان از نظر فكرى عثمانى و سفيانى مذهب هستند تا آيندگان تصور نكنند افرادى كه در آن جا جمع شده اند) به صرف اين كه از كوفه اعزام شده و در كربلا اجتماع كرده اند، از شيعيان آن حضرت بوده اند.
در اين باره ما اصلاً قصد نداريم كه بر اساس قوانين ادبيات و اصول الفاظ ثابت كنيم كه متكلم از استعمال الفاظ، معناى حقيقى را اراده مى كند و مجاز دليل و شاهد مى خواهد. همچنين قصد نداريم از باب علم كلام و عقايد به اين مطلب بپردازيم كه مثلاً اگر اين افراد در حقيقت شيعيان بوده اند، شايد اين كلام امام با عصمت و علم امام در تعارض باشد. بلكه ادله و شواهد ما صرفاً گزارش هاى تاريخى و نگاه تاريخى به اين سخن امام است.
در مرحله نخست بايد ديد كه اين افراد چه كسانى بوده اند و سابقه موضعگيرى هاى سياسى آنان چه بوده است و چگونه مى انديشيده اند. در اين باره تصريح شده كه شمر به همراه تعدادى از پياده نظام (حدود ده نفر) به طرف خيمه ها هجوم آوردند. اين افراد ـ كه از روايت ابومخنف بر مى آيد، همان كسانى بودند كه در آخرين لحظات دور امام را گرفتند و او را شهيد كردند ـ عبارتند از:
اسحاق بن حيوة حضرمى (او زنازاده بود ([52]) و بر بدن امام اسب تاخت)، ([53]) قيس بن اشعث، سنان بن انس، خولى بن يزيد اصبحى، عبدالرحمن بن ابى سبره جُعفى، صالح بن وهب يزنى، قاسم (قشعم) بن عمرو جعفى، زرعة بن شريك تميمى و بحر (ابجر) بن كعب. ([54])
در باره ى افكار و مواضع سياسى ضد شيعى شمر و عبدالرحمن بن ابى سبره جعفى و قيس بن اشعث پيش از اين توضيح داديم. در باره ى قاسم (قشعم) بن عمرو بن نذير جعفى نيز گفته اند كه وى در شمار كسانى بود كه از على(عليه السلام) كناره گيرى كرد و از گروه معتزليان بود. ([55]) با توضيحاتى كه پيش از اين داديم، به نظر مى رسد كه وى در طول دوران دهه هاى 40 و 50 از اعتزال به مذهب عثمانى گرايش پيدا كرده است.
از مكتب فكرى سنان بن انس اطلاعى در دست نيست، اما وى براى فرار از مختار به جزيره ـ يعنى محل اجتماع عثمانى مذهبان ـ پناه آورد ([56]) و احتمال مى رود كه اين به خاطر همخوانى فكرى او با ساكنان آن جا بوده است; آن گونه كه فرزندان ارقم و حنظلة بن ربيع و افراد ديگرى كه عثمانى مذهبِ كوفه و بصره بودند نيز به جزيره ([57]) نقل مكان مى كردند. ([58])شاهدْ اين كه وى پس از واقعه كربلا از ياران حجاج بن يوسف بود. ([59])
شاهد ديگرى كه مى تواند اين حقيقت را آشكار كند كه اين افراد مخالف فكرى شيعيان بوده اند و منظور امام از اين اصطلاحْ معناى حقيقى آن بوده است، اين است كه امام پيش از رسيدن به كربلا، به ابوهره ى ازدى كوفى گفت كه كسانى كه به روى او شمشير خواهند كشيد و او را شهيد خواهند كرد، فئه باغيه خواهند بود. ([60]) اين تعبير برگرفته از فرمايش رسول خد (صلى الله عليه وآله) در باره ى معاويه و حزب اوست كه عمار را در صفين شهيد كردند. به كار بردن همين تعبير از سوى امام حسين(عليه السلام) در باره ى كسانى كه او را شهيد خواهند كرد، اشاره به وحدت خط سياسى و فكرى اين دو گروه است; چنان كه شبث بن ربعى در اين باره مى گفت: «ما گمراه شديم كه با آل معاويه به جنگ بهترين شخص روى زمين، حسين بن على رفتيم.» ([61])
نمونه ديگرى از اين مناظرات، گفت وگوى محمد بن اشعث بن قيس با امام حسين(عليه السلام) است. پيش از اين، شرح حال محمد بن اشعث دانسته شد و براى اثبات تفكر اموى و عثمانى او همان مطالب كافى است. اما در كربلا نيز با امام مناظره اى كرده كه بسيار گوياست. وى خطاب به امام حسين(عليه السلام)گفت: «اى حسين! كدام حرمت و فضيلت از جانب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى تو هست كه براى ديگران نيست؟» حضرت اين آيه را تلاوت كردند: (ان الله اصطفى آدم و نوحاً و ابراهيم و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض) آن گاه فرمودند: «به خدا سوگند كه محمد از آل ابراهيم است و خاندان و عترت هدايتگر از آل محمد هستند.» ([62])
به يقين، منظور او از اين سؤالْ قرابت خانوادگى امام حسين(عليه السلام) با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نبوده است; چرا كه او امام را بسيار خوب مى شناخت، بلكه منظور او حقانيت امام براى خلافت و جانشينى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بوده است. از اين رو، امام نيز اين آيه را تلاوت كردند. اين سؤال او درست همان سؤال و اشكالى است كه معاويه از اميرالمؤمنين(عليه السلام) كرد و آن حضرت نيز همان پاسخى را داد كه امام حسين(عليه السلام) به محمد بن اشعث فرمود. اين تطابق فكرى ميان معاويه و محمد بن اشعث، گوياى جهت گيرى تفكر سياسى ـ مذهبى او درباره ى اهل بيت(صلى الله عليه وآله) و نسبت آنان به خلافت است.
پی نوشت
[27]. الارشاد، ج 2، ص 85; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 331.
[28]. انساب الاشراف، ج 3، ص 392.
[29]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 345.
[30]. گر چه يكى از زنان بكر بن وائل كه شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود، وقتى ديد به خيمه گاه و حرم امام حمله كردند، شعار «لا حكم الا لله» سر داد ] لواعج الاشجان، ص 194[، ولى علاوه بر اين كه منبع اين گزارش معلوم نشد، به نظر مى رسد كه خوارج به دليل تضاد اصول فكرى آنان با امويان، نمى توانسته اند با حزب اموى و عثمانى همكارى داشته باشند. آنان به دليل پذيرش حكميت معاويه از طرف اميرالمؤمنين(ع) و نيز صلح امام حسن(ع) با معاويه بر اين دو امام شوريدند، اما قيام امام حسين(ع) در تضاد با اصول فكرى آنان نبود، بلكه حركت امام را در برابر امويان موافق اصول فكرى خود مى دانستند. خوارج پيوسته با حكومت امويان درگير بودند و يكى از عوامل شكست اين حكومت به شمار آمده اند. بنابراين، تا آن جا كه مى دانيم افرادى از اين گروه، كه مورخان به خارجى بودنشان تصريح كرده باشند، در سپاه ابن سعد حضور نداشته و تنها حزب عثمانى و جماعتى از اراذل و اوباش باقى مى ماند.
[31]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 343.
[32]. تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 220; البداية و النهاية، ج 8، ص 183.
[33]. انساب الاشراف، ج 3، ص 405.
[34]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 271.
[35]. همان، ج 4، ص 324; نهاية الارب، ج 20، صص 442 - 443.
[36]. الجمل، ص 178.
[37]. طبقات المحدثين باصبهان، ج 2، ص 34; تهذيب الكمال، ج 32، ص 346; تهذيب التهذيب، ج 11، ص 343.
[38]. التعديل و التجريح، ج 1، ص 69.
[39]. تاريخ طبرى، ج 4، صص 328 - 329.
[40]. همان، ج 4، ص 329.
[41]. معالم المدرستين، ج 3، ص 292.
[42]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 331.
[43]. المصنف، ج 11، ص 336; كتاب الثقات، ج 2، ص 157; تاريخ طبرى، ج 2، ص 450; شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 20.
[44].
[45]. تاريخ مدينة دمشق، ج 45، ص 358.
[46]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 261; الامامة و السياسة، ج 2، ص 8; تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 22.
[47]. تاريخ مدينة دمشق، ج 6، ص 338; ميزان الاعتدال، ج 1، ص 449.
[48]. الامالى شيخ صدوق، ص 547; بحارالانوار، ج 22، ص 274.
[49]. الارشاد، ج 1، ص 329.
[50]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 382.
[51]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 344; مقتل خوارزمى، ج 2، ص 38; اربلى، كشف الغمة، ج 2، ص 262; اللهوف، ص 71; البداية و النهاية، ج 8، ص 203.
[52]. مثيرالاحزان، ص 60.
[53]. الارشاد، ج 2، ص 118.
[54]. همان، ج 2، ص 117.
[55]. انساب الاشراف، ج 3، ص 407.
[56]. انساب الاشراف، ج 3، ص 410.
[57]. المحبر، ص 295.
[58]. تاريخ مدينة دمشق، ج 15، ص 329 و ج 19، ص 34; انساب الاشراف، ج 2، ص 297.
[59]. المعجم الكبير، ج 3، ص 112.
[60]. الفتوح، ج 5، ص 125; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 324.
[61]. معالم المدرستين، ج 3، ص 104.
[62]. فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى، ج 1، ص 328; ، تفسير كنزالدقائق، ج 2، ص 67; الامالى صدوق، مجلس 30، ج 1، ص 134; مقتل خوارزمى، ج 1، صص 352 - 353.


نوشته شده در   شنبه 11 آبان 1392    
PDF چاپ چاپ