شنبه 16 فروردين 1399 | Saturday, 04 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 10 آبان 1392     |     کد : 25216

فصل دوم : تغيير هويت سياسى ـ فرهنگى كوفه 4 ؛ آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا

22 ـ شمر بن ذى الجوشن ضبابى مرادى، ابوالسابعه / ([194]) شمر زنازاده بود. ([195]) وى دچار پيسى بود و به همين جهت وقتى امام حسين (عليه السلام) او را در كربلا ديد، فرمود: «الله اكبر! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) راست گفت كه گويا سگ پيسى را مى بينم كه خون اهل بيتم را مى خورد.» ([196]) شمر همانند ديگر امويان و عثمانيان بر ضد حجر شهادت داد. ([197])جنايات او در كوفه و كربلا نيز مشهور است. در كربلا، وقتى نافع بن هلال به دست نيروهاى عمر بن سعد اسير شد، شمر او را شهيد كرد. بنابر مشهور، او سر مقدس امام حسين را از تن جدا كرد.

فصل دوم : تغيير هويت سياسى ـ فرهنگى كوفه 4 ؛ آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا
22 ـ شمر بن ذى الجوشن ضبابى مرادى، ابوالسابعه
([194]) شمر زنازاده بود. ([195]) وى دچار پيسى بود و به همين جهت وقتى امام حسين (عليه السلام) او را در كربلا ديد، فرمود: «الله اكبر! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) راست گفت كه گويا سگ پيسى را مى بينم كه خون اهل بيتم را مى خورد.» ([196])
شمر همانند ديگر امويان و عثمانيان بر ضد حجر شهادت داد. ([197])جنايات او در كوفه و كربلا نيز مشهور است. در كربلا، وقتى نافع بن هلال به دست نيروهاى عمر بن سعد اسير شد، شمر او را شهيد كرد. بنابر مشهور، او سر مقدس امام حسين را از تن جدا كرد. بنا بر روايتى، اميرالمؤمنين (عليه السلام) در واپسين لحظات عمر شريفش خبر داد كه قاتل امام حسين(عليه السلام) در حالت مستى از شراب خواهد بود. ([198]) او حضور خود را در سپاه عمر بن سعد با لزوم تبعيت از حاكمان و امراى بنى اميه توجيه مى كرد. ([199]) در جاى خود در اين باره بيش تر توضيح خواهيم داد.
پس از حادثه كربلا وى توانست از دست نيروهاى مختار فرار كند. مختار براى دستگيرى شمر تلاش زيادى كرد تا اين كه شمر را در كَلتانيّه ([200])غافلگير كردند. ابوعمره، فرمانده نيروهاى مختار، او را پيش از اين كه سلاح به دست گيرد، كشت و سرش را بريد و جسدش را جلوى سگان انداختند. عبدالرحمن بن عبيد مدعى بود كه او شمر را كشته است. ([201]) مختار سر شمر را براى محمد بن حنفيه فرستاد. ([202])
23 ـ عبدالرحمن بن ابى سَبْرة الجُعْفى;
او از امضاكنندگان شهادتنامه ظالمانه بر ضد حجر بود. ([203]) اين موضوع نشان مى دهد كه وى از اشراف و بزرگان كوفه بوده است.
24 ـ عمرو بن حجاج بن سَلَمه زبيدى;
از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است. ([204]) او از ياران زياد بود. وى بر ضد حجر شهادت داد. ([205]) از طرف عبيدالله مأمور شد تا هانى را دستگير كند و به دارالاماره بياورد. ([206]) در سركوب قيام مسلم نقش قابل توجهى ايفا كرد و در كربلا نيز حضور يافت. وى پس از نامه ابن زياد مبنى بر جلوگيرى از آب از سپاه امام حسين(عليه السلام)، نگهبان شريعه فرات شد. فرمانده جناح راست سپاه عمر بن سعد نيز بود. سخنان او در كوفه و كربلا نشان از تفكر عثمانى او دارد كه در جاى خود بدان خواهيم پرداخت. وى پس از ماجراى كربلا، عبدالله بن مطيع عدوى حاكم كوفه از طرف ابن زبير، را پيوسته تحريك مى كرد تا مختار را دستگير كند. ([207]) در نبرد نيروهاى ابن زبير با مختار، او با هزار و يا دو هزار نفر به جنگ مختار رفت. ([208]) ابن كثير گويد: بر اثر دعاى امام حسين(عليه السلام) از تشنگى جان داد. ([209]) اما او در جاى ديگر مانند بيش تر مورخان گفته كه چون مختار خواست او را دستگير كند، فرار كرد و ديگر هيچ اثرى از او يافت نشد.
25 ـ عمرو بن حريث ابوسعيد قرشى مخزومى;
نسب او و ابوجهل و خالد بن وليد در عبدالله بن مخزوم جمع مى شود. ([210]) در زمان عثمان، وى جانشين سعيد بن عاص در كوفه بود. سياست و موضعگيرى عمرو بر خلاف كسانى بود كه نگذاشتند سعيد به كوفه باز گردد و خواهان جانشينى ابوموسى اشعرى به جاى او بودند. ([211])
اخبارى از او در دوره ى اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه تمامى آن ها از بدى، نفاق و دشمنى با امام و همراهى نمودن او با معاويه نشان دارد. بنا بر روايتى كه از امام باقر و اصبغ بن نباته نقل شده، وقتى آن حضرت خواست به جنگ نهروان رود، عمرو بن حريث به همراه هفت نفر ديگر از اشراف كوفه از جمله اشعث بن قيس و شبث ابن ربعى به بهانه انجام برخى كارها و رسيدگى به خانواده هاى خود، از آن حضرت جدا شده به كوفه باز گشتند. پس از تخلّف از جنگ، در نقطه اى نشستند. هنگام خوردن غذا سوسمارى را گرفتند و پس از اين كه امام(عليه السلام) را از خلافت عزل كردند، با آن سوسمار بيعت كردند و او را پيشوا و امام خود خواندند; حتى هنگام بيعت با آن سوسمار گفتند: «به خدا ما تو را از على بيش تر دوست داريم.» ([212]) گويند زنى كه صورت خود را پوشانده بود، وارد مسجد كوفه شد و به اميرالمؤمنين توهين كرد و او را به خونريزى و كشتن مردها و يتيم نمودن اطفال و بيوه كردن زنان متهم كرد. آن حضرت از اخبار پنهان او خبر داد. در اين هنگام عمرو امام را به كهانت متهم كرد و آن حضرت جواب او را داد. ([213]) به يقين، اين اخبار و ماهيت افرادى چون عمرو بن حريث بر معاويه پوشيده نبوده است و به همين دليل وقتى شنيد كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى بار دوم مى خواهد به سوى شام لشكركشى كند، طرح ترور آن حضرت را ريخت و به عمرو بن حريث پيام داد كه كسى را كه مأمور انجام اين كار كرده است پناه دهد و او را در انجام اين مأموريت يارى رسانَد. اما نقشه آنان عملى نشد و آن مأمور، دستگير و به نزد امام آورده شد. او افشا كرد كه از طرف معاويه براى انجام اين كار مأمور بوده و عمرو بن حريث نيز به سفارش معاويه او را در اين كار همراهى كرده است. ([214])
شيخ طوسى عمرو بن حريث را به «عدو الله ملعون» توصيف كرده ([215])و بسيارى از علماى شيعه چون علامه حلى و ابن داود حلى نيز سخن شيخ طوسى را در حق او بيان داشته اند. ([216]) حتى مامقانى رواياتى در زنذيق بودن عمرو نقل كرده است. ([217]) ابطحى نيز پس از نقل كلام شيخ گويد: «جنايات و ستم هاى وى بر آل محمد(صلى الله عليه وآله) مشهور است.» ([218]) بر اين اساس است كه عمرو بن حريث را عثمانى معرفى كرده اند. ([219]) جهت گيرى اخبارى نيز كه به اميرالمؤمنين (عليه السلام) نسبت داده، در راستاى همان تفكر عثمانى است. بر اساس اين اخبار، اميرالمؤمنين(عليه السلام) بر منبر كوفه اعلام داشت كه «بهترين فرد اين امت پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ابوبكر و سپس عمر است و اگر مى خواستم، سومى را نيز نام مى بردم.» برخى از رواياتْ سومى را عثمان بيان كرده است. ([220]) او خود در اين باره مى گويد كه عثمان را بسيار دوست داشته، ولى در يك رويكرد به امام حسن (عليه السلام) باز گشته است. ([221]) اما هيچ گزارشى در اثبات اين مطلب نقل نشده، بلكه همه عملكرد و موضعگيرى هاى او تا پايان زندگى اش تمامى، بر عثمانى و اموى بودن او دلالت دارد. چگونه او به امام حسن (عليه السلام) بازگشت در حالى كه معاويه طرح ترور امام را ريخت و عمرو بن حريث را به همراه شبث ابن ربعى مأمور انجام اين كار نمود و چون امام حسن(عليه السلام) از طرح آنان آگاه شد، هميشه در زير لباس خود زره مى پوشيد و يك بار نيز در نماز او را هدف تير قرار دادند، ولى بدان حضرت آسيبى وارد نشد. ([222])
با روى كار آمدن دولت بنى اميه، عمرو بن حريث كاملا در خدمت آنان در آمد و از كارگزاران آنان شد. ([223]) ابن اثير ضمن بيان اين مطلب، به تمايل و اعتماد كامل بنى اميه به عمرو بن حريث تصريح كرده و بيان مى دارد كه اين رابطه متقابل بوده و عمرو بن حريث نيز به آنان گرايش داشته است. ([224]) بر اين اساس، در زمان ولايت زياد و عبيدالله بر كوفه و بصره، وقتى آن دو به بصره مى رفتند، عمرو جانشين آنان در كوفه بود; چنان كه وقتى به كوفه مى آمدند، سمرة بن جندب جانشين آنان در بصره مى شد. ([225])
عمرو بن حريث در زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام) به طور نه چندان پنهانى با معاويه بر ضد اهل بيت و شيعيان فعاليت و همكارى مى داشت، اما در زمان حاكميت بنى اميه به طور رسمى در مقايل شيعيان قرار گرفت و از هيچ گونه تلاشى در سركوب آنان رويگردان نبود. او در برخى خطبه ها و سخنرانى هاى خود بر منبر كوفه با توهين هايى كه خشم شيعيان را برمى انگيخت، باعث اعتراض حجر بن عدى و يارانش شد; به طورى كه او را بر منبر سنگسار كردند. عمرو با ارسال نامه اى به زياد، كه به بصره رفته بود، او را از ماجرا آگاه نمود و تأكيد كرد كه اگر به كوفه نياز دارد، بايد هر چه زودتر خود را به كوفه برساند. چون زياد به كوفه رسيد، حجر و يارانش را دستگير و زندانى نمود و شهادت نامه اى بر ضد او نوشت و عمرو بن حريث آن را امضا كرد. ([226])
او در دستگيرى و ريخته شدن خون ميثم تمار نيز شريك بود. وى براى معرفى او به زياد گفت: «اى امير، آيا مى دانى اين شخص كيست؟ او ميثم تمارِ كذاب غلام على بن ابى طالبِ كذاب است.» ([227]) به دستور زياد او را به درخت نخلى كه در كنار خانه عمرو بن حريث بود بستند. ميثم براى مردم از فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام) بيان مى كرد. عمرو چون اين صحنه را ديد، بلافاصله به زياد خبر داد كه ميثم با انتشار اين اخبار افكار مردم كوفه را تغيير خواهد داد و اين سبب شد كه ابن زياد دستور داد به دهن ميثم لگام زنند. ([228])
رابطه عمرو با آل زياد به واسطه ازدواج عبيدالله بن زياد و برادرش عبدالله با دو دختر او ([229]) بيش تر شد. اين موضوع در همكارى عمرو با ابن زياد براى سركوب قيام مسلم نيز مؤثر بود. عمرو بن حريث در زمان ابن زياد علاوه بر جانشينى ابن زياد، فرمانده نيروى انتظامى او بود. ([230]) ابن زياد پرچمى به عنوان امان به او داد تا در مسجد كوفه به دست گرفته، مردم را به آن دعوت كند و با نيروهايى كه در اختيار داشت مأمور شد تا كسانى را كه مى خواهند به قيام كنندگان بپيوندند، دستگير نمايد كه از جمله اين افرادْ مختار بود. پس از شكست قيام مسلم و افشاى محل او، ابن زياد عمرو را به همراه محمد بن اشعث براى دستگيرى مسلم فرستاد. ([231])
عمرو بن حريث از نظر سياسى چنان مورد تنفر مردم كوفه بود كه پس از مرگ يزيد، او را از قصر بيرون انداخته، به عامر بن مسعود بن امية بن خلف ـ از امضا كنندگان شهادتنامه ظالمانه بر ضد حجر ـ راضى شدند و او را امير خود كردند. ([232]) اما پس از شكست ابن زبير، وقتى عبدالملك بن مروان وارد كوفه شد، عمرو بن حريث را مورد توجه و عنايت خود قرار داد ([233]) و موقعيت سياسى خود را باز يافت، و چون بشر بن مروان حاكم بصره و كوفه شد، عمرو بن حريث را جانشين خود در كوفه كرد. ([234])سرانجام در سال 85 در كوفه و يا مكه از دنيا رفت. ([235])
26 ـ قَعْقاع بن شَور سدوسى ذهلى;
زنش بحريه دختر هانى بن قبيصة بن مسعود شيبانى است كه پيش از او همسر عبيدالله بن عمر بود و به همراه شوهرش در صفين، معاويه را همراهى كرد و پس از كشته شدن عبيدالله بدون اين كه پدر خود را در جريان بگذارد، با قعقاع بن شور ازدواج كرد. ([236]) شجاعت او چنان بود كه عمر او را به هزار نفر تشبيه كرده است. ([237]) اميرالمؤمنين (عليه السلام) او را حاكم كَسْكَر نمود، ولى كارهاى ناپسندى از او سر زد از جمله اين كه زنى را با صد هزار درهم به ازدواج خود در آورد. از اين رو، مورد مؤاخذه ى آن حضرت قرار گرفت، در نتيجه از اميرالمؤمنين(عليه السلام) جدا شد و به معاويه پيوست ([238]) و از نديمان و هم نشينان خاص او شد; به طورى كه به «جليس و صاحب معاويه» شهره شد. ([239]) در يكى از اين مجالس، معاويه صد هزار درهم به او بخشيد. ([240]) به گزارش مِزّى و ذهبى، معاويه تصميم گرفت فرزند يكى از اميران را كه مرتد شده بود بكشد، ولى با وساطت قعقاع از تصميم خود منصرف شد و او را به قعقعاع بخشيد. از اين گزارش بر مى آيد كه قعقعاع موقعيت خاص و ويژه اى نزد معاويه داشته است; ([241]) چنان كه نفوذ زيادى در نزد ابن زياد داشت. ([242])
در باره ى او تصريح شده كه وى از اميران بزرگ در دولت بنى اميه بوده است. ([243]) او از امضاكنندگان شهادت نامه ظالمانه بر ضد حجر بن عدى و يارانش بود. ([244]) وقتى ابن زياد محاصره شد، به قعقاع دستور داد تا همانند محمد بن اشعث پرچم امان به دست گرفته، مردم را از دور مسلم پراكنده كند. ([245]) او با نيروهاى خود نبرد سختى با مسلم و يارانش كرد ([246]) و بدين سان در شكست قيام مسلم نقش و تلاش زيادى ايفا نمود.
27 ـ قيس بن اشعث بن قيس كندى;
از اشراف كوفه و كسى است كه در كربلا امام او را به خيانت و مكر و حيله معرفى كرد و چون امام شهيد شد، پيراهن او را برد و از اين رو به قيس قطيفه شهره شد. توضيحات ديگر در باره ى او و خانواده اش در ذيل نام برادرش محمد خواهد آمد.
28 ـ مالك بن النسير البَدّى كندى;
شيخ مفيد(ره) نامش را مالك بن يسر گفته است. ([247]) وى در كربلا با سپاه عمر بن سعد بود و به امام حمله كرد و پيش از هر اقدامى به امام ناسزا و دشنام گفت، سپس شمشير خود را بر سر امام زد; به طورى كه كلاه آن حضرت را شكافت و شمشير بر سر امام فرود آمد و كلاه پر از خون شد. آن حضرت او را نفرين كرد و فرمود: «با اين دست نه غذايى بخورى و نه آبى بياشامى و خداوند تو را با ظالمان محشور كند.» او پس از واقعه كربلا در فقر و تنگدستى از دنيا رفت. ([248])
29 ـ محمد بن اشعث بن قيس ابوالقاسم كندى;
دست خانواده ى محمد به خون اهل بيت آلوده است; پدرش اشعث در قتل اميرالمؤمنين(عليه السلام)شريك بود و خواهرش جعده، امام حسن(عليه السلام) را با دسيسه معاويه مسموم كرد. خود او نيز در كشتن امام حسين(عليه السلام) شريك است. هيچ نشانى از عملكرد و موضعگيرى هاى او كه اندك دلالتى بر تشيع او داشته باشد، در دست نيست; بلكه هر چه هست مخالفت و ضدّيت با آنان است و حتى خود، بدين مطلب اقرار كرده و به تضاد و مخالفت فكرى خود با شيعه اعتراف و تصريح كرده است. وقتى كه زياد خواست حجر بن عدى را دستگير كند، از محمد بن اشعث خواست تا او را احضار كند. محمد گفت: «مرا با حجر چه كار؟!» سپس به زياد خطاب كرد كه خود مى دانى كه من چقدر از او فاصله دارم. ([249]) بنا بر روايتى از امام صادق (عليه السلام)، او با سخنى كه به امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا گفت و در جاى خود بدان خواهيم پرداخت، همسان بودن تفكر خود را با معاويه در زمينه خلافت و مقام اهل بيت آشكار كرد.
از اين رو، محمد مورد اعتماد بنى اميه و امراى آنان بود. معاويه او را گرامى مى داشت و در ديدارى به او گفت: «اختيار تمام كارهاى شما در دست ماست. بنابراين، آنچه را كه ما مى خواهيم، اراده كنيد و انجام دهيد.» ([250]) ابن زياد نيز در يك بيان كوتاه اين اعتماد را اين گونه بيان كرده است: «آفرين به كسى كه حيله نمى كند و مورد اتهام قرار نمى گيرد.» ([251]) به يقين، منظور از اين توصيفاتْ جهت گيرى فعاليت هاى سياسى او در راستاى اهداف حاكمان بنى اميه است; چنانچه وى خبر آمدن مسلم را به كوفه به يزيد گزارش داد ([252]) و وقتى ابن زياد، هانى را مضروب و زندانى كرد، محمد گفت: «ما به هر آنچه امير راضى باشد، راضى و خشنود هستيم.» ([253])
محمد در مرحله نخستْ تربيت شده ى پدرش اشعث است; يعنى همان كسى كه به هنگام تسليم شدن به نيروهاى ابوبكر، به قوم خود حيله كرد و تنها براى خانواده ى خود امان گرفت و از اين رو، كنديان او را عرف النار (كه نام شخص حيله گرى بود) لقب دادند. ([254]) ابن رسته خانواده ى اشعث را خانواده اى حيله گر معرفى كرده و از آنان پنج نفر نام برده است. ([255]) امام حسين(عليه السلام) نيز در كربلا، هنگامى كه برادرش قيس به امام پيشنهاد پذيرش امان نامه ابن زياد را داد، به او فرمود: «تو برادر برادرت هستى كه مسلم را فريب داد.» ([256]) امام با اين كلام كوتاه به حيله بازى محمد اشاره كرد كه به هنگام دستگيرى مسلم به او امان داد، ولى بدان متهعد نشد و با تسليم نمودن مسلم او را به شهادت رساندند. ([257]) بنا بر گزارشى ديگر، وقتى محمد بن اشعث از جنگ با مسلم عاجز شد و از ابن زياد نيروى كمكى طلبيد، ابن زياد به او گفت كه با امان دادن به مسلم مى توانى او را دستگير كنى. ([258])عبيدة بن عمرو بدى به اين حيله بازى محمد چنين اشاره كرده است:
و قَتَلْتَ وافدَ آلِ أحمد غِيلَةً *** و سَلَبْتَ أسيافاً له و دروع ([259])
ازدواج عبيدالله با ام نعمان دختر محمد بن اشعث ([260]) مى توانست در تحكيم رابطه سياسى آنان نقش قابل توجهى ايفا كند، از اين رو، اگر بگوييم كه محمد در جريان قيام مسلم و سركوب نهضت كربلا، بازوى راست ابن زياد بوده، سخن به گزاف نگفته ايم. او هانى بن عروه را دستگير كرد و به ابن زياد تسليم نمود ([261]) و پس از آن در متفرق كردن مردم از دور مسلم تلاش بسيارى كرد ([262]) و ابن زياد پرچم امان به او داد تا مردم را به زير آن فرا خوانَد. ([263]) همچنين عبدالله بن عفيف ازدى را كه در دفاع از اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فرزندان او در برابر ابن زياد ايستاد و سخن گفت، دستگير كرد تا به شهادت رسيد. ([264]) در كربلا نيز حاضر شد و در آن جا نيز به امام توهين كرد. آن حضرت، او را نفرين كرد و چون براى انجام حاجت به كنارى رفت، عقربى او را نيش زد. ([265]) بالاخره پس از قيام مختار، وقتى خواستند او را دستگير كنند، به همراه شبث ابن ربعى به بصره فرار كرد و نزد مصعب پناهنده شد و او را به مقابله با مختار تشويق كرد. او ضمن سخنان خود از قاتلان امام حسين(عليه السلام) ـ كه خود يكى از آنان بود ـ به افراد نيك و خوب كردار و بزرگى ياد كرد كه مختار آنان را كشته است. مصعب پيشنهاد او را پذيرفت و براى جمع آورى نيرو، نامه اى به مهلب ابن ابى صفره، كه در كرمان مشغول جنگ با ازارقه خوارج بود، نوشت و محمد آن را به دست مهلب رساند و با نيروهاى مهلب از بصره به طرف كوفه حركت كرد و در سال 67، جنگ ميان نيروهاى مصعب و مختار در گرفت كه در اين نبرد محمد به هلاكت رسيد. ([266])
30 ـ محمد بن عمير بن عطارد دارمى تميمى كوفى;
وى از اشراف كوفه است. گر چه برخى اخبار از حُسن سابقه او در دوران اميرالمؤمنين(عليه السلام) حكايت دارد; ([267]) اما با توجه به اخبار ديگر به نظر مى رسد كه موضع سياسى او در زمان حكومت امويان و مروانيان تغيير يافته باشد. از اين رو، دشمنى او با شيعيان و امضاى شهادت نامه ظالمانه زياد بر ضد حجر بن عدى ([268]) كه حتى پسر مغيرة بن شعبه حاضر به امضاى آن نشد، ([269]) و نيز تحريك و تشويق زياد بر ضد عمرو بن حَمِق خزاعى ـ كه عمرو بن حريث او را به خاطرش مورد سرزنش قرار داد ـ حكايت از اين تغيير سياسى او دارد.
وى در ماجراى كربلا به همراه ديگر اشراف كوفه، از جمله شبث ابن ربعى و حجار بن ابجر و يزيد بن حارث و عزرة بن قيس و عمرو بن حجاج، به امام حسين(عليه السلام) نامه نوشت. وقتى ابن زياد وارد كوفه شد، دختر محمد بن عمير را به ازدواج برادرش عثمان بن زياد در آورد ([270]) و از اين راه رابطه خانوادگى و سياسى او را با امويان محكم تر نمود.
به نقلى وقتى مختار قيام كرد، محمد بن عمير با مُضَريان بر ضد او بود، ولى سرانجام با مختار بيعت كرد، مختار او را حاكم آذربايجان كرد. ([271]) اين گزارش با سياست مختار در سركوبى و قتل عام تمام كسانى كه بر عليه امام حسين(عليه السلام) تلاش كردند، سازش ندارد; به خصوص كه وى را از گروه مروانيون عراق برشمرده اند كه عبدالملك وقتى خواست مصعب را شكست دهد از آنان يارى طلبيد ([272]) و پس از پيروزى نيز محمد بن عمير از طرف عبدالملك حاكم همدان شد. ([273]) او در حدود سال 85 در شام از دنيا رفت. ([274])
31 ـ مسلم بن عمرو باهلى;
او اهل بصره و ساكن شام بوده و از اين رو، در نسبت، بصرى و شامى است. و او را تنها شامى اى دانسته اند كه در كوفه بوده است. مسلم بن عمرو باهلى در نزد يزيد و ابن زياد از منزلت و جايگاه مهم و والايى برخوردار بود. ([275]) او همان كسى است كه پيام يزيد را براى عبيدالله به بصره آورد. يزيد در آن نامه امارت كوفه را به عبيدالله داده بود تا هر چه زودتر قيام مسلم بن عقيل را در كوفه سركوب كند. عبيدالله چون خواست به كوفه رود، مسلم بن عمرو باهلى را همراه خود برد و چون وارد شهر شد، مردم به تصور امام حسين(عليه السلام) دور او حلقه زده، آمدنش را تبريك مى گفتند تا اين كه در مقابل دارالاماره مسلم بن عمرو براى پراكنده كردن مردم با ادبيات سياسى مختص به امويان و عثمانى مذهبان به آنان نهيب زد و گفت: «ترابيه! دور شويد كه او ابن زياد است.» ([276])
چون ابن زياد هانى را دستگير كرد و از او خواست تا مسلم بن عقيل را تحويل او دهد، هانى به شدت اين درخواست را رد كرد و مشاجره ى سختى ميان آنان در گرفت. مسلم بن عمرو براى اين كه هانى را به انجام خواسته ابن زياد راضى كند، او را به كنارى از قصر برد و با سخنان بسيارى از هانى خواست كه مسلم بن عقيل را تحويل دهد و نيز گفت كه چنين كارى ننگ و عار نيست! اما هانى سخنان او را رد كرد. در نتيجه، ابن زياد هانى را به شدت زخمى كرد و پس از مسلم او را به شهادت رساند. ([277])
زمانى كه مسلم بن عقيل دستگير شد و آب طلبيد، مسلم بن عمرو با كينه توزى به او گفت: «از اين آب نخواهى چشيد تا از حميم جهنم بنوشى.» ([278]) او با سخنانى كه در ادمه به مسلم بن عقيل گفت و در بخش هاى بعدى بدان خواهيم پرداخت، از عقيده و افكار عثمانى خود پرده برداشت. وى در سال 71 يا 72 در جنگ مصعب با محمد بن مروان معروف به جنگ دِيرِ جاثليق كشته شد. ([279])
32 ـ ميمون بن شيبان بن مخرم;
وى در راه صفين همراه اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود و داستان ورود به كربلا و حضور خود را در سپاه عمر بن سعد بيان كرده است. ([280]) در منابع ديگر، نام او را شيبان بن مخرم گفته اند. توضيح اين مطلب در ذيل نام شيبان بن مخرم گذشت.
33 ـ يزيد بن حارث بن يزيد بن رويم;
بر ضد حجر شهادت داد. ([281])عبيدالله او را با هزار نفر به كربلا اعزام كرد. ([282])
34 ـ هانى بن ابى حية (قيس) هَمْدانى الوادعى;
وى از قبيله هَمْدان است. به نظر مى رسد كه وى از چهره هاى علمى، متعبد و سرشناس كوفه بوده است كه بر ضد حجر شهادت داد. ([283]) نيز از نيروهاى عمرو بن حريث بود كه مختار را در كنار باب الفيل، در آغاز قيام مسلم در كوفه ديد و به او گفت: «چرا اين جا هستى؟! نه با مردمى و نه در خانه خود.» پس وارد مسجد شد و به عمرو بن حريث خبر مختار را داد. عمرو چند نفر را به نزد او فرستاد و مختار را به زير پرچم امانى كه ابن زياد به عمرو بن حريث داده بود، فرا خواند و مختار پذيرفت. ([284]) پس از شهادت مسلم و هانى بن عروه، ابن زياد سر آن دو را به هانى و فردى ديگر داد تا به نزد يزيد بردند. ابن زياد براى معرفى آن دو به يزيد نوشت: هما اهل السمع و الطاعة و النصيحة». ([285]) عبارت ابن اعثم ([286]) و خوارزمى ([287]) چنين است: «هما من اهل الطاعة و السنة و الجماعة.» چنانچه نظر مرحوم سيد مهدى روحانى را بپذيريم ـ كه تعبير به «اهل السنة» از اصطلاحات مربوط به قرن دوم و سوم است ([288]) ـ معلوم مى شود كه اين تعبير برگردان اصطلاح سياسى عثمانى است.
انديشه سياسى هانى بن ابى حيه را مى توان از گفتوگوى او با مختار به دست آورد. وى هر گونه حركتى را بر ضد حاكمْ گمراهى و فتنه انگيزى، و آن كس را كه قيام كرده بود بدترين مردم مى دانست. ([289]) هنگامى كه مختار براى عمره ى رمضان به مكه آمده بود، او را ديد و اوضاع كوفه را از زبانش شنيد. پس تصميم گرفت كه به كوفه رود و قيام خود را آغاز كند، ولى هانى او را از هرگونه شورش برحذر داشت. ([290])
پى ‏نوشتها:
[194]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 47; تاريخ مدينة دمشق، ج 23، ص 186.
[195]. مثير الاحزان، ص 60; مستدرك سفينة البحار، ج 6، ص 43.
[196]. تاريخ مدينة دمشق، ج 23، ص 189.
[197]. تاريخ طبرى، ج 4، صص 201 ـ 200.
[198]. الفتوح ابن اعثم، ج 2، ص 466.
[199]. تاريخ مدينة دمشق، ج 6، ص 338; ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 449.
[200]. از دهات ميان شوش و صميره در خوزستان. حموى، ياقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 476.
[201]. تاريخ مدينة دمشق، ج 23، ص 192.
[202]. الاخبار الطوال، ص 305.
[203]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[204]. اسدالغابة، ج 4، ص 212.
[205]. همان، ج 4، ص 201.
[206]. همان، ج 4، صص 259 و 271.
[207]. طبرى، ج 4، 505.
[208]. البداية و النهاية، ج 8، ص 293.
[209]. البداية و النهاية، ج 8، ص 189.
[210]. اسدالغابة، ج 4، ص 213.
[211]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 142.
[212]. شخ صدوق، الخصال ص 644; ابوحمزة الثمالى، تفسير ابى حمزة الثمالى، صص 233 ـ 235; قندوزى، ينابيع المودة، ج 1، صص 128 ـ 219; حويزى، تفسير نور الثقلين، ج 3، صص 190 ـ 191; تهذيب المقال، ج 4، ص 184; مصنفات الشيخ المفيد، الاختصاص، ج 12، صص 284 ـ 283; مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 295; شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 75.
[213]. عياشى، تفسير عياشى; ج 2، صص 248 ـ 249; حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 42; فرات كوفى، تفسير فرات كوفى، ص 229 و 230; حويزى، تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 26.
[214]. عمادالدين طبرى، بشارة المصطفى، ص 317.
[215]. رجال الطوسى، ص 76.
[216]. علامه حلى، خلاصة الاقوال، ص 377; ابن داود حلى، رجال ابن داود حلى، ص 263 و 303; تفرشى، نقد الرجال، ج 3، ص 329; اردبيلى، جامع الرواة، ج 1، ص 619; بروجردى، سيد على، طرائف المقال، ج 2، ص 101.
[217]. تنقيح المقال، ج ، ص .
[218]. تهذيب المقال، ج 5، ص 168.
[219]. صفار، بصائر الدرجات، ص 378.
[220]. دارقطنى، العلل، ج 3، ص 131; الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 1، ص 105; تاريخ بغداد، ج 8، ص 372 و ج 12، ص 311 و ج 14، ص 417; تاريخ مدينة دمشق، ج 30، صص 361 ـ 362 و ج 39، صص 156 ـ 157 و ج 42، ص 213.
[221]. التاريخ الكبير، ج 8، ص 285 و 416; علل دارقطنى، ج 3، صص 270 ـ 271; رازى، الجرح و التعديل، ج 9، ص 304.
[222]. مراجع من العلماء وفيات الأئمة، ص 100; قيومى اصفهانى، صحيفة الامام الحسن(ع)، ص 35. وى اين مطلب را از شيخ صدوق نقل كرده است.
[223]. مِسْوَر بن مخرمه گويد: روزى عبدالرحمن بن عوف با عمر ديدار كرد. عبدالرحمن گفت: آيا ما نبوديم كه مى گفتيم: «ايشان را بكشيد در پايان كار همچنان كه در ابتدا مى كشتيد؟» عمر گفت: «آرى، اما اين در زمانى است كه بنى اميه روى كار مى آيند و آنان اميرند و بنى مخزوم وزير.» الغارات، صص 392 ـ 393.
[224]. اسدالغابة، ج 4، ص 213.
[225]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 23 و ج 7، ص 99. وى رئيس پليس عبيدالله بن زياد در بصره بود و هنگامى كه امام حسين(ع) قيام كرد، مردم را به مقابله و جنگ با آن حضرت تشويق و تحريك مى كرد. شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 78.
[226]. الطبقات الكبرى، ج 7، ص 218; الاخبار الطوال، ص 223; تاريخ طبرى، ج 4، ص 199; تاريخ مدينة دمشق، ج 12، ص 218; سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 464; البداية و النهاية، ج 8، ص 58 ـ 58.
[227]. اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 297 ـ 298.
[228]. همان، ج 1، صص 297 ـ 298.
[229]. همان، ج 5، ص 408.
[230]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 259.
[231]. همان، ج 4، ص 259 و 279 و 433; تهذيب الكمال، ج 6، ص 426.
[232]. تاريخ مدينة دمشق، ج 37، ص 458; البداية و النهاية، ج 8، ص 272.
[233]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 14.
[234]. خليفة بن خياط، تاريخ خليفه، ص 227; تاريخ طبرى، ج 5، ص 35; البداية و النهاية، ج 8، صص 381 ـ 382.
[235]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 23; طبرى، المنتخب من ذيل المذيل، ص 58; اسدالغابة، ج 4، ص213; تهذيب الكمال، ج 23، ص 50; تقريب التهذيب، ج 1، ص 732.
[236]. تاريخ مدينة دمشق، ج 69، ص 62; دارقطنى، السنن الكبرى، ج 3، ص 223.
[237]. شيخ طوسى، عدة الاصول، ج 1، ص 380 و ج 2، ص 150.
[238]. الغارات، ج 2، ص 533.
[239]. زبيدى، تاج العروس، ج 3، ص 319 و 360.
[240]. تاريخ مدينة دمشق، ج 49، صص 350 ـ 351; شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 194.
[241]. تهذيب الكمال، ج 26، ص 63; سير أعلام النبلاء، ج 12، ص 278.
[242]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 442; تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 297.
[243]. ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 4، صص 474 ـ 475.
[244]. طبرى، ج 4، ص 200.
[245]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 276; انساب الاشراف، ج 3، ص 387.
[246]. طبرى، ج 4، ص 286.
[247]. الارشاد، ج 2، ص 114.
[248]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 342.
[249]. الاخبار الطوال، ص 223.
[250]. تاريخ مدينة دمشق، ج 52، صص 124 ـ 125.
[251]. بحار الانوار، ج 44، ص 352.
[252]. انساب الاشراف، ج 2، ص 335.
[253]. بحار الانوار، ج 44، ص 347.
[254]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 1، ص 134; شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 412 ـ 415.
[255]. ابن رسته، الأعلاق النفيسة، ص 281.
[256]. انساب الاشراف، ج 3، ص 396; تاريخ طبرى، ج 4، ص 323.
[257]. انساب الاشراف، ص 81; الاخبار الطوال، ص 240; كتاب الثقات، ج 2، ص 308; تهذيب الكمال، ج 6، ص 426; طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 442.
[258]. بحار الانوار، ج 44، ص 354.
[259]. انساب الاشراف، ص 86; تذكرة الخواص، ص 243.
[260]. انساب الاشراف، ج 5، ص 408.
[261]. انساب الاشراف، ص 80 و 81; اعلام الورى، ج 1، ص 440; اللهوف، ص 29.
[262]. انساب الاشراف، ج 3، ص 387.
[263]. انساب الاشراف، ص 80; الاخبار الطوال، ص 236 ـ 237; بحارالانوار، ج 44، ص 349.
[264]. اللهوف، ص 97.
[265]. صحيفة الحسين، ص 119; مقتل خوارزمى، ج 1، صص 352 ـ 353.
[266]. الاخبار الطوال، ص 304 ـ 306; كتاب الثقات، ج 5، ص 352; تاريخ مدينة دمشق، ج 52، صص 131 ـ 132; سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 543; اكمال الكمال، ج 1، ص 256.
[267]. احمدى ميانجى، على، مواقف الشيعة، ج 1، ص 251; ، نهج السعادة، ج 1، ص 424; تاريخ خليفه، 195; تاريخ مدينة دمشق، ج 55، ص 38 و 40.
[268]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[269]. همان.
[270]. انساب الاشراف، ج 5، ص 409.
[271]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 509.
[272]. همان، ج 5، ص 6.
[273]. همان، ج 5، ص 12.
[274]. تاريخ مدينة دمشق، ج 55، ص 38.
[275]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 442; تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 297.
[276]. الاخبار الطوال، ص 231; تاريخ طبرى، ج 4، ص 265 ـ 267; الارشاد، ج 2/42 ـ 43; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 289.
[277]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 273; الارشاد، ج 2، ص 43; مثير الاحزان، ص 22.
[278]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 281; الارشاد، ج 2، ص 60; الفتوح، ج 5، ص 96.
[279]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 7; تاريخ مدينة دمشق، ج 58، ص 115 و 233; البداية و النهاية، ج 9، ص 190.
[280]. مثيرالاحزان، ص 60.
[281]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[282]. انساب الاشراف، ج 3، ص 370 و 387.
[283]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[284]. انساب الاشراف، ج 6، ص 376.
[285]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 285.
[286]. الفتوح، ج 5، ص 108.
[287]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 308.
[288]. اين مطلب را از شاگردان ايشان شنيده ايم.
[289]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 448.
[290]. همان، ج 4، ص 447.


نوشته شده در   جمعه 10 آبان 1392    
PDF چاپ چاپ