شنبه 16 فروردين 1399 | Saturday, 04 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 10 آبان 1392     |     کد : 25215

فصل دوم : تغيير هويت سياسى ـ فرهنگى كوفه 3 ؛ آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا

آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا / همان طور كه پيش از اين دانسته شد، مذهب عثمانى در طى دهه هاى چهل و پنجاه رشد و توسعه قابل توجهى به خصوص در كوفه داشته است و در اين مدت افراد بسيارى، حتى با داشتن زمينه هاى تشيع، به اين مذهب گرايش پيدا كردند. عدم توجه به اين موضوع، ما را از شناخت و تحليل درست و صحيح عملكرد كسانى كه به نوعى در ارتباط با قيام امام حسين(عليه السلام) نقش منفى ايفا كردند، باز خواهد داشت.

فصل دوم : تغيير هويت سياسى ـ فرهنگى كوفه 3 ؛ آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا
آشنايى با عثمانى مذهبان نقش آفرين در حادثه كربلا
همان طور كه پيش از اين دانسته شد، مذهب عثمانى در طى دهه هاى چهل و پنجاه رشد و توسعه قابل توجهى به خصوص در كوفه داشته است و در اين مدت افراد بسيارى، حتى با داشتن زمينه هاى تشيع، به اين مذهب گرايش پيدا كردند. عدم توجه به اين موضوع، ما را از شناخت و تحليل درست و صحيح عملكرد كسانى كه به نوعى در ارتباط با قيام امام حسين(عليه السلام) نقش منفى ايفا كردند، باز خواهد داشت. بر اين اساس، ضرورى است كه به بازنگرى عميقِ عملكرد و موضع گيرى هاى اين افراد در راستاى مذهب عثمانى و ضد علوى، پرداخته شود تا ماهيت اين افراد كه در كوفه بوده و در پسِ پرده ى تشيع كوفه توانسته اند حقيقت خود را پنهان كنند، باز شناخته شود. بى توجهى به اين مسائل است كه ديگران را به تحليل غلط در باره ى اين افراد انداخته كه آنان را شيعى معرفى كرده اند.
بديهى است كه از همه سپاهيان عمر بن سعد و افرادى كه به اَشكال مختلف در برابر قيام امام حسين(عليه السلام) ايستادند، اطلاعات در دست نيست. بنابراين، در اين جا به برخى از آنان اشاره مى شود كه با توجه به سوابق و عملكرد سياسى آنان و نصوص تاريخى و مشخصه ها و ملاك هايى كه پيش تر براى معرفى عثمانى مذهب ها بدان اشاره شد، داراى تفكرات عثمانى بوده و نمى توان آنان را در شمار شيعيان دانست. بديهى است كه شرح حال اين افراد مجال ديگرى مى طلبد.
در اين جا ما اين افراد را به دو دسته تقسيم كرده ايم: دسته نخست; كسانى كه به عثمانى بودن آنان تصريح شده، و دسته دوم; كسانى كه با توجه به سوابق و عملكرد سياسى آنان و بر اساس نصوص تاريخى و مشخصه ها و ملاك هايى كه پيش تر براى معرفى عثمانى مذهب ها بدان اشاره شد، اين افراد داراى تفكرات عثمانى بوده و نمى توان آنان را در شمار شيعيان دانست.
الف ـ دسته اول

1 ـ أبو بردة بن عوف ازدى;
مورخانى چون نصر بن مزاحم و شيخ مفيد به عثمانى مذهب بودن وى تصريح كرده اند. ([93])
2 ـ بشر بن شوط;
او را به «العثمانى» توصيف كرده اند. ([94]) وى رحمان بن عقيل را در كربلا به شهادت رساند.
3 ـ حصين بن تميم (نُمَير);
در منابع او را تميم و گاه نمير گفته اند. برخى نيز او را حصين بن نمير تميمى گفته اند. ([95]) او منافقى است كه در زمان رسول خد(صلى الله عليه وآله) زكات را دزديد ([96]) و تصميم داشت رسول خد(صلى الله عليه وآله)را در بازگشت از تبوك با رم دادن شتر آن حضرت به درون دره ترور كند. ([97])وى ناصبى بود و به اميرالمؤمنين(عليه السلام) ناسزاى فراوان مى داد. ([98]) هواى بنى اميه را در سر داشت ([99]) و عضو فعال اموى در حادثه كربلا و قتل عام مردم مدينه، و جانشين مسلم بن عقبه به هنگام حمله به ابن زبير و جسارت آنان به خانه خدا و سوزاندن آن بود. ([100]) مختار سر او را براى محمد بن حنفيه فرستاد. ([101])
4 ـ شريح بن حارث كندى قاضى كوفه;
وى عثمانى مذهب بود ([102]) و براى يارى و كمك رسانى به عثمان بسيار تلاش كرد. نيز بر ضد حجر شهادت داد. ([103]) مختار خواست او را قاضى كوفه كند، ولى او خود را به بيمارى زد و اصحاب مختار به وى گفتند كه او عثمانى مذهب است و بر عليه حجر شهادت داده است. ([104]) امام خواست او را از منصب قضا عزل كند ولى به خاطر مردم كوفه اين كار را نكرد.
5 ـ شيبان بن مخرم;
در باره اش تصريح كرده اند كه وى نه تنها عثمانى بود، بلكه به شدت از اميرالمؤمنين(عليه السلام) اظهار تنفر و دشمنى مى كرد. ([105]) وى در صفين حضور داشت و نقل مى كند كه چون به كربلا رسيديم اميرالمؤمنين(عليه السلام) خبر داد كه در اين مكان كسانى شهيد خواهند شد كه از تمام شهداى روى زمين بافضيلت ترند. شيبان گويد: «من گفتم به خداى كعبه كه اين نيز يكى ديگر از دروغ هاى اوست! و براى اين كه سخنم را ثابت كنم، استخوان پاى الاغ مرده اى را كه در آن جا بود، در مكانى كه اميرالمؤمنين نشسته بود در خاك پنهان كردم. چون امام حسين كشته شد ديدم جسد او در همان مكان افتاده و اجساد اصحابش در اطراف او قرار دارند.» ([106]) اين داستان را به پسرش ميمون بن شيبان نيز نسبت داده اند.
6 ـ طارق بن مبارك;
وى را از موالى بنى اميه برشمرده اند. او كسى است كه وقتى سر مقدس امام حسين (عليه السلام) را به كوفه آوردند، به دستور ابن زياد آن را حجامت نمود. ([107])
7 ـ عبدالرحمن بن ابى عمير ثقفى;
وى ظاهراً عبدالرحمن بن عبدالله بن عثمان ثقفى است كه از طرف معاويه حاكم موصل بود و سَرِ عمرو بن حَمِق خُزاعى را به انتقام عثمان از تن جدا كرد و براى معاويه فرستاد. ([108])وى در سال 58 حاكم كوفه از طرف معاويه بود. به هنگام قيام مسلم، مختار قصد ملحق شدن به او را داشت كه هانى بن ابى حيّة الوداعى موضوع را به عمرو بن حريث اطلاع داد. وى نيز عبدالرحمن بن ابى عمير ثقفى و زائدة بن قدامة بن مسعود را مأمور دستگيرى او كرد.
8 ـ عبدالله بن مسلم بن سعيد حَضْرمى;
در نام او اختلافاتى در منابع ديده مى شود. او را عبيدالله بن مسلم بن شعبه حضرمى و يا قرشى نيز گفته اند. ابن عبدالبر نسب او را از قريش نيافته است. ([109]) شايد اين نسبت از آن جهت است كه وى حليف بنى اميه بوده. ([110]) هر چند پيمان حلف او با بنى اميه براى جهت گيرى و گرايش هاى سياسى او به آنان كافى است، با اين حال شهادت ظالمانه او بر حجر بن عدى ([111]) و اقرار خود او به اموى بودنش در صدر نامه اى كه به يزيد نوشت نيز مؤيد اين مطلب است. ([112])وى در آن نامه بر نعمان بن بشير به خاطر سستى و مدارا نمودن با مسلم بن عقيل ايراد گرفت و از يزيد خواست تا شخص ديگرى را به جاى نعمان، حاكم كوفه كند. يزيد نيز در نامه خود به ابن زياد از عبدالله بن مسلم حضرمى و افراد ديگرى كه همانند او خبر سستى نعمان را گزارش كرده بودند، با عنوان «كتب الىَّ شيعتى من اهل الكوفة» ياد مى كند ([113]) و بدين طريق مهر تأييدى بر اموى بودن او زده مى شود.
9 ـ عَزْرة بن قيس (عزرة) بَجَلى احمسى;
شيخ مفيد نامش را عروة بن قيس گفته. ([114])، ولى عزره صحيح است. ([115]) او نيز بر حجر شهادت داد. ([116]) عثمانى مذهب بوده و به نظر مى رسد كه رابطه اش با جرير بن عبدالله كه از اميرالمؤمنين(عليه السلام) جدا شد، در گرايش وى به مذهب عثمانى دخالت داشته است. عزره بر سر اين موضوع با زهير مجادله كرد. وى در كربلا فرمانده سواره نظام سپاه ابن سعد بود. ([117])
10 ـ عُمارة بن عُقْبَة بن ابى مُعِيط; برادر وليد بن عقبه و جاسوس معاويه در كوفه و كسى كه خبر آمدن مسلم و رفتار ضعيف و سستى نعمان را به يزيد گزارش داد و از او خواست تا شخص ديگرى را به جاى نعمان، حاكم كوفه نمايد.
11 ـ عمر بن سعد بن ابى وقاص;
فرمانده سپاه ابن زياد. عثمانى مذهب بود و عليه حجر بن عدى شهادت داد. ([118]) وى همانند ديگر عثمانى مذهبان خبر آمدن مسلم را به يزيد اطلاع داد و خواهان تعويض نعمان شد و همان طور كه بيان شد، يزيد از اين افراد به شيعيان خود نام برده است.
12 ـ كثير بن عبدالله شعبى;
وى كسى است كه در كربلا حاضر شد و از طرف ابن سعد مأمور شد تا به نزد امام حسين(عليه السلام) رفته و از هدف حركت او به سوى كوفه جويا شود. در معرفى او گفته اند كه وى فردى شجاع و بى باك و نيز به شدت با اهل بيت دشمن بود. ([119])
13 ـ كثير بن شهاب حارثى مُذحَجى، ابو عبدالرحمن و يا ابو شهاب;
وى سيد و بزرگ مُذحَجيان كوفه و در عين حال مردى بسيار بخيل بود. ([120]) مغيرة بن شعبه او را در سال 49 هـ براى سركوب شُبَيب بن بجرة خارجى اعزام كرد و كثير غائله شبيب را با قتل او در آدربايجان خاتمه داد. ([121]) وى از طرف عمر و زمانى از طرف معاويه و نيز مغيرة بن شعبه حاكم رى و دستبى شد. ([122]) در باره اش تصريح شده است كه عثمانى مذهب ناصبى بود. ([123]) از اين رو، بر اساس دستور العمل معاويه، بر منبر رى به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) جسارت كرده،آن حضرت را سب و لعن مى كرد و تهمت زياد به آن حضرت مى زد. ([124]) مغيره امارت همدان را نيز به او داد. ([125]) پس از مغيرة بن شعبه، زياد بن ابيه حاكم كوفه شد و او را بر امارت رى باقى گذاشت. ([126])
كثير بن شهاب از جمله امضا كنندگان شهادت ظالمانه بر ضد حجربن عدى بود. وى مأمور رساندن شهادت نامه و خودِ حجر و يارانش به نزد معاويه شد. ([127]) او از فعالان اشراف كوفه در جهت شكست قيام مسلم بود. به هنگام محاصره ى دارالاماره توسط نيروهاى مسلم، او نخستين كس از اشراف كوفه بود كه ابن زياد او را مأمور كرد تا مردم را از مخالفت با او و همراهى با مسلم بن عقيل بر حذر دارد. سخنان او در ميان مردم و به خصوص قبيله مذحج كه او بزرگ آنان بود، نقش مهمى در پراكنده كردن مردم از دور مسلم و شكست قيام او داشت. ([128]) او عبدالاعلى بن يزيد را كه سلاح به دست قصد يارى كردن مسلم را داشت، دستگير و به نزد عبيدالله برد و او را زندانى كردند. ([129]) از اين رو يزيد به پاس هوادارى و خدمت شايسته او، به عبيدالله فرمان داد تا او را حاكم ماسَبَذان و مِهرجان قَُذق و حُلْوان و ماهين كند و خود زمينى در ايالت جبال در نزديكى دينَوَر به او داد. وى نيز در آن جا قصرى ساخت كه به قصر كثير معروف است. ([130])
كثير بن شهاب پيش از قيام مختار و يا در اوائل آن از دنيا رفت و مختار در سخنرانىِ سجع گونه خود قسم ياد كرد كه قبر او را خواهد شكافت و جسد او را از قبر بيرون خواهد كشيد تا مجازات نمايد. ([131])
14 ـ كعب بن جابر بن عمرو العتكى الازدى;
وى شاعر و از نيروهاى عمر بن سعد بود كه برير بن حضير را به شهادت رساند و چون به كوفه بازگشت مورد سرزنش زنش قرار گرفت. ([132]) او در اشعار و مناجات خود كه در جاى خود بدان خواهيم پرداخت، به تفكر عثمانى و ضد شيعى خود اعتراف كرد. كعب در سال 66 از دنيا رفت. ([133]) برادرش عبدالعزيز نيز از شاعران و نزديكان بنى اميه بود. ([134]) ثابت پسر كعب نيز از شاعران و شجاعان و اشراف عرب در دولت مروانيان بود كه در جنگ ها و حوادث خراسان حضور داشت و در سال 102 درگذشت. ([135])
15 ـ هرثمة بن ابى مسلم (يا هرثمة بن سلمه يا سلمى);
وى عثمانى بود ([136]) و داستان نزول امام على (عليه السلام) را به كربلا پس از بازگشت از جنگ صفين روايت كرده است. وى وقتى به كوفه بازگشت، در مقام انكار آن حضرت داستان را براى همسرش كه از شيعيان اميرالمؤمنين بود، نقل كرد و او پاسخ داد: «اميرالمؤمنين تنها سخن به حق و حقيقت مى گويد.» هرثمه گويد: چون امام حسين به طرف كوفه آمد، من از جمله كسانى بودم كه عبيدالله آنان را از كوفه براى مقابله با امام حسين(عليه السلام) به كربلا اعزام كرد و چون بدان جا رسيدم و چشمم به صحنه افتاد، سخنان على(عليه السلام) به يادم افتاد. پس به نزد امام حسين آمدم و ماجرا را گفتم و چون آن حضرت از تصميم من سؤال كرد، گفتم: «نه با تو و نه بر ضد تو خواهم بود.» امام فرمودند: «پس از اين جا دور شو تا كشته شدن ما را نبينى; چرا كه به خدا سوگند، امروز هر كه صداى ما را براى طلب يارى بشنود و يارى نكند، خداوند او را به رو در آتش جهنم خواهد افكند.» پس من بلافاصله از معركه بيرون رفتم. ([137])
ب ـ دسته دوم
اين دسته كسانى هستند كه بيش تر آن ملاك ها و مشخصه هاى عثمانى مذهبان در زندگى سياسيشان نُمود چشمگيرى دارد. اين افراد عبارتند از:
16 ـ اسماء بن خارجة ابوحسان و يا ابومحمد فزارى كوفى;
از اشراف كوفه و رئيس و بزرگ بنى فزاره. دينورى از او به شيخ اهل الكوفة و سيدهم نام برده است. ([138]) با اين حال مردى شارب الخمر بود و يك بار در حال مستى، مادر خود را زد و چون به حالت عادى باز گشت و رفتار او را به وى گفتند، در شعرى خود را ملامت نمود. ([139]) وى مورد احترام بنى اميه، به خصوص عبدالملك بن مروان و بشر بن مروان و حجاج بن يوسف، بود ([140]) و از نظر خانوادگى نيز با آنان نسبت داشت. هند دختر اسماء همسر عبيدالله بن زياد ([141]) و بشر بن مروان و حجاج بن يوسف بود. ([142]) بر ضد حجر بن عدى شهادت داد. ([143]) او و پسرش حسان براى دستگيرى هانى بن عروه تلاش كردند كه به كشته شدن او انجاميد. ([144])گويند فرزدق و يا عبدالله بن زبير اسدى ([145]) در شعرى او را مورد ملامت قرار داد و او را مسؤول كشته شدن هانى دانست. وى همچنين تلاش زيادى براى سركوب و قتل مسلم بن عقيل كرد. وى در كربلا در سپاه عمر بن سعد حاضر شد. ([146]) مختار در سخنرانى سجع گونه خود قسم ياد كرد كه جسد او را خواهد سوزاند. ([147]) بنا بر برخى ديگر از گزارش ها وى در آن موقع زنده بود و پس از شنيدن سخنان مختار از كوفه به «ذروه» فرار كرد و مختار خانه او را خراب كرد. وى در آن ناحيه بود تا مختار كشته شد و به كوفه باز گشت. ([148])
او حجاج را بر كميل بن زياد و عمير بن ضابى تحريك كرد و گفت كه آن دو از جمله كسانى بودند كه بر ضد عثمان تلاش كردند. اين امر سبب شد تا حجاج آن دو را به شهادت رساند. ([149]) اسماء در 80 ([150]) يا 90 سالگى از دنيا رفت. ([151])
17 ـ بكير بن حمران احمرى شامى;
وى پيوسته در كنار كارگزاران و دنباله رو و مددكار بنى اميه بوده است. او را از نديمان و نزديكان وليد بن عقبه و سعيد بن عاص و زياد بن ابيه و عبيدالله بن زياد برشمرده اند. شامى بودن او ([152]) گرايش او را به بنى اميه و كارگزاران آنان بهتر توجيه مى كند. زياد او را براى دستگيرى يكى از ياران حجر بن عدى به نام عبدالله بن خليفه طائى به همراه گروهى ديگر فرستاد، ولى با قبيله طى درگير شد و فرار كرد. ([153]) پس از زياد وى از نزديكان عبيدالله بن زياد بود. در جريان دستگيرى مسلم حضور داشت و با او درگير شد و مسلم را زخمى كرد، اما مسلم ضربه سختى به او زد كه بنابر برخى روايات، كشته شد ([154]) و بنا بر روايات ديگر، زخمى شد و چون ابن زياد خواست مسلم را به شهادت رسانَد، به بكير دستور داد كه از مسلم انتقام گيرد. وى او را به بام دار الاماره برد و مسلم را گردن زد. ([155])
18 ـ حجار بن ابجر;
از اشراف كوفه بود و عليه حجر شهادت داد. ([156])در مقابل صد هزار درهم و بخشى از شام از طرف معاويه مأمور ترور امام حسن(عليه السلام) شد. ([157])
19 ـ خالد بن عُرْفُطَه عُذرى;
وى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و حليف بنى زهره بود. ([158]) در فتح مدائن شركت داشت و سعد بن ابى وقاص او را فرمانده جنگ با سپاه ايران در قادسيه كرد. پس از صلح امام حسن(عليه السلام)، هنگامى كه معاويه وارد كوفه شد و در نُخَيله قرار گرفت، پرچم معاويه در دستان او بود و چون خواست وارد مسجد كوفه شود، از باب الفيل وارد شد و خالد بن عرفطه پرچم او را در مسجد بر زمين زد. ([159]) در همين زمان، شورش عبدالله بن حوسا در نخيله آغاز شد و او از طرف معاويه فرمانده سپاه اعزامى براى سركوب عبدالله شد و او را كشت. ([160]) در زمان زياد، كوفه به چهار قسمت تقسيم شد و در هر قسمت، يكى از اشراف و بزرگان كوفه كه عريف نام داشت، رئيس و نماينده ى والى گماشته شد. خالد بن عرفطه بر ربع تميم و هَمْدان بود. وقتى زياد خواست از فعاليت هاى حجر جلوگيرى كند، از اشراف كوفه ـ از جمله خالد بن عرفطه و جرير بن عبدالله و عدى بن حاتم و عمرو بن حجاج زبيدى و برخى ديگر ـ خواست تا به نزد حجر رفته، او را از ادامه فعاليت هاى شيعى خود باز دارند ([161]). و چون حجر دستگير شد. خالد بر ضد او شهادت نامه ظالمانه اى را كه زياد تهيه كرده بود امضا كرد. ([162])
شيخ مفيد خبرى در باره ى او و حضورش در كربلا نقل كرده گويد: مردى نزد اميرالمؤمنين(عليه السلام) آمد و خبر از مرگ خالد بن عرفطه داد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمودند: «اينچنين نيست و او نخواهد مرد تا اين كه سردار لشكر گمراهى شود، در حالى كه پرچمدارشان حبيب بن حماز است.» مردى كه خود را حبيب بن حماز معرفى مى كرد، برخاست و گفت: «يا اميرالمؤمنين، من از شيعيان و دوستداران شما هستم.» على(عليه السلام)فرمود: «بترس از اين كه تو آن پرچم را بر دوش گيرى، ولى چنين خواهى كرد و از اين در مسجد ]اشاره به باب الفيل[ آن پرچم را وارد خواهى كرد.» چون ماجراى امام حسين(عليه السلام) و اعزام نيروهاى عمر بن سعد پيش آمد، خالد پيشرو سپاه ابن سعد به پرچمدارى حبيب بن حماز بود كه از باب الفيل وارد مسجد شدند. ([163]) او به مختار، كذاب مى گفت. ([164]) پسر خالد، ابوبكر نيز از ناصبيانى بود كه وقتى به مدينه آمد، سعد بن مالك او و كسانى را كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) را سب مى كنند مورد عتاب و سرزنش قرار داد. ([165])
20 ـ زَحْر بن قيس بن مالك سعنه جعفى;
از بزرگان كوفه بوده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نيز درك كرده بود. ([166]) در باره ى شخصيت سياسى ـ مذهبى او در دوران اميرالمؤمنين گزارش هاى مثبتى نقل شده كه به هيچ وجه با شخصيت او پس از اميرالمؤمنين(عليه السلام) و قيام امام حسين(عليه السلام) سازگار نيست، بلكه تعارض كامل دارد. در دوران اميرالمؤمنين او را فردى شريف و شجاع از اصحاب و ياران اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام)معرفى كرده اند. ([167]) امام على(عليه السلام) به او اعتماد داشت و هر گاه به او نگاه مى كرد، مى فرمود: «هر كس مى خواهد به شهيد زنده نگاه كند به زحر بن قيس بنگرد.» ([168]) اميرالمؤمنين (عليه السلام) او را با نامه اى براى بيعت گرفتن از جرير بن عبدالله بجلى به رى فرستاد و زحر بن قيس در شعرى امام على(عليه السلام) را بهترين شخص پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) معرفى كرد و عبدالله را به بيعت با آن حضرت فرا خواند. ([169]) وى در جنگ جمل و صفين حضور داشت و در رجزهاى خود نيز، از مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)ياد كرده و از امام به وصى تعبير كرده است. ([170]) در جنگ صفين ضحاك بن قيس را شكست داد. ([171]) اميرالمؤمنين(عليه السلام) او را با چهار صد نفر به منطقه قطقطانيه و مدائن اعزام كرد و او را حاكم آن جا نمود تا از تحركات معاويه در آن جا جلوگيرى كند. ([172]) پس از شهادت امام على (عليه السلام)، امام حسن(عليه السلام) به او پيام فرستاد تا از كسانى كه در آن جا هستند بيعت بگيرد. ([173])
اما اين سابقه درخشان با اخبارى كه در باره ى دوران معاويه و يزيد نقل شده، قابل جمع نيست. او بر ضد حجر بن عدى شهادت داد. ([174]) نيز فرمانده نگهبانان كوفه بود تا نگذارد كسى به امام حسين(عليه السلام) ملحق شود. ([175]) او در سپاه عمر بن سعد در كربلا حضور يافت و ابوبكر بن على را به شهادت رساند. ([176]) بنابر روايتى، امام حسين(عليه السلام) به زهير بن قين در كربلا خبر داد كه سر او را زحر بن قيس به نزد يزيد خواهد برد. ([177]) پس از حادثه كربلا وقتى سرهاى شهدا را به كوفه آوردند و سر مقدس امام حسين(عليه السلام) را در كوچه هاى كوفه دور دادند، ابن زياد زحر بن قيس را همراه ابوبرده و ديگران مأمور كرد تا آن را به نزد يزيد ببرند. سخنان و گزارش او از واقعه كربلا در نزد يزيد، حكايت از دشمنى زحر بن قيس نسبت به اهل بيت و تأييدى بر عثمانى بودن او دارد. وى گزارش خود را اين گونه بيان كرد: «اى اميرالمؤمنين شما را به پيروزى و يارى خداوند بشارت باد! حسين بن على به همراه هيجده نفر از اهل بيتش و شصت نفر از شيعيانش به سوى ما (كوفه) آمدند و ما نيز به مقابله آنان رفتيم و او را به تسليم در برابر حكم امير ابن زياد و يا جنگ فرا خوانديم او جنگ را بر تسليم شدن ترجيح داد. ما نيز با طلوع خورشيد از هر طرف بر آنان حمله كرديم و شمشيرهاى خود را در ميان آنان تا آخرين نفر قرار داديم. اينك اين اجساد برهنه و لباس هاى خونين آنان است كه در آن جا افتاده و گونه هايشان خاك آلوده است. گرماى خورشيد اجسادشان را مى سوزانَد و باد بر آنان مىوزد و جز عقابان و كركسان زائرى ندارند.» ([178])
با شروع قيام مختار، عبدالله بن مطيع براى مراقبت از شهر زحر را به جبانه كنده فرستاد و با نيروهاى مختار درگير شد. ([179]) وى همچنين از فرماندهان مصعب به هنگام محاصره ى مختار بود. ([180]) اما وقتى عبدالملك خواست مصعب را شكست دهد، از زحر بن قيس و افراد ديگرى كه آنان را از گروه مروانيون عراق برشمرده اند، يارى طلبيد. ([181])
اين تعارض و دوگانگى شخصيت زحر بن قيس، برخى از جمله ابن عديم را بر آن داشته كه به دو نفر به اين نام معتقد باشند. وى تشابه اسمى در نام و نام پدر و كوفى بودن را علت اين اشتباه دانسته و بيان مى كند كه زحر بن قيس جُعفى غير از آن كسى است كه سر مقدس امام حسين(عليه السلام)را به نزد يزيد برد. ([182]) شايد از او به مذحجى و جعفى نام بردن شاهدى بر اختلاف ميان آن دو باشد. ([183]) اما برخى ديگر اين تفاوت را نپذيرفته و به سوء عاقبت زحر بن قيس نظر داده اند. ([184])
21 ـ شَبث بن رِبْعى;
وى مؤذن سجّاح، پيامبرِ دروغين بود و سپس اسلام آورد ([185]) و از جمله كسانى است كه عثمان را يارى رساندند. ([186]) او بر ضد حجر شهادت داد ([187])، اما گفته شده كه وى علوى بود. ([188]) ممكن است اين به سبب حضور او در صفين باشد، اما بايد اين نكته را در نظر داشت كه گرچه به طور عموم، حضور در جنگ ها به همراه اميرالمؤمنين(عليه السلام)نشانه همفكرى با امام، و عدم حضور نشانه موضع ضد علوى است، ولى استثناآتى نيز هست كه كسانى در صفين حاضر شدند كه اعتقادى به امام نداشتند و منافق بودند. هم نقش جاسوس را بازى مى كردند و با معاويه پنهانى مكاتبه داشتند; مانند ابوبردة بن عوف ازدى. ([189]) يا علاوه بر آن، رقابت عراق با شام و تعصبات قبيله اى آنان را در صفين جمع كرده بود; مانند اشعث بن قيس كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در باره ى حضور او در جنگ صفين فرمودند: «او ما را بر اساس تعصب جاهلى يارى كرد.» ([190])
شايد هم علوى بودن شبث مربوط به دوره اى خاص و زمانى بوده كه منحرف نشده بوده; چنان كه در باره ى برخى بيان كرده اند كه علوى بودند، ولى عثمانى شدند. شاهدْ اين كه وى پس از واقعه كربلا به شكرانه شهادت امام حسين(عليه السلام) مسجد خود را كه از مساجد ملعونه به شمار مى آيد، تجديد بنا كرد. و شايد مى دانسته كه حق با على(عليه السلام) است، ولى از محبين او نبوده; همانند شيطان كه مى دانست هر چه خدا بدان امر مى كند حق است. شاهده اين كه وى در زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) به همراه اشعث بن قيس و جرير بن عبدالله بجلى و چند نفر ديگر در بيرون كوفه به منظور توهين به آن حضرت با سوسمارى با عنوان اميرالمؤمنين(عليه السلام) بيعت كردند. وقتى اين افراد وارد مجلسى شدند كه امام على(عليه السلام) مشغول به سخنرانى بود، با قرائت آيه (يوم ندعوا كل اناس بامامهم) فرمود: «به خدا سوگند كه در روز قيامت هشت نفر برانگيخته خواهند شد، در حالى كه امام آنان سوسمارى است. و اگر بخواهم نامشان را خواهم گفت.» ([191]) وى از جمله افرادى است كه معاويه او را براى ترور امام حسن مأمور كرد. ([192]) پس از كربلا به شادمانى شهادت امام حسين(عليه السلام) مسجد خود را در كوفه تجديد بنا كرد كه از جمله مساجد ملعونه به شمار مى آيد. ([193]) اين اقدام با اخبارى كه بيان مى دارد وى از حضور در كربلا كراهت داشته، سازگار نيست.
پی نوشت
[93]. وقعة صفين، ص 4 و 8 و 263; تاريخ طبرى، ج 4، ص 351; شيخ مفيد، لامالى، ص 129; تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 445 و ج 66، ص 16; ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 208; شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 106; قمى، حاج شيخ عباس، الكنى و الالقاب، ج 1، ص 18.
[94]. انساب الاشراف، ج 3، ص 406.
[95]. مؤلف ابصار العين فى انصار الحسين با اطمينان بيان داشته كه نمير اشتباه است.
[96]. ابن قتيبة دينورى، المعارف، ص 343.
[97]. همان; السنن الكبرى، ج 8، ص 198.
[98]. درسات فى الحديث و المحدثين، ص 178.
[99]. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 160.
[100]. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250.
[101]. شيخ طوسى، الامالى، ص 242.
[102]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 51; ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 24.
[103]. طبرى، ج 4، 201.
[104]. انساب الاشراف، ج 6، صص 395 - 396.
[105]. طبرانى، المعجم الكبير، ج 3، ص 111; تاريخ مدينة دمشق، ج 14، صص 221 و 222.
[106]. المعجم الكبير، ج 3، ص 111; شرح الاخبار، ج 3، ص 540; تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 221 و 222; هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 191.
[107]. نويرى، نهاية الارب، ج 20، ص 476; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 259.
[108]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 197; تهذيب التهذيب، ج 8، ص 32.
[109]. ابن اثير، اسدالغابة، ج 3، ص 531.
[110]. تذكرة الخواص، ص 244.
[111]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 200.
[112]. ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 5، ص 59; خوارزمى، مقتل الحسين، ج 1، ص 287.
[113]. الارشاد، ج 1، ص 288; الفتوح، ج 5، ص 59; مقتل خوارزمى، ج 2، ص 40.
[114]. الارشاد، ج 2، ص 38.
[115]. ابن ماكولا، الاكمال، ج 6، ص 200; بخارى، التاريخ الكبير، ج 7، ص 65.
[116]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[117]. انساب الاشراف، ج 3، ص 370 و 395.
[118]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[119]. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 341 ـ 342.
[120]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 149; انساب الاشراف، فتوح البلدان، ج 1، ص 314; الاصابة، ج 5، ص 571.
[121]. تاريخ خليفه، ج 1، ص 209.
[122]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 149; فتوح البلدان، ج 1، صص 305 و 314.
[123]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.
[124]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 278.
[125]. فتوح البلدان، ج 1، ص 306.
[126]. همان.
[127]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 200.
[128]. همان، ج 3، ص 287 و ج 4، ص 277; انساب الاشراف، ج 3، ص 387; الفتوح، ج 5، ص 87.
[129]. همان، ج 3، ص 287.
[130]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.
[131]. فتوح البلدان، ج 1، ص 305.
[132]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 329.
[133]. الاعلام زركلى، ج 5، ص 225.
[134]. الاصابة، ج 1، ص 630
[135]. الاعلام زركلى، ج 2، ص 98.
[136]. مدينة المعاجز، ج 2، ص 117 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب.
[137]. شيخ صدوق، الامالى، ص 119 ـ 120; شرح الاخبار، ج 3، صص 141 ـ 142; بغية الطلب، ج 6، ص 2671 - 2620; مدينة المعاجز، ج 2، ص 17.
[138]. اخبار الطوال، ص 304 ـ 303.
[139]. تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 59.
[140]. سيد مرتضى، الامالى، ج 1، ص 11; تاريخ بغداد، ج 12، ص 210; تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 53 و 59; الاصابة، ج 1، ص 339.
[141]. انساب الاشراف، ج 5، ص 408; تاريخ مدينة دمشق، ج 70، ص 165.
[142]. الاخبار الطوال، ص 295; تاريخ مدينة دمشق، ج 37، ص 444.
[143]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[144]. الارشاد، ج 2، ص 47.
[145]. الارشاد، ج 2، صص 65 ـ 66.
[146]. ابو نصر بخارى، سرالسلسلة العلوية، ص 5; ابن عنبه، عمدة الطالب، ص 100; الارشاد، ج 2، ص 25; علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 108.
[147]. الاصابة، ج 1، ص 339; بحار الانوار، ج 45، ص 377.
[148]. الاخبار الطوال، ص 303 ـ 304.
[149]. سيف بن عمر، الفتنة و وقعة الجمل، ص 84.
[150]. الاصابة، ج 1، ص 339.
[151]. تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 62.
[152]. الفتوح، ج 5، ص 102; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 306.
[153]. تاريخ طبرى، ج 4، صص 198 ـ 199.
[154]. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 244; الفتوح ابن اعثم، ج 5، ص 95; الاخبار الطوال، ص 241.
[155]. تاريخ طبرى، ج 4، صص 283 ـ 284; ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبييين، ص 48; انساب الاشراف، ص 82; ابن نما، مثير الاحزان، ص 26. سيد بن طاووس، اللهوف، ص 39.
[156]. همان، ج 4، ص 201.
[157]. عسكرى، احاديث ام المؤمنين عايشه، ج 1، ص 320.
[158]. تاريخ الكبير، ج 7، ص 260.
[159]. تاريخ بغداد، ج 1، ص 562.
[160]. الاصابة، ج 2، ص 209.
[161]. انساب الاشراف، ج 5، ص 256; البداية و النهاية، ج 8، ص 58.
[162]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[163]. الارشاد ج 1، ص 330 ـ 331; الاصابة، ج 2، ص 209.
[164]. التاريخ الكبير، ج 7، ص 260.
[165]. نسائى، خصائص اميرالمؤمنين(ع)، ص 99.
[166]. الاصابة، ج 2، ص 52.
[167]. تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 443.
[168]. الاصابة، ج 2، ص 52.
[169]. وقعة صفين، ص 15 ـ 19; رجال طوسى، ص 65; ابطحى، تهذيب المقال، ج 3، ص 46.
[170]. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 147.
[171]. ابن قتيبة دينورى، الامامة و السياسة، ج 1، ص 127.
[172]. تاريخ بغداد، ج 8، ص 490; تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 444; الاصابة، ج 2، ص 52.
[173]. تاريخ بغداد، ج 8، ص 490; تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 444.
[174]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 201.
[175]. عسكرى، معالم المدرستين، ج 3، ص 83 به نقل از انساب الاشراف بلاذرى.
[176]. همان، ج 3، ص 127.
[177]. ابوجعفر طبرى، دلائل الامامة، ص 182.
[178]. الارشاد، ج 2، ص 118; تاريخ طبرى، ج 4، ص 351; مقتل خوارزمى، ج 2، صص 62 ـ 63.
[179]. تاريخ طبرى، ج 4، صص 499 ـ 496.
[180]. همان، ج 4، صص 567 و 569.
[181]. همان، ج 5، ص 6.
[182]. تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 445; بغية الطلب فى تاريخ الحلب، ج 8، ص 3783.
[183]. مثير الاحزان، صص 77 ـ 78.
[184]. نمازى، على، مستدرك سفينة البحار، ج 4، ص 283.
[185]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 273.
[186]. وقعة صفين، ص 205.
[187]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 200.
[188]. انساب الاشراف، ص 340.
[189]. شيخ مفيد، الامالى، ص 129.
[190]. وقعة صفين، ص 167; امين عاملى، محسن، أعيان الشيعة، ج 3، ص 463.
[191]. مصنفات الشيخ المفيد، الاختصاص، ج 12، صص 284 ـ 283; مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 295; شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 75.
[192]. احاديث ام المؤمنين عايشه، ج 1، ص 320.
[193]. الكافى، ج 3، ص 490; شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 250.


نوشته شده در   جمعه 10 آبان 1392    
PDF چاپ چاپ