يکشنبه 17 آذر 1398 | Sunday, 08 December 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 19 شهريور 1392     |     کد : 24573

اشعار حريم كبريا 3 ›› مهمان و میزبان ايرانيان حضرت علي بن موسي الرضا ع

شعر فاطمه تفقدی››رو به ضريح / درياي من ! درون نگاهت شناورم ... بر گنبد زلال ضريحت ، کبوترم / مي آمدم کنار تو اي ناجي بزرگ! .. هر وقت سقف فاجعه مي ريخت بر سرم / شرمنده ام که اين همه زخم کبود را ... هر روز و شب به محضر پاکت مي آورم / کي مي شود هميشه صبورم! بزرگ سبز! ... يک آسمان ترانه برايت بياورم / امشب دوباره رو به ضريحت نشسته ام ... تو آسمانِ آبي و من يک کبوترم

اشعار حريم كبريا 3 ›› مهمان و میزبان ايرانيان حضرت علي بن موسي الرضا ع

شعرخواجه اوحد سبزواري ›› نسيم ولايت


گردون فراشت رايت بيضاي آفتاب
وزپرده هاي ديدةشب شست كحل1 خواب

صبح سمن عذار چو خوبان شوخ چشم
پرده زرخ فكنده برون آمد از حجاب

نظّارگي زمنظر اين كاخ زرنگار
صد لعبت سمن سلب2 سيمگون ثياب2

مصباح صبح چهره فروز از ظلام شب
چون نور شيب3 شعله زنان در شب شباب

سيمين طراز گشت چو خرگاه خسروان
پرده سراي چرخ كه بُد عنبرين طناب

هر كوكبي نمونه صفريست في المثال
حيران شده محاسب عقل اندر آن حساب

جوي مجرّه4 بين چو به فردوس جوي شير
طفلان چرخ از او شده قانع به شير ناب

كيوان كه گوي برد به رفعت زهمبران
ميل غروب كرد به آهنگ اغتراب

رفته به غرب بيرق بَرّاق ترك چرخ5
چون تيغ تَهمتَن به نهانخانه قراب6

يوسف رخي چو مهر گرفتار چاه بود
يونس وشي چو تير زماهي در اضطراب

از بزم زهره تا به ثريّا همي رسيد
نا گه سپر فكند چو نيلوفرش در آب

عقد پرن7 زنور چنان مي نمود راست
كاندر ميان سلك گهر لؤلؤ خوشاب

عيوق8 از آن عنان عزيمت براوج تافت
كاندرطلوع هست ثرياش همركاب

هم سلك با هم از پي آنند شعريان9
كين سيم ناب باشد و آن گوهر مذاب

در برّ و بحر در نگر اجرام مستنير
چون شاهدان كه جلوه نمايند در نقاب

گشته فلك زخوشة پروين گهرفشان
بر روضة مقدس سلطان دين مآب

سر خيل اصفياي مكرّم كه ذات او
ايزد ز خاندان كرم كرده انتخاب

سلطان جعفري نسب موسوي گهر
كو بود بر سران جهان مالك الرقاب

علاّم علم دين علي موسي الرضا
خضر سكندر آيت و شاه ملك جناب

در راه شرع قافله سالار جن و انس
در باب علم مسأله آموز شيخ و شاب

بر باد داده خاك درش آبروي بحر
آتش فكنده خاك درش دردل سحاب

آب از حياي ابر نوالش در ارتعاش
و آتش زشوق دشمن جاهش در التهاب

گردون بطوع، چاكريش كرده اختيار
اختر به طوع، بندگيش كرده ارتكاب

با حلم او زمين نزند لاف از درنگ
با عزم او زمان نكند دعوي شتاب

يابد از او نسيم ولايت دماغ جان
آري دمد هر آينه بوي گل از گلاب

ملك سخا زگوهر او يافت انتظام
بحر كرم زفيض كفش ديد انشعاب

پير دبير چون زفصاحت كند سؤال
مفتي كلك او «آنا افصح» دهد جواب

بر امر و نهي اوست مدار جهان و شرع
زين خوبترچگونه توان كرداحتساب

هر سفله نيست در خور آداب حضرتش
نبود نعيم باغ جنان لايق دواب

خواهد دلم ثنا به طريق خطاب گفت
بشنو به گوش جان كه خطابيست مستطاب

اي قهرمان كشور عصمت به اصل و نسل
اي والي جهان ولايت چو جد و باب

حرف محبت تو هم از ابتداي كون
كلك قضا رقم زده بر تختة تراب

ايزد به دست لطف رساندت به پايه اي
كانجا نمي رسد قدم و سعي و اكتساب

لعل از حياي گوهر ذات مباركت
هر دم به خون ديده كند چهره را خضاب

گاه از نسيم لطف تو گوهر دهد صدف
گاه از سموم قهر تو دريا شود سراب

صافي دلان زمهر تو در عين اشتباه
سرگشتگان زكين تو در تيه10 التهاب

گشته عقاب قهر تو از تير چارپر
بد كيش را عقوبت و بدخواه را عقاب

نمرود وار پشه كين تو خصم را
بر سر زغصه دست زنان ساخت چون ذباب11

رنج حسد هلاك كند حاسد ترا
آري پر عقاب بود آفت عقاب

در جنب روضة تو چه باشد رياض خلد
پهلوي شاخ سدره چه جولان كند سُداب12

با شير مردي تو چه تاب آورد كسي
كز بيم شير پرده شود زود توان و تاب

در دين كسي كه غير تو دانست پيشوا
گوئي گناه باز نمي داند از ثواب

افلاك را مدار از آن شد زمين كه هست
يك مشت خاك در كف اولاد بوتراب

اوحد كه تافت از همه عالم رخ اميد
زين آستانه روي نتابد به هيچ باب

مپسند كاسمان كندش خسته ستم
و اختر به جاي شربت عذبش13 دهد عذاب

اين خاك را زجام رضا بخش جرعه اي
آن دم كه دست ساقي لطفت دهد شراب
--------------------
پاورقي :
1 - كحل: سرمه.
2 - سلب: لباس، لباسها، ثياب: جامه‌ها (جمع ثوب).
3 - شيب: پيري و سپيد شدن موي.
4 - مجرّه: كهشكان.
5 - ترك چرخ: كنايه از خورشيد است.
6 - قراب: غلاف شمشير.
7 - عقد پرن: ثريّا، خوشه پروين.
8 - عيوق: نام ستارة قرمز رنگ و روشن است در طرف راس�� كهكشان.
9 - شعريان: ��ام دو ستارة شعراي يماني و شعراي شامي.
10 - تيه: بيابان.
11 - ذباب: مگس.
12 - سداب: گياهي است خرد شبيه پودنه.
13 - عذب: گوارا.

شعركمال الدين وحشي بافقي››نخل باغ دين

تا شنيد از باد پيغام وصال يار گل
بر هوا مي افكند از خرّمي دستار گل

گر نه از رشك رخ او رو به ناخن مي كَنَد
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل

تانگيرد دامنش گردي كشد جاروب وار
دامن خود در ره آن سرو خوش رفتار گل

خويش را ديگر به آب روي خود هرگز نديد
تا فروزان ديد آن رخسار آتشبار گل

از رگ گردن نگردد دعوي خوناب خوب
گو برو باروي او دعوي مكن بسيار گل

نافه1 تاتار را باد بهاري سر گشود
چيست پر خون نيفه اي2 از نافه تاتار گل

گر گدايي در هم اندوز و مرقع3 پوش نيست
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دينار گل

تا ميان بلبل و قمري شود غوغا بلند
مي زند ناخن به هم از باد در گلزار گل

بر زمين افتاد طفل غنچه گويا از درخت
خود نمودش غنچه بر شكل دهان مار گل

گر نمي آيد زطوف روضه آل رسول
چيست مهر آل كاورده است بر طومار4 گل

نخل باغ دين عليّ موسي جعفر كه هست
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سيّار گل

آن كه بر ديوار گلخن گر دمد انفاس لطف
عنكبوت و پرده را سازد بر آن ديوار گل

نخل اگر از موم سازي در رياض روضه اش
گردد از نشو و نما سر سبز و آرد بار گل

گاه شير پرده را جان مي دهد كزخون خصم
بردمد سر پنچة او را زنوك خار گل

اي كه دادي دانة انگور زهر آلوده اش
كشت كن اكنون به گلزاري كه باشد يار گل

با دل پر زنگ شوگو غنچه در باغ جحيم5
آن كه پنهان ساختن در پردة زنگار دل

اي به دور روضه ات خلد برين راصد قصور
وي به پيش نكهتت6 با صد عزيزي خوار گل

گر وزد بر شاخ گل باد سموم7 قهر تو
از دهن آتش دهد در باغ اژدروار گل

سرو را كلك8 من است آن بلبل مشكين نفس
كش به اوصاف تو ريزد هر دم از منقار گل

كلك من با معني رنگين عجب شاخ گليست
كم فتد شاخي كه آرد بار اين مقدار گل

در حديث مدعي رنگيني شعرم كجاست
كيست كاين رنگش بود در گلشن اشعار گل

كي بود چون دفتر گل پيش دانايان كار
گر كسي چيند زكاغذ في المثل پرگار گل

از گل بستان كه خواهد كرد بر ديوار رو
گر بود بر صفحه ديوار از پرگار گل

كي تواند چون گل گلشن شود بلبل فريب
گر كشد بر تختة در باغ را نجّار گل

غنچه سان سر در گريبان آر وحشي بعد از اين
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل

در گلستان دل افروز جهان ما را بس است
پنبة مرهم كه كنديم از دل افگار گل

شد بهار و چشم بيمار غمم در خون نشست
در بهاران بوتة گل بردمد ناچار گل

تا بهار آمد در عشرت به رويم بسته شد
كو ببازد بردر خوشحاليم مسمار9 گل

در بيان حال گفتن تا به كي بلبل شويم
در دعا كوشيم گودست دعا بردار گل

تازبان گل كشد بر صفحة بي پرگار آب
تا بود آيينه سار باغ بي افزار گل

آن كه يك رنگ نقيضت10 گشته وز بي دانشي
مي شمارد خار را در عالم پندار گل

با درنگي كز رخش گردد سمن زار آينه
بسكه او را از برص11 بنمايد از رخسار گل
---------------------------------
پاورقي:
1 - نافة تاتار: مشك ختن - نافه كيسه‌اي است كه در زير شكم جنس نر آهوي ختن قرار دارد و ماد‌ّه‌آي خوشبو كه به نام مشك موسوم است از منفذ آن خارج مي‌شود.
2 - نيفه: بند شلوار - موضعي كه كمربند را از آن مي‌گذرانند - بقچه.
3 - مرقّع پوش: صوفي، درويش، كسي كه جامة پاره پاره بهم دوخته بر تن كند.
4 - طومار: نامة طولاني و پيچيده.
5 - جحيم: دوزخ - جهنم .
6 - نكهت: بوي خوش.
7 - سموم: باد زهر آگين.
8 - كلك: ني قلم.
9 - مسمار: ميخ آهنين.
10 - نقيضت: نقيضه - مهاجات شعر كسي را باژگونه جواب گفتن.
11 - برص: پيسي.

شعر ضياء الدين شفيعي››غزل بي پناهي

اگر باران نمي روياند، نامت، در نگاه من
کجا حرمت نگه مي داشت آتش، بر گناه من

مرا کز کودکي چشم تهيدستي است ، مهمان کن
به خوابي نور باران نگاهت، پادشاه من!

دخيل غرفه هاي استجابت مي شود عمري
به اميد شفاعت، دستهاي بي پناه من

به پابوس ضريح مهرباني هات مي آيم
غريبي مي کند اما دل غرق گناه من

اميري کن، مگر بالا کند روزي سر خود را
دل حسرت نصيب و چشم هاي روسياه من

تمام شعرهايم نذر نام مادرت، شايد
شود بر آستان بوسي درگاهت گواه من

شعرصالح محمدي امين››تا خراسان

مي دوم آن سوي نامعلوم کز بويت پراست
تا خراساني که از نور فراسويت پر است

مي دوم آن سو که عطري از تو سوسو مي زند
تا زميني کز گلستانهاي خوشبويت پر است

با زيارتنامه اي در دست مي بينم چنان
چشمهام از قطره هاي گرم آمويت پراست

دامنم از هر چه غير از توست " اي مولا " تهي است
جان من از بارگاه گرم هوهويت پر است

پر بده در آستانت مرغ پر شور مر
بالهام از شوق پرواز پرستويت پر است

من گرفتارم رهايم کن امام مهربان
سينه از جوش و جلاي پاک آهويت پر است

مي شوم پروانه اي وقتي که من دورم ز طوس
شمع هم از جلوه زار قدس سوسويت پر است

شعر فاطمه تفقدی››رو به ضريح
درياي من ! درون نگاهت شناورم
بر گنبد زلال ضريحت ، کبوترم

مي آمدم کنار تو اي ناجي بزرگ!
هر وقت سقف فاجعه مي ريخت بر سرم

شرمنده ام که اين همه زخم کبود را
هر روز و شب به محضر پاکت مي آورم

کي مي شود هميشه صبورم! بزرگ سبز!
يک آسمان ترانه برايت بياورم

امشب دوباره رو به ضريحت نشسته ام
تو آسمانِ آبي و من يک کبوترم



نوشته شده در   سه شنبه 19 شهريور 1392    
PDF چاپ چاپ