سه شنبه 6 اسفند 1398 | Tuesday, 25 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 2 شهريور 1392     |     کد : 24141

عقل و دين 2

عقلانيت در راستاي دين تفكر اسلامي اصولاً تضادي ميان وحيانيت و عقلانيت نمي بيند بلكه خواه در حوزه شناخت و معرفت و خواه در حوزه عمل، عقل را ابزاري مقيد و كارساز در جهت عبوديت مي داند و عقل را يكي از جنود الهي و ابزاري جهت شناخت حق تلقي مي كند و لذا از اشاعه عقلانيت و استفاده از دستاوردهاي عقلاني تمدن بشري حمايت مي نمايد.

عقل و دين 2
عقلانيت در راستاي دين
تفكر اسلامي اصولاً تضادي ميان وحيانيت و عقلانيت نمي بيند بلكه خواه در حوزه شناخت و معرفت و خواه در حوزه عمل، عقل را ابزاري مقيد و كارساز در جهت عبوديت مي داند و عقل را يكي از جنود الهي و ابزاري جهت شناخت حق تلقي مي كند و لذا از اشاعه عقلانيت و استفاده از دستاوردهاي عقلاني تمدن بشري حمايت مي نمايد.
از طرف ديگر تمسّك به عقل انسان تنها راه درك حقانيت شريعت معرفي شده است و پس از وصول به مرتبه تعبد به دين، بار ديگر عقل دست به كار اخذ حقايق از دل شريعت مي شود و لذا عقلانيت در اسلام از طرفي متقدم بر دينداري و عبوديت است و از طرف ديگر در جنبه استنباط احكام و دستورات الهي متأخر از دينداري محسوب مي شود. كرامر عقيده دارد تنها اسلام است كه اصول عقايدش كاملاً با فلسفه و روش استدلال فلاسفه قابل انطباق مي باشد.1
انسان تنها موجودي است كه همه اسماء را فرا گرفت.2 «و مراد، تمامي اسمائي است كه ممكن است نام يك مسمّا واقع شوند.»3 يعني شأن همه موجودات اين است كه معلوم نفس انساني گردند و شأن نفس نيز اين است كه بتواند از مرحله عقل هيولايي به مرتبت عقل مستفاد و عقل بسيط برسد بلكه بر آنها نيز محيط شود.... عقل بسيط علم بسيط است يعني وجودي است كه از سعه نورانيّت و جامعيتش حايز همه انوار معارف حقه است و جميع اسماي حسناي الهي را به استثناي اسماء مستأثره واجد است پس چنين كسي خزانه علوم و مظهر تام و كامل «علّم الاسماء كلها» مي شود و به مقام شامخ ولايت تكوينيه مي رسد و خليفه اللّه مي گردد و در قوت عقل نظري و عقل عملي به نهايت قصوي نايل مي شود.»4
بنابراين در نگرش اسلامي مقام و منزلت انسان تا درجه عالي خلافت اللهي ارتقاء مي يابد به اين معنا كه انسان قادر است تناهي «من» خود را با پيوستن به لايتناهي وجود الهي جبران نمايد و نقض مخلوقيت «من» خود را در پيوند با كمال خالقيت زايل نمايد. در تفكر ديني «من» انسان چون قطره اي كه در اتصال با دريا، به دريا بدل مي گردد، در پيوستن به اصل وجود خويش (كه خداوند است) به مرتبه محوريت و مركزيت نايل مي شود امّا در تفكر گسسته از خداوند «منِ» انسان به قطره اي جدا شده از دريا مي ماند كه محكوم به نابودي است و با بريدن از اصل خويش هيچ راهي بسوي حقيقت و كشف آن ندارد. درحالي كه به كارگيري قوّه تعقل در راستاي دين و عبوديت خداوند انسان را به مقامي مي رساند كه به فرموده امام صادق(ع): «انّ صورة الانسانية هي اكبر حجه اللّه علي خلقه» و در شرح اين حديث شريف، ابن عربي مي گويد:
«خداوند آدم را خلق كرد، پس آدم آيينه اي بود كه خدا در آن آيينه به صورتش نظر كرد و عقلي بود كه خداوند با آن كمال وجودش را [در مقام تجلي] ادراك كرد پس آدم (جنس بشر) خليفه حقيقي خداوند است و صورت الهي است.5
بنابراين هرگاه عقل انسان در دايره دين و عبوديت قرار گيرد وصول به مرتبه كمال انسان كه همان به فعليت رساندن صورت الهي در وجود انسان است حاصل خواهد شد به اين معنا كه انسان متصل به خداوند به لحاظ اتصالش با احاطه گر مطلق، قدرت احاطه بر تمامي مراتب عقل و آگاهي را دارد. ملاصدرا معتقد است كه شناخت انسان كامل (حضرت ختمي مرتبت) مهمترين عامل قرار دادن عقلانيت در مسير صحيح مي باشد آنجا كه مي گويد: «شناخت انسان بايد از مبادي و اصول احوال و رازها و اسرار او، و سببهايي كه موجب وجود او و مقامات (گذرگاههاي وجودي او) و منازل سفر تكويني و درجات وجودي اوست آغاز شود چون هرچه كه داراي مبادي و اسباب و علل و بينشهاي گوناگون است علم بدان و سلوك و رفتن به سوي آن، بوسيله شناخت سببها و مبادي آن، وقوف بر اصول و مباني آن حاصل مي گردد بويژه چيزي كه هويت او از هر چيزي حاصل مي گردد چون او نخستين سبب فاعلي وجودي در قوس نزولي است كه ذاتش به هر چيز تمايل مي يابد، و آخرين سبب غايي كمال در قوس صعود است پس انسان كامل نوشته مختصر و خلاصه اي است از تمام عوالم كوني (وجود مادي) و عقلي و آنچه بين آن دو است هر كس كه او را شناخت همه چيز را شناخته و دانسته و هر كس او را نشناخت هيچ چيز را نشناخته است.»6
بنابراين انفصال از دين الهي، انسان كامل و شرك ورزيدن به خداوند عقل آدمي را از وصول به حقيقت ناتوان مي سازد در آيه شريفه آمده است
«هر كس به خدا شرك ورزد مانند آنست كه از آسمان فرو افتد و مرغان در فضا بدنش را با منقار (قطعه قطعه) بربايند يا بادي تند او را به مكاني دور از هر وسيله نجات در افكند»7
هرگاه آدمي پيوند خود را با مبدأ كمال قطع نمايد و خود را مستقل پندارد وحدت وجوديش را از دست خواهد داد و قواي روحي، فكري و جسمي وي به صورتي بي هدف در جهات مختلف پراكنده مي شود، درحاليكه تمامي بردارهاي وجود انسان موحد و مرتبط با خداوند، رو به سوي جهتي واحد دارد كه همان جهت تعالي و كمال مي باشد. چنين انساني همواره به استعلا مي انديشد و با تمسك به «كلمه اللّه هي العليا»8 رو به بي نهايت دارد و معتقد است كه «انا للّه و انّا اليه راجعون»9 و عمل وي مصداق كلمه طيبه است كه قرآن كريم درباره آن فرمود:
«آيا ندانستي كه چگونه خداوند كلمه طيبه را به درخت طيبه اي مثال زد كه ريشه آن ثابت است و شاخه آن در آسمان برافراشته شده و ميوه و ثمره اش به اذن پروردگار دائمي است.»10
به اين ترتيب انسان متصل به خداوند بالا برنده هر آنچه مادي و جسماني و فناپذير تا اوج بقا و كمال و تعالي مي باشد و دوگانگي جسم و روح را چون تجليات يك مبدأ نوري واحد، در عمل توحيدي خويش به وحدت تبديل مي نمايد. امّا هرگاه اتصال انسان با اصل و مبدأش قطع گردد مصداق كلمه خبيثه اي خواهد بود كه قرآن در موردش مي فرمايد:
«مثال كلمه خبيثه چون درختي ناپاك است كه ريشه اي در زمين ندارد و هيچ گونه ثبات و قراري نخواهد يافت.»11
چنين انساني فاقد كليت و وحدت و گرفتار اضطراب و كشمكش مي باشد زيرا ارتباط خويش را با اصل خود قطع نموده است و تشبث به هر حشيشي اعم از عقل منفصل از اصل و ريشه خدايي يا ذهني بريده از مبدأ الهي و يا حواس بدون ارتباط با مبدأ كل وجود و فاعليت او را از غرق و نابودي در ورطه تنهايي و خود فراموشي، و نوميدي از يافتن حقيقت نجات نخواهد داد.
امام علي(ع) در مورد عقل و ذهن آدمي در خطبه يكم نهج البلاغه پس از بيان مراحل اوّليه آفرينش انسان مي فرمايد:
«آنگاه از روح خود در آن ماده جامد در دميد و به آن نطفه جامد تجسم و حيات انساني بخشيد، در اين انسان نوساخته، ذهنها و عقلها بوجود آورد تا آنها را به كار بيندازد و انديشه ها را در مغزش به جريان انداخت تا در تنظيم حيات خويش و تصرف در جهان دست بكار شود. اعضايي به او عنايت فرمود كه به خدمت خويش درآورد و ابزارهايي در اختيارش گذاشت كه با تسلط بر آن و به كار انداختنش زندگي خود را بپردازد و معرفتي به او اعطا فرمود كه حق را از باطل بازشناسد... خداوند رسولاني را برانگيخت و پيامبرانش را پياپي به سوي آنان فرستاد تا مردم را به اداي پيماني فطري كه با آفريدگارشان بسته بودند وادار نمايند و نعمت فراموش شده او را به يادشان بياورند و با تبليغ دلايل روشن، وظيفه رسالت را بجا آورند و نيروهاي مخفي عقول مردم را برانگيزانده و بارور سازند و آيات عظمت الهي را كه در هندسه كلي هستي نقش بسته است به آنان بنمايانند. خداوند سبحان هرگز خلق خود را خالي و محروم از پيامبران و كتاب حجت و برهان لازم و رساننده به مقصود رها نساخته است.»12
از آنجا كه پيامبران با دريافت وحي به عاليترين درجه شناخت و آگاهي نايل مي شوند و به واسطه اتحاد عالم «نفس نبي» و معلوم (علم الهي كه عين ذات اوست) به يگانگي و اتصال حقيقي انسان با خدا و به عبارتي ديگر به مقام توحيد خليفه اللّه با اللّه واصل مي شوند لذا چنين شناختي به خلاف قول اسپينوزا مصون از دخالت هر وهم و تخيلي است. «نبي» در مقام دريافت حقيقت مسئوليت مي يابد تا «رسول» در مقام انتقال حقيقت باشد و نيروهاي مخفي عقول مردم را برانگيزد و سپس بارور كند كه اين امر باعث درك و شناخت صحيح از نشانه هاي خداوند در جهان هستي است و خداوند به واسطه پيامبران و تعاليم آنها عقل و انديشه انسان را در مسير كمال سوق مي دهند و طريقه درست تعقل در مورد «من» (انفس) و «جز من» (آفاق) را در كمال لطف مي نماياند و چنين است كه انسان با قرار دادن «من» خويش بعنوان «جايگاه آگاهي» با دريافت دائمي افاضات الهي به مقام اتصال با كمال مطلق و خليفه اللهي دست مي يابد و از كوچكي قطره وجود خويش به عظمت و كمال درياي بي پايان وجود الهي سير مي نمايد. امّا اگر انسان «من» خويش را خاستگاه معرفت قرار دهد و بدون اتصال با مطلق، سعي در باروري عقل و انديشه خود كند، راهي جز مسير گمراهي نپيموده و عقل خويش را تا مقام وهم و خيال باطل تنزل داده است درحاليكه اگر عقل در جايگاه دريافت حقيقت افاضه شده از جانب خداوند قرار گيرد فربه و توانا خواهد شد چنان كه امام موسي بن جعفر(ع) به هشام بن حكم فرمود:
«اي هشام همانا خداي متعال به واسطه عقل، حجت را بر مردم تمام كرده و پيامبران را به وسيله بيان ياري نموده و به سبب برهان ها به ربوبيت خويش دلالتشان نمود.13 اي هشام لقمان به پسرش گفت حق را گردن نه تا عاقلترين مردم باشي همانا زيركي در برابر حق ناچيز است. پسر عزيزم دنيا درياي ژرفي است كه خلقي بسيار در آن غرقه شدند بايد كشتيت در اين دريا تقواي الهي، و آكنده آن ايمان، بادبانش توكل، و ناخدايش عقل، رهبرش دانش، و لنگرش شكيبايي باشد... اي هشام، خدا پيامبران و رسولانش را به سوي بندگانش نفرستاد مگر براي آن كه از خدا خردمند شوند (يعني معلومات آنها مكتسب از كتاب و سنت باشد نه از پيش خود) پس هركه نيكوتر پذيرد معرفتش بهتر است و آن كه به فرمان خدا داناتر است عقلش نيكوتر است و كسي كه عقلش كاملتر است مقامش در دنيا و آخرت بالاتر است.»14
وقتي در اينگونه احاديث و روايات از عقل سخن مي رود انسان عاقل بعنوان موجودي فعّال و مختار مطرح مي باشد و عقل وي از جمله ابزارهاي فاعليت او مي باشد. تفاوت موجود مختار با موجود مجبور در اين است كه موجود فاقد اختيار، منفعل صرف مي باشد و چون ظرفي ثابت و لايتغير فقط دربرگيرنده مظروف خويش است درحاليكه اختيار آدمي وي را فعال در طلب فيض و پذيرش فيض قرار داده است. امام علي(ع) مي فرمايد:
«هر ظرفي با آمدن مظروف از گنجايشش كاسته مي شود و پر مي گردد مگر جان بشر كه ظرف انديشه هاست و با آمدن انديشه نه تنها از ظرفيتش كاسته نمي شود بلكه منشرح مي گردد و آمادگيش براي فراگيري عميقتر و بيشتر فراهم مي گردد.»15
بنابراين آنجا كه انسان ديندار را متهم به انفعال و فقدان اختيار مي كنند سخني باطل گفته اند زيرا سير دانايي در معرفت شناسي اسلامي به اين ترتيب است.
1. طلب فيض (فاعليت انسان) 2. افاضه از جانب خداوند 3. پذيرش فيض
بنابراين اوّلين عامل، اختيار و فاعليت انسان در طلب مي باشد و حتي در مرحله پذيرش نيز اتساع و گشايش ظرف وجودي انسان با فاعليتهاي دائمي آدمي همراه مي باشد و در تمامي اين مراحل، از عقل و ذهن به منزله ابزار دريافت معرفت استفاده مي شود. پس از دريافت نيز چنان كه علي(ع) در خطبه يكم فرمود عقل و ذهن در امر تنظيم حيات طبيعي و تصرف در جهان نقشي فعّالانه ايفا مي كنند و با ساخت ابزار و به كاراندازي آن و تمييزدهي راست و خطا، به نيابت از خداوند، تسلط و هيمنه بر طبيعت مي يابد. از طرف ديگر در نگرش اسلامي، كسب شناخت، معرفت و آگاهي مصون از خطا ارتباط مستقيم با تقواي الهي دارد و از آنجا كه صفت پرهيزگاري به عقل عملي مربوط مي شود، مي توان گفت كه كيفيت عمل انسان در شفافيت شناخت او موثر است چنان كه قرآن كريم مي فرمايد «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقانا»16 به اين ترتيب در بينش ديني فعل اختياري و آگاهانه آدمي در معرفت عقلاني وي تأثيري اساسي دارد و عقل ياري شده توسط عمل نيكويي كه ريشه در ايمان به خداوند دارد چراغي پر فروز در جهت كشف حقايق خواهد بود و از خطا در امان مي باشد. امام جعفر صادق(ع) در منزلت اين عقل و لزوم استفاده از آن مي فرمايد:
«اي هشام خداوند پيامبرانش را به سوي بندگانش نفرستاد مگر به اين منظور كه درباره [صفات] خداوند تعقل كنند. پس خداوند ايشان را از جهت معرفت نيكو نمود و [حقايق را] برايشان آشكار گرداند، ايشان را [در سايه پيروي از وحي] از جهت عقل نيك گرداند و عقلشان را تكميل نمود و درجه شان را در دنيا و آخرت بلند گرداند.»17
شايسته است تا در اين قسمت به گونه اي مجمل نظر عقل گراترين فيلسوف اسلامي، ابن سينا در مورد نسبت عقل با افاضات الهي بيان شود وي چهار مرتبه براي عقل ذكر مي كند.
1. عقل منفعل: عقل نظري يا نفس ناطقه انسان، كه پذيراي صور كلي و معقولي است كه از عالم مجردات به او افاضه مي شود و حس و خيال در اين دريافت بعنوان علل معده تلقي مي شوند.18
2. عقل فعال: كه افاضه كننده صورتهاي اشيا به عقل منفعل مي باشد و به عبارت ديگر «واهب الصور» است و اين عقل هم مُظهِر است و هم ظاهر يعني علاوه بر اين كه معقولات بالقوه ديگر به سبب آن معقول مي شوند، خود نيز بذاته معقول است و به عبارت ديگر عقل فعال هم عقل بالفعل است و هم معقول بالفعل.19
3. عقل حدسي: كه در آن به عكس فكر (كه حركت از مبادي معلوم به نتايج مجهول است) بدون داشتن مقدمات كافي يكباره به حد وسط رسيده كه در عين حال، مطلوب مجهول همان حد وسط است و نيز وصول به مطلوب به عكس فكر به صورتي تدريجي نيست بلكه به طريق دفعي مي باشد.20
4. عقل قدسي: كه مربوط به انسانهايي است كه همه مجهولات خود و يا اكثر آنها را از طريق حدس به وسيله عقل فعال درمي يابند بدون آن كه پيش كسي تعليم گيرند و يا مجهولات خود را از راه فكر به دست آورند كه اين مرتبه از عقل، مرتبه پيامبري است و اين نيرو برترين مراتب قواي نفس بشر مي باشد.»21
ملاحظه مي شود كه حتي عقل گراترين فلاسفه اسلامي «من» انسان را جايگاه شناخت مي داند و صورت بخشي را از شؤون افاضه كننده مجرد و مفارق تلقي مي كنند.
1. كرامر، جوئل.
2. بقره/ 31.
3. سيدمحمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، سيدمحمد باقر موسوى همدانى، دارالعلم، قم، ج 1، ص 224.
4. حسن زاده آملى، حسن، انسان در قرآن، انتشارات الزهرا، تهران، 1369، ص 124.
5. ابن عربى، فصوص الحكم، انتشارات الزهرا، 1366، ص 264.
6. ملاصدرا، مفاتيح الغيب، محمد خواجوى، انتشارات مولى، تهران، 1363، صص 829 و 830.
7. حج/ 31.
8. توبه/ 40.
9. بقره/ 156.
10. ابراهيم/ 24 و 25.
11. ابراهيم/ 26.
12. امام علىع، خطبه يكم، فراز 25 تا 37.
13. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، سيدجواد مصطفوى، انتشارات علميه اسلاميه، ج 1، ص 14.
14. همان، صص 18 و 19.
15. امام على(ع)، نهج البلاغه، حكمت 196، (كل وعادٍ يضيق...).
16. انفال/ 29.
17. امام جعفر صادق، كافى، ج 1، ص 16.
18. رك: ابن سينا، حدود يا تعريفات، محمدمهدى فولادوند، تهران، انجمن فلسفه ايران، 1358، صص 26 و 27.
19. ر.ك: ابن سينا، نجات، مصطفى افندى المكاوى و شيخ محى الدين الصبرى، ص 316 و نيز ابن سينا، احوال النفس، ص 113.
20. ر.ك: ابن سينا، اشارات، حسن ملكشاهى، سروش، تهران، 1375، ج 2، ص 193.
21. رك: همان، ص 195، و شفا، ج 1، ص 361.
مريم صانع پور


نوشته شده در   شنبه 2 شهريور 1392    
PDF چاپ چاپ