شنبه 10 اسفند 1398 | Saturday, 29 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392     |     کد : 24100

عقل و دين 1

عقل و دين 1 چكيده در بررسي نسبت عقل و دين مي توان، عقلانيت را در تقابل با دين يا در راستاي دين ارزيابي كرد. نظريه اول آدمي را بي نياز از خداوند و اديان آسماني مي انگارد و از منظر ديدگاه دوم پيوستگي انسان با خداوند عامل باروري و بصيرت عقلاني است. نويسنده به نقد ديدگاهِ اوّل كه پرچمدار آن اسپينوزا است و دايره دين را در تباين با دايره عقل گرفته و قائل به كمترين سهمي از عقل در تعاليم ديني نيست، مي پردازد

عقل و دين 1
مريم صانع پور
چكيده
در بررسي نسبت عقل و دين مي توان، عقلانيت را در تقابل با دين يا در راستاي دين ارزيابي كرد. نظريه اول آدمي را بي نياز از خداوند و اديان آسماني مي انگارد و از منظر ديدگاه دوم پيوستگي انسان با خداوند عامل باروري و بصيرت عقلاني است. نويسنده به نقد ديدگاهِ اوّل كه پرچمدار آن اسپينوزا است و دايره دين را در تباين با دايره عقل گرفته و قائل به كمترين سهمي از عقل در تعاليم ديني نيست، مي پردازد و در پي تثبيت نظريه اسلامي است كه عقل را وسيله اي مفيد و كارساز در حوزه شناخت و معرفت و عمل، و ابزاري در جهت عبوديت مي داند.
نگارنده قرار گرفتن عقل در دايره دين و عبوديت را شرط وصول به مرتبه كمال و به فعليت رساندن صورت الهي در وجود آدمي مي شمارد و نظريه عقل گراترين فيلسوف اسلامي ابن سينا را به عنوان مؤيد ذكر مي نمايد.
در بررسي نسبت عقل و دين مي توان، عقلانيت را در دو برداشت متفاوت لحاظ كرد:
1. عقلانيت در تقابل با دين كه قوامش تنها به انسان بعنوان خاستگاه معرفت حقيقي است و آدمي را بي نياز از خداوند و اديان آسماني تلقي مي كند كه بعنوان مثال اسپينوزا را مي توان از پرچمداران اين تفكر معرفي كرد.
2. عقلانيت در راستاي دين كه انسان در اين تلقي بمنزله جايگاه حقيقت است و پيوستگيش با خدا و دين عامل بصيرت و باروري بيشتر چنين عقلانيتي مي گردد.
عقلانيت در تقابل با دين
در ديدگاهي كه ارثيه پروتاگوراس است و انسان را ميزان همه چيز قرار مي دهد1، خرد انسان با پرومتوس2 برابري مي كند. چارلز بويل3 در كتابش «ساپنيت»4 با اطميناني افراط آميز به صلاحيت انسان براي شكل بخشي حياتش در جهان بحث مي كند.5 كه براساس آن طرفداري از اصول و عقايد ديني و استدلال انتزاعي در ارزشهاي انساني مورد اجتناب قرار گرفته اند.6 بروز و ظهور فلسفي اينتلقي را مي توان در اسپينوزا (1632 ـ 1677) مشاهده كرد كه تأثرات تفكر وي تا عصر حاضر نيز در بسياري از آراء مشهود است. تعاليم كتاب «اخلاق» اسپينوزا خواستار آن است كه قهاريت جنبه ديني از ميان برخيزد و «توحيد عقلاني» حاصل شود.7 پايه معرفت شناسي اسپينوزا بر توانايي عقل آدمي به صورتي هم عرض با خرد خداوند قرار دارد و او تأثيرپذيري از تعاليم ديني را منافي توحيد عقلاني مي داند «به عقيده اسپينوزا آن چيزي كه از لحاظ انديشه و احساس ديني عاليترين ضامن هرگونه الهام است عيب بر طرف نشدني الهام محسوب مي شود. شدت غلبه قدرت الهام بر فرد و اين كه الهام، فرد را آلت بي اختيار قدرتِ ظاهرا بالاتري مي سازد، امكان وجود حقيقت واقعي را در الهام از ميان مي برد زيرا حقيقت به طور كلي، به آزادي دروني و بينش عقلاني بستگي دارد و فقط وقتي حاصل مي شود كه قدرت عواطف و تخيل محدود شود و انسان به تبعيت قانون مطلق عقل درآيد. شدت عاطفه و قدرت تخيل به نحوي كه نزد اهل بصيرت ديني يا پيامبران ديده مي شود، نشانه مسلّم اين معني است كه آنچه به نظر آنها مي آيد نه ارتباطي با كشف حقيقت عيني دارد و نه به ابلاغ يك فرمان معتبر و لازم الاجراي عام مربوط مي شود بلكه همه اين گونه ابلاغها امور ذهني هستند و شخص پيامبر وقتي اعلام مي كند كه از خدا سخن مي گويد درواقع از خودش سخن مي گويد و احوال دروني خود را آشكار مي سازد.»8
ملاحظه مي شود كه اسپينوزا كاملاً دايره دين را متباين از دايره عقل گرفته و قايل به كمترين سهمي از عقل در تعاليم ديني نيست وي دين را مطابق با الهام و تخيل مي داند. لذا سخن پيامبران را به احوال دروني و الهامات و تخيلات ايشان نسبت داده است. از طرف ديگر خداي مطرح شده در اين ديدگاه فلسفي اصولاً فاقد تعالي است و ماهيتي چون ماهيت طبيعت دارد و اين درحالي است كه فكر و عقل آدمي داراي تعالي مي باشد به گونه اي كه عقل آدمي محيط، و خدا كه به منزله طبيعت است محاط در عقل آدمي پنداشته شده است. هم چنين اسپينوزا نفس و بدن را دو شان يا دو حالت متناهي از دو صفت جوهر الهي مي داند و اين امر يكي شمردن نفس و بدن با خداست و اين همان مكتب «همه خدايي»9 اسپينوزا مي باشد.10 «اعتقاد اسپينوزا اين است كه هر اندازه اشياي جزئي را بيشتر بفهميم به همان اندازه خدا را بهتر خواهيم فهميد.11 حال اگر قرار باشد بر طبق اين نظريه عقول آدميان تنها ميزان حقيقت باشند در اين صورت حقيقت به تعداد افراد آدمي متفاوت خواهد شد لذا حتي اگر جوهر واحدي بعنوان علت و مبدأ، مورد اعتقاد قرار گيرد امّا چون آن جوهر مخلوق ذهن انسان است به نسبت كثرت افراد آدمي و كثرت شناختها دچار كثرت مي گردد و درواقع ديگر جوهر فرد نيست تا بتواند مقصد واحدي را دنبال كند و ناچار به بي هدفي منجر خواهد شد چراكه با وجود اختلاف شناخت، نسبت به علت فاعلي نمي توان به وحدت در هدف و علت غايي نايل شد و در اينجاست كه خوبي و بدي بي معنا و امري كاملاً نسبي و وابسته به تخيل افراد خواهد شد و حتي به نظر اسپينوزا عقل آدمي نيز در تشخيص خوبي و بدي دخيل نمي باشد كه در اين صورت شاعر، نابغه و انسان مجاز خواهند بود در والاترين تصور خويش فرياد بزنند «بدرود اي اميد، اي ترس، اي پشيماني... اي شرارت تو خير من باش»12 و سرانجام چنين عقلانيتي در تحليل كانت محكوم به عجز از شناخت حقايق نفس الامري مي شود.
برگسن در مورد نظريه كانت مي گويد: «در تفكر وي ميان خود شي، يعني حقيقت واقع و گوناگوني محسوسي كه با آن معرفت خويش را به عالم خارج مي سازيم هيچ نسبت قابل درك و هيچ قدر مشتركي ديده نمي شود.13 و اين دوآليسم بين «سوژه» و «ابژه»، «ذهن» و «عين» و «معنا» و «ماده» مشكلات عديده اي را در نظامهاي فكري پس از كانت ايجاد كرد و دين را كه «ابژه» تلقي مي شد بعنوان «شي ء در خود» غيرقابل شناسايي براي عقل انسان معرفي كرد و سرانجام نابودي عقلانيت انسان محور و به تبع آن مرگ خداي ساخته چنين عقلانيتي در تفكر نيچه اعلام شد:
«آه اي برادران اين خدايي كه من آفريدم چون همه خدايان، ساخته انسان بود و جنون انسان، انسان بود و تنها چيزكي از انسان و «من» اين شبح از درون آتش و خاكسترِ «من» به سوي من آمد و به راستي، از فراسوي به سويم نيامد.»14
و سرانجام هايدگر عقل انسان محور و موجودمحور را كه محيط و فراگير است نفي مي كند و از احاطه وجود و محاط بودن عقل آدمي در دايره عام وجود سخن مي گويد. در تفكر هايدگر «وجود» در پرده اسرار پوشيده است و به وصف درنمي آيد و از هر تعيّني جداست و در آن مي توان يك امر عظيم غيرقابل احاطه ديد كه در عقل بشر نمي گنجد و به كنه آن راه نمي توان برد.»15
1. افلاطون، ته تئوس: 151 به بعد.
2. در اسطوره هاى يونانى آمده است كه پرومتوس انسان را آفريد و به او خرد و قدرت تكلم بخشيد و فاصله اشياء و خواندن و نوشتن را به او آموخت.
31. Charles Bouilee (1475-1553).
42. De Sapiente.
53. Encyclopedia of Philosophy, ed. Paul Edwards, New York, McMilan, 1976, IV, p . 70.
61. Encyclopedia of Britanica, IV, p 137.
7. دوكاسه، پير، فلسفه هاى بزرگ، احمد آرام، تهران، مصور، 1348، ص 90.
8. كاسيرر، ارنست، فلسفه روشن انديشى، نجف دريابندرى، خوارزمى، تهران، 1372، ص 247.
92. pantheism.
10. ژيلسون، اتين، نقد تفكر فلسفى غرب، احمد احمدى، حكمت، تهران، 1373.
11. اسپينوزا، باروخ، اخلاق اسپينوزا، محسن جهانگيرى، مركز نشر دانشگاهى، 1364، ص 293.
12. كامو، آلبر، انسان طاغى، مهبد ايرانى طلب، نشر قطره، 1374، ص 44.
13. برگسن، هانرى، ماده و ياد، عليقلى بيانى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1375، ص 325.
14. نيچه، فريدريش، چنين گفت زرتشت، داريوش آشورى، انتشارات آگاه، چاپ يازدهم، 1377، ص 43.
15. لاكوست، ژان، فلسفه در قرن بيستم، رضا داورى اردكانى، تهران، سمت، 1375، ص 84.


نوشته شده در   پنجشنبه 31 مرداد 1392    
PDF چاپ چاپ