شنبه 3 اسفند 1398 | Saturday, 22 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392     |     کد : 24099

پارادوكس آزادي مطلق

پارادوكس آزادي مطلق چكيده آزادي به عنوان يكي از بحث انگيزترين موضوعات جوامع بشري، اثر شگرفي در تكوين شخصيت فرد و پرورش منش آدمي دارد. فيلسوفان دين و متكلمان اديان به رابطه دين و آزادي و آزادي و ايمان توجّه كرده اند. برخي از متفكران آزادي را از مفاهيم كيفي و نفساني و حالتي رواني دانسته اند كه بايد آن را بلاواسطه يافت و پاره اي ديگر از متفكران قائل به دو نوع آزادي مثبت و منفي شده اند و فون هايك نيز آزادي را تبعيّت از حكومت قانون مي داند.

پارادوكس آزادي مطلق
دكتر همايون همتي
چكيده
آزادي به عنوان
يكي از بحث انگيزترين موضوعات جوامع بشري، اثر شگرفي در تكوين شخصيت فرد و پرورش منش آدمي دارد. فيلسوفان دين و متكلمان اديان به رابطه دين و آزادي و آزادي و ايمان توجّه كرده اند. برخي از متفكران آزادي را از مفاهيم كيفي و نفساني و حالتي رواني دانسته اند كه بايد آن را بلاواسطه يافت و پاره اي ديگر از متفكران قائل به دو نوع آزادي مثبت و منفي شده اند و فون هايك نيز آزادي را تبعيّت از حكومت قانون مي داند. محور اين مقاله در پاسخ به اين پرسش اصلي كه آيا آزادي نامحدود ممكن است يا خير؟ پايه گذاري شده و نويسنده آزادي را كه يك فضيلت و ارزش و كمال است در ذات خود «مقيّد» و محدود و پذيراي حد و مرز و قلمرو معيني دانسته است. و آزادي را در شعار و لفظ نامحدود و مطلق نمي انگارد زيرا در آن صورت به ضد خود تبديل خواهد شد.
آزادي همواره يكي از بحث انگيزترين موضوعات جوامع بشري بوده است. در انديشه معاصر، فيلسوفان سياسي و فيلسوفان اخلاق درباره آزادي به بحث پرداخته اند. هرچند كه بايد افزود جامعه شناسان و روانشناسان نيز مباحث عالمانه و سودمندي را درباب آزادي مطرح ساخته اند. جامعه شناسان به ويژه در جامعه شناسي سياسي و جامعه شناسي معرفت و نيز در بحث از جامعه شناسي فرهنگ به جايگاه و تأثير آزادي بر جامعه و گروههاي اجتماعي توجه كرده اند و روانشناسان و مربيان و متخصصان دانش تعليم و تربيت به تأثير آزادي در تكوين شخصيت فرد و پرورش منش آدمي و رفتار او و روابط او با اعضاي جامعه و خانواده و گروه همسالان پرداخته اند. افزون بر بحثها و مطالعات ياد شده، در روزگار ما فيلسوفان دين و متكلمان اديان و متألهان بزرگ و برجسته اي نيز به رابطه دين و آزادي و نسبت آزادي و ايمان توجه كرده اند كه رويكرد تازه و ابتكارآميزي است و از ميوه هاي «الهيات مدرن» و «كلام جديد» و دانش دين پژوهي است. نمونه اي از اينگونه مباحث نوين الهياتي و دين پژوهانه را مي توان در آثار مربوط به فلسفه دين، جامعه شناسي دين، روانشناسي دين، دين پژوهي و الهيات جديد سراغ گرفت.
در گذشته، آزادي بيشتر از جنبه اخلاقي و در علم اخلاق ـ كه يك دانش هنجاري بود و در باب فضيلت ها و رذيلت هاي نفساني و ارزشها و ضدارزشهاي اخلاقي سخن مي گفت ـ مورد كاوش قرار مي گرفت، ولي در روزگار ما و با پديد آمدن چالشهاي فرهنگي نوين و نيازهاي فرهنگي جديد، دانشهاي متعدد و متنوعي به مطالعه بحث آزادي و حدود و انواع و قلمرو آن روي آورده اند و بحثهاي جديد و مفيدي در اين زمينه در دسترس علاقمندان و پژوهشگران قرار گرفته است. البته بايد افزود كه در گذشته متكلمان و عارفان و نيز حكيمان الهي درباره آزادي به طرح بحثهاي دقيق و عميقي پرداخته اند، ولي بحثهاي آنان جنبه كلامي و اخلاقي داشته و در قالب مسأله كهن و معروف «جبر و اختيار» بحث آزادي آدمي را در انتخاب و انجام افعال و كارها مطرح مي ساختند. عارفان نيز صحبت از آزادي درون و آزادي معنوي مي كردند كه وارستگي از بند تعلّقات بود و ترك تعيّنات. اما جنبه هاي سياسي، اجتماعي و حقوقي آزادي و در ارتباط با مباحث انسان شناختي، جامعه شناختي، روانشناختي، علوم تربيتي، دين پژوهي، فرهنگي و... مغفول مانده بود. در روزگار ما از سوي محققان به همه اين جوانب توجهي عميق مبذول شده است و لذا بحث از آزادي ديگر منحصر به موضوع «جبر و اختيار» يا آزادي معنوي، يعني آزادگي و بي تعلّقي عارفانه نيست و ابعاد مربوط به حقوق بشر، شهروندي، حكومت و رابطه آن با فرد و نيز سياست خارجي و روابط بين المللي و شكوفايي شخصيت و فرهنگ در جامعه كاملاً كانون توجه انديشمندان و عالمان قرار گرفته است و لذا مباحثي مثل آزادي و قانون، اخلاقِ آزادي، آزادي و روشنفكري، آزادي و هنر، آزادي و دين، آزادي و سياست، آزادي و عُرف، آزادي و عدالت، آزادي و استقلال، آزادي و علم، آزادي و قدرت، آزادي و سعادت و دهها موضوع و مسأله مشابه وارد آثار و ادبيات تخصصي مربوط به آزادي شده است. حتي ابعاد فلسفي بحث آزادي نيز دستخوش تحول و پيدايش مسائل تازه اي شده است. براي مثال فلسفه هاي پوچي1 (عبث/پوچ انگار = نيهيليستي)، الحادي، اومانيسم، سكولاريسم، نگرش ها و نظريه هاي پُست مدرنيستي چالشهاي فلسفي جديدي را پديد آورده اند و ابعاد جديدي به جنبه هاي فلسفي ـ كلامي بحث آزادي بخشيده اند و موجب طرح ديدگاههاي تازه اي در اين مورد شده اند كه طرفداران اديان و متألهان و فيلسوفان را به تعمق واداشته اند تا آماده رويارويي مؤثر و عالمانه با اين چالشهاي جديد شوند. براي مثال مي توان ادعا كرد محور اصلي ديدگاههاي فيلسوفان اگزيستانسياليست در هر دو شاخه الحادي و الهي اين فلسفه، بحث انسان و آزادي و انتخاب اوست كه خود ماجرايي مفصّل و تأمل انگيز است و ما اكنون در پي طرح و ارزيابي اين ديدگاهها نيستيم و تنها قصدمان از آوردن اين توضيحات، شناساندن مقام و جايگاه كنوني بحث آزادي و شاخه هاي مطالعاتي مربوط به آن بود كه به اختصار مورد اشاره قرار داديم.
امّا آزادي چيست كه اينهمه بر سر آن مناقشه مي رود و معركه آرا شده است و آيا اصلاً مي توان تعريفي از آن ارائه داد يا نه، از مقوله هاي تعريف ناپذير است و تنها مي توان آن را احساس كرد يا فقدانش را احساس و تجربه نمود يا خير؟
برخي متفكران رُمانتيك و عارف مآب اساسا معتقدند كه آزادي از مفاهيم كيفي و نفساني بوده و يك حالت رواني است كه بايد آن را وجدان كرد و بلاواسطه يافت و قابل توصيف و بيان نيست و به تعبير فلسفي، مثل همه «كيفيات نفساني» بيان ناپذير و توصيف ناپذير است و يك وضعيت رواني و يافت حضوري و مستقيم است. اين افراد دچار بلاي تحويل گرايي و فروكاهش (reductionism) هستند و آزادي را به آزادي معنوي و باطني و عرفاني و آزادگي تقليل مي دهند و از ابعاد اجتماعي آن غفلت مي كنند.
پاره اي ديگر از متفكران معاصر و فيلسوفان سياسي مثل آيزايا برلين2 نيز كه انديشه آزادي محور اصلي آثار و كتابهاي اوست قائل به دو نوع آزادي مثبت و آزادي منفي شده اند. از نظر آنان آزادي مثبت، مبتني بر خودمختاري عقلاني است كه به آدمي هشدار مي دهد و او را به احتياط فرا مي خواند تا كارهايش را با معيار عقلانيت سنجش و ارزيابي كند و تصميم گيريهاي سنجيده و معقولي به عمل بياورد. پس آزادي يعني تصميم گيري معقول و سنجيده و محتاطانه و بدور از افراط گري. امّا همين كسان گاه به جنبه سلبي آزادي يا آزادي منفي توجه كرده و آن را به نبود قيد و بندهاي تحميلي ديگران و فقدان موانع تعريف كرده اند. مقصود برلين از آزادي منفي يا فقدان قيد و بند همانا «عدم مداخله ديگران» است. او آزادي را همان «توانايي انتخاب» مي داند، يعني آن چيزي كه كانت آن را Willkür مي خواند و تأكيد مي كند كه توانايي انتخاب، هم آزادي «مثبت» و هم آزادي «منفي» را مستحكم مي كند. نكته مهمي كه در اينجا لازم به يادآوري است اين كه بسياري از منتقدان برلين، تلقي او را از آزادي و بخصوص آزادي منفي درست درك نكرده اند. او معتقد است قيد و بندهاي تحميلي از سوي طبيعت يا ديگران موجب ناكامي آدمي در رفتار آزادانه و دلخواه او مي شود و او را ناكام مي سازد، امّا تأكيد مي كند كه نمي توان از آزادي بشر دم زد مگر آن كه امكانها و شقوق مختلفي براي انتخاب و تصميم گيري در مقابل او وجود داشته باشد تا او بتواند از آن ميان يكي را گزينش كند. پس آزادي منفي، همان «حركت بي تزاحم» هابز يا دنبال كردن بدون مانع تمنّاها و اميال نيست كه فايده گراياني مثل بنتام مطرح كرده اند و برخي از منتقدان برلين از جمله چارلز تيلور، آن را همان دانسته اند. آزادي منفي برلين انتخاب ميان شقوق مختلف يا امكانهاي گزينشي متفاوت است كه در ضمن ديگران هم مزاحمتي براي آن فراهم نمي آورند. آزادي منفي را نمي توان به جانوران نسبت داد (دست كم با مفهوم متداولي كه از تواناييهاي آنها داريم) و در عين حال نمي توان آن را در مورد انسانهايي هم به كار برد كه در چنان وضعي هستند كه اعمال واقعا مقدورشان را نمي توانند امكان گزينش به حساب آورند. اين بدان معناست كه تلقي آيزايا برلين، كه شايد از برجسته ترين نظريه پردازان آزادي در بين فيلسوفان سياسي معاصر است كه بيشترين حجم آثارش را به مسأله آزادي اختصاص داده است؛ به معناي «مقدور بودن گزينش هاي متفاوت» است كه متفاوت با تلقي رايج آزادي به عنوان عمل بي تزاحم و ممانعت ديگران و طبق تمنّاهاي عملي آدمي است. طبق اين تلقي كه برلين ارائه داده است، فردِ عاملي كه هرگز تمنّاها و ميلهايش را نسنجيده و ارزيابي نكرده است ضرورتا برخوردار از آزادي نيست زيرا كه عمل و تصميم او مبتني بر انديشه و عقلانيت و ارزيابي معقول نيست. بعلاوه چنين كسي چون توانايي انتخاب ميان شقوق مختلف را ندارد، پس نمي تواند آزادي منفي داشته باشد، چنين كسي حتي نمي تواند از آزادي منفي محروم هم شود.
برخلاف آزادي منفي كه آزادي از مداخله ديگران است، آزادي مثبت، در نگرش برلين، آزادي سروري بر خويش، آزادي كنترل عقلاني زندگي خويش است.
فون هايك، ديگر نظريه پرداز سياسي معاصر كه به سبب برخي ديدگاههايش در فلسفه و معرفت شناسي از آوازه خاصي در جهان برخوردار گشته است، آزادي را «متابعت از حكومت قانون» مي داند. هايك كه از مدافعان ليبراليسم جديد است آزادي را «امكان بهره گيري افراد از امكانات جامعه» مي داند و استدلال مي كند كه اگر افراد آزاد باشند كه از شناخت و دانش و منابع خود بيشترين بهره را برگيرند، آنها بايستي در بستر قواعد معلوم و پيش بيني پذيري اين كار را بكنند كه قانون بر آن حاكم است. هايك معتقد است در بستر آزادي تحت حكومت قانون است كه عدالت و رفاه همگاني، هر دو، جاري مي شوند. او معتقد است كه قواعد عدالت بايد بر هرگونه ادّعاي بخصوص نسبت به رفاه، اولويت داشته باشد. او در اين مورد پيرو هيوم و كانت است و از مبناي اين دو در فلسفه اخلاق پيروي مي كند. لذا او مي كوشد تا نوعي همسازي بين فايده گرايي و قراردادگرايي ليبراليستي با قواعد عدالت ايجاد كند. او همچون همه ليبراليستها مدافع جدّي آزاديهاي فردي است، امّا معتقد است كه آزادي فردي زاييده و مخلوق قانون است و بيرون از جامعه مدني (حكومت و نظم قانون مدار) نمي تواند وجود داشته باشد. او حتي در اين مورد افراط را به جايي رسانده كه ادّعا مي كند حكومت قانون اگر درست فهميده شود و به صورتي منسجم به اجرا گذاشته شود بايستي لزوما حافظ آزادي فردي باشد. همين نكته موجب خشم منتقدان او شده تا در مقام ايراد بپرسند كه: معلوم نيست به چه دليلي حكومت قانون، حتي به آن صورتي كه خودِ هايك به تصور درمي آورد، نبايستي به هيچ روي راه به سياستهاي سركوبگرانه يا وضع قوانين ظالمانه بدهد. آشكار است كه تعريف و تلقي هايك از آزادي مبتني بر اصول فلسفه سياسي ليبرالي است، او بيش از حدّ بر حفظ آزاديهاي فردي تكيه مي كند و تنها حافظ اين آزاديها را قانون مي داند و نقش اصلي و عمده قانون را هم حفظ همين آزاديهاي فردي مي انگارد. او مي نويسد:
«مفهوم آزادي تحت حكومت قانون كه عمده ترين موضوع اين كتاب است متكي بر اين اعتقاد است كه اگر ما از قانون اطاعت كنيم، و منظور از قانون همان قواعد انتزاعي عامّي است كه بدون در نظر گرفتن اِعمالشان بر ما وضع مي شوند، ما تابع اراده فرد ديگري نخواهيم بود و بنابراين آزاد خواهيم بود. و چون آن قاضي كه قانون را اجرا مي كند هيچ نوع آزادي در اخذ نتايجي كه از مجموعه قواعد موجود و واقعيّات خاص در هر مورد بدست مي آيد ندارد، مي توان گفت كه آنچه حاكم است قانون است و نه افراد... چون قانون حقيقي از هيچ مورد جزئي و خاصي نبايد نام ببرد، پس نبايد هيچ فرد يا گروهي از افراد را متمايز كند.»
سخن هايك در مورد دفاع از آزاديهاي فردي و حكومت قانون و برابري در برابر قانون جالب و ستايش انگيز است ولي منتقدان واقع نگر او را راضي نمي سازد. «همووي» يكي از منتقدان مهم و معروف هايك در ردّ نظر او چنين اظهار نظر مي كند:
«اين كه هيچ نام خاصّي نبايد در قانون ذكر شود به هيچ روي افراد يا گروههاي خاصّ را از ايذا و آزار قوانين تبعيض آميز عليه آنان مصون نمي داد و يا مانع از آن نمي شود كه امتيازات خاصّي به كساني اعطا شود كه از بقيه مردم دريغ شده است. اين گونه منع در مورد صورتي كه قوانين ممكن است به خود بگيرند ضمانت ظاهرفريبي براي برابري حقوقي است، زيرا همواره ممكن است مجموعه اي از اصطلاحات توصيفي جعل كرد كه منحصرا بر شخص يا گروهي خاص صدق كند بي آن كه نامي از آنان برده شود...»
تا اينجا ديدگاه و تعريف دو تن از مطرح ترين و با نفوذترين متفكران سياسي معاصر يعني آيزايا برلين و فون هايك را درباره آزادي آورديم و اشاره اي به ديدگاههاي انتقادي برخي از منتقدان آنها نيز كرديم. اكنون هنگام طرح پرسش اصلي اين مقاله است كه آيا «آزادي نامحدود ممكن است؟» آيا آزادي به هر تعريفي مستلزم پذيرش گونه اي قيد و بند و منع و محدوديت است يا خير؟ آيا مي توان از آزادي مطلق و نامحدود دفاع منطقي و عقلاني كرد يا اگر ممكن و مجاز باشد، تنها به صورت يك شعار لفظي و بدور از واقعيت است و رؤيايي است تعبيرنيافتني و تحقق ناپذير؟
اگر بپذيريم كه آزادي يك فضيلت يا يك ضرورت است، يك كمال و زمينه ساز دستيابي به ديگر كمالات است، يك ارزش برجسته و مهم در حيات اجتماعي است لازمه تحقق رفاه، عدالت، استقلال، سعادت و رشد و بالندگي شخصيت آدمي است آيا با همه اين اوصاف، پديده اي نامتناهي هم هست يا در جايي محدود و مقيّد مي شود و عواملي آن را محدود مي سازند؟ يا اصلاً آزادي حقيقي و كمال آزادي در همين مقيّد بودن و حدّ و مرز داشتن است وگرنه تبديل به لاابالي گري و بي بندوباري و هرج و مرج خواهد شد و زيانهاي فراوان و ويرانگر به دنبال خواهد داشت؟
به اعتقاد راقم اين سطور آزادي كه فضيلت و ارزش و كمال يگانه و بي همانندي است؛ در ذات خود «مقيّد» و محدود و پذيراي حدّ و مرز و قلمرو معيّن است و با آنارشيسم و بي بندوباري سازگار نيست. آزادي نمي تواند عملاً و واقعا، نه در شعار و لفظ، نامحدود و نامتناهي و مطلق باشد زيرا به ضدّ خود تبديل خواهد شد و ديگر آزادي نخواهد بود بلكه بند و اسارت و بردگي خواهد شد كه آزادي كُش است و آزادي سوز.
در اينجا پيش از آوردن استدلال خود، سخنان كارل پوپر فيلسوف علم و معرفت شناس نامدار معاصر را مي آورم كه هنوز هم در اين ديار براي بسياري كسان قداستي پيامبرگونه دارد و سخنش مقبول طبع بسياري از اهل انديشه و روشنفكران است. او درباره «امتناع نامحدود بودن آزادي» سخنان سودمند و دقيقي دارد كه تأمل انگيز است. پوپر آنجا كه از «جامعه باز» دفاع مي كند و از «دموكراسي شكلي»3 و نقش «حمايتگري»4 حكومت سخن مي گويد به بحث از «سياستآزادگذاري» پرداخته و مسأله «آزادي نامحدود» را مطرح ساخته و مي نويسد:
«معناي آزادي نامحدود اين است كه قوي مي تواند به ضعيف زور بگويد و او را مرعوب و از آزادي محروم كند.»
و بدينسان از نظر پوپر، آزادي، هم نيازمند محدوديت است و هم حمايت دولت. او سپس اين امر را «پارادوكس آزادي» ناميده و در بحث از نظريه افلاطون مي گويد:
«چه بايد كرد اگر اراده مردم بر اين تعلّق بگيرد كه به جاي خودشان، يك جبّار حكومت كند؟ فحواي كلام او اين است كه يك انسان آزاد مي تواند آزادي مطلق خويش را به اين طريق اِعمال كند كه نخست از قوانين سربپيچد و نهايتا با مطالبه يك حاكم جبّار، در برابر خود آزادي قد علم كند.»
پوپر اين انديشه را بدينگونه توضيح مي دهد:
«باطل نما (پارادوكس) آزادي عبارت از اين استدلال است كه آزادي به مفهوم فقدان هرگونه قيد و بند، لزوما به قيد و بند بسيار شديد مي انجامد زيرا زورگويان را آزاد مي گذارد تا ضعيفان و حليمان را به اسارت بكشند.»
طبق استدلال پوپر، سياست آزادگذاري يا عدم مداخله، به نقض غرض مي انجامد. او مي گويد:
«اگر دولت دخالت نكند، سازمانهاي نيمه سياسي ـ مانند انحصارات و تراستها و اتحاديه ها و ديگران ـ ممكن است مداخله كنند و آزادي بازار را به افسانه مبدّل سازند.»
پوپر در يك رشته استدلالهاي ديگر، در سخناني كوبنده، مبلّغان آزادگذاري را به باد سخت ترين حمله ها مي گيرد. گفته هاي ماركس را در كتاب «سرمايه» در توصيف شرايط اجتماعي دوره خودِ او عموما درست مي داند و محصول عدم مداخله اقتصادي معرفي مي كند كه در آن به چشم انتقاد مي نگرد، ولي مي گويد چنين شرايطي ديگر حكمفرما نيست. او در حمله به مدافعان آزادگذاري مي نويسد:
«مدافعان سالوس و ريا اين بهره كشي بيشرمانه و بيرحمانه به اصل آزادي انساني و حق آدمي براي تعيين سرنوشت خويش متوسل مي شدند و مي گفتند هر كس حق دارد آزادانه آنگونه كه مصلحت بداند قرارداد ببندد.»
پوپر در ادامه، خواستار برنامه اي براي مداخله گري سياسي (مكمّل افكار او درباره حمايتگري) مي شود كه نه تنها از آزادي فردي، بلكه از مردم در برابر بهره كشي اقتصادي نيز حمايت و حراست كند.
چنان كه از نصّ سخنان پوپر هويداست، حتي اين فيلسوف علم و معرفت شناس پرآوازه روزگار ما كه از مدافعان ليبراليسم و بلكه به منزله پيامبر و پيشواي مقدس ليبرالهاي معاصر است، صريحا قائل به لزوم محدود ساختن و محدود بودن آزاديها و نيز ضرورت نظارت و كنترل و حمايت و حراست حكومت است. او معتقد است اگر آزادي هيچ حدّ و مرزي نداشته باشد اقويا در ظلم كردن به ضعيفان آزاد خواهند بود و دست ستمگران عالم در ستمگري و بسط سلطه و سيطره شان باز خواهد بود و آزادي نقض خواهد شد. اگر آزادي نامحدود باشد، حقوق يك عده در اثر آزادي نامحدود عده ديگر پايمال خواهد شد، عدالت از ميان خواهد رفت، زيرا ستمگران در براندازي عدل و آزادي عملاً آزادند و هيچكس حق جلوگيري و ممانعت ايشان را ندارد. آزادي مطلق در حقيقت سبب محو آزادي است و خودْويرانگر است و از آن مفاهيمي است كه انسجام و تلائم ذاتي نداشته و بلكه ذاتا خودْناسازگارند (Self-contradictory) بنابراين فرضا كه در مقام لفظ و بحث بتوان از آزادي مطلق دم زد امّا چنين چيزي عملاً وقوع نخواهد يافت زيرا وجود يافتن آن مستلزم عدم آن است يعني مستلزم تناقض و تعليق به محال است. آزادي نمي تواند آنقدر نامحدود و بي حدّ و مرز باشد كه شامل نقض آزادي ديگران، از بين بردن حقوق ديگران، حقوق بشر، حقوق شهروندي، عدالت، استقلال، امنيت و مصالح جامعه نيز بشود. آزادي نمي تواند شامل آزادگذاري (به تعبير پوپر) بشود تا آنجا كه بهره كشي و استعمار و تضييع حقوق ديگران نيز آزاد باشد؛ خيانت و چپاول و فساد و جاسوسي و وطن فروشي و مردم فريبي نيز آزاد باشد، اينها ضدّ آزادي اند و رذيلت اند درحاليكه آزادي يك كمال و فضيلت است و موجب رشد و تكامل و شكوفايي فرد و جامعه است نه تخريب و ويرانگري. پس حتما بايد آزادي محدود و كنترل شود يا به تعبير فيلسوفان سياسي معاصر، حفاظت و حمايت شود. حفاظت از آزادي، خود يكي از مبرمترين وظايف دولتها و روشنفكران و متفكران و نخبگان هر جامعه و همه دلسوزان و مشتاقان و دوستداران آزادي است. بايد از آزادي پاسداري كرد و از سوءاستفاده از آزادي ممانعت نمود. اين گوهر ارزشمند نياز به حفاظت دارد. بقا و ماندگاري آزادي نيز مثل دستيابي به خودِ آزادي نياز به جهد و تلاش مستمر و نظارت و دغدغه عمومي دارد. اينجاست كه پرسش دومي رخ مي نمايد كه اگر بپذيريم آزادي، امري محدود و مشروط است و نمي تواند نامحدود باشد، عوامل محدودكننده آن كدامند؟ عوامل متعددي را مي توان نام برد و محققان نيز در آثارشان آنها را ذكر نموده و به بحث درباره آنها پرداخته اند، ما نيز در اينجا به چند عامل مهم و چشمگير به اختصار اشاره مي كنيم.5
يكي از عوامل مهم محدودكننده آزادي «قصور ذاتي» و «محدوديت هاي وجودي» هستي متناهي خودِ آدمي است كه موجودي است امكاني و ممكن الوجود و هستي او محدود و مقيّد و مشروط و معلول است. هستي آدمي در تحليل فلسفي سراپا محدوديت و قصور و نياز است و به تعبير فلسفي «امكان ذاتي» دارد كه عين فقر وجودي و افتقار است. مسلّم است كه چنين وجود محدودي كه ذاتا، صفةً و فعلاً محدود و ممكن و مفتقر است، آزادي نامحدود داشته باشد.
عامل ديگر قانون است كه محدودكننده آزادي است و حدود و قلمرو آزاديهاي فردي و مشروع و قانوني را تعيين و تدوين مي كند تا كسي به نام آزادي و به سبب برخورداري از آزادي به حريم و حقوق ديگران تعّدي و تجاوز نكند.
عامل مهم ديگر، اخلاق است كه قلمرو ارزشها است. ارزشهاي اخلاقي مهمترين خط قرمز آزادي هستند و آزادي كه خود يك فضيلت ارزشمند است نبايد منجر به تعطيل اخلاق يا موجب ويراني اخلاق و ارزشها شود.
عامل ديگر، آداب و رسوم، عُرف يا هنجارهاي خاص جامعه است. البته هنجارهاي معقول و خردمندانه نه خُرافه هاي زيانبار و عادتهاي ناپسند و نادرستي كه مانع شكوفايي خرَد و شخصيت افراد جامعه است و به جاي آن كه موجب تكامل جامعه شوند ركود و انحطاط اجتماع را به ارمغان مي آورند.
دين نيز در مقام راهنما و هدايتگر و جهت بخش زندگي و رفتار آدمي با احكام و مناسك و به ويژه با معرفي باورها و ارزشهاي صحيح ديني به پيروان خود مي تواند موجب تعديل، تقويت، حفظ آزاديها و مراعات حريم مقدس آزادي شود تا همگان با مراعات حدود و مرزهاي آزادي به بسط و بقاي آزادي كمك نموده و از تجاوز به حقوق ديگران اجتناب ورزند.
پس «آزادي مطلق» يك تعبير تناقض آلود (پارادوكسيكال) و يك شعار فريب آميز بي واقعيت است كه با تحليل دقيق منطقي و عقلي بُطلان آن آشكار شده و حتي مدافعان سينه چاك ليبراليسم و آزاديهاي ليبرالي نيز در آثار خود نتوانسته اند از آن دفاع نمايند و يا راهي براي توجيه و اثبات آن بيابند. اميد مي بريم كه اين نوشتار كوتاه و فشرده بتواند موجب تأمل مقلّدان وطني آنها بشود تا لختي بينديشند و درباب مقولات مهم فكري دقيقتر و مسئولانه تر بنويسند و سخن بگويند. تكميل و بسط مطالب اين نوشتار نياز به نگارش مقاله هاي ديگري دارد كه از حضرت كردگار توفيق انجام اين مأمول را به دعا خواهانيم.6
11. Absurd.
2. دليل انتخاب كسانى مثل برلين، هايك و پوپر شهرت جهانى و رواج آثار و افكار آنها ميان روشنفكران جامعه ما بوده است وگرنه نظريه پردازان ليبراليسم مثل استوارت ميل، جان لاك، توماس هابز، روسو، در گذشته و رابرت نوزيك، جان راولز و ديگران از ميان معاصران نيز قابل ذكرند ولى براى اجتناب از مفصل شدن حجم مقاله از طرح آنها اجتناب شد.
31.» formal« democracy.
42. protectionism.
5. خوانندگان انديشور و فرهيخته توجه دارند كه سخن از محدوديت آزادى هرگز به معناى تجويز استبداد به هر شكل و نام و عنوانى كه باشد نيست، بلكه قصد ما ارائه يك تحليل فلسفى و بحث علمى و معرفت شناسانه است و نبايد با شعارهاى سطحى سياست زدگان خلط شود.
6. پرسش اصلى اين مقاله همانگونه كه در متن آورده ايم اين بوده است كه آيا آزادى هاى اجتماعى ـ سياسى نامحدود و مطلق اند يا خير و پاسخ تحليلى و فشرده ما اين بوده است كه خير آزادى مطلق منجر به پارادوكس مى شود و چنين چيزى نظرا و عملاً باطل و ممتنع است.
منابع و مآخذ
1. فلسفه سياسي آيزايا برلين، جان گري، ترجمه خشايار ديهيمي، انتشارات طرح نو، 1379.
2. فلسفه سياسي فون هايك، جان گري، ترجمه خشايار ديهيمي، انتشارات طرح نو، 1379.
3. ليبراليسم غرب، سقوط و ظهور، آنتوني آربلاستر، ترجمه عباس مخبر، نشر مركز، 1377.
4. انديشه سياسي كارل پوپر، جرمي شي يرمر، ترجمه عزت اللّه فولادوند، طرح نو، 1377.
5. خرد در سياست، گزيده و نوشته و ترجمه عزت اللّه فولادوند، طرح نو، 1376.
6. آزادي و قدرت قانون، فرانتس نويمان، ترجمه عزت اللّه فولادوند، خوارزمي، 1373.
7. درسهاي دموكراسي براي همه، حسين بشيريه، نگاه معاصر، 1380.
8. درس اين قرن، كارل پوپر، ترجمه علي پايا، طرح نو، 1376.
9. ليبراليسم، معنا و تاريخ آن، جان سالوين شاپيرو، ترجمه محمدسعيد حنايي كاشاني، نشر مركز، 1380.
10. درسهاي قرن بيستم، جيانكارلو بوسِتّي، ترجمه هرمز همايون پور، نشر فرزان روز، 1379.
11. برگزيده اي از مقاله هاي استيس، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، انتشارات هرمس، 1380.
12. زيانهاي استبداد، ترجمه جواد شيخ الاسلامي، انتشارات توس، 1376.
13. آزادي فرد و قدرت دولت، ترجمه محمود صناعي، هرمس، 1379.
14. اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ژان پل سارتر، ترجمه دكتر مصطفي رحيمي، انتشارات مرواريد، 1361.
15. اگزيستانسياليسم، فلسفه عصيان و شورش، سيد محمدرضا غياثي كرماني، ناشر: مؤلف، 1375.
16. فلسفه وجودي، جان مك كواري، ترجمه محمدسعيد حنايي كاشاني، انتشارات هرمس، 1377.
17. خط قرمز، آزادي انديشه و بيان و حدّ و مرزهاي آن، نشر قطره، 1377.
18. دينداري و آزادي، به اهتمام محمدتقي فاضل ميبدي، انتشارات آفرينه، 1378.
19. شناخت دانش اديان، دكتر همايون همتي، انتشارات نقش جهان، 1379.
20. درآمدي به فلسفه اخلاق، آر. اف. اتكينسون، ترجمه سهراب علوي نيا، مركز ترجمه و نشر كتاب، 1370.
21. The Scientific Study of Religion, Y. Milton Yinger, New York, 1970.
22. Routledge Encyclopedia of Philosophy, version 1.0. London and New York, 1998.
23. اخلاق خدايان، عبدالكريم سروش، انتشارات طرح نو، 1380.
24. پُست مدرنيته و پُست مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري، انتشارات نقش جهان، 1379.
25. نظريه اجتماعي مدرن از پارسونز تا هابرماس، يان كرايب، ترجمه عباس مخبر، نشر آگه، 1378.


نوشته شده در   پنجشنبه 31 مرداد 1392    
PDF چاپ چاپ