سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391     |     کد : 20556

حكومت مسانخ : آرمان حاكميت عدالت (جامعه دينى و حكومت اسلامى )

حكومت مسانخ : آرمان حاكميت عدالت (جامعه دينى و حكومت اسلامى )

حكومت مسانخ
1عاشورا قیام جاودانه - آرمان حاكميت عدالت (جامعه دينى و حكومت اسلامى )
- هنگامى كه اينجانب گزارشواره اى كوتاه ، از زمينه ها، علتها، عاملها و آرمانهاى حركت اسلامى مى نوشت ، زمانى بود بسيار هيجانبار، يعنى ديماه سال 1357 تا فروردين ماه 1358. و در همان تاريخ بود كه اين نويسنده ، موضوع بسيار مهم ((اتحاد جماهير اسلامى )) را مطرح ساخت .
در آن اوقات ، در بيشترى از مردان - و چه بسا نزديك به همه - شورى بزرگ و هيجانى عظيم پديدار بود. و اگر كسانى مى خواستند چيزى به خامه آورند، چه بسا از آنچه اين نويسنده - در ((تفسير آفتاب )) - نوشته است ، هيجانبارتر، هيجانخيزتر، و هيجان آفرين تر مى نوشتند، با تعبيراتى پرشورتر. آخر مگر نه اين بود كه آنروزها، بار فضاها فرياد بود، و نقش ديوارها شعار، و تلالو آفتاب ها خونين ، و اميد آگاهان بر پايى آزادى ، و نويد مستضعفان برقرارى قسط...
افزودن بر اينها كه ياد شد، مرا براى داشتن چنين چيزى شور و هيجان ، و منعكس ساختن آن ، باعثى ديگر نيز در ميان بود؛ و آن اينكه يك قيام مذهبى ، در برابر قدرتى فاسد و شيطانى ، به پيروزى رسيده بود. و اين واقعه بزرگ - به عنوان مقدمه اى براى يك انقلاب راستين همه گير - همان بود كه اين نويسنده ، همواره ، آرزوى آن را مى داشت ، و شدن آن را انتظار مى برد.
توضيحى كوتاه دراين باره از اين قرار است :
سالهايى بود كه در اين آب و خاك - كه چهارده سده بود تا با فرهنگ اسلامى زيسته بود - نوخواهى و نوجويى و نوآورى چند، در زمينه هاى مذهبى ، و در عرصه شناختهاى اسلامى و عرضه برداشتهاى دينى ، پديدار گشته بود. در آن روزگار(117) ، پاسخ دادن به طلب فكرى و بينش ((اجتماعى - دينى )) ياد شده ، مقدارى - به نسبت زياد- به وسيله كتابها و نوشته ها نويسندگان اسلامى غير ايرانى ، و بيشتر مصرى ، و ترجمه آنها به فارسى ، صورت مى گرفت . و اين واقعيت در آن حال و احوال زمانى ، اين نگرانى را در پى داشت كه مبادا وفور چنان كتابها و ترجمه ها در ميان جامعه - بويژه جوانان - سبب گردد تا نوانديشى و نوآورى دينى ، و برداشتهاى نوين اسلامى (كه ضرورت زمان و طبيعت تحولات همواره اقتضا دارد) همه و همه ، از طريقى نفوذ يابد و گسترش پذيرد، از طريق خاندان رسول (ص )، و مكتب آنان ، كه ترجمانان واقعى قرآنند و بيان كنندگان راستين اسلام .
نگرانى ياد شده ، در آن سالها، براى انسان آگاه جوانب نگر عواقب سنج ، نگرانيى عميق بود. از سويى ديگر، بخوبى معلوم بود كه حقايق اجتماعى ، و مسائل حياتى ، و مبانى انقلابى ، و تعاليم سازنده انسانى بسيارى در مكتب خاندان رسول (ص ) هست كه شناخته نشده و عرضه نگشته است . و اگر چنان است كه نو شدن روز و روزگار، و پيش آمدن مسائل و حوادث تازه ، و بروز تحولات بزرگ ، و پيدا شدن فلسفه ها و مرامهاى نو، جامعه را، بويژه جوانان را، به نوجويى و نوطلبى سوق داده ، بلكه نيازمند ساخته است ، و همچنين اگر فشار ستم ها و حكومت هاى جاهل و جابر، و تسلط عوامل دست نشانده و بى شخصيت بيگانه ، آگاهان و نسلهاى جوان را واداشته يا تشويق كرده است ، تا در جستجوى مسلكى و مرامى باشند كه به مبارزه و آزاديخواهى فرا خواند، و راه ايجاد تحولها و انقلابها را نشان دهد، اگر چنان است و اگر چنين ، پس چرا در اين برهه مناسب از زمان ، مذهب پربار و نيرومند و سستى سوز و جهادآموز خاندان رسول (ص ) شناسانده نشود؟ چرا حقايق دگرگونساز اسلام اصلى مطرح نباشد؟ و چرا قله هاى افراشته مبارزات بزرگ در اين مكتب الهى نشان داده نشود، و چرا ((فلسفه شورشها شيعه )) قديم شكافته نگردد؟ و چرا هدف مقدس ((آهنگ خاوران داشتن ))، و ((به سوى چشمه خورشيد شتافتن ))، و ((به هر چه سردى و سياهى است پشت كردن )) آنان باز شناسانده مى شود، تا هم - مانند گذشته - به شورانگيزترين قيامها فرا خواند، و هم گوهر والاى حيات انسانى يعنى دين و معنويت را پاس دارد.
اين جهاتى كه ياد شده مرا واداشت تا نخست براى پيدا كردن شناختى از اين مكتب و اجزاى آن ، شناختى درست و جامع و مترقى و مرتبط با محتواى عصر بكوشم ، و سپس آن را، در صورت نوين اجتماعى - با سبكى ژرف و غنى ، و قالبى زنده و آفتابگرفته- عرضه بدارم ...
اين ناچيز، در راه انجام دادن اين وظيفه ، در حد توان بسيار - بسيار ناقص خويش گام هشت : به سرودن ((سرود جهشها)) پرداخت ، و از ((فلسفه شورشهاى شيعه )) دم زد، و جامعه را بازنده - كردن ياد مبارزان بزرگ كه ((آهنگ خاوران )) داشتند (يعنى :پيشينيان شيعه و ياران امامان ) به داشتن ((آهنگ خاوران )) فراخواند، و شورآفرينيهاى خروشگستر ((روشنگران روز)) را در شبهاى تيره و تار ستم زمزمه كرد، و در سياهيهاى سنگين اختناق كبير، ((آواى روزها)) را بفرياد خواند، و با ياد كرد گوشه اى از فرهنگ تربيتى و اقدامى ((مرزبانان حماسه جاويد))، روحانيان و همچنين جوانان را به مرزبانى باورهاى عظيم ((حق بزرگ ))، و بر پايى ((عدالت كلى ))، و باز آفرينى حماسه هاى مقدس دعوت كرد، و با آرزوى تن شستن در ((ساحل سپيده ))، و ايستادن در ((معبد خورشيد))، و نمازگذاردن بر ((حماسه انسانها)) شورگسترى را در گوش جوانان دميد، و حوزه هاى علميه را از قعود و سكوت بر حذر داشت ، و تنها - گذارندگان مبارزان را محكوم كرد. و اهميت اقدام جدى براى استقرار عدالت اجتماعى را در مذهب خاندان رسول (ص ) به يادها آورد، و عظمت وظيفه بزرگ مبارزه با جهل و ظلم را در پيشديدها نهاد، و زيان مالكيتهاى تكاثرى و سرمايه داريهاى استثمارگرانه را به قلم آورد، و ضرورت كوشش براى رفع محروميت محرومان و زاغه نشينان را بارها باز گفت ، و خالى بودن محافل و مجامع و تظاهرات مذهبى - بويژه ((هنگامه عظيم عاشورا)) را، در آن روزگار- از القاى مبانى حماسه اقدام ، دور از واقعيت تشيع مقاوم شمرد، و شناخت مسائل زمان و سياست و اجتماع را - طبق تعاليم دين - وظيفه همگان - بويژه روحانيت - دانست ، و اهميت درگيرى و مقاومت و پايدارى و صلابت را - در اينجاى و آنجاى - خاطرنشان ساخت ، و تشكيل ((جامه دينى )) و ((حكومت اسلامى )) را به يادها آورد، و ((جامعه انسان مومن )) را مطرح ساخت ، جامعه اى كه مى تواند در پرتو پيروى از هدايت قرآن و تعاليم الهى معصومان تشكيل يابد و تحقق پذيرد: ((انتم الاعلون ان كنتم مومنين ).(118)
و چون روشن است كه براى پديد آمدن چنين آرمانى ، بر - شوراندن گسترده توده هاى وسيع ، و سپس ايجاد تشكيلاتى مومن ، و كسب قدرتى سالم ضرورى است ، و براى اينها همه ، وجود رهبريى دينى و بيدارى مومن و اقدامگر و قاطع لازم است ، من كه - در عالم خود - از سكوتها و قعودها رنج مى بردم ، و از تحقير مقدسات دينى - در دوره آن دو دست نشانده فاسد ((غمهاى گران داشتم ، و از خالى بودن مجالس و اجتماعات مذهبى از محتواى سياسى و اجتماعى و اصلاحى و اقدامى و انقلابى و حماسى عذاب مى كشيدم ، بسيار طبيعى است كه چون طلايه هاى جنبش 30 ساله اخير پديدار گردد، به سوى اين جنبش ‍ جذب شوم ، و در آن اميد بندم ، و از آن سخن گويم ، و كسان را بدان فراخوانم ، و به پيشرفت آن علاقه نشان دهم ، و براى گسترش ‍ آگاهيهاى جامعه درباره آن ، به اندازه توان خويش بكوشم ، و از گرايش هر چه بيشتر اجتماع به آن و فداكاريهاى وسيع مردم دلشاد گردم ، و اينهمه را بستايم و بزرگ دارم ، و به مقام رهبرى قاطع آن (چنان ديگران حتى غير مذهبيان ، در آن ايام )، احترامى عميق گزارم ، و به اميد تحقق اهداف قرآنى ، آن احترام را ثبت دفتر كنم ، و گزارشواره خويش را از چنان حركتى دينى و مردمى ، به اميد و نويد طلوع ((آفتاب عدل اسلامى )) و ((قسط قرآنى ))، ((تفسير آفتاب )) بنامم .
اينها همه ، براى نويسنده اى صاحب آرمانهاى مورد اشاره ، با سابقه و سائقه و ذائقه خويش ، امورى است بسيار طبيعى . چنانكه به همين اندازه نيز طبيعى است كه پس از پيروزى مقدماتى انقلاب ، و بيرون راندن يكى از دشمنان بزرگ خانگى ، هيجانزده شوم ، و آنگونه شادمند و اميدوار چيز بنويسم ، و از آن دست واژه ها بكار برم ؛ و همى چشم براه پيدايى آرمانهاى قرآنى و تحقق يافتن مقصدهاى اسلاميى باشم كه پيوسته از آنها سخن گفته مى شود، و خود من نيز - بنا بر اميد و اعتماد - از آنها سخن مى گفتم ، و نشر و ترويج آنها و جانبدارى سرسختانه از آنها را (بمنظور احياى احكام اسلامى و قسط قرآنى و نجات انسان محروم ، نه هيچ چيز ديگر، و نه سر سوزنى چشمداشت شخصى ) وظيفه دينى مى دانستم .
خوشبختانه ، در كتاب ياد شده ، آرمانهاى انقلابى و آمال اسلامى ، بخوبى و بروشنى بيان گشته است ، در حد يك سوم كتاب . و همه بصراحت هدف مولف را باز مى كند، و روحيه انقلابى او را نشان مى دهد، و ملموس مى سازد كه آنهمه شعور اعتقادى ، و هيجان بيانى ، وبزرگداشت و جانبدارى ، و نفى و اثبات دينى و اجتماعى و سياسى ، از چه مايه اى برخاسته و از چه زمينه اى در جان نويسنده مايه گرفته است ، و چه مقصدى در پى آنها بوده است ، و به اميد تحقق يافتن چه آرمانهايى مردمى بر خامه جارى گشته است .
آن تجليلها كه شده است (و مقدار قابل توجهى به نقل از ديگران ، به عين عبارت ، حتى غير مذهبيان ، كه نفوذ عنصر اميد را در جانها در اوقات نشان مى دهد)، آنهمه تعظيم كه در برابر حركتهاى مردمى و مشاركتهاى وسيع به عمل آمده است ؛ و آنهمه حساسيت كه در برابر كج گراييها و انحراف پذيريهاى ديگرانى مشام داده شده است ، همه و همه ، از سر نيتهايى خير و آرمانهايى مردمى و اهدافى قرآنى و آمالى علوى و شيعى بوده است ، برى و منزه از هر منظورى ديگر... يا از ايجاد هيجان بيخود در اجتماع .
من دوست دارم خوانندگان گرامى نوشته هاى ناقابل اين خامه ، به زير و بم آنها پى ببرند، و در پيچ و خم تعبيرها تاملى روى دارند، و مقاصد برخاسته از تعهدشناسى و تكليف گرايى را در نظر بگيرند، و پيوستگى ماهوى كليت اين نوشته ها و انديشه ها را هيچگاه مورد غفلت قرار ندهند. در مثل هنگامى كه اين نويسنده - جاى جاى - قيد مى كند و به يادها مى آورد كه روحانيتى كه مورد قبول و تاييد است ، روحانيتى است آگاه ، و ارتجاع زدوده ، كه از توانگران بريده باشد، و - به پيروزى از سنت قولى و عملى پيامبران و امامان - به محرومان و له شدگان پيوسته باشد، و مصداق ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم باشد، و طبيعت زمان و تحول را بشناسد، و قدرت اين را داشته باشد كه از همه طاقتهاى فقهى (با توجه به وسعت مدلولى ادله احكام )، و سازندگيهاى قرآنى ، و توانهاى انقلابى تعاليم اسلامى استفاده كند، و در جهت ((ساختن فرد)) و ((پرداختن جامعه ))، پيشرو و موفق باشد، و شعار عملى او ((ان الله يامر بالعدل )) باشد، و مدار اجتماعى او ((نهج البلاغه ))، و منطق اقدامى او ((خطب فاطميه ))، و هويت فردى او شكل يافته با ((منيه المريد))، موضعگيرى او برخاسته از ((تفسير خون عاشورا))... وقتى اينها باشد بخوبى روشن مى شود كه هرچه و هر كس و هر مقام و هر موضعگيرى غير از اينها باشد، نه مورد قبول و تاييد است ، و نه تاييد و قبول آن وظيفه است ، و نه چنان چگونگى منطبق با اسلام است ، و نه به خير و صلاح موضع اسلامى و آرمان قرآنى است ، و نه به سود ملت مسلمانان ايران ، و نه مايه عزت و سربلندى در هنگامه سياستها و فلسفه هاى معاصر جهان .
پس از اين مقدمه (كه تذكر آن را، از باب ((و ذكر، فان الذكرى تنفع المومنين تذكر بده ، كه تذكر دادن همواره براى مومنان سودمند است )) لازم دانستم )، عرض مى كنم كه حكومتى كه بتوان آن را به نام يك حكومت دينى معرفى كرد و مطرح ساخت ، و جامعه هاى ديگر اسلامى و ملتهاى مسلمان را براى پديد آوردن چنان حكومتى به منظور رسيدن به هدف عظيم ((اتحاد جماهير اسلامى ))، به قيام و فداكارى واداشت ، تنها و تنها ((حكومت مسانخ )) است و لاغير، يعنى حكومتى شبيه به حكومت معصموم ، و هم سنخ و هم گرته ، با آنگونه حكومت . چون در عصر غيبت ، به ((حكومت معصوم ))، كه اصل حكومت قرآنى است ، و اساس آن بر اقامه عدل فراگير (يملا الارض قسطا و عدلا) است دسترسى نيست ، ازاين رو، جوهر تعاليم وحى در قرآن - در تشخيص و اقدام- تا حدى زياد زير غبار قرار مى گيرد، و از جذابيت آن تعاليم ، براى ثابت قدم ماندن مردم خودى در دين و پيوستن مردم بيگانه به آن ، كاسته مى شود، و اين امرى طبيعى است (119) ، بنابراين اگر ما از مرز و معيار ((حكومت مسانخ )) نيز بگذريم و تخفيف دهيم ، و حكومتى شبيه حكومت ديگران را ((اسلامى )) بخوانيم ، ديگر جاذبه اى براى يك نظام دينى باقى نخواهد ماند؟ و اين مطلبى قابل تامل است ، بلكه تامل در آن تكليف است . و اين همان واقعيتى است كه اكنون تجربه بطور عجيبى ما را به همانجا رسانيده است .
2 - حكومت مسانخ
حكومت معصوم حكومت خداست ، زيرا معصوم ((احكام واقعى )) را مى داند، و بدون سر سوزنى انحراف ، يا تخلف ، يا تحريف ، يا غفلت ، يا ضعف تشخيص ، يا سازش ، يا ترس ، يا سستى ، يا بسته انديشى ، يا ساده نگرى ، يا ارتجاع گرايى ، يا دنيا دوستى ، يا طمع ، يا مراعات ((احتياط))... احكام واقعى دين خدا را قاطعانه اجرا مى كند، و جامعه انسانى را) بلكه جهان ارضى را كه جامعه انسانى و افكار و اعمال انسان در ارتباط با آن است )، چنانكه خداى بزرگ خواسته است و در قرآن كريم بيان كرده است ، مى سازد و اداره مى كند و به سعادت مطلوب مى رساند. تداوم اين فلسفه الهى - سياسى در عصر غيبت به تحقق يافتن حاكميت مذهبى است نه جز آن . و حاكميت مذهبى ، همان حاكميت مسانخ است . مصداق صحيح حكومت مذهبى در عصر غيبت ، همان حكومت مسانخ است ، نه جز آن ، يعنى نزديكترين و شبيه ترين انواع حكومت ها به حكومت معصوم . و به عبارت ديگر حكومتى كه بتواند مصداق ((عهدنامه مالك اشتر)) باشد. چون مالك اشتر معصوم نبود، و امام على بن ابيطالب (ع ) معيار حكومت كردن به نام اسلام را براى او در ((عهدنامه )) نوشته است . پس تنزل كردن از معيارهاى عهدنامه مذبور، تنزل از اسلام است در اجراى غير معصوم . و چنين چيزى - اندك اندك - جدا شدن است از يك حكومت اسلامى ، و يك سياسيت دينى ، و يك مديريت قرآنى .
ملاحظه كنيد، دين اسلام دين جاويد الهى است . و اين دين حقيقت واحد است و نمى توان براى آن صورتهاى گوناگون فرض كرد، و همه را اسلام دانست ، ليكن از باب مماشات مى گوييم ، براى دين اسلام و احكام و موازين و تعاليم آن ،دو اجرا(120) مى توان تصور كرد. يكى اجراى اسلام و عملى كردن آن در اجتماع به وسيله شخص امام معصوم (عليه السلام ). دوم اجراى اسلام و عملى كردن آن به وسيله غير معصوم . ديگر صورت سومى كه باز هم اسلام باشد نمى توان تصور كرد. پس يا اسلام است در اجرا و عملكرد معصوم يا اسلام است در اجرا و عملكرد غير معصوم . و صورت دوم حد و معيارش همان ((عهدنامه مالك اشتر)) است ، زيرا عهدنامه - چنانكه ياد شد - دستورنامه اجراى اسلام است براى غير معصوم (121) بنابراين هر حاكميت اسلامى ، به هر اندازه از اصول مختلف تبيين شده در ((عهدنامه )) تنزل كند، به همان اندازه و به همان نسبت ، از اسلام جدا شده است ، و ديگر اسلامى نيست . حفظ عقيده و ايمان مردم به دين خدا و اولياى خدا از اهم واجبات است . و اين تكليف اهم ايجاب مى كند كه ما حقيقت ياد شده را باز گوييم و پوشيده نداريم .
3 - مسلمانان و حكومت اسلامى
به عنوان توضيحى روشن تر عرض مى كنم : ما يك حكومت اسلامى داريم و يك حكومت مسلمان . حكومت اسلامى آن است كه همه چيز يك حاكمى منطبق با اسلام باشد، از اقتصاد تا قضاوت و ديگر امور؛ و حكومت مسلمانان آن است كه كسانى كه در راس ‍ حاكميت قرار دارند مسلمان باشند، يعنى اعتقادات دينيشان اعتقادات اسلامى باشد، نه مسيحى مثلا. اينگونه حكومتى را هنگامى مى توان ((اسلامى )) خواند كه - دست كم - منطبق با ((عهد نامه )) باشد.
ان دين الله لا يعرف بالرجال ، بل بايه الحق ، فاعرف الحق تعرف اهل .(122)
- دين خدا را نمى توان با شاخص شناخت ( و با عملكرد آنان )، بلكه با معيار حق مى توان شناخت ، پس حق را (معيار را) بشناس ، در آن صورت اهل آن را (و عمل كنندگان به آن را) خواهى شناخت .
اين تعليم بسيار عجيب است ، چون هميشه رجالى در ميان امت اسلامى تربيت مى شوند، و به مقامى بزرگ مى رسند، و توجه همگان به آنان جلب مى شود. در اين صورت اين تعليم ، بسيار عجيب است ، از آن ، نفس پيامبر احساس مى شود. بيخود نيست كه گفته اند، ((على بن ابيطالب را نفس پيامبران است )). آرى اين تعليم آگاهى بخش : انسان را براى حفظ ايمان خويش در دژى استوار قرار مى دهد. اين آموزش علوى الهى اصل بسيار مهمى را - در مقاطع مختلف تاريخ - به ما مى آموزد.
4 - عظمت يا فاجعه
توضيح موضوع اين است : چنانكه اشاره شد، بسا مى شود كه رجالى از ميان امت به مقامى بزرگ مى رسند، و شهرتى بسزا مى يابند، و بخصوص عوام و توده هاى مردم به آنان توجه بسيار پيدا مى كنند، و آنان را ملاك همه چيز - بويژه همه چيز دين - مى دانند؛ و بدينگونه در افت و خيز حوادث ، مسئوليتهاى سترگ تاريخى متوجه آنان مى گردد. حال اينگونه رجال اگر به حاكميت برسند، و به نام دين قدرت دينى حكومت تشكيل دهند، يكى از دو نتيجه را در بر خواهد داشت : يا يك ((عظمت )) آفريده مى شود، يا يك ((فاجعه )) رخ مى دهد. اگر رجال ياد شده ، به معناى واقعى كلمه ، ((انقلابى )) باشند، و به اندازه كافى از مسائل مختلف آگاه باشند، و بتوانند دين خدا را با تمام معيارهاى آن ، و احكام دين را در سطح همه مردم و همه طبقات عملى كنند، قسط قرآنى و سياست الهى و قضاوت اسلامى و مديريت انسانى دين را به اجرا درآورند، و نزديكانى زاهد و پاك نظر داشته باشند، و از نظرهاى مشاورانى متخصص و آگاه و متعهد و مترقى بهره ببرند، و همكارانى از اميال - رسته پيدا كنند، و مسائل غير اصلى را به جاى ((مسائل اصلى )) مطرح نسازند، و در تشخيص ها و اقدامها و نفى و اثبات ها و تاثيرپذير نباشند، و از زيانهاى جبران ناپذير نفوذ و نفوذى مصون مانند، و ادراك خود را از وسوسه و مقدس مآبان در امان نگاه دارند، و بدينگونه در ساختن يك جامعه دينى- اگر چه بين 60 تا 80 درصد - موفق گردند... آن عظمت كه گفته شد، آفريده مى شود؛ ليكن اگر جز اين شد- كه با جمال ياد گشت - فاجعه رخ خواهد داد.
... يعنى اگر نتوانند كارى كه مورد انتظار است و وعده نيز داده شده است انجام دهند، و به دلايلى ؛ براى وجود موانعى (از هر گونه ...)، به نشان دادن ارزشهاى اسلامى و تثبيت ملاكهاى سازنده دينى موفق نگردند، آن ((فاجعه بزرگ )) رخ خواهد داد، بويژه اگر مردم همه چيز را از چشم دين ببينند، و عدم موفقيتها را به دين منسوب دارند، و مسائل ديگر (حتى موانع درونى و تشخيصى ) را نشناسند و در نظر نگيرند. و فاجعه بزرگ ، نسبت دادن نقصها و ضعفها و عدم صلاحيت ها و عدم توانايى ها و ارتجاع ها و انحطاطها و تكاثرها و اترافها و اسرافها و... به دين خداست و تعاليم اولياى خدا. و چه فاجعه اى از اين بزرگتر؟ و در اينگونه مواقع دشمنان دين ارزشهاى دينى و كوردلان خفاش صفت كه طلوع آفتاب دين حق را نمى خواهند ديد نيز مى كوشند تا همه چيز را به دين نسبت دهند، و سازندگيهاى فردى و اجتماعى احكام و موازين دينى را منكر شوند.
و در احوال ياد شده ، مردم بويژه جوانان و بى اطلاعان از اصول اساسى و متون اصلى دين ، خرده خرده ، در ديندارى سست مى شوند، و عمل به احكام را رها مى كنند، و از ايثارها پشيمان مى گردند، و حماسه هاى مقدس را به هيچ مى انگارند. و روشن است كه در چنين اوضاعى ، دين خدا به جاى آنكه ((ترويج )) شده باشد، ((تخريب )) مى شود، و بازار عمل به احكام به جاى آنكه رواج يابد كسادى مى پذيرد، و گلبانگ محمدى كه از همه جا شنيده مى شود، و كار به سفارشهاى بى اثر منجر مى گردد و اظهارهاى بى ثمر... و حضورهاى مردمى در ماهيت خود كاستى مى پذيرد، و... و...
5 - هشدار بزرگ
در چگونگيى كه ياد شد، امام على (ع ) - مرزبانى بزرگ ارزشهاى الهى ، و تجسم والاى حقيقتهاى نامتناهى - به فرياد مى رسد، و با نظر ره گستره همه سده ها و عصرها، بصراحت مى گويد: ((ان دين الله لايعرف بالرجال دين خدا با مقياس ‍ شخصيتها شناخته نمى شود))؛ ((بل بآيه الحق دين خدا با خود حق و معيار آن شناخته مى شود)). يعنى مثلا بنگر كه دين درباره عدالت چه مى گويد، و گفته كه دين را بياموز و معيار دين را بشناس ، آنگاه قضاوت كن ؛ يا ببين دين درباره قضاوت چه گفته است ، درباره كرامت انسانى چه گفته است ، درباره دفاع از محروم چه گفته است (123) و... اينها را ياد بگير، تا بدانى كه با خود دين مشكلى ندارى ، مشكلى كه دارى با اجراى دين است ، با پشت كردن مجريان به اميال و رو كردن آنان به اهداف است يا عكس آن . پس سرمايه سعادت ابدى خويش را از دست مده ، و نماز را ترك مكن ، و از دايره دينباوران و خداجويان پاى بيرون منه ، و در جرگه غافلان و بيدينان و بى عملان در ميا... كائنات به خدا متوجه اند، تو توجه خويش را از خدا باز مگير... همه هستى از خدا و محبت خدا و ياد بهره مى برند تو خود را بى نصيب نساز...
6- معيار...
بارى ، امام خداشناسان ، و مقتداى دينداران ، و پيشواى انسان دوستان ، به ما توصيه مى كند كه دين را فرا مگير، و حق و نشانه حق را بشناس ، و اشخاص و رجال و مشاهير را ملاك قرار ندهيد، تا در پيشامدهاى روزگار، و طلوع و افول رجال ، و موفقيت و عدم موفقيت اقدامگران ، گوهر دين را نبازيد، و سرمايه عمل را تباه نسازيد...
ما بايد اين موضوع را مهم يادآورى كنيم كه اصل فلسفه تشكيل حكومت در اسلام ، به نص قرآن كريم ، اجراى عدالت است (124) چون هدف دين ، تزكيه و تعليم بشر است (125) ، يعنى رشد در دو جنبه علم و عمل . پس بايد حكومت دينى زمينه اين رشد را براى همه افراد فراهم سازد، يعنى مقتضيان رشد را پديد آورد و موانع رشد را از ميان ببرد. و اين جز با اجراى قسط و عدل ميسر نيست ، زيرا ظلم خود بزرگترين مانع رشد انسان است در هر جهت ، و كسب قدرت نيز از نظر دين هنگامى صحيح است كه به منظور تشكيل چنين نظامى باشد، نظام عادل . و يكى از روشنترين امور اين است كه در حكومت اسلامى ، قدرت وسيله است نه هدف . و ما مى توانيم همين دو اصل را بهترين معيار قرار دهيم براى شناخت مسائل ،
يعنى اينكه هدف حكومت در اسلام اجراى عدالت است ، و اينكه قدرت وسيله است نه هدف .
خداوند عدالت را واجب كرده است (126)
عدالت را شمشير خود قرار بده (و هر كارى را با عدالت انجام ده ).(127)
ارزش اين مقام ( خلافت - حكومت اسلامى ) در اين است كه حقى را بر پاى دارم ، يا باطلى را نابود سازم (128)
در نامه اى به ابن عباس :
بايد بالاترين موفقيت خود را در اين بدانى كه باطلى را از ميان ببرى ، و حقى را زنده سازى (129)
درباره رعايت كرامتهاى انسانى مردم و حفظ حدود مساوات ، به يكى از ماموران حكومت اسلامى :
در برابر مردم فروتن و با ادب باش ، و با آنان با چهره باز روبرو شو، و با همه صميمى باش . و درباره همه ، در نگاه كردن ، در چشم دوختن ، در اشاره كردن ، و در سلام و عليك گفتن .يكسان رفتار كن . اينگونه باش تا زورمندان (و سرمايه داران متكى به قدرت مال و نفوذ آن )، طمع نداشته باشند كه حق ضعيفان را به سود آنان پايمال كنى ؛ و ضعيفان از اين نوميد نگردند كه حق آنان را به قانون عدل بازگيرى .(130)
درباره اموال عمومى به كارمندان سراسر دولت اسلامى :
ادقوا اقلامكم ، و قاربوا بين سطوركم ، واحذفوا من فضولكم ، واقصدواقصد المعانى ، و اياكم و الاكثار، فان اموال المسلمين لاتحتمل الاضرار.(131)
- قلمهاى خود را ريز سر كنيد (تا كاغذ، زياد مصرف نشود)، خطها را نزديك به هم بنويس ، چيزهاى غير لازم ننويسيد، و به اندازه اى كه مقصود را برساند بسنده كنيد. مبادا در مصرف زياده روى كنيد، چون نبايد به اموال مسلمين (اموال عمومى ) زيانى وارد شود.
و امثال اين دستورها كه بسيار است . و انصاف اين است كه اگر در برابر پيامبران خدا و امامان معصوم و عالمان بزرگ سده هاى پراختناق پيشين (كه امانت دين را به ما رساندند)، و شهداى راستين (كه جان عزيز خود را فداى دين خدا كردند و خون خويش را پشتوانه حراست از ارزشهاى الهى ساختند)، خود را مسئول مى بينيم ، نبايد به كمتر از اين موازين قناعت كنيم ، و دين جاويد الهى و ارزشهاى آن را از آنچه گفته شد پايين تر بياوريم .
و اكنون به خوبى روشن مى شود كه آنچه در جان اين نويسنده التهاب آفريد، و او را در ظرف بيش از 30 سال به گفتن و نوشتن واداشت ، اميد تحقق يافتن چه ارزشهايى بود. اينها بود و نه جز اينها...
پی نوشت
117- از سالهاى 1310 تا 1340 هجرى شمسى ، بتقريب .
118- ((سوره آل عمران )) (3)، آيه 139.
بخشى از جمله ها و تعبيرهاى بالا، از ديگر نوشته هاى ناقابل اين بنده گرفته شده است ؛ و در اينجا؛ به صورت ((براعت استهلال )) گونه اى ،؛ در مقام تحرير مقصود؛ بر قلم جارى گشت .
119- و همان است كه در اصطلاح علمى مى گوييم ، ((احكام ظاهرى )). و بسيارى از ((احكام مستنبطه ))، احكام ظاهرى است . و اين احكام در عصر غيبت (اگر از طريق اجتهادى درست و جامع شرايط علمى و عملى لازم استنباط شده باشد)، در حق مكلفين ((احكام الله )) به شمار مى آيد، و عمل به آنها ((مجزى ))است ؛ ليكن چه كسى است كه فرق آنها را با ((احكام واقعى ))، در همه ابعاد، نداند و آثار فوت احكام واقعى را ناچيز شمارد.
120- يعنى دو گونه پياده كردن ، دو مرحله پياده كردن - به اصطلاح متداول .
121- بر ((عهدنامه )) بيفزاييد نامه هايى را كه على (ع ) براى ديگر كارگزاران حكومتى نوشته است ، و در آنها تامل كنيد. از آنها همه ملاكهاى حاكميت و مديريت و سياست و قضاوت و اقتصاد و معيشت و تربيت اسلامى بخوبى به دست مى آيد.
122- ((بحار)) ج 68، ص 120، (چاپ بيروت )، از كتاب ((بشاره المصطفى )).
123- دين خدا حتى حكومت كردن مستضعفان را مطرح كرده است - ( ((سوره قصص )) - 28 - آيه 5)،نه صدقه دادن به آنان را، با اينكه همين دوم نيز در حدى قانع كننده و آبرومند وجود ندارد.
124- ((سوره حديد)) (57)، آيه 25.
125- ((سوره بقره )) (2)، آيه 129 و...
126- ((سوره نحل )) (16)، آيه 90.
127- ((غررالحكم )) ص 67.
128- ((نهج البلاغه ))، ص 111؛ ((عبده )) ج 1، ص 76 (چاپ مصر).
129- ((نهج البلاغه ))، ص 1062.
130- ((نهج الباغه ))، ص 976.
131- ((مستدرك نهج البلاغه ))، شيخ هادى كاشف الغطاء نجفى ، ص 111 (چاپ بيروت ).


نوشته شده در   چهارشنبه 1 آذر 1391    
PDF چاپ چاپ