شنبه 16 فروردين 1399 | Saturday, 04 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 30 آبان 1391     |     کد : 20554

عاشورا ،انقلابها و حكومتها ؛ 4 - 5 -واقعيتها، هشدارهايى عظيم و غفلت از واقعيتها، سبب افول ارزشها

عاشورا ،انقلابها و حكومتها ؛ 4 - 5 -واقعيتها، هشدارهايى عظيم و غفلت از واقعيتها، سبب افول ارزشها

عاشورا ،انقلابها و حكومتها ؛ 4 - 5 -واقعيتها، هشدارهايى عظيم و غفلت از واقعيتها، سبب افول ارزشها
4عاشورا قیام جاودانه - واقعيتها، هشدارهايى عظيم
- هر واقعيتى همواره يك هشدار است . رويگردانى از واقعيتها بى اعتنايى به هشدارهاست ؛ و زيان بزرگ - بسيار بزرگ - اين چگونگى بر هيچ خردمندى پوشيده نيست .
يكى از ابعاد ژرف و عظيم - و باز هم ژرف و عظيم - ((نهج البلاغه )) همين ترسيم واقعيتها و ملموس ساختن آنهاست و فرو بردن انسان در آنها. گويى واقعيتهاى گوناگون را - با الفاظ كهكشانى خويش - قالبگيرى مى كند و روبروى انسان قرار مى دهد، آنگاه دو گوش انسان را مى گيرد و چهره . چشم او را به سوى آنها مى گرداند و محكم نگاه مى دارد، تا آدمى - آدمى غافل و سطح بين - هر چه بهتر آنها را ببيند و با آنها در آميخته گردد، آنسان كه گويى با آنها هم زيسته است و ميزيد...
ما - در اينجا - براى اينكه از يكسويه نگرى بر كنار باشيم ، و از واقعيات دور نيفتيم ، و از هشدارها - طبق حكم عقل و شرع و تجربه - سود ببريم ، و از جرگه غافلان بيدرد در آييم ، و به رده آگاهان درد آشنا بپيونديم ، بايد يادآورى كنيم كه نگرش دوم درباره انقلاب (يا بهتر است بگوييم : درباره اشخاص و عملكردها، زيرا انقلاب به ذات خود ندارد عيبى ) و حاكميت اسلامى ايران ، كه از سوى كسانى اهل درد و اعتقاد از داخل و خارج ابراز مى شود، واجب است كه مورد توجه و تنبه بسيار قرار گيرد، نگرشى كه مى گويد: ((اكنون زمان تبليغ اسلام و دفاع از خود اسلام است نه انقلاب ...).(100) و من اكنون نمى خواهم از اينگونه نظرها نقل كنم ، همين اندازه مى گويم كه هر دو نگرش (نگرش تمجيدآميز و اظهار اميدوارى و نگرش انتقادى و اظهار نگرانى ) طرفدارانى در ميان مسلمانان آگاه و متعهد داخل و خارج كشور دارد، و نمى توان از نگرش دوم غافل بود، و به نگرش نخست فريفته گشت . اهميت تكليفى موضوع ، ما را وا مى دارد تا نسبت به اين مسائل بسيار حساس باشيم . و طبيعى است كه اين دو نگرش متفاوت ، دو منشا متفاوت دارد. منشا نگرش نخست - بطور عمده - شعارهاست ؛ و منشا نگرش دوم عملكردها...
5 - غفلت از واقعيتها، سبب افول ارزشها
اكنون به دو نگرش ياد شده بيشتر نزديك مى شويم ، تا در مرز تكليف حضور قويترى داشته باشيم ، و سبب افول ارزشها نگرديم . نگرش نخست چنين تصور مى كند كه حركتى انقلابى و اسلامى در ميان ملتى مسلمان پديد آمده و پيروز گشته است ، و بر پايه آن حركت حكومتى اسلامى تشكيل شده است ، و فراخوانى اين حركت و كوشش آن در جهت اجراى احكام قرآن و تحقق بخشى به اهداف اسلام است ؛ و در مقام شعار هم كه هيچ كاستى ندارد، بويژه آنكه در آرمان نجات مستضعفان (كه آرمان بزرگ انسان و انسانيت است ، و سرلوحه تعاليم پيامبران )، نه تنها مستضعفان ايران و مستضعفان جهان اسلام ، بلكه مستضعفان همه جهان را مطرح مى كند، و چه از اين بهتر؟... پس آن خورشيد گرما بخش طالع گشته است . اين نگرش بايد - همانگونه كه نمونه اى آورده شد - اميدوار و سرخوش باشد، و اين انقلاب و نظام را بستايد، چنانكه بسيارى چنينند، حتى در ميان صاحب نظران (با قطع نظر از كسانى كه از مسائل و موضوعها و واقعيت ها و ارزشها اطلاع چندانى ندارد و نظرشان واجد اهميت نيست ، يا كسانى كه از نظام سودهاى گوناگون مى برند و اظهار نظرشان واجد ارزش نيست ).
نگرش دوم منطق ديگرى دارد، مى گويد: ((در امر تبليغ اسلام ، مهم مسئله تفكر است . متفكرين هرگز تحت تاثير تبليغات قرار نمى گيرند، فكر آنها بايد قانع شود، آنها بايد بفهمند اسلام به زندگى چه پاسخى داده است ؟ پاسخ اسلام به سياست ، جامعه ، اقتصاد و... چيست ؟ اگر پاسخ را قانع كننده يافتند، بى شك جذب خواهند شد).(101) و اين يك نمونه از سخنان صاحبان نگرش دوم و اظهار نظرهاى ايشان است . و ملاحضه مى كنيد كه محتوايى جدى دارد.
در برابر نگرش نخست - اگر واقعيت ملاك باشد - بايد بسيار حساس بود و انديشيد كه چگونه بايد از عهده اين شهرت بر آمد؟ و چسان بايد بود، و چسان بايد ديد، و چسان بايد عمل كرد، تا اينهمه اعتبار بدست آمده برجاى ماند، و اينهمه اميد بر باد نرود، و اينهمه تكريم و تمجيد از يك حركت دينى - آنهم در اين روزگار - بى محتوى نگردد.
بايد يكى به خود و اعمال و ديدگاه ها و روابط و نزديكان بنگرند و در آنها تجديد نظر كنند. و در تعاليم پيامبر اكرم (ص ) و ائمه طاهرين (ع ) بر محاسبه نفس تاكيد بسيار شده است - كه پيشتر سخنانى درباره اين موضوع سازنده بسيار مهم آورده شد - آنچه گفته شد بظاهر درباره ((محاسبه نفس فردى )) بود، ((محاسبه نفس اجتماعى )) نيز ضرورى است . يك حاكميت مسئول تعهد شناس (قطع نظر از انقلابى ، آنهم انقلاب اسلامى ) بايد در چندين و چند بعد به محاسبه نفس اجتماعى بپردازد و كردار و رفتار اعضاى حاكميت را، كارگزاران را، و بستگان و وابستگان را، مورد محاسبه نفس اجتماعى قرار دهد:
- محاسبه نفس اجتماعى سياسى .
- محاسبه نفس اجتماعى قضايى .
- محاسبه نفس اجتماعى ادارى .
- محاسبه نفس اجتماعى اقتصادى .
- محاسبه نفس اجتماعى اخلاقى .
- محاسبه نفس اجتماعى مصرفى .
- و...
و همواره و در هر جا لازم شد اقدام كند، و همه خواهانيها و ملاحظه ها را زير پا گذارد، و دلبندى و دلبندان را به فراموشى سپارد (كه مردم عزيزان دلبند خويش را دادند، و چه بسا برخى كسان از جنازه هاى آن عزيزان نيز خبر نگرفتند كه بر روى مين پودر شد يا چيزى از آنها براى دفن باقى ماند...؟!)، و خيلى چيزهاى ديگر، چرا كه حاكميت به نام ((اسلام )) به اين سادگيها و چگونگيها كه ما تصور كرده ايم نيست . جامعه در اين انقلاب فراخوانده شده است تا در سايه ((قرآن كريم )) زندگى كند، نه در جهنم تكاثر و اتراف و اسراف از سوى و فقر و حرمان از سويى ديگر...
به مسائل و عملكردها و اشخاص همواره به چشم تحسين نگريستن ، و از آنها ستايش كردن ، و با تصويرگرى لفظى واقعيات را بر خلاف آنچه هست نماياندن (يا از واقعيات چنانكه هست بى اطلاع بودن )، به حكم تجربه روش خوش عاقبتى نيست . و اينكه بگوييم چون دشمن داريم نقاط ضعف را نبايد مطرح كرد، نخست گام انحراف و انحطاط است ، و موجب وداع با ارزشها و سبب افول آنهاست ، و كارى در حد ((دفن انقلاب )) است . ارزشبانى ، ميراث تشيع است :
- چرا على (عليه السلام )، معاويه بن ابى سفيان را لحظه اى تحمل نكرد؟(102)
- چرا بر قاضى خود به واسطه خريدن خانه آنگونه خشم گرفت و او را مورد مواخذه قرار داد؟(103)
- چرا مصقله بن هبيره شيبانى را - كه جانب بستگانش را رعايت كرده بود - به آن سختى نكوهش ‍ كرد؟(104)
- چرا وسعت خانه علاء بن زياد حارثى را بر نتافت ؟(105)
- چرا منذربن جارود عبدى را - كه بستگان خود را نواخته بود - با آن الفاظ خرد كننده نكوهيد؟(106)
- چرا با عبدالله بن زمعه - كه از بيت المال چيزى در خواست كرده بود - با تندى سخن گفت : ((اين مال نه از آن من است و نه از آن تو، بلكه متعلق به همه مسلمانان است ...).(107)
- چرا حضور در يك مهمانى اعيانى را - كه فقيران در آن دعوت نشده بودند - بر عثمان بن حنيف انصارى نبخشيد؟(108)
- چرا پسر عموى خود را (كه برخى گفته اند، شخصيتى چون ابن عباس بوده است )، با آن شدت و تندى سرزنش ‍ كرد؟(109)
- و چرا آهن گداخته را به تن برادر خود عقيل ، چنان نزديك كرد كه او از سوزش آن ناليد، فقط به جرم اينكه براى كودكان گرسنه خويش ، يك من گندم از بيت المال اضافه بر جيره خود خواسته بود؟(110)
- و چرا ابوالاسود دوئلى - قاضى بزرگ - را به صرف اينكه با شخص مراجعه كننده به دادگاه بلند حرف زده بود، از قضاوت عزل كرد؟(111)
- و چرا فرمود: ((تنها كسانى مى توانند احكام دين خدا را اجرا كنند، كه سازشكار نباشند، كه همرنگ (دنياداران و دنيا خواهان ) نگردند، كه خود هيچ خواهانى نداشته باشند))(112)
- و چرا خيانت ناظر بازار اهواز را با آن عقوبت شديد پاسخ داد؟ بد نيست اين واقعه را بدانيد. ابن هرمه ناظر بازار اهواز بود. على (ع ) از او خيانتى ديد، به رفاعه بن شداد بجلى - فرماندار خود در اهواز - چنين نوشت :
هنگامى كه نامه مرا خواندى ، ابن هرمه را از نظارت بازار بركنار دار، و او را به مردم معرفى كن ، و به زندانش افكن ، و آبرويش را بريز، و به همه بخشهاى تابع اهواز بنويس كه من اينگونه عقوبتى براى او معين نكرده ام . مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهى كنى ، كه نزد خدا خوار مى شوى ، و من به زشت ترين صورت ممكن تو را از كار بركنار مى كنم - و خدا آن روز را نياورد.
و چون روز جمعه رسيد او را از زندان در آور و 35 تازيانه بزن و در بازارها بگردان . و هر كس گواهى آورد (كه از او چيزى ستانده است )، او را با گواه قسم ده ، و مبلغ را از مال ابن هرمه بردار و به صاحب آن بپرداز. و دوباره او را - خوار و سرافكنده و بى آبرو - به زندان بازگردان ، و پاهايش را در بند بگذار: و تنها براى نماز باز كن . فقط اگر كسى برايش خوراك يا نوشابه يا پوشاك يا زيراندازى آورد به او برسان .
و مگذار ملاقاتى داشته باشد، تا مبادا راه پاسخگويى به محاكمه را به او ياد دهند و به آزاد شدن از زندان اميدوارش سازند. و اگر دانستى كه كسى چيزى (عذرى ) به او آموخته است كه به مسلمانى زيانى مى رساند، او را نيز تازيانه بزن و زندانى كن تا توبه كند.
شبها زندانيها را به فضاى باز بياور تا تفريح كنند، جز ابن هرمه ، مگر بترسى كه بميرد، در اين صورت او را نيز با ديگران به حياط زندان بياور. و اگر ديدى هنوز طاقت تازيانه خوردن دارد، پس از 30 روز، 35 تازيانه ديگر - بجز 35 تازيانه نخستين- به او بزن . و براى من بنويس كه درباره بازار (و نظارت بر آن ) چه كردى ، و پس از اين خائن چه كسى را براى نظارت برگزيدى . در ضمن حقوق ابن هرمه خائن را نيز قطع كن .(113)
اينست مديريت سالم و قاطع ، اينست مسئوليت پذيرى ، اينست پاسدارى حقوق مردمى كه جز حاكميت پشت و پنهانى ندارد...و اين برخورد آموزنده ، از تعاليم جاودان و احكام درخشان اسلام است در مورد پاسدارى حقوق توده ها - در هر جا - و كوتاه كردن دست طاغوتان اقتصادى ، و جلوگيرى از ستم اهل بازار بر مردم ، و عقوبت ناظران خائن ، و حمايت از ضعيفان و كم در آمدان و... و رد هر گونه مسامحه در كار نظارت بر بازارها، تا نسبت به حقوق توده ها هيچ گونه خيانتى نشود، و انسانهاى ناتوان پايمال نگردند...
و از اين عقوبت سختى كه درباره اين ناظر بازار - به دستور قاطع امام على بن ابيطالب (ع ) - اعمال گشته است روشن مى شود كه دين اسلام به اين امور اهميت بسيار مى دهد:
1- توجه اكيد به بازارها، براى نفوذ عدالت و رعايت حق در آنها، و تصحيح روابط داد و ستد ميان مردم ، و جلوگيرى از انواع اجحاف و گرانفروشى و كم فروشى و كلاهبردارى و...
2- حفظ اموال خريداران و كسانى كه به اجناسى نياز دارند و به بازارها و فروشگاه ها و دكانها مراجعه مى كنند، از چپاول شدن ، زيرا مراجعه كنندگان - به تعبير امام سجاد (ع ) - مانند گوسفندند در چنگال گرگ .(114)
3- رسيدگى دقيق به كار ناظران بازار تا مرتكب خيانتى نشوند، و از بازرگانان و فروشندگان رشوه نگيرند و آنان را در نرخگذارى و فروش آزاد نگذارند...
4- ترك هرگونه كوتاهى و غفلت درباره اين موضوع مهم حياتى ، كه موجب ظلم بسيار مى شود بويژه در حق ضعيفان جامعه .
5- احساس مسئوليت كردن نسبت به مسائل و اقدام قاطع كردن درباره آنها.
پس بايد اين احاديث و امثال آن ، كه نمايانگر رفتار معصوم (ع ) است ، دستورى قاطع باشد براى هر حاكميتى كه ادعا مسلمانى دارد، و هر فقاهتى كه خود را تابع اين تعاليم مى داند.
اين است كه مى گوييم در برابر نارواييها بايد ايستاد، و مسامحه نكرد، و نقطه هاى ضعف در مديريت و حاكميت را بايد برملا ساخت . نقطه هاى ضعف هنگامى كه مطرح نگشت ، و عملكردها و اشخاص مورد رسيدگى قاطع قرار نگرفتند، از اهميت منفى انحراف كاسته مى شود، و قبح خيانت از ميان مى رود، و جريانها ادامه مى يابد. و زيان اين چگونگى از زيان هزار دشمن بيشتر است . راه راه امام على بن ابيطالب (ع ) است ، كه با آنهمه دشمن و مخالفت ، كارگزاران خود را آنگونه كه اشاره كرديم - محاكمه و رسوا مى كرد، و دست آنان را از شغلها مى بريد، و به نزديكان خود ميدان نمى داد، و در هيچ هزينه گذاريى اسراف نمى كرد، و درد افراد جامعه درد خود او بود. راه اين است ، و حركت در غير اين مسير خروج از ((صراط مستقيم )) است ؛ و حد اقل تعهد دينى و بيدارى وجدانى اقتضا مى كند كه اعلام شود اينگونه حركتها در مسير دين منطبق با دين نيست ، تا به ارزشهاى الهى خيانت نشده باشد. اظهار حقايق و اقدام بجا درباره نارواها و ناشايستگان ، حاكميت را با مردم پيوند مى دهد، و كتمان حقايق و سستى در اقدام پيوند حاكميت را با مردم مى برد. و البته حصول اين چگونگى تدريجى است ، و بروز آثار آن دفعى ، پس نبايد غافل بود، اين غفلت ويرانگر است ، و سخن انذارگران آگاه و معتقد را بايد پذيرفت .
و در برابر نگارش دوم ، بايد پاسخهاى اسلامى راستين را به ((سياست )) و ((جامعه )) و ((اقتصاد)) آماده ساخت ، و هم از جنبه نظرى و هم از جنبه علمى عرضه كرد. آيا مى توان گفت كه اسلام براى اين مسائل پاسخ درستى ندارد؟ هرگز (دست كم اسلامشناسان آگاه و آشنا با دو منبع عظيم و ژرف اسلام - يعنى قرآن و حديث - مى دانند كه اسلام جامعترين پاسخها را براى مسائل ياد شده دارد).
و آيا مى توان ادعا كرد كه به مسائل ياد شده در سطوح مناسب پاسخ داده شده است ؟ هرگز... پس بايد پاسخ مسائل ياد شده را از دو منبع اسلامى آگاهانه استنباط كرد و عرضه داشت . كدام متفكرى است كه اسلام نتواند او را قانع كند؟ اگر سعه و غناى تعاليم اسلامى درست درك شود و تبيين گردد.
پی نوشت
100- نقل از يك گزارش مستند.
101- نقل از يك گزارش مستند.
102- ((نهج الباغه )) ص 840 و 843 و 863 و...؛ ((عبده )) ج 3، ص 8 و9و18.
103- ((نهج البلاغه )) ص 833 - 835؛ ((عبده )) ج 3، ص 4.
104- ((نهج البلاغه )) ص ص 961؛ ((عبده )) ج 3، ص 76.
105- ((نهج البلاغه )) ص 662 - 664؛ ((عبده )) ج 2، ص 231.
106- ((نهج البلاغه )) ص 1073 - 1074؛ ((عبده )) ج 3، ص 145.
107- ((نهج البلاغه )) ص 728؛ ((عبده )) ج 2، ص 153.
108- ((نهج البلاغه )) ص 965 - 976؛ ((عبده )) ج 3، ص 78 - 84.
109- ((نهج البلاغه )) ص 956 - 960؛ ((عبده )) ج 3، ص 72 - 75.
110- ((نهج البلاغه )) ص 713؛ ((عبده )) ج 2، ص 143 - 144.
111- ((مستدرك الوسائل )) ج 3، ص 197؛ ((الحياه )) ج 1، ص 421.
112- ((نهج البلاغه )) ص 1137؛ ((عبده )) ج 3، ص 176.
113- متن حديث ، ((دعائم الاسلام )) ج 2، ص 533 - 532، ((الحياه )) ج 6، ص 409 - 412.
114- ((خصال ))، شيخ صدوق ، ج 1، ص 339، ((الحياه )) ج 3، ص 296 و391.


نوشته شده در   سه شنبه 30 آبان 1391    
PDF چاپ چاپ