شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 18 مهر 1391     |     کد : 19830

درس 90 : روابط فاميلى

درس 90 : روابط فاميلى

درس نودم : روابط فاميلى
درس نودم : روابط فاميلى- روابط فاميلى رادر جدول اين كتاب بسيار فشرده و مختصر بيان كرديم. از آنجايى كه بعضى از دوستان دانشمند جمعه شناس فرمودند اين موضوع در اين عصر اهميت زيادى يافته است و شكاياتى كه در نامه ها براى رسانه هاى خبرى ارسال مى شود يا دادخواستهايى كه در دادگاههاى مدنى خاص ‍ مطرح مى گردد، بيشتر راجع به روابط ناهنجار و نامشروع فاميل زن و شوهر با آنهاست به اين نتيجه رسيديم كه آنچه در جلد اول نوشته شده بسيار اندك است و از اين رو تصميم گرفتيم در اين جلد اين مباحث را مفصل و به گونه اى مشروح بنويسيم و چون در اينجا سخن ما به رابطه عروس و مادر شوهر هم مى رسد، تاءكيد مى كنيم كه ما در اين مبحث، مقتضاى حكم عقل و دستور شرع را مى نويسيم؛ بنابراين هر عروس و مادر شوهرى بلكه هر يك از افراد فاميل كه نمى خواهند حكم عقل و دستور اسلام را بشنوند و براى راهنمايى خويش در امور زندگى، وسوسه هاى نفسانى و القاءات شيطانى را كافى مى دانند- چنانكه نمونه اى از آن را بيان مى كنيم- خوب است سخن ما را در اين موضوع نخوانند تا اينكه نه ما را متهم به جانبدارى از يك طرف كرده و نه اسلام دلسوز و مهربان را زير سؤ ال برده و نه وقت خود را تلف كرده باشند.
رابطه پدر شوهر و عروس
به حكم عقل و دستور شرع اسلام، پدر داماد از لحاظ غريزه جنسى بايد به عروس خويش به چشم دختر و خواهر خود نگاه كند؛ يعنى همان گونه كه بوسيدن دختر تحريكى به پدر دست دهد آن بوسه حرام مى شود، نسبت به عروس نيز چنين حكمى تحقق مى يابد، بلكه حتى در مورد نگاه كردن به دختر و عروس هم اين موضوع صدق مى كند؛ يعنى نگاه كردن مرد به هر زنى غير از همسرش، در صورت تحريك و تلذذ، حرام است. فقهاى عظام در اين گونه موارد كلمه ((ربيه)) را به كار مى برند و مى فرمايند: ((نظر كردن با ربيه حرام است، هر چند به وجه و كفين نامحرم يا محرم، و يا حتى اگر نگاه كردن به حيوان زيبايى باشد كه از ديدن او تحريك شود و احتمال مقدمه حرامى پيش آيد)). كوتاه سخن اينكه چنين نظر و نگاهى فقط براى شوهر نسبت به همسرش جايز و رواست.
پدر داماد بايد بداند كه پسر او حساس و غيور است و هيچ گاه راضى نيست كه پدرش نسبت به همسرش نگاه شهوت آلود داشته باشد و حتى شرع اسلام هم به پسر اجازه مى دهد كه در چنين صورتى، در حد نهى از منكر و فساد، با چنان پدرى قطع رابطه كند؛ زيرا اطاعت پسر از پدر تا زمانى واجب است كه به مخالف فرمان خدا نينجامد و در مورد تعارض و تزاحم، فرزند بايد اطاعت خدا را مقدم دارد و از اطاعت پدر سرپيچى كند. اما وقتى ربيه و تحريكى در كار نيست، پدر داماد بايد عروسش را مانند دخترش دوست بدارد، او را نصيحت كند و تا سر حد امكان در هديه و عيدى و سوغات او را هم با دخترانش شريك گرداند و اگر پسرش نسبت به او ستمى روا مى دارد، حق را بگويد و عروسش كه مظلوم واقع شده است جانبدارى كند نه اينكه طرف پسر ظالمش را بگيرد.
عروس هم بايد بداند كه زينت و آرايشش بايد منحصرا براى شوهرش باشد و هيچ گاه با لباس و چهره و ظاهر تحريك كننده حتى در برابر پدر و برادر و پدر شوهرش ظاهر نشود، بلكه همواره ساده و بى آرايش خدمت محارم خود بنشيند و به نصايح بى غرض و مرض آنها گوش فرا دهد.
رابطه عروس و مادر شوهر
((خداوندا! به ذات مقدست پناه مى بريم!))
در اينجا باز هم تكرار مى كنيم كه روى سخن ما با عروس و مادر شوهرانى است كه تابع خداو پيغمبر و عقل و دين هستند و اگر مادرشوهر و عروسى مايل به شنيدن سخن اينان نيستند، بهتر است كه اين مبحث را نخوانند، كه سخن و دستور اينان براى كسانى كه مى خواهند پيرو حسادت نفس ‍ خويشتن باشند و خواهشهاى نفسانى خود را بر هر نصيحت و پندى مقدم دارند، مانند آب در هاون كوبيدن است و باد در چنبر دميدن.
ما مى گوييم حكم عقل و دستور دين و سخن انبيا و خردمندان جهان اين است كه مادر كه پسرش را داماد كرد، نبايد از پسر خويش توقع قبل از دامادى را داشته باشد. مادر بايد بداند كه پسرش قبل از دامادى وظيفه اى داشت و اكنون وظيفه اى ديگر دارد. او قبل از دامادى مى بايست تمام كوشش خود را در راه تحصيل رضايت مادر به كار برد، ولى اكنون علاوه بر آن وظيفه، دوتكليف مهم ديگر نيز به گردنش گذاشته شده است: اول، ارضاى تمايلات جنسى خود و همسرش؛ دوم، تحصيل مخارج و تاءمين نيازهاى همسرش. اكنون رابطه جنسى داشتن او با همسرش به حكم عقل و دين واجب لازم است و اين رابطه را با مادر برقرار كردن بالاترين حرامها و بزرگترين گناه ها به حساب مى آيد. و نيز تاءمين مخارج همسرش ، در هر حال بر او واجب است، ولى تاءمين مخارج مادر، اگر او شوهر دارد، بر پسر واجب نيست و اگر شوهر ندارد و نيازمند هم هست در درجه دوم اهميت و بعد از، مين مخارج همسر است؛ زيرا مادرش آزاد است و غير وابسته. او مى تواند از خانه بيرون برود و به نحو مشروعى مخارج خود را تاءمين كند، ولى همسرش وابسته و مقيد است و حق ندارد بدون اجازه شوهر از خانه بيرون برود و يا بدون اجازه او به كار و عملى بپردازد و مخارج خود را تاءمين كند. اين عين حكم عقل است و عين حكم اسلام كه در رساله هاى فقهاى عظام ذكر گرديده است. بنابراين به حكم عقل و دين، مادرشوهر بايد توقعش را از پسر داماد شده اش كم كند.
اگر پسر فقط هفته اى يك روز به ديدن مادر مى آيد، مادر راضى باشد و گله و شكايت نكند. در همان يك روز هم اگر عروسش را با خود نياورده است ، به او بگويد: ((چرا عروسم را نياورده اى؟ حالا كه تنها مانده اى، برخيز و نزد همسرت برگرد. او دخترى است كه از پدر و مادرش جدا شده و به تو دل بسته است. او را تنها مگذار تا احساس غربت نكند. او اكنون دلش براى تو تنگ شده است و هر چه مى توانى كوشش كن تا درآمد بيشترى داشته باشى و همه را بدون ريا براى خانواده ات خرج كنى. من اكنون شوهر دارم و همان توقعى را كه از شوهرم دارم، عروسم نيز از تو دارد و من نمى خواهم شوهرم ساعتى ديرتر به منزل بيايد، نمى خواهم درآمدش را به مادرش كه نياز ندارد بدهد، مى خواهم مرا دوست داشته باشد و با من يگانه و يكرنگ و با صفا باشد و عين همين توقعات را هم عروسم از تو دارد)).
و اگر مادر داماد شوهر ندارد، بايد به فكر روزهاى شوهردارى اش بيفتد كه قطعا در آن زمان، اين گونه مى انديشيده است.
آنچه تا اينجا گفتيم قضاوت گوهر نفيس عقل بود و حكم صريح اسلام و دستور بى شائبه خردمندان. اينك بشنويد از قضاوت جهل و سفاهت و دستور شيطان و حماقت.
سالها پيش با مردى عاقل و فاضل همسايه بودم. او با همسر و مادرش در جوار ما منزل داشت. روزى صبح زود، آن مرد عاقل و فاضل سراسيمه نزد من آمد و مرا به منزل خود برد و گفت: اين مادرم را ببين كه هر روز وقتى كه من و همسرم به حمام مى رويم، خون ما را به شيشه مى كند. در آن حال، مادرش را ديدم كه پيراهنهاى اطو كرده پسر و عروسش را به هم مى مالد تا اطويش خراب چروك شود و بغض كرده و پر كينه به زبان محلى چيزى مى گفت كه من نفهميدم. با كمال بهت و حيرت چند كلمه اى گفتم و پايين آمدم. آن مرد محترم چند روز قهر كرد و به خانه دوستانش مى رفت.
روزى در بين شكايت از مادر، جمله اى گفت كه از او انتظار شنيدن آن را نداشتم، ولى چون از حسادت و رذالت مادرش منظره اى را مشاهده كرده بودم، در برابر سخنش سكوت كردم. او گفت: العياذ بالله اگر امام صادق (عليه السلام) مادرى مانند مادر من مى داشت اين همه سفارش ‍ مادران را به فرزندانشان نمى كرد.
اميدوارم نظير اين مادر شوهران رذل و حسود اگر در ميان مسلمين پيدا شوند، هر چند در زمان پيرى باشد، خداوند از خزانه غيبش شوهرش براى آنها برساند تا پسر و عروس جوانشان به امام صادق (عليه السلام) سوء ظن نبرند و شعراى ما چنين اشعارى نسرايند كه:
جهان داور چو گيتى را بنا كرد ... پى ايجاد زن انديشه ها كرد
مهيا تا كند اجزاء او را ... ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق از خورشيد گرمى ... ز آهن سختى از گلبرگ نرمى
لطافت از نسيم و مويه از جوى ... ز شاخ ‌تر گراييدن به هر سوى
ز امواج خروشان تندخويى ... ز روز و شب دو رنگى و دو رويى
صفا از صبح و شور انگيزى از مى ... شكر افشانى وشيرينى و از نى
ز گرگ تيز دندان كينه جويى ... ز طوطى حرف ناسنجيده گويى
ز روباه دغل و حيلت گرى را ... ز مار جانگزا بد گوهرى را
ز باد هرزه پو نا استوارى ... ز دود آسمان نا پايدارى
جهانى را به هم آميخت ايزد ... همان در قالب زن ريخت ايزد
ز طبع زن به غير زن چه خواهى ... وزين موجود افسونگر چه خواهى
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد ... در دولت به رويش باز گردد
يكى آن شب كه با گوهرفشانى ... ربايد مهر از آن گنجى كه دانى
دگر روزى كه گنجور هوس كيش     ... به خاك اندر نهد گنجينه خويش ‍
و اما عروس بايد بداند مردى كه اكنون غريزه جنسى او را اشباع مى سازد و مخارج او را تاءمين مى كند و دو خوشى و ناخوشى زندگى شريك او گشته، دست پرورده همين مادر شوهر است. اين مادر شوهر هم زحمتها كشيده، خون دلها خورده، بى خوابيها تحمل نموده تا نطفه اى را كه نه ماه- يا بيشتر و كمتر- در رحم خود نگه داشته و با درد و سختى وضع حمل نموده و شير داده و تر و خشك كرده و ناله ها شنيده تا بالاخره به ثمر رسانيده است؛ هنگامى كه مى خواسته از او بهره ببرد، وى را به خدمتگزارى عروسش ‍ فرستاده و در حقيقت او چندين سال زحمت كشيده و باغبانى كرده و زمان ميوه چيدن، درخت پر ثمرش را به ديگرى تحويل داده است. عروس خانم بايد به اين حقايق بينديشد و آنها را درك كند تا از آن باغبان زحمت كشيده و ميوه نچيده قدر دانى كند و به شوهرش بگويد: ((چرا چند روز است به ديدن مادرت نرفته اى؟)) و اگر برايش هديه و سوغاتى مى آورد، بگويد: ((آيا براى مادرت هم برده اى؟)).
به خداقسم اين گونه رفتار، زندگى را شيرين تر و گواراتر و لحظات را لذتبخش تر مى كند. همه خردمندان جهان، چنين عروسى را ستايش كرده و بدون شك شوهرش هم او را بيشتر دوست خواهد داشت. مادر شوهرش ‍ هم اگر عاقل باشد، آن عروس را مانند دختر خودش دوست مى دارد و اگر بى عقل و حسود باشد، طبعا از حسادتش كاسته مى گردد. عروس بايد بداند كه اگر او و شوهرش با پدر و مادر شوهر، رفت و آمد و رابطه داشته باشند، به نفع اوست. پدر و مادر، پسر خود را دوست مى دارند و هر كمك و نصيحتى كه به پسر خود بنمايند، نتيجه اش بى ترديد عايد عروس هم گردد.
اين شيوه خدا پسندانه و خردمندانه و حكيمانه اى است كه هر عروس ‍ عاقلى براى گرم تر شدن و استوارى كانون پر مهر خانوادگى برمى گزيند. اما عروسى را مى شناسم كه با خود و شوهر و كودكانش دشمنى كرد. او صحنه سازيها نمود و در برابر شوهرش با پدر و مادرش نرود و همواره در كنار او باشد؛ پدر و مادرى كه هر گاه عروسشان كار لازمى داشت، كودكانش را نگهدارى مى كردند، هنگام بيمارى به كمكش مى شتافتند و در شدايد و سختيها ياور و همكارش بودند و اكنون آن عروس خام و نزديك بين، تمام اين فوايد و منافع را ازخود و شوهر و فرزندانش قطع نموده و از همه بالاتر گناه قطع رحم را به گردن خود و شوهرش بار كرده است.
اگر بپرسيد به هنگام نزاع عروس و مادرشوهر تكليف شوهر چيست، مى گويم تكليف شوهر عاقل اين است كه حكم عقل و دين را براى آنها بازگو كند- نظير آنچه كه به طور اختصار در اينجا بيان كرديم- اگر مادر مقصر است با نرمى و ملاطفت با او سخن بگويد و اگر همسر تقصى دارد با اندكى خشونت برخورد كند.
و اما اينكه در اخبار رسيده است كه احترام پدر و مادر به حدى است كه اگر گفت زنت را طلاق بده، پسر بايد طلاق بدهد، در اينجا بايد روايات ديگرى را هم كه درباره مبعوض بودن طلاق و گرامى داشتن زن و امثال اينها وارد شده است، ملاحظه نمود. اگر مادرى به پسرش گفت زنت را طلاق بده من هر چهار كودك خردسالت را نگهدارى مى كنم و آنگاه بعد از يك هفته نگهدارى كودكان گفت چه غلطى كردم كه به تو گفتم زنت را طلاق بده، تكليف آن پسر چيست؟
نه هيچ عقل و منطقى چنين قضاوت مى كند و نه هيچ شرعو ديانتى چنين دستورء مى دهد كه پسر يك روى صفحه كتاب را بخواند و روى ديگرش را نخواند.
به نظر اينجانب مادرى كه پسرش چنين دستورى مى دهد، يا سفيه و ديوانه است و يا عصبانى و خارج از حال طبيعى، و البته سخن هيچ يك از اين دو صنف اعتبار شرعى ندارد. از طرفى، بايد دانست كه پسر هم نبايد حتى در همين حال با مادر بزرگوار خود برخورد تند و خشن داشته باشد و مثلا بگويد: ياوه نگو، بيهوده مباف، بلكه بايد با كمال ملاطفت و ملايمت و با حفظ احترام و بزرگى، استدلال خود را بيان كند و عواقب وخيم را گوشزد مادر نمايد تا او را از شور و هيجان بيجا پايين آورد.
به نظر اينجانب، مادر عاقل وقتى به پسرش پيشنهاد طلاق عروسش را مى كند كه حكمين و دادگاه هم تقصيرات عروس را بشنوند، حكم به طلاق دهند. بنابراين روايات وارد شده را شايد بتوان بر بيان كمال احترام گذارى فرزند نسبت به مقام مادر حمل نمود و از مثال امام على (عليه السلام) همان مفهوم كلى و محتواى عام را؟ درجه اعلاى احترام گذارى به مادر است، استفاده كرد، نظير اين كنايات و اشارات كه تنها براى مبالغه و بيان اهميت موضوع ذكر مى شود، چنانكه مى فرمايند: ((كسى كه به سفر مى رود، بايد براى خانواده اش سوغاتى بياورد، هر چند قطعه سنگى باشد.))،(109) يا اينكه فرموده اند: ((هر كس مسجدى بسازد، خدا با او پاداش بسيارى مى دهد، هر چند آن مسجد به اندازه لانه مرغى باشد.))،(110) يا در روايت ديگر هست كه: ((اسراف مكن و چيزى را دور مريز هر چند باقيمانده آب ته ليوانت باشد.))(111)
رابطه پدر زن و داماد
داماد عاقل بايد فكر كند كه پدر همسرش هم مانند مادر همسرش- چنانكه گفتيم- براى پرورش و تعليم و تربيت آن دختر، زحمتها كشيده و خون دلها خورده و مخارج و مصائبى را متحمل گشته است و اينك ثمره زحمت و رنج و مشقت چندين ساله خود را در اختيار او مى گذارد تا ياور و همدم او باشد، خدمتگزار خانه و مادر كودكان آينده او باشد و از همه لذيذتر ارضا كننده غرايز سركش و طغيانگر او باشد، تابه فكر و دل و آرامش و تسكين دهد و به جان و مغزو انديشه او اعتماد و اطمينان بخشد. بنابراين چنين پدر زنى را بايد مانند پدر و معلم خويش تكريم و احترام كند و به او با ديده عظمت و جلال بنگرد.
پدر زن هم فكر كند كه نگهدارى و صيانت دختر از پسر مشكل تر است. دختر علاوه بر مخارج خوراك و لباس و ساير مايحتاج زندگى نياز به محافظت عفت و پاكدامنى دارد. عفت دختر سرمايه وجودى اوست كه بايد از دستبرد جوانان هرزه مصون بماند و خلاصه آنكه دختر ناموس پدر است و پدر بايد مقدارى از وقتش را براى حفظ و حراست ناموسش صرف كند، اكنون كه دامادى پيدا كرده و مزاوجت دخترش را با او امضاء و موافقت كرده است، تمام مصارف و زحمات دختر را از دوش خود بر مى دارد و بر دوش ديگرى مى گذارد؛ و اين حساب عقل و منطق و دين و مذهب است كه حضرت زين العابدين (عليه السلام) وقتى دامادش بر او وارد مى شود، براى احترام گذاشتن به او برمى خيزد و عبايش را زير پاى او مى اندازد و براى خوشامد او مى فرمايد: ((مرحبا به كسى كه زحمت را از دوشم برداشت و صيانت عورتى را كه بر عهده من بود بر عهده گرفت)). و اما وسوسه شيطان و دستور جهل و سفاهت و فرمان هواى نفس اين است كه پدر زن براى دامادش چنين شعرى بخواند:
دشمنى بالاتر از داماد نيست ... شاخ گاوى بدتر از داماد نيست
چنين پدر زن نادان و بى منطقى فكر نمى كند كه خودش هم داماد مردى ديگر بوده است و امام سجاد (عليه السلام) كه چنان رفتارى را با دامادش ‍ دارد، از او بهتر مى فهمد و بهتر مى داند و بهتر مى انديشيد و بهتر سخن مى گويد.
رابطه پدر داماد با پدر عروس
در اين مورد هم پدر عروس بايد در نظر داشته باشد كه پدر داماد، جوانى را با رنج و مشقت و اندوه و زحمت بزرگ كرده و اكنون او را خدمتگزار دخترش قرار داده است و همان زحمات و مخارج فراوان و مشقت نگهدارى دختر را (چنانكه در رابطه پدر زن با دامادش گفتيم) از دوش او برداشته و بر دوش پسر خود گذاشته است.
پدر داماد هم بايد در نظر داشته كه پدر عروس، دخترس را با تحمل درد و زحمت و آزار و اندوه و مشقت بزرگ كرده و اكنون مونس و خدمتگزار پسر او قرار داده است. در صورتى كه در ملاقاتها و رفت و آمدهاى اين دو پدر اين دو معنا در نظر باشد، الفت و دوستى و محبت جاى تندى و زمختى و خشونت را مى گيرد و غالبا هم ميان ايندو درگيرى و اختلافى مشاهده نمى شود و حتى همواره مى خواهند ميان عروس و داماد را بگيرند و اگر نشانه اختلافى احساس كردند، در صدد علاج و چاره برآيند و از شدت و ادامه آن جلوگيرى مى كنند تا به طلاق و جدايى منجر نگردد، كه جدايى عروس و داماد به ضرر هر دوى آنهاست.
فقط گاه ممكن است خود بزرگ بينى و خود محورى آنها موجب كدورت و اختلاف ميان عروس و داماد شود. پدر عروس مى خواهد بگويد: دختر من شخصيت و مقامش بالاتر و برتر از پسر شماست، و پدر داماد مى خواهد بگويد: برعكس، شاءن و منزلت پسر من از دختر شما بالاتر است، و در حقيقت، هر يك از آنهامى خواهند تفوق شخصيت خود را بر ديگرى ثابت كند.
در اين موارد، ادامه اختلاف ميان عروس و داماد مظلوم و بيگناه، بستگى به مقدار تاءثير پذيرى آن دو پيرمرد از وسوسه ها و انگلكهاى شيطانى دارد.
نويسنده مواردى را مشاهده كرده است كه عروس و داماد صريحا اظهار مى دارند كه ما يكديگر را دوست مى داريم و نمى توانيم با صفا و محبت زندگى كنيم، ولى پدر ما نمى گذارد و نمى خواهد.
در يك مورد مشاهده كردم كه تفتين پدر و پدر بزرگى موجب طلاق گرديد و در موردى ديگر كه عروس و داماد اختلافى جزئى و قابل حل داشتند، پدر داماد در بحبوحه اختلاف، بر خلاف ميل پسرش و تنها براى لجبازى با عروس و پدر عروسش، زن ديگرى براى پسرش گرفت تا كار به دادگاه و حكمين و زندان و ضرب و شتم و رسوايى كشيد و سرانجام در مجلسى كه علما و مدرسان بزرگ شهر براى اصلاح ذات البين نشسته بودند، قاضى و متدين شهر رو به پدر داماد كرد و گفت: ((جاى تو در وسط جهنم است كه اين بدبختيها را براى پسر و عروست درست كردى)) و تمام اهل مجلس ‍ نيز با زبان و سكوت خويش، سخن حكيمانه او را تاءييد كردند.
البته رهايى يافتن از مرض غرور و تكبر كار آسانى نيست. اين همان مرضى است كه شيطان به وسيله آن مطرود و ملعون گشته و قسم ياد كرده است كه تا بتواند، بندگان ديگر خدا را فريب خواهد داد و رد جهنم براى خود نديمان و دوستانى فاهم خواهد كرد. و تا كنون هم افرادى كه گول او را خورده و النار و لاالعار را گفته اند بسيار بوده اند. به راستى در يمان امراض روحى انسان، مرضى ريشه دارتر و صعب العلاج تر از مرض تكبر وجود ندارد.
آيا انسان كه حاضر است به جهنم برود، ولى براى حتى يكمرتبه جمله كوتاه ((عذر مى خواهم)) را نگويد، حاضر نيست كه فرزند خود را بدبخت كند و در راه اثبات غرور خويش او را فدا نمايد؟
آيا چنين كسى حاضر نيست دختر جوان بيگناهى را با چند كودك شيرخوار و خردسال بيگناه تر بدون سرپرست گذارد؟ گاه پيش مى آيد كه در اختلاف زن و شوهر با گفتن جمله كوتاه ((معذرت مى خواهم)) و يا فقط پارا از معركه بيرون كشيدن، همه در گيريها تمام مى شود و زن و شوهر پاكدل و باصفا، از محكمه نحس طلاق به خلوت باغ و راغ مى ورزند و گريه را به بوسه و كناره گيرى را به بغل گيرى و مفارقت را به مجامعت تبديل مى كنند، ولى مگر شيطان كه محل مناسبى براى انگلك خود پيدا كرده است، دست برمى دارد؟!! چه خوب گفته است آن قاضى و دادستان با فراست كه وسط جهنم ماءواى اينهاست؛ نه تنها جهنم بلكه اين گونه انسان نماها، جهنمى سوزان و سهمگين را در باطن و درون وجود خويش مشتعل كرده اند و همواره مى سوزند.
باد بيرون زسر بتا جمع گردى بهر آنك ... خاك را جز باد نتواند پريشان داشتن
((سنايى))
اى قطره منى سر بيچارگى بنه ... كابليس را غرور منى خاكسار كرد
((سعدى))
عقل تا با خود منى دارد عقالش دان نه عقل ... جون منى زو دور گشت آنكه دو اخواتش نه داء
((سنايى))
ساير روابط
گاه خواهر و برادرى يا عمه و خاله اى يا آسناو بيگانه اى، زندگى شيرين و پر مهر و محبت عروس و داماى را مى بينند و حسادت و كينه توزى آنها گل مى كند و به فكر شيطنت و گل آلود كردن آب صاف و زلال زندگى آنها مى افتند و با سخن چينى و تهمت و تجسس و غيبت مى خواهند رشته نورانى صفا و محبت را از ميان دو دست يكدل و يكرنگ پاره كنند، كه لعنت خداوند برزبان قيچى صفت اين از خدا بى خبران باد!
اينها چگونه خود را مسلمان مى خوانند در حالى كه عمل كفار و منافقان را انجام مى دهند؟!! اينان گاه دو دسته فاميل مسلمان را به جان يكديگر مى اندازند و خود در كنارى مى ايستند نظاره مى كنند و گاه نيز از آبى كه خود گل آلود كرده اند، ماهى مى گيرند. كفار و منافقان چون به زور جزا ايمان ندارند چنين مى كنند، اما شما چرا؟!!
نمامى و سخن چينى كه نتيجه اش يتيمى و گريه و دربدرى است چه مناسبتى با عقيده به حساب و كتاب و ميزان دارد؟ ما بسيار ديده و شنيده ايم كه كسانى زن و شوهر مهربانى را از يكديگر جداكرده و بعد خو؛ يا فرزندانشان در همين دنيا به همان بلا گرفتار شده اند تا چه رسد به آخرت و دستگاه رشوه ناپذير الهى!!
انسانى كه از صفا و محبت و يكدلى مردم لذت نمى برد چرا نبايد درك كند كه روحش مرض بدتر از سرطان گرفته است كه شكر و باقلوا در ذائقه اش ‍ تلخو شور مى نمايد؟ زن و شوهر در سفره خود شربت و عسل نوش جان مى كنند و در ذائقه او ترياك و حنظل مى نمايد، و در همان حال، تصميم مى گيرد كه عيش آنان را بر هم زند و آن دو يار موافق را از يكديگر جدا كند؛ خنده را به گريه بدل كند و ترنم را به ناله.
انسان چرا بايد از فربهى مردم رنجور گردد و از عيش و سورشان سوت و كور؟!! تفوبر چنين انسانى كه اين حال را دارد و باز هم خود را سالم مى داندو عاقل مى خواند و مسلمان مى شمارد!! نتيجه جهل مركب همين است.
آن كس كه نداند و نداند كه نداند ... در جهل مركب ابدالدهر بماند
جاهل مركب با دست خود خويشتن را ميان چاه و لجنزار مى اندازد و مى گويد اينجا بوستان و مرغزار است، و بر ساكنان گلستان افتخار هم مى كند. به قول سعدى شيرازى:
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى ... حسود را چه كنم كه ز خود به رنج در است
بمير تا برهى اى حسود كاين رنجى است ... كه از مشقت آن جز به رنج نتوان رست
حسود اگر جاهل و مركب نبود، مى توانستم به او بگويم: تو هم چند صباحى، حالت روحى خود را تغيير ده و از نشاط و شادى عروس و داماد شاد باش و لذت ببر، ببين بعد از مدتى چه حالتى پيدا مى كنى.
يا مى توانستم به او بگويم: كتابهايى را كه درباره عواقب سوء حسد نوشته شده است مطالعه كن.(112) ولى با جاهل مركب چه مى توان گفت كه چون خود را بيمار نمى داند، گوش شنوا ندارند. نه رنگ زرد و بى خوابى شب و فكر پريشان و دغدغه خاطر و اضطراب درون و ضعف اعصاب خود را بيمارى جسمى مى داند و نه اگر به او بگويى تو با اين طرز فكر آبروى خودت را مى برى، اينها را مى تواند باور كند. اصلا در اين وادى و صراط نيست كه مردم حسادت ترا درك مى كنند، بدجنسى ترا مى فهمند و اگر در ظاهر چيزى نگويند، در ته دل نفرينت مى كنند.
على (عليه السلام) به كسانى كه عقيده راسخى به بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب ندارند، عبارتى مانند اين را مى فرمايند: ((شما چرا رستگارى و سعادت دنياى خود را فراموش كرده ايد؟)). يعنى شما چرا نمى فهميد كه خوشحال شدن از خوشحالى بندگان خدا به نفع خود شماست؟ اگر شما هميشه شاد و با نشاط و مسرور باشيد بهتر است يا ملول و افسرده و عصبانى و غمناك؟
خلاصه علت فتنه جويى در زندگى زن و شوهر گاه حسادت و بد انديشى است- كه در اينجا توضيح داديم- و گاه علت آن، فتنه گرى و رذالت و خباثت باطنى است. مثل آنكه شوهرى مال زيادى دارد يا زن جمال دلربايى دارد و اين رذال خبيث، در ميانه وارد مى شود و فتنه گرى و توطئه چينى مى كند تا آن دو يار موافق را از يكديگر جدا كند و مثلا- به خيال خام خويش- دخترش را به آن مرد بدهد يا آن زن را براى عمو و دايى اش ‍ بگيرد. چنين شخصى، در آن حال قطعا به خدا و روز جزا عقيده ندارد و نمى توان او را مؤ من و مسلمان ناميد.
در اين گونه موارد بايد زن و شوهر فريب نخورند، در سخنان بودار او بينديشند و به زندگى ساده و سالم خود قانع باشند و نشان دادن باغ سبز و سرخ او را وساوس شيطانى و هواهاى نفسانى بدانند و اگر باز هم اصرار و لجاجت ورزيد، همين صفحه را پيش رويش بگشايند يا صفحات ديوانهاى شعراى پاكدل و روشنفكر و خوش طينت فارسى زبان و شيرين يان را در مقابل آن كوته بينان تنگ نظر بگذارند كه مى گويند:
خلق همه يكسره نهال خدايند ... هيچ نه بر كن از اين نهال و نه بشكن
دست خداوند باغ و خلق دراز است ... برخسك و خار همچو بر گل و سوسن
((ناصر خسرو))
ميازار مورى كه دانه كش است ... كه جان دارد و جان شيرين خوش است
((فردوسى))
د دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى ... ز نهار بد مكن كه نكرده است عاقلى
((سعدى))
به هوش باش دلى را از قهر نخراشى ... به ناخنى كه توانى گره گشايى كرد
((امام قلى خان))
آن ديو بود نه آدميزاد ... كاز انده ديگران شود شاد
((امير خسرو دهلوى))
كسى كاو زبان كسان سود خيش ... شمارد، مته سوى وى پاى خويش ‍
مگر كس چو از در بكوبيش سر ... كه از مرده ديگر نيايد خبر
((اديب))
اى سليمان در ميان زاغ و باز ... حلم حق شو با همه مرغان باز
بلبل بسيار گو را پر مكن ... باز را و كبك را بر هم مزن
((مولوى))
تار و پود عالم امكان به هم پيوسته است ... عالمى را شاد كرد آن كس كه يكدل شاد كرد
پيوسته است سلسله موجها به هم ... خود را شكسته هر كه دل ما شكسته است
((صالب))
صد خانه اگر به طاعت آباد كنى ... زان به نبود كه خاطرى شاد كنى
گر بنده كنى به لطف آزاد كنى ... بهتر كه هزار بنده را آزاد كنى
((علاء الدين سمنانى))
گرت از دست بر آيد دهنى شيرين كن ... مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى
((سعدى))
خدا را بر آن بنده و بخشايش است ... كه خلق از وجودش در آسايش ‍ است
((سعدى))
به مردم درآميز اگر مردمى ... كه با آدمى خوگر است آدمى
((نظامى))
چنان كن اندر جهان ... كه چون مرده باشى نگويند مرد
((حافظ))
با همه خلق جهان گر چه از آن ... بيشتر گمراه و كمتر به رهند
آنچنان زى كه بميرى برهى ... نه چنان زى كه بميرى برهند
((سنايى))
گر مرگ برآورد ز بدخواه تو دود ... زان دود چنين شاد گشتى زود
چون مرگ ترا نيز بخواهند فرسود ... بر مرگ چه شادمان بايد بود
((قابوسنامه))
به شادى دار دل را تا توانى ... كه بيفزايد ز شادى زندگانى
((فخرالدين اسعد گرگانى))
اگر بر آب روى خسى باشى ... و اگر بر هوا پرى مگس باشى
دل به دست آر تا كسى باشى.
((خواجه عبدالله انصارى))
دليل
355 عن الصادق (عليه السلام): قال: مامن اءحد الا و هو يصيب حظا من الزنا فرنا العينين النظر...(113)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: هيچ كس نيست جز آنكه به زنا آلوده مى گردد و همانا زناى چشم در نگريستن (با نظر زيبه) است.
356 قال ابوعبدالله (عليه السلام): كان على ابن الحسين (عليهما السلام) اذا اءتاه ختنه على ابنته او على اخته بسط له ردائه ثم اءجلسه ثم يقول: مرحبا بمن كفى المؤ ونه و ستر العوره.(114)
حضرت صادق (عليه السلام) مى فرمايند: على ابن الحسين (عليه السلام) چنين بود كه هر گاه داماد يا شوهر خواهرش نزد او مى آمد، براى او عبايش ‍ را مى گسترانيد و او را مى نشانيد، سپس مى فرمود: مرحبا به كسى كه زحمت را برداشت و عورت را حفظ كرد.
پی نوشت
109- عن الصادق (عليه السلام) قال: اذا سافر اءحدكم فقدم من سفره فليات اهله بما تيسرو لو بحجر (سفينه البحار، ج 1 / ص 628).
110- قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم): من بنى مسجدا و لو كمفحص قطاه بنى الله له بيتا فى الجنه (سفينه، ج 1 / 600).
111- قال الصادق (عليه السلام): ان القصد اءمر يحبه الله عزوجل و ان السرف يبغضه حتى طرحك النواه فانها تصلح لشيى و حتى صبك فضل شرابك (سفينه، ج 2 / ص 615).
112- براى توضيح عواقب سوء حسد رجوع شود به كتاب ((انسانيت)).
113- فروع كافى، ج 5 / ص 559.
114- فروع كافى، ج 5 / ص 338.


نوشته شده در   سه شنبه 18 مهر 1391    
PDF چاپ چاپ