پنجشنبه 23 آبان 1398 | Thursday, 14 November 2019
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 28 مهر 1391     |     کد : 19094

حکایت مسافر کنعانی

حکایت مسافر کنعانی

حکایت مسافر کنعانی
حکایت مسافر کنعانی
- یوسف کنعان چو به مصر آرمید
- صیت وی از مصر به کنعان رسید

- بود در آن غمکده یک دوستش
- پر شده‌ی مغز وفا پوستش

- ره به سوی مهر جمالش سپرد
-  آینه‌ای بهر ره آورد برد

- یوسف از او کرد نهانی سال
- کای شده محرم به حریم وصال!

- در طلبم رنج سفر برده‌ای
- زین سفرم تحفه چه آورده‌ای؟

- گفت: «به هر سو نظر انداختم
- هیچ متاعی چو تو نشناختم

- آینه‌ای بهر تو کردم به دست
- پاک ز هر گونه غباری که هست

تا چو به آن دیده‌ی خود واکنی
صورت زیبات تماشا کنی

تحفه‌ای افزون ز لقای تو چیست؟
گر روی از جای، به جای تو کیست؟

نیست جهان را به صفای تو کس
غافل از این، تیره دلان‌اند و بس!»

جامی، ازین تیره دلان پیش باش!
صیقلی آینه‌ی خویش باش

تا چو بتابی رخ ازین تیره‌جای
یوسف غیب تو شود رونمای


نوشته شده در   جمعه 28 مهر 1391    
PDF چاپ چاپ