جمعه 4 بهمن 1398 | Friday, 24 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 23 شهريور 1391     |     کد : 17769

تقليد

تقليد

تقليد نكوهيده

تقليد- قرآن
- ((و چـون بـه آنـان گفته شود: به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر بياييد, مى گويند: آنـچه پدران خود را بر آن يافته ايم ما را بس است آيا هر چندپدرانشان چيزى نمى دانستند و هدايت نيافته بودند؟
- ((و بـديـن گونه در هيچ شهرى پيش از تو, هشداردهنده اى نفرستاديم , مگر آن كه خوشگذرانان آنها گفتند:ما پدران خود را بر آيينى (و راهى ) يافته ايم و ما از پى ايشان راهسپاريم )).
ـ پـيامبر خدا(ص ): مقلد و بى اراده نباشيدكه بگوييد: اگر مردم خوبى كردند ما خوبى مى كنيم و اگـر ظلم كردند ما هم ظلم مى كنيم بلكه از خودتان اراده داشته باشيد, اگر مردم خوبى كردند, شما خوبى كنيد و اگر بدى كردند, شما ظلم نكنيد.
ـ امـام صـادق (ع ) به يكى از اصحاب خودفرمود: هرگز همرنگ جماعت نباش كه بگويى : من تابع مردم هستم و من هم مثل بقيه مردم .
ـ جـزرى در نهايه مى گويد: ((در حديث آمده است : يا دانشمند باش يا دانش آموز وامعه مباش )) امـعه ـ به كسر همزه و تشديد ميم ـ كسى را گويند كه از خود راى و اراده اى ندارد و از نظر اين و آن پـيـروى مـى كـند هادر اين كلمه براى مبالغه است (نه تانيث ) وبه همين جهت امع نيز گفته مـى شـود و چـنين نيست كه براى زن امعة بگويند (بلكه امع هم گفته مى شود زيرا هاى آن براى مـبـالـغه است نه تانيث ) بعضى گفته اند: امعه كسى است كه به همه مى گويد: من با تو هستم از ايـن مـعـنـاسـت حـديـث ابن مسعود رضى اللّه عنه :((هرگز كسى از شما امعه نباشد گفته شد: امعه چيست ؟
فرمود: كسى كه مى گويد: من بامردم (و تابع جماعت ) هستم )).
ـ در اشعار منسوب به امام على (ع ) آمده است .
هر گاه امور مشكل و مبهم به من رو كنند.
با فكر و انديشه حقيقت آنها را كشف مى كنم .
من مقلد مردمان نيستم , ك .
از اين و آن بپرسم : چه خبر.
بلكه دو عضو كوچك  ((16)) را تمرين مى ده .
و با نگاه به گذشته , آينده را روشن مى كنم .
ـ امام صادق (ع ) به ابو حمزه ثمالى فرمود: بپرهيز از رياستمدارى و بپرهيز ازاين كه دنبال رجال (و شخصيتها) راه افتى عرض كردم : فدايت شوم , رياستمدارى رامى دانم (به چه معناست ), اما اين كه دنـبـال رجـال راه افـتـم , مـن دو سـوم آنـچه (از حديث و اخبار شما و دانشى كه ) دارم از همين راه افتادن دنبال رجال به دست آورده ام ؟
حضرت فرمود: متوجه نشدى , (بلكه مقصود اين است كه ) بـپـرهـيز از اين كه مردى (و شخصيتى ) را بدون دليل علم (و بت ) كنى و هر چه گفت تصديقش نمايى .
ـ بـه سـفيان بن خالد فرمود: اى سفيان !زنهار از رياستمدارى , زيرا هيچ كس در پى رياست نرفت , مگر اين كه هلاك شد عرض كردم : فدايت شوم : پس همه ما به هلاكت درافتاده ايم , زيرا هيچ يك از مـا نـيست , جز اين كه دوست دارد اسمش برده شود و مردم به سراغ او بيايند و از وى علم و دانش بياموزند!حضرت فرمود: متوجه نشدى , مقصود اين است كه مردى را بدون دليل علم (و بت )كنى و هر چه گفت باور نمايى و مردم را به گفته هاى او دعوت كنى .
ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ), درباره آيه ((اتخذوااحبارهم و رهبانهم )), فرمود: نه اين كه آنهارا عبادت مـى كـردند, بلكه هر گاه ملا يان وراهبانشان چيزى را براى آنان حلال مى شمردند, آنها هم آن را حلال مى دانستندو اگر چيزى را بر آنان حرام مى كردند, مردم هم آن را حرام مى شمردند.
ـ امـام صادق (ع ), درباره آيه ((ملا يان وراهبان خود را به جاى خدا خداوندان خويش قرار دادند)), فـرمود: به خدا قسم كه براى آنها نماز نمى خواندند و روزه نمى گرفتند بلكه براى مردم حرامى را حلال و حلالى را حرام مى كردند و مردم هم ازايشان پيروى مى نمودند.
ـ نـيـز دربـاره هـمـيـن آيـه , مـى فـرمـايـد: بـدانـيد,به خدا سوگند كه مردم را به عبادت خود فـرانـمى خواندند اگر آنان را به عبادت خوددعوت مى كردند, البته نمى پذيرفتند بلكه براى مردم حرامى را حلال و حلالى را حرام مى كردند و بدين سان مردم ندانسته , ايشان را عبادت مى كردند.
ـ امـام باقر(ع ), در نامه اى به سعد الخير,نوشت : امثال احبار و رهبان را بشناس ,همانان كه حقايق كـتـاب (توارت و انجيل ) راكتمان و تحريف كردند و اين سوداگريشان سودى نبخشيد و رهيافته نبودند.
آرى , امـثـال آنها را در ميان اين امت بشناس ,همانان كه الفاظ قرآن را مراعات مى كنند ومعانى و حقايق آن را تحريف مى نماينداينان با بزرگان و سران (اكثريت ) دمخورندو هر گاه جلوداران هوا و هـوس پراكنده وگوناگون شوند (و هر كس براى خود دم ازاستقلال بزند) اين احبار (و رهبان نـمـاهـاى امـت اسـلامـى ) بـا آن كس همراهى مى كند كه از دنياى بيشترى برخوردار باشد و اين است بهره اين عده از علم و دانش .
اينان امثال احبار و رهبان هستند, جلوداران هوا و هوس اند و مهتران هلاكت و نابودى .
ـ امـام عـلى (ع ): هر كس ضلالتى را به خيال اين كه هدايت است دنبال كند و يا حقى را به گمان اين كه ضلالت است فرو گذارد و با اين كار به هلاكت در افتد, هيچ كس معذورش نمى دارد.
كسى كه تقليد از او رواست
ـ امـام عـسـكرى (ع ), درباره آيه ((پس واى بر كسانى كه از پيش خود كتاب مى نويسند وآن گاه مى گويند: اين از جانب خداست )),فرمود: مردى به حضرت صادق (ع ) عرض كرد: اگر قوم يهود بـراى شـنـاخـت تـورات راهـى جز اين نداشتند كه آن را از دانشمندان و ملايان خود بشنوند و فرا گـيـرنـد, چـراخـداونـد آنان را به سبب تقليد از علمايشان وپذيرفتن سخنان آنان نكوهش كرده اسـت ؟
جز اين است كه عوام يهود نيز مانند عوام ماهستند كه از علمايشان تقليد مى كنند؟
حضرت (صـادق (ع )) فـرمـود: مـيان عوام وعلماى ما با عوام و علماى يهود از جهتى فرق است و از جهتى نـقـطـه اشـتـراك نـقـطـه اشتراك آنها در اين است كه خداوندهمچنان كه عوام يهود را نكوهش كرده ,عوام ما را نيز به سبب تقليد از علمايشان نكوهيده است و اما از اين جهت كه با هم فرق دارند, نه .
آن مـرد عـرض كـرد: يابن رسول اللّه , برايم توضيح دهيد: حضرت فرمو: عوام يهودمى دانستند كه علمايشان آشكارا دروغ مى گويند, حرام و رشوه مى خورند, احكام واجب (الهى ) را با ميانجيگريها و مـلاحـظـه كـاريـها و رشوه گيريها تغيير مى دهندمى دانستند آنها مبتلا به جانبداريهاى شديدى هـسـتـنـد كـه بر اثر آن دين و آيين وعقايد خود را كنار مى گذارند و حقوق كسى را كه بر ضد او تعصب دارند پايمال مى كنندو اموال ديگران را به ناحق به كسى مى دهندكه جانبدار او هستند و به خـاطر آنان دست به ظلم و حق كشى مى آلايند مى دانستند كه مرتكب امور حرام مى شوند و با اين شـنـاخت قلبى خود, الزاما باور داشتند كه هر كس كارهاى ملا يان يهود را انجام دهد فاسق است و نـمى تواند سخنگوى خدا و واسطه ميان او و مردم باشد بنابراين , چون از كسانى كه چنين شناختى از آنـهـا داشـتـنـد ومى دانستند كه نبايد خبر آنها را پذيرفت ونقلى كه مى كنند باور كرد, پيروى مى كردند,خداوند آنان را مورد نكوهش قرار داد.
عـوام امـت مـا نـيـز چـنـين اند آنان هم اگر بدانندكه فقهايشان آشكارا فسق و گناه مى كنند و بـه تعصبات و جانبداريهاى شديد مبتلايند وشيفته حطام دنيا و حرامهاى آن هستند اگراز چنين فـقـهـايـى تقليد كنند, مانند همان يهوديانى هستند كه خداوند آنان را, به سبب تقليد و پيروى از فقهاى فاسق و بدكارشان ,نكوهش كرده است .
امـا هـر فـقـيهى كه خويشتندار و نگهبان دين خود باشد و با هواى نفسش بستيزد و مطيع فرمان مولايش باشد, بر عوام است كه از اوتقليد كنند و البته اين ويژگيها را تنها برخى فقهاى شيعه دارا هستند, نه همه آنها.
ـ امـام سـجـاد(ع ): اگر ديديد كسى ظاهرالصلاح است و در گفتارش دم از پارسايى مى زند و در حـركات و رفتارهايش اظهارفروتنى مى كند, بپاييد كه فريبتان ندهد,زيرا, چه بسيارند كسانى كه به سبب ضعف وسستى در انديشه و بزدلى , دستشان از دنيا وارتكاب حرامهاى آن كوتاه است اينان دين را دام دنيا كرده اند.
و اگـر ديـديـد از خـوردن مـال حـرام خوددارى مى كند, بپاييد كه شما را نفريبد, چرا كه اميال و خواهشهاى مردم گوناگون است .
امـا مـرد, بـه تـمـام معنا مرد, نيكو مرد, آن مردى است كه هواى نفس خود را پيروفرمان خداوند گرداند و تواناييهايش را درراه رضاى خدا به كار گيرد ضعف و خوارى همراه با حق را, از عزت و قـدرت تـوام باباطل به عزت و قدرت ابدى نزديكتر ببيند وبداند كه رنج و سختيهاى اندكى را كه در دنـيـاتـحـمل مى كند, او را به نعمت پاينده مى كشاند اين است آن مرد, نيكو مرد پس به دامن اوچـنـگ زنيد و راه و روش او را سر مشق خودكنيد و در درگاه پروردگارتان به او توسل جوييد, زيرا كه هيچ دعايى از او رد نمى شودو هيچ خواهش او بى پاسخ نمى ماند.
بحثى علمى و اخلاق
از ميان امتهاى پيشين كه سر گذشتشان درقرآن آمده , داستان بنى اسرائيل بيش از همه باز گو شده و از ميان پيامبران گذشته نيز بيش از همه از موسى بن عمران (ع ) ياد شده است آن طور كه گفته مى شود در يكصد و سى وشش جاى قرآن , از او نام برده شده , يعنى دوبرابر نام ابراهيم (ع ), زيـرا از حـضـرت ابـراهـيم كه پس از موسى در مقايسه با ديگرپيامبران بيشترين ياد از او شده , در شـصت ونه جا نام برده شده است دليل اين امر هم ظاهرا اين است كه اسلام همان دين حنيف يكتا پـرسـتانه اى است كه اساس آن راحضرت ابراهيم (ع ) گذاشت و خداوندسبحان آن را براى پيامبر خـود, حـضرت محمد(ص ), به تمام و كمال رساند خداى متعال مى فرمايد: ((آيين پدرتان ابراهيم , اوبـود كـه قـبلا شما را مسلمان ناميد)) از طرف ديگر بنى اسرائيل از همه امتها و ملتهالجوجتر و سـتيزه خوتر و در برابر حق سركش تر بوده اند, همچنان كه كفار عرب كه پيامبر خدا(ص ) مبتلا به آنـان بـود, نـيـز چـنـيـن اوصـافى داشتند و كار به آن جا رسيد كه اين آيه درباره ايشان نازل شد: ((كـسـانـى كـه كافرشدند, چه بيمشان دهى و چه بيمشان ندهى ,برايشان يكسان است , نخواهند گرويد)).
تـمـام اوصـاف رذيـله اى كه قرآن براى بنى اسرائيل ذكر كرده , مانند سنگدلى و خشونت , در كفار عـرب نـيز وجود داشت به هر حال چنانچه در داستانهاى بنى اسرائيل كه در قرآن آمده است دقت ورزيم و دراسرار اخلاقى آنها درنگ كنيم , متوجه مى شويم كه آنها مردمى بوده اند غرق درماديات و فـرو رفته در لذايذ و خوشيهاى حسى اين زندگى ظاهرى اين قوم به چيزى فراتر از حس ايمان نمى آورد و جز در برابرلذتها و كمالات مادى سرتسليم فرودنمى آورد و امروزه هم همين حالت را دارنـدهمين خصلت است كه عقل و اراده آنان راتحت انقياد حس و ماده در آورده و تنهاچيزى را مـى فـهـمـنـد كـه حـس و ماده اجازه دهند و تنها چيزى را مى خواهند كه اين دوتجويز كنند سر سپردگى در برابر حس موجب مى شود كه بنى اسرائيل هيچ سخنى را, گر چه حق باشد, تا زمانى كـه حـس بـر آن دلالـت نـكند, نپذيرند تسليم در برابر ماده ,ايجاب مى كند كه هر چه را بزرگان مـاده پـرسـت و دنيا خواه آنها مى خواهند ومى پسندند گر چه حق نباشد, بپذيرند اين امر, موجب شـده اسـت كـه ايـن ملت به تناقض در گفتار و كردار مبتلا شوند از يك طرف هر گونه پيروى و تـبـعـيـتـى را چنانچه درمحدوده حسى آنها نگنجد به نام اين كه تقليداست , گر چه اين تقليد و پيروى درست هم باشد, نكوهش مى كنند و از طرف ديگر هرگونه تبعيتى را كه با هوسهاى مادى آنهاسازگار باشد, هر چند تبعيتى ناروا باشد, به نام اين كه بهره بردارى از زندگى است مى ستايند البته توقف طولانى آنها در مصركه از سوى مصريان به خوارى و بندگى كشيده شده بودند و انواع شـكـنـجـه ها را به آنان مى چشاندند, پسرانشان را سرمى بريدند و زنانشان را براى خدمت زنده نگه مـى داشـتند و اين آزمايش بزرگى ازسوى پروردگارشان بود, به اين موضوع كمك كرده و دامن زده است .
بارى , به اين دلايل بود كه بنى اسرائيل دربرابر دستورات پيامبران و علماى خداپرست خود كه به خـيـر و صـلاح زنـدگـى وآخـرتـشـان بـود, بـه سـختى سر تسليم فرودمى آوردند (در اين باره مـوضـعـگيريهاى آنان در قبال موسى و جز او را به خاطربياوريد) و در مقابل , دعوت افراد مغرض وسركش را خيلى زود مى پذيرفتند.
امـروزه نـيـز حـق و حـقـيقت , بر اثر تمدن ماديى كه جهان غرب به ارمغان آورده , به چنين بلايى گـرفتار شده است , زيرا شالوده اين تمدن بر حس و ماده گذاشته شده است لذا نه درباره آنچه از دسترس ماده به دوراست , دليلى مى پذيرد و نه در موضوعاتى كه متضمن لذت مادى حسى است , دليلى مطالبه مى كند اين موضوع بر احكام غرايزانسانى خط بطلان كشيده و موجب شده است كه مـعـارف والا و اخـلاق فـاضـله از ميان مارخت بربندد و انسانيت را به نابودى تهديدكند و جامعه انـسـانى را به بدترين فساد وتباهى مبتلا سازد و ديرى نخواهد پاييد كه پيامدهاى ناگوار آن , همه جا را فرا گيرد.
بـحـثـهـا و پـژوهشهاى كامل اخلاقى , درست نتيجه مقابل اين حالت را مى دهد, زيرا نه هردليلى مـطـلوب و پسنديده است و نه هرتقليدى بد و ناپسند توضيح اين كه , نوع انسانى , از اين جهت كه انـسـان اسـت , با افعال ارادى مبتنى بر انديشه به سوى كمالات زندگى خود حركت مى كند اراده انـسان تحقق نمى يابد, مگر اين كه از فكر و انديشه برخيزد بنابراين , انديشه تنها شالوده اى است كه كـمـال وجودى ضرورى بر آن استوار است لذا انسان بايد از يك رشته تصديقات و باورهاى عملى و نـظـرى كـه كـمـال وجـودى او بـا واسـطـه يـا بـى واسـطه با آنهاپيوند دارد, برخوردار باشد اين تـصـديـقـات هـمـان قـضـايـايـى هـستند كه ما كارهاى فردى يااجتماعى خود را با آنها توجيه و تـحـلـيـل مـى كـنـيـم , يـا آنـهـا را در ذهـن خـود مـى آوريم وسپس با اعمال خود آنها را تحقق خارجى مى بخشيم اين از يك سو.
از سوى ديگر, غريزه انسان ايجاب مى كندكه درباره علل حوادثى كه مشاهده مى كند يامطالبى كه بـه ذهـن او هـجـوم مى آورد تحقيق و جستجو كند لذا تا علت كارى را كه مى خواهد به واسطه آن ذهـنـيـات خـود راتحقق خارجى بخشد پيدا نكند, آن را انجام نمى دهد و هيچ قضيه نظرى را نيز تـصديق نمى كند, مگر زمانى كه به نحوى براى آن علتى بيابد اين حالت انسان است و هرگز ازاين قـاعده تخطى نمى كند و اگر هم با مواردى رو به رو شويم كه خلاف اين اصل را نشان مى دهد, با تـامـل و درنـگ , شـبـهه بر طرف مى شود جستجوى علت و اطمينان وآرامش يافتن به آن , امرى فـطـرى اسـت وفـطـرت هـمه انسانها يكسان است و تحقق عمل فطرى قطعى است و از همه به يكسان سر مى زند.
هـمـين غريزه , انسان را به كارهاى فكرى وعمليى وا مى دارد كه فراتر از طاقت و توان اوست , زيرا نـيـازهاى طبيعى بشر گسترده است , به طورى كه يك انسان بتنهايى نمى تواند با تكيه به خود و نـيـروى طـبـيـعـى فـردى خـويـش , ايـن كـارها را انجام دهد لذاهمين فطرت , بشر را به سوى زنـدگـى اجـتـمـاعـى , يعنى همان مدنيت و تمدن , پيش برده و تامين نيازهاى زندگى را ميان افرادجامعه توزيع و تقسيم كرده است و به هرگروهى وظيفه اى محول ساخته است , ماننداعضاى مـخـتـلـف بـدن مـوجود زنده كه هر يك جداگانه وظيفه اى انجام مى دهند اما فايده ونتيجه آن مـجـمـوعـا به آن موجود بر مى گرددنيازهاى انسانى پيوسته زيادتر و گسترده مى شود و علوم و صنايع , شعب گوناگونى پيدا مى كند و در هر شاخه و رشته آن ,دانشمندان و صنعتگران متخصص تـربيت مى شوند در روزگاران گذشته , بسيارى ازعلوم و صنايع , يك علم يا يك صنعت بود ويك نـفـر عـهـده دار آن مـى شـد, اما امروزه مى بينيم كه هر بابى از آنها براى خودش يك يا چند علم و صـنعت مستقل است مثلادانش پزشكى در گذشته يك فن از فروع علوم طبيعى بود اما امروز به چندين شاخه ورشته تقسيم مى شود و يك نفر در بيش ازيك رشته نمى تواند تخصص پيدا كند.
ايـن مـوضـوع , طـبق يك الهام فطرى , انسان راوادار مى كند كه در همان زمينه تخصصى خود به بـحـث و تـحـقـيق در علت مسائل بپردازد و در رشته هاى ديگر, از كسى كه به تجربه و مهارت او اعتماد دارد پيروى كند.
بنابراين , بناى عقلاى جامعه بر اين است كه در هر موضوعى , به افراد مطلع آن موضوع مراجعه كند حقيقت اين پيروى و تقليدمصطلح , تكيه كردن به دليل اجمالى است درجايى كه انسان نمى تواند بـه دلايل تفصيلى موضوعى برسد, كما اين كه فطرت انسان ايجاب مى كند تا در جايى كه مى تواند علت ودليل تفصيلى امرى را به دست آورد,مستقلا در پى تحصيل و به دست آوردن آن دليل برود ملاك كلى اين امر آن است كه انسان به چيزى جز علم تكيه نمى كندبنابراين , از نظر فطرت , انسان يـا بـايد اجتهادكند, يعنى چنانچه توانايى دارد مستقلا درپى علت و تحصيل آن برود, يا بايد تقليد وپـيروى كند, يعنى چنانچه خودش توانايى جستجوى علت را ندارد, پيروى كند و به داناى آن فن مـراجعه نمايد از آن جا كه محال است فردى از افراد انسانى بتواندمستقلا در تمام شؤون اصلى كه زندگى متكى به آنهاست , تبحر و تخصص پيدا كند, لذاهيچ فردى پيدا نمى شود كه به نحوى مقلد وپيرو نباشد و اگر كسى خلاف اين را ادعا كنديا تصور كند كه در زندگى خود از هيچ كس تقليد نمى كند, خودش را حقير و بى ارزش كرده است .
آرى , هـم تـقليد كردن در جايى كه انسان مى تواند علت و سبب چيزى را پيدا كند و هم اجتهاد در جـايـى كـه انسان از عهده اش برنمى آيد و توانايى رسيدن به علت و سبب چيزى را ندارد, هر دو از عـوامـل مـهـلـك جـامـعـه و نابود كننده تمدن انسانى است پيروى محض فقط در مورد خداوند سبحان صحيح است , زيرا او سببى است كه همه اسباب و علل به او منتهى مى شود.
16- زبان و دل .

12


نوشته شده در   پنجشنبه 23 شهريور 1391    
PDF چاپ چاپ