جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391     |     کد : 17696

غيب

غيب

غيب گوييهاى پيامبر(ص )

غيب- قرآن
- ((ايـن از خـبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مى كنيم پيش از اين نه تو آن را مى دانستى و نه قوم تو پس شكيباباش كه فرجام [نيك ] از آن تقوا پيشگان است )).
- ((دانـاى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى كند جز پيامبرى را كه از او خشنود باشد, كه [در اين صورت ]براى او از پيش رو و از پشت سرش نگاهبانانى برخواهد گماشت )).
((الـف , لام , مـيـم روميان شكست خوردند در نزديكترين سرزمين و بعد از شكستشان , در ظرف چـنـد سالى , بزودى پيروز خواهند گرديد [فرجام ] كار در گذشته و آينده از آن خداست و در آن روز اسـت كـه مؤمنان از يارى خدا شادمى گردند هر كه را بخواهد يارى مى كند و اوست شكست ناپذير مهربان وعده خداست خدا وعده اش را خلاف نمى كند ولى بيشتر مردم نمى دانند)).
((حـقـا خـدا رؤياى پيامبرش را تحقق بخشيد [كه ديده بود :] شما بدون شك , به خواست خدا در حـالـى كـه سـر تراشيده وموى [و ناخن ] كوتاه كرده ايد, تا با خاطرى آسوده در مسجد الحرام در خـواهـيـد آمـد خدا آنچه را كه نمى دانستيد دانست وغير از اين , پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد)).
((و [بـه ياد آوريد] هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته [كاروان تجارتى قريش يا سپاه ابوسفيان ] را به شما وعده دادكه از آن شما باشد و شما دوست داشتيد كه دسته بى سلاح براى شما باشد و [لى ] خدا مى خواست حق [ اسلام ] را باكلمات خود ثابت و كافران را ريشه كن كند)).
((يـا مـى گـويـنـد : ((ما همگى انتقام گيرنده [و يار و ياور همديگر]يم زودا كه اين جمع درهم شكسته شود و پشت كنند)).
((پس آنچه را بدان مامورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب كه ما [شر] ريشخند گران را از تو بـرطـرف خـواهـيـم كـرد, همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مى دهند پس بزودى [حقيقت را] خواهند دانست )).
ـ امـام صـادق (ع ) : هـنـگـامـى كـه پـيـامـبر خدا(ص ) خندق را حفر مى كرد مسلمانان به تخته سـنـگ سختى برخوردند پيامبر خدا كلنگ را از دست اميرالمؤمنين (ع ) يا از دست سلمان ـ رضى اللّه عـنـه ـ گـرفـت و بـر آن ضربه اى زد كه سه قطعه شد پيامبر خدا(ص ) فرمود : هر آينه با اين ضـربـه ام گنجهاى كسرا و قيصر برايم گشوده شد يكى از افراد به رفيق خود گفت : كسى از ما جـرات نـداردبـراى قـضـاى حـاجـت بـيـرون رود و او بـه مـا وعـده گنجهاى كسرا و قيصر را مى دهد ((27)) .
ـ پيامبر خدا(ص ) به همسران خود كه همگى نزد آن حضرت جمع بودند, فرمود : كاش مى دانستم كدام يك از شما صاحب آن شتر مويى ((28)) هستيد كه سگان حواب بر او پارس مى كنند و از چپ و راست او افراد زيادى كشته مى شوند كه همگى در دوزخند و خودش از آن جنگ جان سالم به در مى برد.
ـ ابـن عـبـاس هـنـگـامـى كـه عايشه و طلحه و زبير مكه را به سوى بصره ترك كردند, در راه به آبـگـاه حـواب ـ كـه آبگاهى است متعلق به بنى عامر بن صعصعه ـ رسيدند در آن جا سگها به آنان پـارس كـردنـدو اشتران رمنده رميدند يكى از آنان گفت : لعنت خدا بر حواب , چقدر سگ دارد! عـايـشـه چـون نـام حـواب را شـنيد, گفت : اين جا آبگاه حواب است ؟
گفتند : آرى گفت : مرا بـرگـردانـيد, مرا برگردانيدپرسيدند : چه شده است ؟
چه اتفاقى افتاده است ؟
گفت : از پيامبر خـدا(ص ) شنيدم كه فرمود : گويى سگهاى آبگاهى به نام حواب را مى بينم كه بر يكى از همسران من پارس مى كنند آن گاه به من فرمود :زنهار اى حميرا كه تو آن زن باشى !.
زبـيـر بـه عـايـشـه گـفـت :خـدايت رحمت كند, آرام باش ما از آبگاه حواب فرسنگها گذشته ايم ! عـايـشه گفت : آيا كسى را دارى كه شهادت دهد, اين سگهاى پارس كننده از آبگاه حواب نيستند؟
زبير و طلحه پنجاه عرب باديه نشين را اجير كردند و آنها براى عايشه قسم خوردند و شهادت دادند كـه ايـن آبگاه ,آبگاه حواب نيست ! و اين نخستين شهادت دروغ در اسلام بود عايشه با شنيدن اين شهادت به راه خودادامه داد.
ـ قـيس بن ابى حازم : از قول عايشه از پيامبر(ص ) نقل شده كه آن حضرت به همسران خود فرمود : كدام يك از شما همان كسى است كه سگهاى حواب بر او پارس مى كنند؟
هنگامى كه عايشه از اين مـكـان عـبـور كـرد, سـگـها بر او پارس كردند عايشه درباره نام اين محل پرسيد, گفتند : اين جا آبـگاه حواب است عايشه گفت : به گمانم بايد برگردم به او گفته شد : اى ام المؤمنين ! تو براى اصلاح ميان مردم آمده اى نه چيز ديگرى .
ـ پـيـامـبر خدا(ص ) على (ع ) و زبير را در سقيفه بنى ساعده ديد, فرمود : آيا او را دوست دارى اى زبـيـر؟
عـرض كـرد : چـرا دوسـت نـداشـته باشم ؟
پيامبر خدا فرمود : پس , چگونه اى آن گاه كه ستمگرانه با اوبجنگى ؟!.
ـ امـام عـلـى (ع ) به زبير فرمود : تو را به خدا, آيا يادت هست كه من و تو در سقيفه فرزندان فلان بـوديم و با هم رايزنى مى كرديم و پيامبرخدا(ص ) بر من گذشت و به من فرمود:به نظر مى رسد كه او را دوست دارى ؟
و من گفتم : چرا دوست نداشته باشم ؟
و پيامبر خدا(ص ) فرمود : بدان كه او از روى ظلم و ستم باتو خواهد جنگيد؟
زبير گفت :بله ,درست است چيزى را كه فراموش كرده بودم , به يادم آوردى پس ,زبير برگشت و رفت (ودر جنگ جمل شركت نكرد).
ـ حـذيـفـه : بـر شـمـا بـاد بـه (يارى دادن ) گروهى كه فرزند سميه (عمار) در آن است , زيرا از پيامبرخدا(ص ) شنيدم كه مى فرمود : او را گروه سركش و ياغى به قتل مى رسانند.
ـ پـيامبر خدا(ص ) : هر آينه دسته اى از مسلمانان , گنج خاندان كسرا را كه در ميان سفيدپوستان است فتح خواهند كرد.
ـ امام على (ع ) : شبها و روزها به سر نيايد, تا آن كه اين امت بر گرد مردى فراهم آيند كه روده اى فراخ و حلقى گشاد دارد و مى خورد وسير نمى شود او معاويه است .
ـ ام سـلـمـه : حـسـيـن (ع ) بـر پـيـامبر(ص ) وارد شد من دم در نشسته بودم سرك كشيدم ديدم حـسـيـن روى شـكـم پـيـامـبر(ص ) خوابيده و در دست پيامبر خدا چيزى است و آن را زير و رو مـى كـندعرض كردم : اى پيامبر خدا! من سرك كشيدم ديدم طفل روى شكم شما خوابيده و در دسـتـتـان چـيـزى هـسـت و آن را زيـر و رو مى كنيد و اشك مى ريزيد؟
پيامبر خدا فرمود : همانا جـبـرئيل خاكى را كه اين كودك بر آن كشته مى شود, برايم آورد و به من خبر داد كه امتم او را به قتل مى رسانند.
ـ مـحـمـد بـن عـمـرو بـن حـسـيـن : مـا هـمـراه حـسـيـن (ع )دركـنـارنـهـركـربلا بوديم آن حـضـرت بـه شـمـرذى الـجوشن نگاهى كردوفرمود:راست فرمود خدا و رسول او! پيامبر خدا(ص ) فرمود:گويى سگ پيسه اى را مى بينم كه در خون اهل بيت من زبان مى زند! شمر پيس بود.
ـ امـام على (ع ) : آن راستگوى راست سخن , مرا خبر داد كه من نخواهم مرد تا آن كه به اين جاـ به قسمت چپ سرش اشاره فرمود ـ ضربت خورد و اين (محاسن ) از خون آن رنگين شود.
ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ) : اى عـلـى ! بـزودى شما با روميان خواهيد جنگيد و افراد بعد از شما نيز با آنـان خـواهـنـد جـنـگـيـد تـا آن كـه زبـدگان اسلام , حجازيان , كه در راه خدا از سرزنش هيچ سـرزنـشـگـرى پروا ندارند, به سوى آنان گسيل مى شوند و با بانگ تسبيح و تكبير قسطنطنيه را مى گشايند وغنايمى را به دست مى آورند كه مانند آن را به دست نياورده اند.
ـ قـيـامـت بـرپـا نـشـود, تـا آن كه با مردمانى ريز چشم و صورت پهن بجنگيد, چشمانشان مانند چـشـم مـلـخ سياه است و صورتهايشان مانند سپرهاى روكش شده و تو بر تو (پهن و چين خورده وزمخت ) است .
ـ قـيـامـت بـرپـا نـشـود, تـا آن كـه مـسـلـمـانـان بـا تـركـها بجنگند,مردمى كه صورتهايشان مانندسپرهاى روكش خورده و تو بر تو است , لباسهاى مويى مى پوشند و در مو راه مى روند.
ـ قيامت برپا نشود, تا اين كه مسلمانان با يهودبجنگندو (دراين جنگ )مسلمانان يهود رامى كشند تا جـايـى كـه يـهـودى پـشـت سـنـگ و درخـت پـنـهـان مـى شـود و آن سـنـگ وـ,دوشن اپرب ت مايق ـ درخت مى گويد:اى مسلمان !اى بنده خدا!اين يهودى در پشت من پنهان است , بيا و او را بكش .
ـ بـزودى مـردمـى , سـوى مـغـرب گـسـيـل مـى شوند اينان در روز قيامت با چهره هايى مانند آفتاب مى آيند.
غيبگوييهاى امام على (ع )
ـ امـام على (ع ), بعد از جنگ جمل در نكوهش بصريان ,فرمود: گويى مسجد شما را همچون دماغه كـشـتـيـى مـى بـيـنم كه خداوند از بالا و پايين بر آن كشتى (شهر بصره ) عذاب فرستاده و همه سرنشينان آن , غرق شده اند.
در روايتى ديگر آمده است : به خدا سوگند كه هر آينه شهرتان غرق خواهد شد و گويى مسجد آن رامـى بـيـنم كه همچون دماغه كشتى (كه از آب بيرون زده است ) يا همچون شترمرغى است كه روى سينه اش خفته باشد.
در روايتى ديگر آمده است : همچون سينه پرنده اى در ميان آب دريا.
و در روايـتـى ديـگـر آمـده است گويى اين شهر شما را مى بينم كه آب آن را فرا گرفته است , تا جايى كه از آن تنها بلنديهاى مسجد, همچون سينه پرنده اى در آب دريا, ديده مى شود ((29)) !.
ـ نـيـز در پيشگويى از حوادثى كه به سر بصره مى آيد , فرمود : اى احنف ! گويى او (صاحب الزنج ) رامـى بـينم كه سپاهى را به حركت در آوره است كه نه گرد و غبارى دارد و نه سر و صدايى و نه آواز بـر هـم خـوردن لگامها و نه شيهه اسبان با گامهايشان , كه گويى گامهاى شترمرغان است , زمين را شيار مى كنند.
ـ نـيـز در پـيـشـگـويـى از حـوادث بصره , فرمود: در آن هنگام , واى بر تو, اى بصره از سپاهى كه ازدسـتهاى انتقام خداست ! سپاهى كه آن را نه گرد و غبارى است و نه بانگ و هياهويى و زودا كه ساكنان تو به مرگ سرخ و گرسنگى تيره و تار, دچار شوند.
ـ هـنـگـامـى كـه امـام على (ع ) آهنگ جنگ با خوارج كرد به ايشان گفته شد كه آنان از پل نهروان گـذشتند,حضرت فرمود : قتلگاه آنان اين سوى آب است و به خدا سوگند كه از آنان ده تن جان به در نبرند و ازشما نيز ده تن كشته نشوند.
ـ جـنـدب : چـون خـوارج از عـلـى جـدا شـدند, حضرت در طلب آنها بيرون رفت و ما نيز همراه ايـشـان رفـتـيـم وقـتـى بـه اردوگـاه آن جماعت رسيديم , ديديم بر اثر تلاوت قرآن از ميانشان همهمه اى , مانندهمهمه زنبوران در كندوى عسل , بلند است در ميانشان افرادى بودند كه دامن و كلاه بركى (جامه زاهدان ) داشتند! چون اين وضع را مشاهده كردم , دلم گرفت و به كنارى رفتم و نيزه ام را به زمين فروبردم و از اسبم پياده شدم و كلاه بركيم را برداشتم و زره ام را روى آن پهن كـردم و افـسار اسبم را گرفتم وبه سوى نيزه ام به نماز ايستادم و در نمازم مى گفتم : بار خدايا! اگـر جـنگ با اين قوم فرمانبرى از توست ,به من اجازه بده و اگر معصيت و نافرمانى است , برائت خـود را بـه من نشان بده ! جندب مى گويد: در همين حال بودم كه على بن ابى طالب (ع ) سوار بر استر پيامبر خدا(ص ) سوى من آمد! چون نزد من رسيد,فرمود : اى جندب ! از شر خشم و نارضايى بـه خدا پناه ببر! من به طرف آن حضرت دويدم امام از اسب پياده شد و شروع به خواندن نماز كرد در هـمـيـن هـنگام مردى سوار بر يابويى آمد و به حضرت نزديك شد و گفت : اى امير المؤمنين ! حـضرت فرمود: چه شده است ؟
گفت : آيا هنوز هم با اين جماعت كاردارى ؟
حضرت فرمود : براى چـه ؟
گـفت : از رودخانه گذشتند و رفتند حضرت فرمود : رد نشده اند من گفتم : سبحان اللّه ! سـپـس مـرد ديگرى شتابان تر از او آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! حضرت فرمود: چه مى خواهى ؟
عرض كرد : آيا هنوز هم با اين جماعت كار دارى ؟
فرمود : مگر چه شده است ؟
گفت : آنان رودخانه را پـشـت سـر گـذاشـتـنـد و رفـتـنـد مـن گـفتم : اللّه اكبر حضرت فرمود:آنها عبورنكرده اند مردگفت :سبحان اللّه ! پس از او ديگرى آمد و گفت : از نهر گذشتند و رفتند على فرمود : از نهر رد نـشده اند سپس مرد ديگرى در حالى كه اسبش را مى تازاند, آمد وگفت : يا اميرالمؤمنين ! امام فـرمـود: چـه مى خواهى ؟
گفت :آيا باز هم با اين جماعت كار دارى ؟
حضرت فرمود : مگر چه شده اسـت ؟
عـرض كرد : از نهر گذشتند و رفتند حضرت فرمود :نگذشته اند و نخواهند گذشت و در ايـن سـوى رودخـانه كشته خواهند شد اين قولى است كه خدا و پيامبر اوداده اند! من گفتم : اللّه اكـبر! و سپس برخاستم و براى امام ركاب گرفتم و ايشان بر اسب خويش نشستند ومن به طرف زره خود رفتم و آن را پوشيدم و كمانم را برداشتم و به دوشم آويختم وبه همراه حضرت حركت كردم به من فرمود : اى جندب ! عرض كردم : بله , يا اميرالمؤمنين !فرمود:من مردى رابه سوى اين جماعت مـى فـرسـتـم و بـرايشان قرآن مى خواند و آنان را به كتاب پروردگارشان خدا و سنت پيامبرشان دعـوت مـى كند, اما او به سوى ما بر نخواهد گشت مگر اين كه او راهدف تير قرار داده باشند اى جـندب ! بدان كه از ما ده نفر كشته نمى شوند و از آنها ده نفر نجات نمى يابندما به خوارج رسيديم ديديم كه همچنان در اردوگاه خود هستند و از جاى خودتكان نخورده اندعلى ياران خود را صدا زد و آنـان را بـه صـف كـرد و از اول تا آخر صف را, دوبار پيمود آن گاه فرمود :كيست كه اين قرآن را بـگيرد و سوى اين جماعت رود و آنان را به كتاب پروردگارشان خدا و به سنت پيامبرشان دعوت كـنـد و با اين كار كشته مى شود و بهشت از آن اوست ! هيچ كس برنخاست مگر جوانى از بنى عامر بـن صـعـصـعـه عـلـى بـه او فـرمـود : بـگير! او قرآن را گرفت حضرت به او فرمود : بدان كه تو كـشـتـه خواهى شد و به سوى ما نخواهى آمد مگر اين كه تو را آماج تير قرار داده باشند! آن جوان قرآن به دست سوى خوارج رفت چون نزديك آنها رفت , تا جايى كه صدا را مى شنيدند برخاستند و پـيش از آن كه برگردد به طرف او تيراندازى كردند جندب مى گويد : يك نفر به سوى آن جوان تـيـر انداخت و او به طرف ما آمد و نشست در اين هنگام على گفت : اينك بتازيد بر اين جماعت ! جندب مى گويد : من پس از آن ترديدى كه دچارش شده بودم , با همين دست خود پيش از آن كه نماز ظهر را بخوانم , هشت نفر راكشتم و همچنان كه على گفته بود از ما ده نفر كشته نشدند و از آنان ده نفر جان به در نبردند.
ـ امـام عـلـى (ع ), از فـتـنـه مغول چنين خبر مى دهد : گويى قومى را مى بينم كه صورتهايشان مـانـنـدسـپـرهـايشان روكش شده و تو بر توست , ابريشم و ديبا مى پوشند و اسبان اصيل را يدك مـى كـشـنـد كـشـتـارسختى رخ مى دهد, به طورى كه زخميان بر روى كشتگان راه مى روند و گريختگان كمتر از اسيرانند.
ـ عـلامـه در بـاب غـيـبـگـوييهاى امير المؤمنين (ع ) مى گويد : از جمله اين غيبگوييهاست خبر دادن حـضـرت از سـاخـتـه شدن بغداد و حكومت بنى عباس و بيان اوضاع و احوال آنان و سقوط حكومت آنان به دست مغول اين خبر را پدرم ـ رحمه اللّه ـ نقل كرد و موجب نجات جان مردم حله و كـوفـه و نجف وكربلا شد, زيرا زمانى كه هلاكوخان به بغداد رسيد, پيش از فتح آن بيشتر اهالى حله به سيلگاههاى اطراف گريختند و تنها اندكى باقى ماندند كه از جمله آنها پدر من ـ رحمه اللّه ـ بـود و سيد مجدالدين بن طاوس و فقيه ابن ابى العز آنها به اتفاق آرا تصميم گرفتند به سلطان (هـلاكـوخان ) نامه بنويسند و اظهاراطاعت و فرمانبردارى كنند آنها اين نامه را به وسيله يك نفر غير عرب فرستادند هلاكوخان توسط دونفر يكى به نام تكلم و ديگرى به نام علا الدين فرمانى براى علماى حله فرستاد و به اين دو نفرگفت :اگردلهايشان باآنچه در نامه شان نوشته يكى است ,پس نزد ما بيايند آن دو سردار آمدند و از اين كه نمى دانستند كار به كجا خواهد كشيد, بيمناك بودند پدرم ـ رحمه اللّه ـ گفت : اگر من تنها بيايم كافى است ؟
آن دو گفتند : آرى پدرم با آن دو رفت چون به حضور سلطان رسيد ـ در اين زمان هنوز بغداد فتح نشده و خليفه به قتل نرسيده بود ـ او به پدرم گـفـت : چـگـونـه جـرات كرديد, پيش از آن كه بدانيد كار من با شما و خليفه تان به كجا خواهد انجاميد, به من نامه بنويسيد و پيش من بياييد؟
اگر خليفه با من صلح كرد, چگونه از آتش خشم و انـتـقام او در امان خواهيد بود؟
پدرم به او گفت : ما از آن روجرات اين كار را به خود داديم كه از امام خود, على بن ابى طالب (ع ), روايت داريم كه آن حضرت درخطبه اى فرمود : زورا, كه مى داند زورا چـيـسـت ؟
سرزمينى است داراى درختان شوره گز كه ساختمانهادر آن برافراشته مى شود و جـمـعـيـت فـراوانـى در آن سـاكن مى شوند و داراى قرقگاهها(ى حكومتى ) وخزانه داران و آب انـبـارهاست فرزندان عباس آن جا را مركز خود و خزانه زر و سيم خويش مى كنند وخانه لهو و لعب آنـان مـى بـاشـد آن جـا كـانـون سـتم ستمگر و بيداد بيدادگر و پيشوايان نابكار و قاريان فاسدو وزيـران خـيـانتكار است ايرانيان و روميان آنها را خدمت مى كنند, به خوبيها باآن كه بدانند خوب اسـت رفـتار نمى كنند و از بديها با آن كه بدانند بد است خوددارى نمى ورزند مردانشان به مردان روى مـى آورنـد و زنان به زنان در آن زمان اندوه سخت و گريه بسيار و واى و واويلا بر اهالى زورا ازحـمـلات تركها, اين تركها كيستند؟
مردمانى ريز چشمند و صورتهايشان مانند سپرهاى روكش شده و توبر تو, لباسشان آهن است , بدنها و صورتهايشان از مو تهى است , پيشوايشان سلطانى است كـه از مـركـزفـرمـانـروايـيشان مى آيد, صدايى رسا دارد, پر صولت وبلندپرواز است ازهيچ شهرى نـمى گذرد مگر اين كه آن را فتح مى كند, هيچ پرچمى در برابر او برافراشته نمى شود مگر اين كه آن را سرنگون مى سازد, واى و واى بر كسى كه با او مخالفت كند,اوبه شيوه خود ادامه مى دهد تاآن كـه پيروزشود آن حضرت اين اوصاف را براى ما بيان فرموده و ما آنها را در شما يافتيم و از اين رو به تو اميدبستيم و به سوى تو آمديم هلاكوبه آنان آسايش خاطر داد و فرمانى به نام پدرم ـ رحمه اللّه ـ براى اهالى حله نوشت و در آن به ساكنان حله و توابع آن اطمينان و آرامش دل داد.
ـ امام على (ع ) : به خدا سوگند اگر بخواهم به هر فردى از شماخبر دهم كه از كجا بيرون مى رود و ازكجا داخل مى شود و همه حالاتش را بيان كنم , اين كار را مى كنم اما مى ترسم (مرا پيامبر بدانيد و در نتيجه )باعث شوم به پيامبر خد(ص ) كافر شويد بدانيد كه من اين اخبار را به خاصگان خود كه بيم چنين انحرافى در آنها نمى رود, مى رسانم ((30)) .
ـ گـويى شخص بسيار گمراهى ((31)) را مى بينم كه در شام بانگ بر مى زند و درفشهاى خويش را دراطـراف كـوفـه نصب مى كند پس , چون دهانش (به درندگى ) باز شود و افسار گسيختگى و درنده خويى اش شدت گيردو گامهايش بر زمين سنگين شود (ستم و بيداد گريش به اوج رسد) فتنه وآشوب فرزندان خود (فتنه گران ) را به دندان گزد.
ـ بـدانـيـد كـه پـس از من مردى فراخ حلق و برآمده شكم بر شما حكومت خواهد كرد كه هر چه بـيابدمى خورد و آنچه ندارد مى طلبد پس او را بكشيد ( گر چه مى دانم كه ) هرگز او را نخواهيد كشت ((32)) .
ـ بـر فـراز مـنـبر كوفه , فرمود : هان ! خداى لعنت كند دو گروه تبهكار از قريش : بنى اميه و بنى مغيره رابنى مغيره را كه خداوند در جنگ بدر به ضرب شمشيرها به هلاكت رساند و اما بنى اميه , هـيـهات !هيهات ! هان ! سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد, اگر حكومت در آن سوى كوههاباشد, اينان به طرف آن خيز بر مى دارند تا بدان برسند.
ـ عـبـداللّه بـن عباس را در وقت نماز ظهر مشاهده نكرد, پرسيد : چه شده است كه فرزند عباس حـاضـرنيست ؟
گفتند : يا اميرالمؤمنين ! خداوند پسرى به او داده است حضرت فرمود : برخيزيد نزد او برويم حضرت , نزد ابن عباس آمد و گفت : خدا را شكر و قدم نو رسيده مبارك ! نامش را چه گذاشته اى ؟
عرض كرد : اى اميرالمؤمنين ! من به خود اجازه نمى دهم نامى روى او بگذارم تا اين كه شما برايش اسم بگذاريد حضرت فرمود : نوزاد را بياور او نوزاد را آورد حضرت طفل را گرفت و كـامـش را بـرداشـت وبـرايش دعا كرد و آن گاه او را به وى برگرداند و گفت : بگيرش اى پدر شاهان من نام او را على و كنيه اش را ابوالحسن گذاشتم .
ـ به خدا سوگند, اى بنى اميه , بزودى خواهيد دانست كه اين دنيا در دستان كسانى غير از شما و درخانه دشمن شما خواهد بود.
ـ هان ! به خدا سوگند كه مردى پر نخوت و منحرف و بيدادگر از بنى ثقيف بر شما مسلط خواهد شـد,كـه سـبـزه هـاى (امـوال ) شـما را مى خورد و پيه و چربى شما را مى گدازد ادامه بده اى ابا وذحه ! ((33)) .
ـ امـام حـسـن (ع ) : عـلـى (ع ) به مردم كوفه فرمود:بار خدايا! من به آنها اعتماد كردم و آنها به من خـيانت ورزيدند من براى آنان خير خواهى كردم و آنان با من ناسرگى كردند پس جوان پر نخوت بـيـدادگـرمـنـحرف ثقيف را بر آنان مسلط گردان ! همان كه سبزه (اموال ) كوفه را مى خورد و پـوستين آن رامى پوشد و به شيوه جاهليت در ميان آنان حكومت مى كند حسن (ع ) فرمود : در آن روز حجاج هنوزآفريده نشده بود.
ـ امـام عـلـى (ع ) بـه مـردى فـرمـود : نـمـيـرى تـا جـوان ثـقـفى را درك كنى ! عرض شد : اى امـيـرالـمؤمنين !جوان ثقفى كيست ؟
فرمود : روز قيامت به او گفته مى شود : حتى گوشه اى از گـوشـه هـاى جـهـنـم را براى ماخالى مگذار! مردى است كه بيست يا بيست و اندى سال فرمان مى راند و در اين مدت از ارتكاب هيچ معصيتى فرو گذار نمى كند.
ـ اى مـردم ! من شما را به سوى حق فرا خواندم اما شما از من روى گردانديد شما را با دوال زدم , ليكن مرا خسته و مانده كرديد بدانيد كه پس از من حكمرانانى بر شما حكومت خواهند كرد كه به اين حددرباره شما رضايت نمى دهند, بلكه با تازيانه ها و آهن (شمشير) شكنجه تان مى كنند اما من بـا ايـن دوشـمـا را شكنجه نمى دهم , زيرا هر كس مردم را در دنيا شكنجه دهد خداوند در آخرت شـكـنـجه اش خواهدكرد نشان آن امر اين است كه فرمانرواى يمن بيايد تا در ميان شما جاى كند مـردى كـه او را يـوسف بن عمرو گويند, بيايد و كارگزاران و كارگزاران كارگزاران را دستگير كـنـد در ايـن هـنـگام مردى از خاندان ماقيام مى كند او را يارى كنيد كه او شما را به حق دعوت مى كند.
ـ بـدانـيـد, كـه بـزودى پـس از مـن بـا سـه چيز رو به رو مى شويد : خوارى و ذلتى همه گير و شـمـشـيـرى كشنده و انحصار طلبى و تبعيضى كه ستمگران درباره شما در پيش مى گيرند در چـنـان شـرايـطـى بـه ياد من خواهيد افتاد و آرزو خواهيد كرد كه اى كاش مرا مى ديديد و ياريم مى داديد و خونتان را در راه من مى ريختيد و خدا جز ستمگر را از رحمت خود دور ندارد.
ـ هـرثـمـة بـن سـلـيـم : بـه هـمراه على (ع ) در جنگ صفين شركت كرديم چون در كربلا فرود آمديم ,حضرت با ما نماز گزارد و بعد از آن كه سلام نمازش را داد, مشتى از خاك آن جا برداشت و بـويـيـد وسـپـس فـرمود : خوشا تو اى خاك ! هر آينه از تو گروهى محشور خواهند شد كه بدون حسابرسى واردبهشت مى شوند.
ـ امـام عـلـى (ع ) : پـس از شـمـا مـردمى خواهند آمد كه در راه من چنان آزار و سختى و كشتار وشـكـنـجـه اى مى بينند, كه در ميان امتهاى پيشين احدى چنان رنجى به خود نديده است هان ! كـسـانى از آنان كه شكيبايى ورزند و به حقانيت من يقين داشته باشند و ثوابى را كه در راه من به آنـهـا داده مـى شـودبشناسند, با من هم درجه اند حضرت سپس آه سردى كشيد و فرمود : دريغ و دردا از آن جـانهاى پاك ودلهاى خشنود (از خدا) و مورد خشنودى (خدا)! آنان دوستان صميمى منند آنان از من هستند و من ازآنهايم .
ـ اميرالمؤمنين (ع ) در كوفه در همان جايى كه (بعدها) زيد بن على (ع ) به دار آويخته شد, ايستاد وچـنـان گـريـسـت كـه مـحاسن مباركش تر شد و مردم از گريه اش گريستند عرض شد : اى امـيرالمؤمنين !علت گريه تان چيست , كه يارانت را به گريه انداختى ؟
فرمود : براى آن مى گريم كه مردى از فرزندان من در اين نقطه به دار آويخته خواهد شد.
ـ امـام عـلـى (ع ) : بدانيد كه اگر از آن كه از مشرق ظهور مى كند پيروى كنيد, بيگمان شما را به راهـهـاى پـيامبر خدا(ص ) ببرد و از كورى و كرى و گنگى شفا يابيد و از زحمت طلب و كجروى بـى نـيـاز و آسـوده گرديد و بار سنگين و سخت را از گردنهاى خويش فرو اندازيد و خداوند جز كسى را كه نافرمانى و ستم كند (از رحمت خود و خير و خوبى ) دور نگرداند.
رواياتى كه با عبارت ((بزودى مى آيد))از حوادث آينده خبر مى دهند
ـ پيامبر خدا(ص ) : بزودى روزگارى بر امت من فرا مى رسد كه از قرآن جز نوشته هايش و از اسلام جـز نـامـش بـاقـى نـمـى مـانـد خـود را مـسـلـمـان مـى نـامـند در حالى كه دورترين مردم از اسـلامـنـد,مـسـجـدهـايـشـان آبـاد اسـت امـا از هـدايـت خـراب (و تـهـى )مـى بـاشـدـاـن زـج فقيهان (ودين شناسان )آن روزگاربدترين فقيهان زير اين آسمان كبودند, فتنه و گمراهى از آنها بر مى خيزد و به آنها باز مى گردد.
ـ بـزودى زمـانـى بـر امـت مـن مـى آيـد كه درونهايشان پليد است و ظاهرشان را نيكو مى سازند وانـگـيـزه شـان در ايـن ظـاهـر سـازى طـمـع دنـياست , نه كسب آنچه (از رضايت و ثواب ) نزد پـروردگارشان ,خداست دينشان ريايى است و خوفى (از خدا) با وجود آنها آميخته نيست خداوند كـيـفـرى از خـود راشـامل حال همه آنها مى كند و آنها دعاى غريق را مى خوانند, اما دعايشان به اجابت نمى رسد!.
ـ بـزودى روزگـارى بـر مردم فرا مى رسد كه در آن , حكومت جز با كشتار و خود كامگى و ثروت وتوانگرى جز با غصب و بخل ورزى و محبت جز باكنار گذاشتن دين و پيروى از خواهشهاى نفس به دست نيايد پس ,هر كس آن زمان را درك كند و با آن كه مى تواند توانگر شود بر فقر و تهيدستى صبركند و با آن كه مى تواند محبت را به دست آورد, بر بغض و نفرت (مردم ) شكيبايى ورزد و با آن كـه مـى تـوانـد قـدرت به چنگ آورد, بر ضعف و بركنارى از قدرت صبر كند, خداوند ثواب پنجاه صديق ازصديقانى كه مرا تصديق كرده اند به او عطا خواهد كرد.
ـ امـام صـادق (ع ) : بـزودى زمـانـى بـر شما بيايد كه در آن , از دينداران تنها كسى نجات يابد كه مردم گمان برند او ابله است و خود را در برابر اين جمله كه : او ابله و بى خرد است , به شكيبايى وا دارد.
ـ امام على (ع ) : بزودى زمانى بر شما فرا مى رسد كه در آن زمان اسلام واژگون مى شود, همچنان كه ظرف واژگون مى شود و آنچه در آن است مى ريزد.
ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ) : بزودى بعد از من مردمانى مى آيندكه غذاهاى لذيذو رنگارنگ مى خورند و مركبهاسوار مى شوند و مانند زن كه خودش را براى شوهرش بزك مى كند, خويشتن را مى آرايند و مـانـند زنان خودآرايى و جلوه گرى مى كنند و هياتشان هيات سلاطين متكبر و گردنكش است آنـان مـنـافـقان آخرالزمان اين امت هستند قبله گاهشان زنانشان است و شرافت و شخصيتشان درهم و دينار.
ـ امـام عـلـى (ع ) : بـزودى زمـانى بر شما مى آيد كه در آن زمان چيزى ناپيداتر از حق , و پيداتر از باطل ,و شايعتر از دروغ بستن به خداى تعالى و رسول او (ص ) نيست .
ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ) : بـزودى بـعـد از شـمـا مردمى مى آيند, كه غذاهاى خوشمزه و رنگارنگ دنـيـارامـى خورندوبا زنان زيبا روى ورنگ وارنگ ازدواج مى كنند به دنيا سخت مى چسبند و روز و شب روسوى آن دارند و به جاى خدايشان , دنيا را به خدايى مى گيرند.
ـ بـزودى در آخـر الـزمـان عـلمايى مى آيند كه مردم را به دل بركندن از دنيا مى خوانند, اما خود زهـدنـمـى ورزنـد به آخرت ترغيب مى كنند و خود بدان رغبت نمى كنند از وارد شدن به دستگاه حكمرانان نهى مى كنند, اما خود از اين كار خوددارى نمى ورزند از تهيدستان دورى مى كنند و به ثروتمندان نزديك مى شوند اينان , همان جباران دشمن خدا هستند.
ـ بـزودى زمـانـى بـر امتم فرا مى رسد, كه از علمايشان , همچون گوسفند از گرگ , مى گريزند خـداى تـعـالـى آنـهـا را بـه سه چيز گرفتار كند : اول اين كه بركت را از اموال ايشان مى گيرد دوم اين كه پادشاهى ستمگر را بر آنان مسلط مى گرداندو سوم اين كه بى ايمان از دنيا مى روند.
رواياتى كه با عبارت ((مى آيد))از حوادث آينده خبر مى دهند
ـ پـيـامـبـر خدا(ص ) : زمانى بر امت من مى آيد كه زمامدارانشان ستمگرند و علمايشان طمعكارو عـابـدانـشـان ريـاكار و بازرگانانشان رباخوار و زنانشان در پى زيور دنيا و پسرانشان در تزويج در چنين روزگارى (بازار) امت من , مانند كسادى بازارها, كساد و بى رونق است .
ـ زمانى بر مردم مى آيد كه هرگاه دنياى مرد سالم (و تامين ) باشد, به از بين رفتن دينش اهميتى نمى دهد.
ـ زمـانـى بـر مـردم مـى آيـد كـه در آن زمـان مـردم گـرگ هستند بنابراين , اگر كسى گرگ نباشد,گرگها او را مى خورند.
ـ امـام صـادق (ع ) : زمـانـى بـر مـردم مـى آيـد, كـه در آن زمـان چـيـزى كـمـيـابـتـر ازـ ــباـع برادرى همدم وبه دست آوردن درهمى حلال , نيست .
ـ زمانى بر مردم مى آيد كه هر كس دست خواهش به سوى مردم دراز كند زنده مى ماند و هركس خاموش ماند مى ميرد.
ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ) : زمانى بر مردم مى آيد, كه اگر نام كسى را بشنوى بهتر از اين است كه او رابـبـيـنـى و اگـر او را بـبـيـنـى بـهـتـر از اين است كه وى را بيازمايى , چه اگر او را بيازمايى حـالاتـى (نـاخـوشـايـنـد) بر تو آشكار كند دين آنها درمهايشان است و هم و غمشان شكمهايشان وقـبـلـه شان زنانشان براى گرده اى نان , خم مى شوند و براى درهم به خاك مى افتند سرگشته ومستند نه مسلمانند و نه ترسا.
ـ امـام على (ع ) : روزگارى دشوار و گزنده بر مردم بيايد كه در آن توانگر مال خويش را به دندان گـيرد (و انفاق نكند) در حالى كه به اين كار فرمان داده نشده بلكه خداى سبحان فرموده است : ((احسان كردن به يكديگر را فراموش نكنيد)) در آن زمان بدان بلند پايه گردند و نيكان به ضعف و خوارى كشيده شوند و با مردمان مضطر و درمانده معامله شود در حالى كه پيامبرخدا از معامله با درماندگان نهى فرموده است .
ـ زمـانى بر مردم بيايد, كه در آن زمان جز سخن چين كسى مقرب و محبوب نباشد و جزنابكار را زيـرك نـشـمـرنـد و جـز با انصاف را ناتوان و زبون ندانند در آن زمان صدقه (و زكات ) راخسارت مى شمارند و صله رحم را منتى كه بر خويشان مى نهند و عبادت را مايه برترى بر مردم .
ـ پيامبر خدا(ص ) : زمانى بر مردم مى آيد كه شكيباى بر دين مانند كسى است كه اخگرى را دركف خويش گرفته باشد, (در آن زمان انسان بايد گرگ باشد و گرنه گرگها او را مى خورند).
ـ سـوگـنـد بـه آن كـه مـرا بـه حـق بـرانـگـيخت , هر آينه زمانى بر مردم فرا رسد, كه شراب را حلال شمرند و نام نبيذ روى آن مى گذارند لعنت خدا و همه فرشتگان و مردم بر آنان باد.
ـ روزگـارى بـر مـردم بـيايد كه قرآن در دلهاى مردم كهنه و فرسوده شود, همچنان كه لباسها بربدنها كهنه و فرسوده مى شود.
ـ زمانى بر امت من بيايد كه علما را جز به لباس نيكو نشناسند و قرآن را جز به صداى خوش و خدا را جـز در مـاه رمضان عبادت نكنند پس , هرگاه چنين زمانى فرا رسد, خداوند فرمانروايى بر آنان مسلط گرداند كه نه علم دارد و نه بردبارى و نه رحم .
پيامبر با تعليم خداوند,از غيب خبر دارد
قرآن

((دانـاى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى كند جز پيامبرى را كه از او خشنود باشد, كه [در اين صورت ] براى او از پيش رو و از پشت سرش , نگاهبانانى بر خواهد گماشت )).
ـ امـام صـادق (ع ) : نـاقـه پيامبر خدا(ص ) گم شد مردم گفتند : ما را از آسمان خبر مى دهد, اما ازشـتـرش خـبـرمـان نمى دهد (و نمى داند كجاست ) پس , جبرئيل بر حضرت فرود آمد و گفت :اى مـحـمـد! نـاقـه ات در فـلان و بهمان دره است و مهارش به فلان و بهمان درخت پيچ خورده اسـت امـام صادق فرمود : پس , پيامبر خدا(ص ) منبر رفت و خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود : هلا اى مـردم ! شما درباره (گم شدن ) ناقه من حرفها زديد بدانيد كه آنچه خداوند به من داد, بهتر از آن چيزى است كه از من گرفت بدانيد كه ناقه من در فلان و بهمان وادى است و مهارش به فلان وبـهـمـان درخـت پـيـچ خورده است مردم به طرف ناقه شتافتند و ديدند همان گونه است كه پيامبرخدا(ص ) فرموده بود.
ـ نـاقـه پـيـامبر(ص ) گم شد منافقان دست به تبليغات سؤ زدند و گفتند : او از اسرار آسمان به مـاخـبـر مى دهد, اما نمى داند ناقه اش كجاست حضرت اين سخن را شنيد و فرمود : درست است كـه مـن از اسـرار آسـمـان بـه شـمـا خبر مى دهم , اما از اين اسرار جز آن چه را كه خداوند به من آمـوخـته باشد, نمى دانم چون مردم در اين باره دستخوش وسوسه شيطان شدند, پيامبر آنان را از حـال ناقه خود آگاهانيد و نشانيهاى درختى را كه شتر به آن گره خورده بود به ايشان داد مردم رفـتـنـدو ديـدند كه شتر, همان گونه كه پيامبر فرموده بود, مهارش به درختى با همان نشانيها آويخته شده است .
ـ امـام صـادق (ع ) : در جـنـگ تـبـوك ناقه پيامبر خدا(ص ) گم شد منافقان گفتند : براى ما از غيب مى گويد اما جاى شترش را نمى داند! جبرئيل بر پيامبر(ص ) فرود آمد و گفته منافقان را به اطـلاع حـضرت رساند و گفت : ناقه ات در فلان دره مى باشد و مهارش به درخت تنومندى گير كـرده اسـت پـس پـيـامبر خدا(ص ) نداى نماز جماعت سر داد مردم جمع شدند حضرت فرمود : اى مردم ! ناقه من در فلان دره است مردم به طرف آن شتافتند و شتر را يافتند.
امام و علم غيب
قرآن

((آنـچـه در پـيـش روى آنـان و آنچه در پشت سرشان است , مى داند و به چيزى از علم او احاطه نمى يابند مگر به آن چه اوخود بخواهد)).
ـ يـكـى از يـاران امـيـرالـمـؤمـنـيـن (ع ) (كـه از قـبـيـلـه كلب بود) به آن حضرت عرض كرد : اى امـيـرالـمـؤمـنين ! علم غيب به تو داده شده است حضرت خنديد و فرمود : اى مرد كلبى , اين عـلـم غـيـب نـيـسـت , بلكه بر اثر فرا گرفتن از صاحب علمى است علم غيب , علم داشتن زمان قـيـامـت اسـت و آنچه كه خداى سبحان آنها را بر شمرده و فرموده است : ((همانا علم قيامت نزد خداست و باران فرو مى فرستد و آنچه را كه در زهدانهاست , مى داند)) پس خداوند سبحان مى داند كه جنينى كه در زهدانها (ى مادران ) است آيا پسر است يا دختر, زشت است يا زيبا, بخشنده است يا بـخيل , بدبخت است يا خوشبخت و مى داند كه چه كسى هيزم آتش جهنم است , يا دربهشت يار و هـمـراه پـيامبران اينهاست علم غيبى كه هيچ كس جز خداوند آنها را نمى داند سواى اينها دانشى است كه خداوند به پيامبرش آموخت و او هم آنها را به من ياد داد و برايم دعا كردكه سينه ام آن را نگه دارد و پهلوهايم آن را در ميان گيرد.
ـ امـام صـادق (ع ), در پـاسخ به اين پرسش كه آيا امام غيب مى داند, فرمود : نه , اما هرگاه بخواهد چيزى را بداند, خداوند آن را به او مى آموزد.
ـ امـام كـاظـم (ع ), در پـاسـخ بـه مـردى از ايـرانـيان كه پرسيد : آيا شما غيب مى دانيد؟
فرمود : امـام بـاقـر(ع ) فـرمـود : چـون عـلم (الهى ) براى ما گشوده شود, مى دانيم و هرگاه بر ما بسته شـود,نمى دانيم و فرمود : علم , راز خداى عز وجل است كه آن را با جبرئيل (ع ) در ميان گذاشت وجبرئيل با محمد(ص ) در ميان گذاشت و محمد با هر كه خواست آن را در ميان نهاد.
27- ايـن خـبـر را شـيعه و سنى با اسناد فراوان روايت كرده اند و بعضا گفته مى شود كه از اخبار متواتر است ـ ر ك ـ : باب 3051, ((جنگ احزاب )).
28- ادبب به شترى مى گويند كه صورتش پر از كرك باشد.
29- ابـن ابى الحديد مى گويد : آنچه امام خبر داده است يك بار در زمان القادر باللّه اتفاق افتاد و يك بار در ايام خلافت القائم باللّه .
30- ابـن ابـى الـحـديـد در ذيـل ايـن سخن مى نويسد : ((در باب غيبگوييهاى امام (ع ) كه پيشتر گـذشـت اخبار قابل ملاحظه اى را ذكر كرديم يكى ازسخنان شگفت انگيز حضرت در اين زمينه , مطالبى است كه در خطبه اى كه طى آن به ذكر حوادث آينده مى پردازد, فرموده است در آن جابه قـرامـطـه اشاره مى كند و مى فرمايد : ((به ظاهر دم از عشق و محبت ما مى زنند و در دل بغض و كـيـنـه نـسبت به ما دارند و نشانه اش هم اين است كه وارثان ما را مى كشند و جوانانمان را تبعيد مى كنند)).
31- ابن ابى الحديد مى گويد : كنايه از عبد الملك بن مروان است , زيرا اين خصوصيات و نشانه ها در او بيشتر و كاملتر از ديگران است , چرا كه اووقتى مردم را به خود فرا خواند, شام را به حركت در آورد و اين همان معناى جمله امام است كه ((در شام بانگ بر مى زند)) عبد الملك دو بارپرچمهاى خود را در كوفه بر افراشت يك بار وقتى بود كه خودش شخصا رهسپار عراق شد و مصعب را كشت و بـار ديـگـر زمـانى كه فرماندارانى چون برادرش بشر بن مروان و ديگران را به جانشينى خود در كـوفـه مـنـصوب كرد, تا آن كه كار فرماندارى به حجاج رسيد و آن زمان اوج افسارگسيختگى و بيدادگرى عبد الملك است و در آن زمان است كه كار بسيار سخت و دشوار مى شود.
32- ابن ابى الحديد مى گويد : بسيارى معتقدند كه مقصود امام (ع ) از اين شخص زياد است عده زيـادى مى گويند منظور حجاج مى باشد وگروهى گفته اند مقصود مغيرة بن شعبه است اما به نظر من مى رسد كه منظور حضرت از اين شخص معاويه است , چرا كه معاويه به پرخورى و سيرى نـاپـذيـرى شهرت داشت معاويه آن قدر مى خورد كه مى گفت : سفره را جمع كنيد به خدا قسم , خـسـته شدم و سير نشدم اخبارزيادى در دست است كه پيامبر خدا كسى را در پى معاويه فرستاد كه بيايد آن شخص ديد معاويه مشغول خوردن است پيامبر خدا بعد ازمدتى دوباره كسى دنبال او فـرستاد و وقتى فرستاده آمد, ديد هنوز مشغول خوردن است پيامبر خدا(ص ) در نفرين به معاويه فرمود:((خدايا شكمش را سير نكن )) شاعر نيز گفته است :.
دوستى دارم كه شكمش چون جهنم است .
گويى در روده اش ماده سگى است .
33- سـيـد رضى گويد : وذحه به معناى سرگين گردان است و اين سخن اشاره به حجاج دارد حجاج را با سرگين گردان داستانى است كه اين جاجاى گفتن آن نيست .

12


نوشته شده در   چهارشنبه 18 مرداد 1391    
PDF چاپ چاپ