شنبه 5 بهمن 1398 | Saturday, 25 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390     |     کد : 15289

باب بيست و ششم : ماجرای محاصره شعب ابی طالب ع 1

باب بيست و ششم : ماجرای محاصره شعب ابی طالب ع 1

باب بيست و ششم : در بيان دخول شعب ابى طالب است و بيرون آمدن از شعب و بيعت كردن انصار، و موت ابوطالب و خديجه عليهما السلام و ساير احوال حضرت رسول اکرم ص تا اراده هجرت كردن بسوى مدينه 1
 محاصره شعب ابی طالب عشيخ طبرسى و قطب راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه : در سال هشتم نبوت چون كفار قريش و مشركان مكه اسلام حمزه عليه السلام را ديدند و حمايت نجاشى مهاجران را و اسلام او را شنيدند و شدت حمايت ابوطالب و اكثر بنى هاشم آن حضرت را مشاهده كردند و اسلام در قبايل عرب منتشر شد و حقيت آن حضرت بر اكثر خلق ظاهر شد، از مشاهده و استماع اين احوال مضطرب شدند و نائره حسد و شرك در سينه پر كينه ايشان مشتعل گرديده و در ((دار الندوه )) كه محل مشورت ايشان بود جمع شدند و تدبير ايشان بر آن قرار يافت كه با يكديگر اتفاق كردند و سوگند خوردند بر عداوت آن حضرت و نامه اى در ميان خود نوشتند كه با بنى هاشم طعام نخورند و سخن نگويند و با ايشان خريد و فروش نكنند و دختر به ايشان ندهند و از ايشان دختر نگيرند تا مضطر شوند و آن حضرت را به ايشان بدهند تا بكشند و همه با يكديگر متفق باشند در عزم كشتن آن حضرت كه هرگاه بر او دست بيابند او را به قتل رسانند.
و چون اين خبر به حضرت ابوطالب رسيد بنى هاشم را جمع كرد و همه چهل مردم بودند و به ايشان گفت كه : بكعبه و حرم سوگند ياد مى كنم كه اگر از دشمن خارى به پاى محمد برود همه شما را هلاك خواهم كرد؛ و حضرت را با ساير بنى هاشم به دره اى كه آن را ((شعب ابى طالب )) مى گفتند برد و اطراف آن دره را ضبط كرد و در شب و روز پاسبانى آن حضرت مى نمود، و چون شب مى شد شمشير خود را بر مى داشت در وقتى كه آن حضرت مى خوابيد و مانند پروانه بر گرد آن شمع محفل نبوت مى گرديد، و در اول شب آن حضرت را در جائى مى خوابانيد و چون پاسى از شب مى گذشت آن حضرت را از آنجا به جائى ديگر نقل مى فرمود و عزيزترين فرزندان خود على بن ابى طالب را در جاى او مى خوابانيد كه اگر كسى در اول شب آن حضرت را در آن مكان ديده باشد و قصد ضررى نسبت به او نمايد بر اعز اولاد او واقع شود و بر او واقع نشود، و هر شب امير المومنين عليه السلام به طيب خاطر جان خود را فداى آن حضرت مى نمود، و در تمام شب ابوطالب پاسبانى آن جناب مى نمود و در روز فرزندان خود و فرزندان برادرانش را موكل گردانيده بود كه حراست آن حضرت مى نمودند تا آنكه كار بر ايشان بسيار تنگ شد و هر كه از عرب داخل مكه مى شد جرات نمى كرد كه به بنى هاشم چيزى بفروشد و هر كه چيزى به ايشان مى فروخت اموال او را غارت مى كردند، و ابوجهل و عاص بن وائل و نضر بن حارث و عقبه بن ابى معيط بر سر راه قوافل مى رفتند و تجار را منع مى كردند از آنكه به بنى هاشم آذوقه بفروشند و تهديد مى كردند ايشان را كه : اگر بفروشيد، مال شما را غارت خواهيم كرد.
و حضرت خديجه مال بسيار داشت و اكثر آن را صرف آن حضرت و اصحاب آن حضرت كرد در وقتى كه در شعب محصور بودند.
و در نامه اى كه نوشتند جميع اكابر قريش اتفاق كردند بغير مطعم بن عدى كه گفت : اين ستم است و من در اين شريك نمى شوم ؛ و نامه را پيچيدند و مهر چهل نفر از رؤ ساى قريش ‍ را بر آن زدند و در ميان كعبه آويختند؛ و ابولهب نيز با ايشان متابعت كرد.
و در هر موسم حج و عمره حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از شعب بيرون مى آمد و بر قبايل عرب كه به حج آمده بودند مى گرديد و مى گفت : من از جانب حق تعالى مبعوث شده ام به رسالت و شما را به دين خود دعوت مى كنم ، به دين من در آئيد و مرا از شر اعدا محافظت نمائيد و من ضامن بهشت مى شوم از براى شما، و ابولهب در عقب آن حضرت مى گرديد و مى گفت : قبول قول او مكنيد او پسر برادر من است و كذاب است و جادوگر است .
پس بر اين حال چهار سال در آن دره ماندند كه ايمن نبودند و بيرون نمى توانستند آمد مگر در موسم ، و در سالى دو موسم بود يكى موسم عمره در رجب و ديگرى موسم حج در ماه ذيحجه ، و در هر موسم بنى هاشم از دره بيرون مى آمدند و خريد و فروش مى كردند و باز به دره مى رفتند و تا موسم ديگر هر چند گرسنگى و احتياج بر ايشان غالب مى شد از بيم قريش بيرون نمى آمدند.
و قريش به نزد ابوطالب فرستادند كه : اگر محمد را به ما بدهى كه ما او را بكشيم ما تو را بر خود پادشاه مى كنيم ، ابوطالب قصيده لاميه را در جواب ايشان گفت و در آن قصيده مدح بسيار آن حضرت را كرد و اظهار اعتقاد به نبوت آن حضرت نمود و بيان كرد كه : تا زنده ام دست از يارى او بر نمى دارم ؛ چون آن قصيده را شنيدند از ابوطالب نااميد گرديدند.
و ابوالعاص بن ربيع كه داماد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بود شتران را بر در شعب مى آورد كه گندم و خرما بر آنها بار كرده بود و صداى مى زد بر آن شتران كه داخل دره مى شدند و بر مى گشت ، لهذا حضرت فرمود كه : ابوالعاص حق دامادى ما را نيكو رعايت كرد؛ تا آنكه شدت بنى هاشم به مرتبه اى رسيد كه شبها اكثر اهل مكه را از گريه اطفال ايشان خواب نمى برد و اكثر ايشان از آن عهد پشيمان شدند، و چون نامه اى نوشته بودند نقض آن نمى توانستند كرد، و چون صبح مى شد نزد كعبه جمع مى شدند و احوال از يكديگر مى پرسيدند بعضى مى گفتند: ديشب صداى گريه اطفال بنى هاشم از گرسنگى ما را نگذاشت كه به خواب رويم ، و باعث شماتت بعضى از معاندان مى شد و بعضى از قريش متاثر و نادم مى شدند.(1341)
و در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : چون كفار قريش حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را ملجاء گردانيدند كه پناه به شعب ابى طالب برد و ايشان بر دهنه شعب جمعى را موكل كردند كه مانع شوند از آنكه كسى به ايشان آذوقه برساند و كار بر اصحاب آن حضرت بسيار تنگ شد و به آن حضرت شكايت كردند از كمى آذوقه ، حضرت دعا كرد تا حق تعالى بهتر از من و سلواى بنى اسرائيل از براى ايشان فرستاد، و هر چه هر يك از ايشان آرزو مى كرد از انواع طعامها و ميوه ها و حلاوت و جامه ها نزد ايشان حاضر مى شد، و چون از تنگى دره دلتنگ شدند و به آن حضرت شكايت كردند حضرت به دستهاى مبارك خود اشاره نمود به جانب كوهها كه : دور شويد: پس دور شدند تا آنكه صحرائى در آن ميان بهم رسيد كه چشم دو طرفش را نمى توانست ديد پس به دست خود اشاره نمود و فرمود: بيرون آوريد آنچه خدا در شما پنهان كرده است براى محمد و ياوران او از درختها و ميوه ها و گلها و گياهها، پس به اعجاز آن حضرت مشاهده كردند كه سراسر آن صحرا باغستانها و بوستانها گرديد مشتمل بر نهرهاى بسيار و درختان ميوه دار كه الوان ميوه ها از آنها آويخته بود و گياههاى تر و تازه و انواع رياحين و گلهاى خوشاينده كه هيچ پادشاهى از پادشاهان زمين را چنان حدايق و بساتين ميسر نشده پس از آن آبها و ميوه ها و طعامها تناول مى كردند و شكر حق تعالى ادا مى نمودند(1342)، و چون جامه ها و بدنهاى ايشان كثيف شد و به آن حضرت شكايت كردند فرمود كه : بدميد بر جامه هاى خود و دست بر آنها بكشيد چنانكه پوشيده ايد و صلوات بر محمد و آل طيبين او بفرستيد كه سفيد و پاكيزه و خوشاينده مى شوند و غمها و كدورتها از سينه هاى شما زايل مى گردد، و چون چنين كردند و جامه هاى ايشان نو و سفيد و پاكيزه شد و بدنهاى ايشان از چرك و كثافت پاك شد و سينه هاى ايشان از اندوه و الم رهائى يافت گفتند: يا رسول الله ! چه بسيار عجب است كه به صلواتى كه بر تو و بر آل تو فرستاديم چگونه ما و جامه هاى ما از بديها و ناخوشيها پاك شديم ؟ حضرت فرمود كه : صلوات بر محمد و آل محمد دلهاى شما را از غل و كينه و صفات ذميمه و بدنهاى شما را از لوث گناهان پاكتر گرداند از جامه هاى شما و نامه هاى گناهان شما را بهتر خواهد شست از شستن چرك از جامه هاى شما و نامه هاى حسنات شما و نورانى تر گردانيد از جامه هاى شما.(1343)


و در روايات مشهوره سالفه مذكور است كه : بعد از آنكه چهار سال - و به روايتى سه سال (1344)، و به روايتى دو سال (1345) - در شعب به اين حال گذراندند حق تعالى بر آن صحيفه ملعونه ايشان كه در كعبه پنهان كرده بودند ارضه را فرستاد كه بغير نام خدا هر چه در آن صحيفه بود پاك كرد، و جبرئيل عليه السلام اين خبر را براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آورد، و آن حضرت اين خبر را به ابوطالب رسانيد. چون ابوطالب اين خبر آسمانى را شنيد جامه خود را پوشيد و متوجه مسجد الحرام گرديد، و چون داخل مسجد شد اكابر قريش را در مسجد مجتمع يافت ، چون ايشان ابوطالب را ديدند با يكديگر گفتند: ابوطالب به تنگ آمده است از حمايت محمد و آمده است كه پسر برادر خود را به ما بدهد، چون به نزديك ايشان رسيد برخاستند و او را تعظيم و تكريم بسيار كردند و گفتند: دانستيم كه آمده اى با ما مواصلت كنى و راى خود را با جماعت ما متفق گردانى و پسر برادر خود را به ما بگذارى .
ابوطالب فرمود كه : والله براى اين نيامده ام وليكن پسر برادرم مرا خبرى داده است و مى دانم كه او دروغ نمى گويد، او خبر مى دهد كه حق تعالى ارضه را فرستاده است بر صحيفه قاطعه ملعونه شما كه هر ظلم و جور و قطع رحم كه شما در آن نوشته بوديد همه را پاك كرده است و بغير نام خدا چيزى در آن نگذاشته است پس صحيفه را بفرستيد تا بياورند، اگر گفته او حق باشد پس از خداوند عالم بترسيد و برگرديد از جور و ستم و قطع رحم ، و اگر گفته او دروغ باشد من او را به شما مى گذارم كه اگر خواهيد او را بكشيد و اگر خواهيد زنده بگذاريد.
ايشان گفتند: با ما با انصاف آمده اى ؛ و فرستادند و صحيفه را از كعبه به زير آوردند و مهرهاى خود را به حال خود يافتند، و چون صحيفه را گشودند چنان بود كه حضرت فرموده بود، پس قريش سرها را به زير انداختند.
ابوطالب فرمود: اى قوم ! از خدا بترسيد و دست از اين ستم برداريد؛ و برگشت به شعب .
پس چند نفر از قريش كه پيشتر از اين نادم شده بودند مانند: مطعم بن عدى و ابوالبخترى بن هشام و زهير بن اميه برخاستند و گفتند: ما بيزاريم از آنچه در آن نامه نوشته است ؛ و اكثر قريش با ايشان موافقت كردند و نامه را دريدند، و ابوجهل هر چند خواست كه حكم نامه باقى باشد نتوانست ، و بنى هاشم از شعب بيرون آمدند و به خانه هاى خود رفتند.
بعد از بيرون آمدن از شعب به دو ماه حضرت ابوطالب بيمار شد، و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد او آمد او را در حال ارتحال ديد گفت : اى عم ! در حال طفوليت مرا تربيت كردى و در بزرگى مرا يارى كردى و مرا در يتيمى كفالت نمود پس خدا تو را از جانب من جزا دهد نيكوترين جزاها و اكنون از تو يك كلمه مى خواهم كه ديده من روشن شود (و غرض آن حضرت آن بود كه مردم بدانند كه او مسلمان شده بوده است و براى يارى آن حضرت اظهار اسلام نمى كرده است ) پس ابوطالب عليه السلام كلمه اى گفت و اظهار اسلام نمود و امانتهاى پيغمبران و وصيتهاى ابراهيم عليه السلام را كه به او رسيده بود به حضرت تسليم كرد و به رحمت ايزدى واصل شد، پس حضرت با جنازه او رفت و مى گريست و مى فرمود كه : اى عم من ! صله رحم كردى خدا تو را جزاى خير دهد.(1346)
و مشهور آن است كه وفات جناب ابوطالب در سال دهم نبوت بود، و بعد از سى و پنج روز(1347) يا سه روز(1348) از وفات ابوطالب جناب خديجه به عالم قدس ارتحال نمود، و از تتابع اين دو مصيبت عظمى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را اندوه عظيم عارض شد زيرا كه هر دو وزير و معين و ياور آن حضرت بودند بر رواج اسلام و مونس آن حضرت بودند در شدائد.
شيخ طوسى از ابن عياش روايت كرده است كه : وفات ابوطالب در بيست و ششم ماه رجب بود.(1349)
و قطب راوندى روايت كرده است كه : وفات ابوطالب در آخر سال دهم بعثت بود و بعد از آن به سه روز خديجه وفات يافت و حضرت آن سال را ((عام الحزن )) ناميد يعنى سال اندوه .(1350)
و ابن بابويه روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داخل شد بر خديجه در وقتى كه او متوجه سراى باقى بود و فرمود: بر ما گران است آنچه به تو مشاهده مى كنيم اى خديجه ، چون برسى به هووهاى خود سلام مرا به ايشان برسان .
عرض كرد: كيستند آنها يا رسول الله ؟
فرمود: مريم دختر عمران ، كلثوم خواهر موسى ، آسيه زن فرعون كه اينها در بهشت با تو زوجه من خواهند بود.
خديجه عرض كرد كه : مبارك باد يا رسول الله .(1351)
و مشهور آن است كه در هنگام وفات ، عمر خديجه شصت و پنج سال بود، و حضرت او را در ((حجون )) دفن كرد و خود داخل قبر شد و او را سپرد.(1352)
و كلينى به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون ابوطالب به رحمت حق واصل شد جبرئيل بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد و گفت كه : يا محمد! از مكه بيرون رو كه اكنون تو را در مكه ياورى نيست ؛ و قريش شوريدند بر آن حضرت پس گريخت از ايشان و به جانب كوهى رفت در مكه كه آن را حجون مى گويند.(1353)
و عياشى از آن حضرت روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سه سال بعد از بعثت خود را پنهان داشت از كفار قريش در مكه و ظاهر نمى شد و با او نبود بغير امير المومنين عليه السلام و خديجه تا آنكه حق تعالى امر كرد او را كه دين خود را ظاهر كند و پروا نكند از مشركان ، پس آن حضرت ظاهر شد و خود را عرض مى كرد بر قبائل عرب و از ايشان يارى مى طلبيد، و چون به نزد ايشان رفت مى گفتند: تو دورغگوئى از پيش ما برو.(1354)
و شيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه : بعد از فوت ابوطالب شدت قريش بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مضاعف شد و بلاى آن حضرت از ايشان شديد شد و متوجه طائف گرديد كه حجت الهى را بر ايشان تمام كند، چون به طائف رسيد سه نفر از اكابر ايشان را كه بزرگان قبيله ثقيف بودند ملاقات كرد و آن هر سه برادر يكديگر بودند (عبد ياليل ، حبيب ، مسعود) پسران عمرو، پس اسلام را بر ايشان عرض كرد و بديهاى قوم خود را به ايشان شكايت كرد و از ايشان يارى طلبيد و ايشان جوابهاى ناملايم گفتند آن حضرت را و قوم خود را تحريص بر ايذاى آن حضرت نمودند، و آن گروه بى سعادت صف كشيدند بر سر راه آن سلطان سرير رسالت و بر هر گروه كه مى گذشت پاى فلك پيماى آن سيد انبياء را به سنگ جفا خسته مى كردند تا آنكه خون از پاهاى مباركش روان شد و در پناه باغى از باغهاى ايشان در سايه درختى قرار گرفت ، ناگاه در آن باغ عتبه و شيبه را ديد، و چون عداوت ايشان را مى دانست از ديدن ايشان ملول گرديد و ايشان غلامى داشتند از اهل نينوى كه او را ((عداس )) مى گفتند، طبق انگورى به او دادند و براى آن حضرت فرستادند، چون عداس به خدمت آن حضرت رسيد از او پرسيد كه : از كدام شهرى تو؟ عداس عرض كرد: از نينوى ؛ حضرت فرمود: از شهر بنده شايسته خدا يونس بى متى ، و قصه يونس عليه السلام را براى او نقل فرمود و او را به اسلام دعوت نمود، و آن حضرت هيچكس را حقير نمى شمرد كه تبليغ رسالت به او ننمايد و شريف و وضيع و بنده و آزاد را به يك نسبت تبليغ رسالت مى نمود.
و چون عداس عالم بود و كتب سالفه را ديده بود و بر علم و كمال و شرافت و خصال آن حضرت مطلع شد ايمان آورد و بر پاهاى خونين آن رسول امين افتاد و مى بوسيد و بر ديده هاى خود مى ماليد، چون به نزد آن دو ملعون برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و هرگز براى ما كه آقاى توئيم چنين نكردى ؟ گفت : بزرگى و جلالت او را شناختم و دل خود را در محبت او درباختم ، ايشان خنديدند و گفتند: فريب او را مخور كه او بازى دهنده است .(1355)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت داخل طايف شد ديد كه عتبه و شيبه بر كرسى نشسته اند، ايشان گفتند: الحال محمد مى آيد و در پيش ما مى ايستد، چون حضرت به نزديك ايشان رسيد كرسى براى آن حضرت خم شد و ايشان از كرسى افتادند، پس گفتند، سحر تو از اهل مكه عاجز شد اكنون به طائف آمدى (1356)؟
و به روايتى آن است كه : آن حضرت با زيد بن حارثه به جانب طائف رفت در اواخر ماه شوال سال دهم نبوت و ده روز يا پنجاه روز در آنجا ماند، پس مراجعت فرمود بسوى مكه ، و چون از طائف بيرون آمد در زير درخت انگور قرار گرفت و فرمود: اللهم انى اشكو اليك ضعف قوتى و قله حيلتى و هوانى على الناس انت ارحم الراحمين انت رب المستضعيفن و انت الى من تكلنى ؟ الى بعيد يتجهمنى او الى عدو ملكته امرى ؟ ان لم يكن على عضب فلا ابالى ولكن عافيتك هى اوسع لى ، اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الاخره من ان ينزل بى غضبك او يحل على سخطك ، لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوه الا بك و اين دعا براى رفع شدتها مجرب است ؛ چون حضرت به ((نخله )) رسيد حق تعالى گروه جن را فرستاد كه به او ايمان آوردند.(1357)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : چون حضرت از طائف برگشت و احرام به عمره بسته بود و خواست كه داخل مكه شود مردى از قريش را ديد كه پنهان به آن حضرت ايمان آورده بود فرستاد به نزد اخنس بن شريق (1358) و فرمود: او را بگو كه محمد از تو امان مى خواهد كه داخل مكه شود در امان تو و طواف و سعى كند براى عمره ؛ و خود با زيد در غار حرا پنهان شد. چون رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به او رسانيد گفت : من از قريش نيستم و حليف ايشانم و مى ترسم امان مرا قبول نكنند و عارى گردد براى من ؛ پس حضرت او را به نزد سهيل بن عمرو فرستاد و از او امان طلبيد، او نيز قبول نكرد؛ پس به نزد مطعم بن عدى فرستاد، مطعم گفت كه : بگو تو را امان دادم داخل مكه شو و هر چه خواهى بكن ؛ و مطعم فرزندان و دامادها و برادر خود طعيمه را امر كرد كه اسلحه خود را برادرند و گفت : من محمد را امان داده ام ، در دور كعبه باشيد و او را حراست نمائيد تا طواف و سعى بكند و ايشان ده نفر بودند، چون حضرت داخل مسجد شد ابوجهل لعين گفت : اى گروه قريش ! اينك محمد تنها آمده است و ياور او مرده است بيائيد و هر چه خواهيد به او بكنيد، طعيمه چون اين سخن را شنيد گفت : سخن مگو كه برادرم او را امان داده است ، ابوجهل به نزد مطعم آمد و گفت : به دين محمد در آمده اى ؟ گفت : به دين او در نيامده ام ليكن او را امان داده ام .
چون حضرت از طواف و سعى فارغ شد و محل گرديد به نزد مطعم بن عدى آمد و فرمود: اى ابو وهب ! امان دادى و نيكى كردى ، اكنون از امان تو بيرون مى روم ، مطعم گفت : چرا در امان من نمى باشى كه قريش به تو آسيبى نرسانند؟ حضرت فرمود: نمى خواهم كه بيش از يك روز در امان مشركى بمانم ؛ پس مطعم ندا كرد: محمد از امان من بيرون رفت .(1359)
پس حضرت در هر موسم قبائل عرب را دعوت به اسلام مى نمود و به نزد قبائل عرب در خانه هاى ايشان مى رفت و ايشان را دعوت مى كرد؛ و گويند: در اين سال آن حضرت عايشه و سوده دختر زمعه را به عقد خود درآورد.(1360)


منابع
1341- رجوع شود به اعلام الورى 49 و قصص الانبياء راوندى 327 و سيره ابن اسحاق 156-166 و تاريخ طبرى 1/549-550 و دلائل النبوه 2/311.
1342- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 293.
1343- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 519.
1344- دلائل النبوه 2/312؛ حياه الحيوان الكبرى 1/30.
1345- سيره ابن اسحاق 161.
1346- اعلام الورى 51؛ قصص الانبياء راوندى 329-330.
1347- اعلام الورى 53.
1348- قصص الانبياء راوندى 317.
1349- مصباح المتهجد 749.
1350- قصص الانبياء راوندى 317. و نيز رجوع شود به كشف الغمه 1/16.
1351- من لا يحضره الفقيه 1/139.
1352- كشف الغمه 2/136؛ الاصابه 8/103.
1353- كافى 1/449.
1354- تفسير عياشى 2/253. و در آن و همچنين در بحار بجاى سه سال ، چند سال آمده است .
1355- اعلام الورى 53. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/554 و المنتظم 3/13.
1356- مناقب ابن شهر آشوب 1/172.
1357- بحار الانوار 19/22 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى . و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/554-555.
1358- در مصدر ((اخنس بن شريف )) مى باشد.
1359- اعلام الورى 54-55 به نقل از على بن ابراهيم . و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/555.
1360- بحار الانوار 19/23 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى .


نوشته شده در   جمعه 21 بهمن 1390    
PDF چاپ چاپ