جمعه 4 بهمن 1398 | Friday, 24 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 16 بهمن 1390     |     کد : 15208

باب پنجم : رحلت پيامبر ص 1

باب پنجم : رحلت پيامبر ص 1

باب پنجم : رحلت پيامبر ص 1
رحلت پيامبر ص- صدور فرمان حركت لشگر اسامه در آستانه رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله
- هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از نزديكى زمان وفاتش آگاهى يافت ، از آن كه منافقان بر كارها مسلط شوند بيم داشت . از اين جهت پيوسته با مسلمانان در تماس بود و آنان را از فتنه پس از خويش و اختلاف با يكديگر بر حذر مى داشت و بسيار تاءكيد مى فرمود كه به سنتش ‍ پايبند و با هم اتحاد و دوستى داشته باشند. آنان را به پيروى و اطاعت از عترتش عليهم السلام تشويق مى كرد و توصيه مى نمود كه از خاندان او نگهبانى كرده ايشان را يارى دهند و در امور و مسائل دين از ايشان پيروى كنند و از اختلاف و برگشت از دين برحذر باشند.
آن حضرت براى غلامش (( اسامة بن زيد )) پرچمى بست و او را به فرماندهى بر بيشتر مهاجرين و انصار تعيين فرمود و ماءموريت داد كه به محل شهادت پدرش در سرزمين روم برود. در ضمن تصميم گرفت گروهى از بزرگان مهاجر و انصار را از مدينه دور كند كه پس از مرگش در مدينه نباشند تا در رياست با هم اختلاف كنند و به سرورى بر مردم چشم طمع بدوزند. مى خواست همه چيز براى جانشينى امير مؤمنان عليه السلام آماده گردد و كسى بر سر ولايت ايشان ستيز ننمايد. به اسامة دستور داد با سپاه از مدينه خارج و به (( جرف )) برود و مردم را نيز تشويق كرد كه او را همراهى كنند و آنان را از هر گونه سرپيچى از او بر حذر داشت . در همين احوال بيمارى آن حضرت پيش آمد كه به وفات حضرتش منجر گرديد.
هنگامى كه آن حضرت بيمارى را در خود احساس كرد ، دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفت و در حالى كه گروهى از مردم به دنبال ايشان حركت مى كردند ، به سوى بقيع رهسپار شد و فرمود: به من دستور داده اند كه براى اهل بقيع طلب آمرزش كنم . چون به بقيع رسيد ، فرمود: (( سلام بر شما اى اهل قبور! گوارا باد بر شما آنچه را كه به دست آورديد. فتنه ها مانند پاره هاى شب تاريك يكى پس از ديگرى فرا مى رسند. )) آنگاه لختى دراز براى ايشان طلب آمرزش كرد. سپس به امير مؤمنان عليه السلام روى كرد و فرمود: (( جبرئيل عليه السلام سالى يك بار قرآن را بر من نازل مى كرد و امسال دو مرتبه آن را بر من نازل كرده است ؛ اين بدين علت است كه اجلم فرا رسيده است . )) آنگاه فرمود: (( يا على ! خزانه هاى دنيا و زندگى جاويد در اين جهان را در مقابل بهشت بر من عرضه كردند تا يكى را برگزينم ؛ من ديدار خدا و بهشت را برگزيدم . آنگاه كه مردم ، (مرا غسل ده و) عورت مرا پوشيده دار ؛ زيرا اگر چشم كسى به آن بيفتد كور خواهد شد.
پس از آن به خانه بازگشت و سه روز بيمار بود و آنگاه در حالى كه سرش ‍ بسته بود و از سمت راست به امير مؤمنان عليه السلام و از سمت چپ به فضل بن عباس تكيه كرده بود به مسجد درآمد و بالاى منبر رفت و فرمود:
معاشر الناس ! قد حان منى خفوف من بين اظهركم فمن كان له عندى عدة ، فلياءتنى اعطه اياه ، و من كان له على دين فليخبرنى به .
معاشر الناس ! ليس بين الله و بين احد شى ء يعطيه به خيرا او يصرف عنه به شرا الا العمل .
ايها الناس ! لا يدعى مدع و لا يتمنى متمن ، و الذى بعثنى بالحق نبيا لا ينجى الا عمل مع رحمة . و لو عصيت لهويت . اللهم هل بلغت ؟
(( اى مردم ! زمان رحلت من از ميان شما نزديك شده است ؛ پس هر كس ‍ از من طلبى دارد ، بيايد تا به او بپردازم و هر كس وامى به من دارد آن را به من بگويد. اى مردم ! بين خداوند و كسى رابطه اى جز عمل و كردار وى وجود ندارد كه در مقابل آن خيرى را عطا كند يا شرى را دفع نمايد. اى مردم ! هيچ مدعى (بيجا) ادعاى رستگارى نكند و هيچ آرزومندى (به هوس) آرزوى نجات ننمايد. به خدايى كه مرا بحق به رسالت مبعوث كرد سوگند مى خورم كه هيچ چيز مگر عمل با همراهى رحمت حق ، نجات دهنده نيست و اگر من نيز گناه كنم ، از مرتبه خود تنزل خواهم كرد. خداوندا! آيا ابلاغ كردم ؟ ))
آنگاه از منبر پايين آمد و در ميان مردم نمازى سبك گزارد. سپس وارد خانه اش شد. آن روز نوبت ام سلمه رضوان الله عليها بود ؛ يك روز يا دو روز در آنجا اقامت نمود. آنگاه عايشه نزد او آمد و درخواست كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خانه خود منتقل نمايد تا از او مراقبت كند و از همسران آن حضرت اجازه خواست . آن ها موافقت كردند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حجره اى كه عايشه را در آن جا داده بود منتقل شد. (551)


سرپيچى از فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله
در روايتى ديگر آمده :
(( چون پيامبر صلى الله عليه و آله نماز گزارد به خانه بازگشت و به غلامش - كه ظاهرا ثوبان بوده است - فرمود: (( در خانه بنشين و از آمدن هيچيك از انصار جلوگيرى مكن . )) در اين هنگام بيهوش ‍ گرديد.
انصار آمدند و بر در خانه آن حضرت چشم دوختند و به غلام گفتند: اجازه بده تا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شويم . گفت : پيامبر بيهوش است و همسران آن حضرت در كنار ايشان هستند. انصار گريستند. از صداى گريه آنان رسول خدا صلى الله عليه و آله بيدار شد و فرمود: (( اينان چه كسانى هستند؟ )) گفتند: انصار. فرمود: (( از اهل بيتم چه كسى حضور دارد؟ )) گفتند: حضرت على عليه السلام و عباس . آن دو را فرا خواند و در حالى كه بر ايشان تكيه كرده بود ، از خانه خارج شد و بر يكى از ستونهاى مسجد - كه از تنه درخت خرما بود - تكيه كرد. مردم گرد آمدند و حضرتش سخنانى ايراد فرمود:
...انه لم يمت نبى قط الا خلف تركة و قد خلفت فيكم الثقلين : كتاب الله و اهل بيتى ، فمن ضيعهم ضيعه الله . الا و ان الانصار كرشى و عيبتى التى اوى اليها و انى اوصيكم بتقوى الله و الاحسان اليهم فاقبلوا من محسنهم و تجاوزوا عن مسيئهم .
(( هر پيامبرى كه وفات كرد چيزى از خود به جا گذاشت و من نيز دو چيز گرانبها باقى مى گذارم : كتاب خدا و اهل بيتم را. هر كس اين دو را ضايع نمايد خداوند او را ضايع و تباه مى كند. آگاه باشيد كه انصار محرم اسرار و رازدار من اند و من شما را به پرهيزگارى و نيكى به آنان سفارش ‍ مى كنم . به نيكوكاران آنها روى آوريد و از بدكرداران آنان درگذريد. )) . )) (552)
آنگاه اسامة بن زيد را فرا خواند و فرمود: (( به اميد خدا و به اميد پيروزى و سلامت به همراه كسانى كه تو را امير آنان قرار دادم به جايى كه فرمان داده ام برو. (آن حضرت او را به فرماندهى گروهى از مهاجرين و انصار - از جمله ابوبكر و عمر و گروهى از مهاجرين نخستين - تعيين و ماءمور فرموده بود كه به مؤته در سرزمين فلسطين برود). اسامة گفت : پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا ، آيا اجازه مى فرماييد چند روزى بمانم تا خداوند به شما عافيت بدهد؟ زيرا اگر در چنين حالتى شما را ترك كنم در دل خود نگرانى احساس مى كنم . آن حضرت فرمود: اسامه ! امر را اجرا كن زيرا جهاد در هيچ حالتى ساقط نمى شود. )) (553)
رسول خدا صلى الله عليه و آله آگاهى يافت كه مردم از اسامة سرپيچى مى كنند و بر او خرده مى گيرند. فرمود: (( خبردار شدم كه شما در كار اسامة و پدرش طعنه مى زنيد. به خدا سوگند كه او شايسته فرماندهى است و پدرش نيز شايسته آن بود و او از محبوبترين افراد نزد من است . به شما سفارش مى كنم با او نيكو باشيد و اين سخنان را كه درباره او مى گوييد درباره پدرش نيز گفتيد )) .
اسامه همان روز از مدينه خارج شد و در يك فرسخى با سپاه خود اردو زد. منادى حضرت رسول صلى الله عليه و آله ندا داد كه هيچكس از كسانى كه به آنها دستور داده شده ، از سپاه او عقب نماند.
(( آنان چون بيمارى حضرتش را ديدند سرپيچى كرده از رفتن خوددارى نمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله به شمشيردار خود قيس بن عبادة و نيز به حباب بن منذر دستور داد كه با جماعتى از انصار به سپاه اسامه بپيوندند. آن دو اين گروه را به سپاه رسانده به اسامه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه توقف نمى دهد ؛ همين الان حركت كن تا آن حضرت از آن آگاه گردد.
اسامه حركت كرد و آن دو نزد حضرتش بازگشتند و خبر حركت سپاه را دادند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (( حركت نكرده اند )) .
حذيفه گويد: ابوبكر و عمر و ابوعبيده ، با اسامه و ياران او خلوت كردند و گفتند: به كجا رويم و مدينه را تنها گذاريم ؟ در حالى كه بيشترين نياز را بدان داريم و به بودن در آن ! پرسيد: مگر چه شده است ؟ گفتند: مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شده است . به خدا سوگند اگر مدينه را ترك كنيم مسائلى اتفاق خواهد افتاد كه اصلاح آن امكان پذير نيست . ما منتظر مى مانيم تا ببينيم وضع آن حضرت چه مى شود؟ سپس راه جنگ را در پيش مى گيريم .
(حذيفه) مى افزايد: قوم به اردوگاه اول بازگشتند و در آنجا اقامت گزيدند و فردى را براى آگاهى از وضع رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه فرستادند. او نزد عايشه آمد و محرمانه از او جوياى اخبار شد. عايشه گفت : نزد پدرم و عمر و دوستانشان برو و بگو: بيمارى او شدت يافته است ؛ هيچكدام از شما جايى نرويد. من گاه به گاه اخبار را به شما خواهم رساند! بيمارى حضرت شدت پيدا كرد. عايشه صهيب را فرا خواند و به او گفت : نزد ابوبكر مى روى و مى گويى : محمد صلى الله عليه و آله در وضع ناگوارى مى باشد كه به بهبودى او اميدى نيست . هر چه زودتر تو به همراه عمر و ابوعبيده و هر كس كه صلاح مى دانيد به مدينه بازگرديد. اين كار را محرمانه و شب هنگام انجام دهيد!!!
حذيفه مى افزايد: خبر به آنان رسيد. دست صهيب را گرفته او را نزد اسامه بردند و داستان را به او گفتند و اضافه كردند: چگونه مى توانيم آن حضرت را به اين حالت ببينيم ؟! و اجازه رفتن به مدينه را از او گرفتند. او اجازه داد و گفت : مشروط بر آن كه كسى از وارد شدنتان آگاه نگردد و پس از سلامتى حضرت به اردوگاه بازگرديد. اگر حادثه موت پيش آمد ما را آگاه سازيد تا در ميان مردم باشيم .
عمر و ابوبكر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند. بيمارى آن حضرت شدت پيدا كرده بود. براى چند لحظه به حال آمد و فرمود: (( امشب شر بزرگى به شهر ما وارد شده است )) . سؤ ال كردند: اى رسول خدا ، كدام شر؟ فرمود: (( گروهى از افراد سپاه اسامه از دستور من سرپيچى كرده و بازگشته اند. آگاه باشيد من در پيشگاه خدا از آنان بيزارم . واى بر شما! سپاه اسامه را تقويت كنيد. )) اين عبارت را چندين مرتبه تكرار فرمود.
حذيفه گويد: بلال - مؤذن رسول خدا صلى الله عليه و آله - در زمانهاى نماز اذان مى گفت . آن حضرت هر گاه قدرت بيرون آمدن داشت براى نماز مى رفت و با مردم نماز مى گذارد و هر گاه قدرت نداشت به على بن ابيطالب عليه السلام دستور مى داد تا با مردم نماز گزارد. حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و فضل بن عباس در مدت بيمارى آن حضرت همواره در كنارشان بودند.
فرداى روزى كه آن گروه به مدينه آمدند ، بلال اذان گفت و نزد آن حضرت آمد تا طبق معمول به ايشان اطلاع دهد. مشاهده كرد كه بيمارى شدت يافته است . اجازه ندادند به خدمت آن حضرت برود. عايشه به صهيب دستور داد تا نزد پدرش برود و بگويد: بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله شدت يافته است و آن حضرت قادر نيست به مسجد بيايد و على بن ابى طالب عليه السلام نيز گرفتار پيامبر است و نمى تواند با مردم نماز بگزارد ؛ پس به مسجد برو و با مردم نماز گزار كه وضع گوارايى براى تو خواهد بود! و فردا تو را حجت است !
حذيفه گويد: مردم بى خبر در مسجد به انتظار پيامبر صلى الله عليه و آله يا على عليه السلام بودند تا با ايشان طبق معمول نماز گزارند. ناگهان ابوبكر وارد مسجد شد و گفت : بيمارى پيامبر شدت پيدا كرده و آن حضرت مرا فرمان داده است تا با شما نماز گزارم ! مردى از اصحاب به او گفت : چگونه چنين چيزى براى تو ممكن است ؟! تو در سپاه اسامه بودى . نه ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم به دنبال تو فرستاده باشد و به تو دستور داده باشد كه نماز گزارى .
آنگاه مردم بلال را خواندند. (بلال) گفت : خداوند شما را رحمت كند. صبر كنيد تا از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مورد كسب تكليف كنم . سپس به سرعت به در خانه حضرتش رفته آن را به شدت كوبيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيد و فرمود: (( اين كوبيدن به شدت از چيست ؟ ببينيد چه كسى آن را مى كوبد؟ ))
(حذيفه) گويد: فضل بن عباس بيرون رفت و در را باز كرد ؛ بلال را ديد و پرسيد: بلال ، چه خبر شده است ؟ گفت : ابوبكر داخل مسجد شده و در جايگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفته است و ادعا مى كند آن حضرت او را به اين كار ماءمور نموده است . فضل گفت : مگر ابوبكر در سپاه اسامه نيست ؟! سوگند به خدا اين همان شر عظيمى است كه ديشب به مدينه وارد شد ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را از آن باخبر كرده بود. فضل و بلال داخل خانه شدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: (( چه خبر شده است ؟ )) او ماجرا را براى آن حضرت بازگو كرد. فرمود: (( مرا بلند كنيد. مرا بلند كنيد. مرا به سوى مسجد ببريد. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست مصيبت و فتنه بزرگى بر اسلام نازل شده است . )) (554)
در روايت مفيد و ديگران آمده است :
(( هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال اجازه ورود داد فرمود: من گرفتار بيمارى هستم ؛ كسى براى مردم نماز گزارد. عايشه گفت : به ابوبكر دستور دهيد! و حفصه گفت : عمر را بخوانيد و آن حضرت - پس از شنيدن سخنان آن دو و ديدن ميل آنان به انتخاب پدرانشان عليرغم زنده بودن پيامبر خدا - فرمود:
(( اكففن فانكن صويحبات يوسف . ))
(( بس كنيد ؛ شما همانند آن زنانيد كه قصد فريب يوسف را داشتند. )) (555)
ابن ابى الحديد از شيخ خود يوسف بن اسماعيل لمعانى روايت كرده :
(( حضرت على عليه السلام عايشه را متهم مى داشت كه او بلال را امر كرده بود تا ابوبكر را به خواندن نماز با مردم ماءمور سازد ؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله - چنانكه روايت شده - فرموده بود: (( يكى از آنان نماز بخواند )) و فردى را تعيين نكرده بود. او گفت : ابوبكر را فرمان ده تا با مردم نماز گزارد.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيشتر اوقات اين مطلب را در پنهانى با ياران خود تكرار مى كرد و مى گفت : (( رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سخن خود را (شما مانند زنانى هستيد كه قصد فريب يوسف را داشتند) جز به نشان ناراحتى و خشم از اين كار نگفته است ؛ زيرا عايشه و حفصه هر كدام سعى داشتند پدر خويش را برگزينند و آن حضرت ، با خروج از خانه و دور كردن ابوبكر از محراب ، كارشان را خنثى نمود. )) (556)
در معناى جمله رسول اكرم صلى الله عليه و آله (( انكن صويحبات يوسف )) گفته اند: همگى آنان اسير عشق و محبت يوسف بودند و خواسته هر يك خواسته ديگرى نيز بود. كار عايشه در مقدم نمودن پدرش براى نماز به انگيزه كسب افتخار و شرف براى خود و پدرش - و خوشنامى و افتخارى كه از آن راه نصيب آن دو مى شد - مانند كار آن زنان بود.
(( آنگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در حالى كه سرشان بسته بود و بر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بودند و پاهايشان روى زمين كشيده مى شد به مسجد درآمدند... ابوبكر در جايگاه آن حضرت ايستاده بود!!! عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و ديگر كسانى كه وارد مدينه شده بودند ، اطراف او را گرفته بودند. اكثر مردم منتظر بلال بودند و نماز نمى گزاردند. آنگاه كه مردم رسول خدا صلى الله عليه و آله را با چنان حالتى ديدند كه داخل مسجد شد ، متعجب شدند. آن حضرت پيش رفت و ابوبكر را از پشت كشيد و او را از محراب دور كرد. او و يارانش خود را پشت آن حضرت پنهان كردند. مردم با حضرتش - كه نشسته بود - نماز گزاردند. بلال نيز با صداى خويش تكبيرها را بازگو مى كرد تا نماز ايشان به پايان رسيد. سپس روى برگرداند ؛ ابوبكر را نديد. فرمود:
ايها الناس ! (اء) لا تعجبون من ابن ابى قحافة و اصحابه الذين انفذتهم و جعلتهم تحت يدى اسامة و امرتهم بالمسير الى الوجه الذى وجهوا اليه ؟! فخالفوا ذلك و رجعوا الى المدينة ابتغاء الفتنة ، الا و ان الله قد اركسهم فيها.
(( اى مردم ! از كار پسر ابوقحافه و ياران او تعجب نمى كنيد كه آنها را تحت فرماندهى اسامه قرار دادم و با او روانه كردم و دستور دادم به ماءموريتى كه به آنها داده بودم بروند اما مرا مخالفت نموده به مدينه بازگشتند تا فتنه كنند؟! آگه باشيد كه خداوند آنان را در فتنه فرو برده است . ))
سپس فرمود: (( مرا بالاى منبر برسانيد )) و در حالى كه بسيار خسته و ناتوان بود برخاست و در پايينترين پله منبر قرار گرفت و پس از درود و ستايش خداوند متعال فرمود:
ايها الناس ! انه قد جاءنى من امر ربى ما الناس صائرون اليه و انى قد تركتكم على الحجة الواضحة ليلها كنهارها. فلا تختلفوا من بعدى كما اختلف من كان قبلكم من بنى اسرائيل .
ايها الناس ! انى لا احل لكم الا ما احله القران ، و لا احرم عليكم الا ما حرمه القران . و انى مخلف فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا و لن تزلوا: كتاب الله و عترتى اهل بيتى ، هما الخليفتان فيكم و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض ، فاءساءلكم بماذا خلفتمونى فيهما و ليذادن يومئذ رجال عن حوضى كما تذاد الغريبة من الابل . فتقول رجال : انا فلان و انا فلان . فاقول : اما الاسماء فقد عرفت و لكنكم ارتددتم من بعدى ، فسحقا لكم !
(( اى مردم ! فرمانى از پروردگارم - كه بر همگان مى رسد - بر من آمده است (و آن مرگ است). من حجت و دليل آشكارى كه مانند روز روشن است براى شما باقى گذاشتم . آنچنانكه پيشينيان شما از بنى اسرائيل اختلاف كردند دچار اختلاف نگرديد. اى مردم ! چيزهايى را براى شما حلال مى كنم كه قرآن حلال كرده و كارهايى را حرام مى شمرم كه قرآن حرام دانسته است . من دو چيز گرانبها در بين شما باقى مى گذارم كه تا زمانى كه بدانها چنگ زنيد ، گمراه نمى شويد. آن دو ، كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم عليهم السلام هستند ؛ اين دو از هم جدا نمى شوند تا اينكه در كنار حوض بر من وارد شوند از شما خواهم پرسيد كه در اين دو چيز كه باقى گذاشتم چگونه سخنانم را عمل نموديد؟ و (بدانيد) در آن روز افراد زيادى را از حوض من دور خواهند كرد چندانكه شتر بيگانه را از ميان شتران . كسانى مى گويند: من فلان مرد هستم و من فلان كس . من مى گويم : نامهاى شما را مى دانم ولى پس از من از دين برگشتيد ؛ پس ‍ خداوند شما را از رحمت خود دور كند. ))
سپس از منبر فرود آمد و به خانه مراجعت فرمود. )) (557)
شيخ مفيد گويد:
آنگاه كه به منزل مراجعت فرمود ، ابوبكر و عمر و يارانش را فرا خواند و سپس فرمود: (( آيا به شما دستور ندادم كه به سپاه اسامه بپيونديد؟ )) گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود: (( چرا از دستورم سرپيچيديد؟ )) ابوبكر گفت : من رفتم و براى تجديد بيعت بازگشتم !! عمر گفت : اى رسول خدا من نرفتم ؛ زيرا دوست نداشتم احوال شما را از ديگران جويا شوم !!
آنگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: (( به سپاه اسامه بپيونديد ؛ به سپاه اسامه بپيونديد. )) اين سخن را سه بار تكرار فرمود. سپس از شدت ناراحتى و خستگى بيهوش شد. پس از چند لحظه با گريه همسران ، فرزندان و زنان مسلمان و كسانى كه حضور داشتند به هوش آمد. به آنان نگريست و فرمود:
ايتونى بدواة و كتف لاءكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده ابدا.
(( دوات و استخوانى براى من بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه پس از آن گمراه نگرديد. ))
سپس بيهوش شد. يكى از حاضران به دنبال دوات و استخوان شانه رفت . عمر گفت : بازگرد ؛ او هذيان مى گويد!!! آن كس بازگشت !... آنانكه حاضر بودند از اينكه در آوردن دوات و استخوان كوتاهى كرده بودند پشيمان شده همديگر را سرزنش نمودند و گفتند: (( انا لله و انا اليه راجعون . )) از مخالفت با رسول خدا صلى الله عليه و آله مى ترسيم .
آن گاه پيامبر به هوش آمد. فردى گفت : اى رسول خدا ، دوات و كتف بياوريم ؟ فرمود: (( آيا پس از سخنانى كه گفتيد؟ خير! تنها شما را به اهل بيتم سفارش مى كنم )) و چهره خود را از آنان برگرداند. برخاستند و رفتند. )) (558)


حسبنا كتاب الله
مسلم ، بخارى ، طبرى و ديگران روايت كرده اند كه :
(( از ابن عباس شنيدند كه مى گفت : روز پنجشنبه ؛ چه روز پنجشنبه اى ! سپس گريست ؛ به گونه اى كه ريگها از اشك او خيس شد. آنگاه گفت : روز پنجشنبه بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله شدت پيدا كرد. فرمود: (( دوات و استخوانى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نگرديد. )) پس اختلاف كردند حال آن كه نزد هيچ پيامبرى شايسته نيست نزاعى روى دهد. پس گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله هذيان مى گويد!! )) (559)
در خبرى ديگر آمده كه عمر گفت :
(( بيمارى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله شدت پيدا كرده است و نزد شما قرآن هست ؛ قرآن شما را كافى است . اهل خانه اختلاف كرده به ستيز پرداختند ؛ گروهى مى گفتند: دوات و استخوانى به پيامبر بدهيد تا چيزى بنويسد تا هرگز گمراه نگرديد. بعضى مى گفتند: سخن آن است كه عمر گفت . آنگاه كه جار و جنجال و اختلاف نزد آن حضرت زياد شد ، فرمود: برخيزيد. ابن عباس همواره مى گفت : بدبختى و تمام بدبختى زمانى بود كه جار و جنجال و اختلاف مانع شد تا رسول خدا صلى الله عليه و آله بتواند آن نامه را بنويسد. )) (560)
ابن ابى الحديد در جزء دوازدهم شرح (نهج البلاغه) خود از ابن عباس ‍ نقل كرده كه گفت :
(( در يكى از سفرهاى عمر به شام با او همراه بودم . يك روز تنها سوار بر شتر خود مى رفت . به دنبال او رفتم . گفت : ابن عباس ، از پسر عمويت گله دارم ! از او خواستم كه با من بيايد ولى اين كار را نكرد. همچنان او را رنجيده مى بينم . به نظرت از چه ناراحت است . گفتم : اى فرمانرواى مؤمنان ، تو خود مى دانى ! گفت : گمان مى كنم به جهت از دست دادن خلافت هنوز ناراحت است ! گفتم : همينطور است ؛ او عقيده دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خواست او خليفه گردد. گفت : ابن عباس رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او مى خواست ولى خداوند آن را نخواست !!! پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى را خواست و خداوند غير آن را اراده نمود. مراد خدا انجام گرفت و مراد رسولش انجام نگرفت . آيا هر چه رسول خدا صلى الله عليه و آله بخواهد انجام مى گيرد؟ او مايل بود عمويش اسلام بياورد ولى خداوند اراده نكرده بود ؛ پس اسلام نياورد.
اين جمله به گونه اى ديگر نيز نقل شده و آن اينكه : رسول خدا صلى الله عليه و آله قصد داشت او را براى خلافت معرفى كند و من به خاطر جلوگيرى از فتنه (!!) و به خاطر گسترش اسلام مانع اين كار شدم . رسول خدا صلى الله عليه و آله منظورم را دانست و از آن كار خوددارى كرد و خداوند جز از انجام شدن كارى كه رقم زده بود ابا داشت . )) (561)
و همچنين از ابن عباس روايت شده است كه گفت :
(( در اوايل خلافت عمر بر او وارد شدم . مقدارى خرما بر روى حصير براى او گذاشته بودند. مرا به خوردن دعوت كرد ؛ يك دانه خوردم و او شروع به خوردن كرد تا تمام شد. سپس از كوزه اى كه در كنارش بود آب خورد و بر بالشى كه داشت دراز كشيد و شكر خدا گفت و آن را تكرار نمود. آنگاه گفت : عبدالله از كجا مى آيى ؟ گفتم : از مسجد. گفت : پسر عمويت چگونه بود؟ گمان كردم كه منظورش عبدالله بن جعفر است . گفتم : با همسالان خود بازى مى كرد. گفت : او را نگفتم ؛ منظورم بزرگ اهل بيت شماست .
گفتم : با دلوى بزرگ براى درختان خرما آبكشى مى كرد و قرآن مى خواند. گفت : عبدالله ، تو را سوگند مى دهم كه بر من پنهان نكنى ! تاوان خون همه شتران قربانى بر گردنت (562) اگر پنهان سازى ؛ آيا هنوز از امر خلافت چيزى در دل دارد؟ گفتم : آرى . گفت : آيا عقيده دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را تعيين كرده است ؟ گفتم : آرى و اضافه كنم كه از پدرم (عباس) سوال كردم كه آيا او در ادعايش صادق است ؟ گفت : آرى .
عمر گفت : پيامبر خدا (با ترديد) در مورد خلافت او سخنى مى فرمود ؛ (563) نه چندانكه حجتى ثابت كند و عذرى باقى نگذارد (!) به هنگام بيمارى مى خواست نام او را ببرد كه من به خاطر دلسوزى و پاسدارى از اسلام (!!) او را از اين كار باز داشتم ! به خداى اين خانه سوگند قريش هرگز او را نمى پذيرفتند و اگر او بر آنها گمارده مى شد در همه جا اعراب در برابر او قيام مى كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله دانست كه قصد او را دانسته ام . پس از اين كار خوددارى كرد و خداوند نيز تنها انجام شدن آن چيزى را مى خواست كه خواسته بود. )) (564)


امير مؤمنان عليه السلام وصى و خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله
آنگاه كه قوم رفتند ، عباس و فضل بن عباس و على بن ابيطالب عليه السلام و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله باقى ماندند. عباس ‍ گفت : اى رسول خدا! اگر پس از شما اين امر در ميان ما باقى خواهد ماند به ما مژده ده و اگر مى دانى كه مغلوب خواهيم شد ، رعايت ما را سفارش ‍ فرما. حضرتش فرمود: (( شما پس از من مستضعف خواهيد بود. )) آنگاه ساكت شد. پس همگى در حالى كه مى گريستند و از بهبود رسول خدا صلى الله عليه و آله نااميد بودند ، برخاستند.
آنگاه كه بيرون رفتند ، فرمود: (( برادرم و عمويم را بازگردانيد. )) دنبال آنان رفتند. پس از اينكه نشستند فرمود: (( اى عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله ! آيا وصيتم را مى پذيرى و كارهايم را انجام مى دهى و دين مرا ادا مى كنى ؟ )) عباس گفت : اى پيامبر خدا عمويت پيرمردى است كه فرزندان زيادى دارد و تو در كرم و سخاوت همتاى نسيمى . پيمانهايى بر عهده دارى كه عمويت قادر به انجام آن نيست . سپس روى به على بن ابيطالب عليه السلام نمود و فرمود: (( برادرم ! آيا وصيتم را مى پذيرى و وعده هايم را انجام مى دهى و سرپرستى خانواده ام را پس از من به عهده مى گيرى ؟ )) . )) (565)
راوى گويد:
(( بغض گلوى على عليه السلام را گرفت و نتوانست به آن حضرت پاسخ بدهد. سر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در دامانش بود به اين طرف و آن طرف حركت مى كرد. سپس سخن را تكرار فرمود. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: (( آرى ؛ پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا. )) (566)
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: (( نزديك شو. )) نزديك شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله آن حضرت را در آغوش گرفت و انگشتر خويش را به دست او كرد. سپس ‍ شمشير و زره و سپر خود را خواست و آنها را بدو داد. همچنين امر فرمود: شالى را كه در زمان جنگ به كمر مى بست حاضر كنند و آن را نيز بدان حضرت داد و فرمود: (( با نام خدا به خانه ات رو. )) (567)
در روايت علل الشرايع و امالى شيخ آمده كه اين كار در حضور جمعى از مهاجران و انصار انجام گرفت . (568)
(( سپس به بلال فرمود: (( استر رسول خدا صلى الله عليه و آله را با زين و افسارش بياور. )) بلال آنها را آورد. آنگاه فرمود: (( على جان ، برخيز و در حضور مهاجرين و انصار آن را بگير تا پس از من كسى نسبت به آن با تو مخالفت نكند. راوى گويد: آن حضرت برخاست و آن را به منزل خود برد و در آنجا گذاشت و سپس بازگشت .
آنگاه فرمود: (( يا على ، مرا بنشان . )) اميرالمؤمنين عليه السلام گويد: ايشان را نشاندم و بر سينه ام تكيه دادم . ديدم گويى سر آن حضرت از شدت ضعف سنگين شده است . در آن حال مى فرمود: (( تمام خويشانم از دور و نزديك گوش كنند:
ان اخى و وصيى و وزيرى و خليفتى فى اهلى على بن ابى طالب يقضى دينى و ينجز موعدى . يا بنى هاشم ، يا بنى عبدالمطلب ، لا تبغضوا عليا و لا تخالفوا عن امره فتضلوا ، و لا تحسدوه و ترغبوا عنه فتكفروا.
برادر و جانشين و وزير و خليفه من در خانواده ام على بن ابى طالب است ؛ وامهاى مرا مى پردازد و وعده هايم را انجام مى دهد. اى بنى هاشم ، اى بنى عبدالمطلب ، على را خشمگين نكنيد و از فرمان او سر نپيچيد كه گمراه مى شويد. بدو حسد نبريد و از او دورى نجوييد كه كافر مى گرديد. ))
سپس فرمود: (( على جان ، مرا بخوابان . )) (مولا عليه السلام گويد:)
(( آن حضرت را خواباندم . )) (569)
در روايت شيخ و ديگران آمده است كه :
(( آن حضرت به بلال فرمود: بلال ، دو فرزندم حسن و حسين را بياور. بلال رفت و آن دو را آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را به سينه خود چسبانيد و بوسيد. اميرالمؤمنين عليه السلام گويد: گمان كردم كه حضرتش را ناراحت كرده اند ؛ بنابراين سعى كردم كه آنها را از پيامبر دور كنم . فرمود: يا على ، بگذار آنان را ببويم و آنان مرا ببويند. آنها از من توشه برگيرند و من از آنان . پس از من گرفتار مشكل بزرگى خواهند شد ؛ خداوند لعنت كند كسى را كه بيازاردشان . خدواندا ، من آنان را به تو و به مؤمنان شايسته (570) مى سپارم . )) (571)
در روايت (( كشف الغمه )) از ام سلمه روايت شده كه گفت :
(( از رسول خدا صلى الله عليه و آله - در حالى كه حجره از يارانش پر بود - شنيدم كه مى فرمود:
ايها الناس ! يوشك ان اقبض سريعا فينطلق بى و قد قدمت اليكم القول معذرة اليكم ، الا انى مخلف فيكم كتاب الله ربى و عترتى اهل بيتى .
(( اى مردم ! بزودى از اين دنيا خواهم رفت و مرا (به سراى ديگر) خواهند برد. سخن مى گويم تا عذرى نداشته باشيد. آگاه باشيد كه در ميان شما كتاب خدايم و اهل بيتم را باقى مى گذارم . ))
آنگاه دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود:
هذا على مع القران و القران مع على ؛ خليفتان نصيران ؛ لا يفترقا حتى يردا على الحوض فاءساءلهما ماذا خلفت فيهما.
(( اين على با قرآن است و قرآن با اوست ؛ دو خليفه و دو يار همديگرند كه از هم جدا نشوند تا اينكه در كنار حوض به من بازگردند. آنگاه از آن دو سوال مى كنم كه پس از من چگونه با آنان رفتار گرديده است )) . )) (572)


پی نوشت
551- الارشاد 1: 179 182. اعلام الورى : 140 - 141. المحجة البيضاء 8: 268 269. بحار الاءنوار 22: 465 467.
552- المحجة البيضاء 8: 269.
553- المحجة البيضاء 8: 270.
554- ارشاد القلوب 2: 338 - 340.
555- الارشاد 1: 182 183؛ اعلام الورى : 141. در ارشاد مآخذ غير شيعى اين روايت نيز آمده است .
556- شرح نهج البلاغه 9: 197.
557- ارشاد القلوب 2: 340 341 با اختلافهاى جزئى .
558- الارشاد 1: 183 184.
559- مناقب آل ابى طالب 1: 235.
560- مناقب آل ابى طالب 1: 236.
561- شرح نهج البلاغه 12: 78 79.
562- ترجمه اصطلاح (( عليك دماء البدن )) .
563- ترجمه (( كان يربع فى اءمره وقتا ما. ))
564- شرح نهج البلاغه 12: 20 21.
565- الارشاد 1: 184 185.
566- بحار الاءنوار 22: 459.
567- الارشاد 1: 185.
568- علل الشرايع ، باب 131 ح 2 و 3.
569- امالى شيخ : 611 612 ( مجلس آخر ربيع الاول 457، ح 1) با كمى اختلاف و نيز رك . صص 583 584 ( مجلس 17 صفر 457، ح 12).
570- (( صالح المؤمنين )) . نمونه برتر (( صالح المؤمنين )) طبق روايات اميرالمؤمنين عليه السلام است . رك . التبيان 10: 48 و الميزان و تفسير قمى و الدر المنثور ( به نقل الميزان ) و تفسير ابن كثير ( التحريم : 5).
571- امالى شيخ 611612 و به نقل از آن : بحارالاءنوار 22: 501.
572- بحار الاءنوار 22: 476 به نقل از كشف الغمه با اختلاف و نيز 38: 118 و 92: 80 به نقل از امالى شيخ ( ج 17، ح 14).


نوشته شده در   يکشنبه 16 بهمن 1390    
PDF چاپ چاپ