يکشنبه 29 دي 1398 | Sunday, 19 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 16 بهمن 1390     |     کد : 15206

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 4

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 4

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 4
20جنگهاى رسول خدا ص- غزوه بنى قريظه
- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روز چهارشنبه بيست و سوم ماه ذى القعده از جنگ خندق مراجعت فرمودند.
طبرسى گويد:
(( زمانى كه وارد مدينه شد ، دخترش حضرت فاطمه سلام الله عليها وسايل شستشو براى ايشان فراهم نمود. هنگامى كه سرگرم شستن سر آن حضرت بود جبرئيل سوار بر استرى وارد شد. دستارى سفيد - كه قطيفه اى از ابريشم بر آن قرار داشت و در و ياقت از آن آويزان بود - بر سر داشت و گرد راه بر چهره اش نشسته بود. رسول گرامى صلى الله عليه و آله از جاى برخاست و غبار از چهره جبرئيل برگرفت . جبرئيل گفت : خدايت بيامرزاد! سلاح را كنار گذاشته اى در حالى كه فرشتگان هنوز سلاح را كنار نگذاشته اند؟ من آنها را دنبال مى كردم تا به (( روحاء )) رسيدم . سپس ‍ جبرئيل ادامه داد: برخيز و به جنگ برادران آنها از اهل كتاب برو. به خدا سوگند آنان را چون تخم پرنده بر سنگ فرو خواهم كوفت .
رسول خدا صلى الله عليه و آله مولا على عليه السلام را فرا خواند و فرمود: (( پرچم مهاجران را به سوى بنى قريظه ببر. تاءكيد مى كنم كه نماز عصر را بايد در آنجا بخوانيد. )) آن حضرت همراه با كليه مهاجران و بنى عبدالاشهل و بنى نجار روانه شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مردم را در پى ايشان مى فرستاد. گروهى نماز عصر را بعد از نماز عشاء خواندند. (517)
چون حضرت امير عليه السلام نزديك قلعه هاى يهوديان رسيد ، شنيد كه درباره او و پسرعمش پيامبر ، سخنانى زشت مى گويند و دشنام مى دهند ولى حضرتش پاسخى نداد. هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه با ديگر مسلمانان به آنجا رسيد آن حضرت پيش رفت و گفت : (( اى رسول خدا ، جانم فداى شما باد. نزديك آنها نشويد ؛ خداوند آنها را مجازات خواهد كرد. )) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دانست كه آنان دشنامش داده اند. پس فرمود: (( اگر آنان مرا ديده بودند آنچه را كه شنيده اى نمى گفتند. )) آنگاه نزديك آنان آمد و فرمود: اى برادران بوزينگان ! ما اگر پيرامون ديار گروهى فرود آييم ، آن هشداردادگان صبح بدى خواهند داشت . (518) اى بندگان طاغوتها ، دور شويد ؛ خداوند شما را دور گرداند. )) از هر سو فرياد برآوردند كه : اى ابوالقاسم ، تو ناسزاگو نبودى . تو را چه شده است ؟!
امام صادق عليه السلام فرمودند:
(( پس عصا از دستش و عبا از پشتش بر زمين افتاد و از ناراحتى آنچه كه به آنها گفته بود به عقب بازگشت . )) (519)
شيخ مفيد آورده است :
(( آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد خيمه اش را روبروى حصارهاى آنان برپا دارند و بيست و پنج شبانه روز بنى قريظه را محاصره كرد تا اينكه گفتند: ما به حكم سعد بن معاذ تسليم مى شويم و هر چه او بگويد مى پذيريم . سعد گفت : حكم من اين است كه مردان كشته و زنان و كودكان اسير و اموال تقسيم شود. آن حضرت فرمود: (اى سعد) با حكم خداوند از فراز هفت آسمان در مورد آنها داورى كردى .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد مردان را - كه تعدادشان نهصد نفر بود - فرود آورده به مدينه ببرند. اموالشان را تقسيم و زنان و فرزندانشان را اسير كردند.
اسيران را در مدينه در يكى از خانه هاى بنى نجار زندانى كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به محلى كه هم اكنون بازار مدينه قرار دارد رفته در آنجا گودالهايى كند. امير مؤمنان عليه السلام و ديگر مسلمانان حاضر شدند. اسيران را آوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به مولا على عليه السلام دستور داد كه ايشان را در گودال گردن بزند. آنان را پى در پى مى آوردند. حيى بن اخطب و كعب بن اسد - كه در آن زمان رهبران قوم بودند - در ميان ايشان بودند. ))
تا آنجا كه گويد:
(( رسول خدا صلى الله عليه و آله از زنان آنان عمره دختر خناقه (520) را برگزيد و از زنان فقط يك نفر را به قتل رساند. او - در زمانى كه آن حضرت ، پيش از جدا شدن ، براى مذاكره با يهوديان رفته بود - سنگ پرتاب نموده بود ولى خداوند پيامبرش را از آن سلامت داشت . )) (521)
21- غزوه بنى لحيان (522)
در ربيع الاول سال ششم هجرت اتفاق افتاد.
ابن اثير گويد:
(( در جمادى الاول سال ششم رسول خدا صلى الله عليه و آله به خونخواهى خبيب بن عدى و ياران وى به سوى بنى لحيان رفت و براى غافلگيرى چنين وانمود كه رفتن به شام را قصد دارد. از مدينه بيرون آمد و در منزلگاه بنى لحيان ، غران (بين دو منطقه امج و عسفان) فرود آمد. مشاهده كرد كه آنها جانب احتياط گرفته و به قله كوهها پناه برده اند و چون نتوانسته بود آنها را غافلگير نمايد با دويست سوار در عسفان فرود آمد تا مردم مكه بهراسند. آنگاه دو تن از سواران را پيش فرستاد تا به كراغ الغميم رسيدند. پس از آن به سوى مدينه بازگشت . )) (523)
22- غزوه ذى قرد
در كتاب (( القول المختصر من سيرة سيد البشر )) آمده :
ذى قرد ، چاهى است به فاصله يك بريد از مدينه . اين جنگ در ربيع الاول سال ششم هجرت و پيش از حديبيه اتفاق افتاد.
بخارى و مسلم سه روز قبل از خيبر گفته اند و مغلطاى گويد: اين سخن درست نيست زيرا سيره نويسان بر خلاف آن اجماع دارند... تا آنجا كه گويد:
سبب اين جنگ آن بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيست شتر ماده شيرده - كه زمان وضع حملشان نزديك بود - داشت . آنها در غابه (524) مى چريدند. ابوذر نيز در آنجا بود. شب چهارشنبه عيينة بن حصن فزارى با چهل سوار بر آنها شبيخون زده آنها را ربودند و پسر ابوذر را كشتند.
ابن اسحاق گويد: يكى از مردان غفار همراه زنش (525) در آنجا بود. مرد را كشته زن را اسير كردند. ولى زن شبانه سوار بر يكى از شتران رسول خدا صلى الله عليه و آله فرار كرد و نذر نمود اگر نجات پيدا كند ، شتر را قربانى نمايد. هنگامى كه نزد آن حضرت رسيد ، ماجرا را بگفت . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: (( نذر در گناه پذيرفته نيست و هيچ كس حق ندارد نسبت به چيزى كه در مالكيت او نيست نذر كند. )) آنگاه ندا دادند: (( يا خيل الله ، اركبى )) (لشكر خدا! سوار شويد) ؛ اين نخستين كاربرد اين جمله بود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه با پانصد سوار (و به قولى هفتصد نفر) به حركت درآمد و ابن ام مكتوم را در مدينه جانشين خود قرار داد و سعد بن عبادة را با سيصد نفر براى مراقبت از مدينه گمارد. براى مقداد بن عمرو پرچمى روى نيزه اش درست كرد و فرمود: (( برو تا سواران دنبالت بيايند ؛ من نيز دنبال شما خواهم آمد. )) (مقداد) خود را به پايان سپاه دشمن رساند. ابوقتاده ، مسعده (526) را كشت و آن حضرت اسب و اسلحه او را به ابوقتاده بخشيد. سلمة بن اكوع پياده با قوم مى جنگيد و به آنان تير پرتاب مى كرد و مى گفت :
خذها و انا ابن الاكوع ... و اليوم يوم الرضع (527)
بگير كه من پسر اكوع هستم و امروز روز هلاكت و كشته شدن لئيمان است .
شب هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم و سواران رسيد. سلمه گويد: گفتم : اى رسول خدا ، مردم تشنه اند. اگر مرا با يكصد نفر بفرستيد آنچه را كه آنان گرفته اند از دستشان خارج خواهم كرد و آنان را گردن خواهم زد. آن حضرت فرمود: (( چون پيروز شدى ، مهربانى و نيكى كن . )) (يعنى زياد سخت نگير ؛ گذشت و مدارا كن . خدا را شكر كه دشمن خوار و ذليل گرديد.) آنگاه فرمود: (( اينك آنان در غطفان پذيرايى مى شوند. )) (528) پس فرياد كمك به قبيله بنى عمرو بن عوف رفت و كمك رسيد. سواران و مردان پياده و يا سوار بر شتر مى آمدند تا به نزديك آن حضرت در ذى قرد رسيدند. توانستند ده شتر را نجات بدهند و آن گروه با ده شتر ديگر فرار كرده بودند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ذى قرد نماز خوف گزارد و يك شبانه روز آنجا ماند و به مدينه بازگشت . روى هم پنج روز از مدينه دور بود. آن حضرت در ميان هر يكصد نفر يك شتر تقسيم كرد تا آن را بكشند.


23- غزوه حديبية
حديبية نام دهكده اى است كه به نام چاهى كه در آنجاست ناميده شده است و در نزديكى مسجد شجره - كه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت ايشان بيعت كردند - واقع است . فاصله آن تا مكه يك منزل است .
غزوه حديبيه در ذى القعده سال ششم اتفاق افتاد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همراه با يكهزار و چهارصد تن از يارانش به قصد مكه از مدينه خارج شد و با هفتاد قربانى - از غير راهى كه هميشه مى پيمود - به سوى مكه رفت . چون به حديبيه رسيدند ، شتر آن حضرت از حركت بازايستاد. هر چه او را راندند از جاى برنخاست . اصحاب گفتند: شتر سركش شده است ! فرمود: (( عادت به سركشى ندارد. آن كس كه فيل را از حركت بازداشت او را از حركت بازداشته است . )) آنگاه دستور فرود داد. مردم گفتند: اى رسول خدا! آبى وجود ندارد كه فرود آييم . رسول خدا صلى الله عليه و آله تيرى از تيردان خود بيرون آورد و به ناجية بن جندب ، شتربان خود (و به قولى به براء بن عازب يا شخص ديگرى غير از اين دو) داد و دستور فرمود آن را در آب نهد. او وارد يكى از چاهها شد و تير را در داخل چاه فرو برد. چندان آب از چاه جوشيد كه همه سيراب شدند.
پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين امر آسوده خاطر گرديد بديل بن ورقاء خزاعى به همراه گروهى از مردان خزاعه نزد آن حضرت آمدند و علت آمدنش را پرسيدند. فرمود: (( براى جنگ نيامده ام ، بلكه براى زيارت خانه خدا و بزرگ داشتن احترام آن آمده ام . ))
آنان نزد قريش بازگشته گفتند: شما درباره محمد صلى الله عليه و آله عجولانه قضاوت كرديد ؛ او براى جنگ نيامده بلكه براى زيارت خانه خدا آمده است . قريشيان به آنان شك كردند و برخوردى تند نشان دادند. آنگاه گفتند: اگر چه خواهان جنگ نيست ولى به خدا سوگند نخواهد توانست با زور وارد مكه شود.
زهرى گويد: قبيله بنى خزاعه ، مسلمان و كافرشان ، رازدار رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند و هيچ چيز را از ايشان پنهان نمى كردند. آنان عروة بن مسعود ثقفى را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرستادند. آن حضرت همان جوابى را كه به بديل داده بود به عروه داد. او نزد يارانش ‍ بازگشت و گفت : مردم ، من به دربار پادشاهان قيصر و كسرى رفته ام و به نزد نجاشى نيز رفته ام . به خدا سوگند هيچ پادشاهى را نديده ام كه اطرافيانش او را - آن قدر كه ياران حضرت محمد صلى الله عليه و آله آن حضرت را بزرگ مى شمارند - بزرگ بشمارند. اگر آنها را به كارى دستور دهد اطاعت مى كنند. هر گاه وضو مى گيرد براى دستيابى به قطره اى از آن با هم ستيز مى كنند. صداى خود را در محضر او بلند نمى كنند و هيچگاه بر او چشم نمى دوزند. او به شما پيشنهادى داده است . آن را بپذيريد.
راوى گويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عمر بن خطاب را فرا خواند تا روانه مكه شود و سخن آن حضرت را به بزرگان قريش برساند. (529) او عذر خواست و گفت : بر خويشتن مى ترسم . من در مكه ذليل و خوار هستم و از بنى عدى بن كعب در آنجا كسى نيست تا مرا حفظ كند ولى شما را به عثمان بن عفان راهنمايى مى كنم كه از من به آنها نزديكتر است . آن حضرت عثمان را فرا خواند و او را روانه مكه نمود. او نزد ابوسفيان و بزرگان قريش آمد و پيام را به آنان ابلاغ كرد. قريش او را نزد خود بازداشت كردند. براى حضرت خبر آوردند كه عثمان كشته شده است . (530)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ياران خويش را براى بيعت فرا خواند و آنان در زير درخت طلحى (531) با ايشان تجديد بيعت كردند كه هرگز او را رها نكنند. (532) سپس خبر آمد كه آنچه درباره عثمان گفته شده بود ، دروغ بوده است . آنگاه قريش سهيل بن عمرو را جهت صلح نزد آن حضرت فرستاد ؛ سهيل نزد ايشان آمد و بسيار گفتگو نمود تا ميانشان صلح برقرار شد.
(( سهيل ... گفت : صلحنامه اى را ميان ما و خودتان بنويس .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على بن ابيطالب عليه السلام را فرا خواند و به او فرمود: (( بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم . )) سهيل گفت : من رحمان را نمى شناسم ؛ بنويس : (( باسمك اللهم )) . مسلمانان گفتند: به خدا سوگند بايد بنويسيم : (( بسم الله الرحمن الرحيم )) . آن حضرت فرمود: بنويس : (( باسمك اللهم ؛ اين چنين حكم مى كند محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله ... ))
سهيل گفت : اگر ما تو را رسول خدا مى دانستيم ، با تو مخالفت نمى كرديم و مانع ورود تو به خانه نمى شديم و با تو نمى جنگيديم ؛ بنويس : محمد بن عبدالله .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: (( من رسول خدا هستم ؛ هر چند مرا تكذيب كنيد. )) آنگاه به على عليه السلام فرمود: (( رسول الله را پاك كن . )) امام فرمود: (( اى رسول خدا! دستم اجازه نمى دهد كه نام پيامبرى را از تو پاك كنم )) . پس آن حضرت خود آن كلمه را زدود.
آنگاه فرمود: (( بنويس : اين پيمانى است ميان محمد بن عبدالله و سهيل بن عمرو ؛ صلح كردند كه جنگ تا ده سال متوقف باشد و مردم در امان باشند و مزاحم يكديگر نباشند ؛ هر كس از ياران محمد صلى الله عليه و آله كه براى حجى يا عمره اى يا داد و ستدى به مكه رود جان و مالش در امان باشد و هر كس از قريش در راه خود به شام يا مصر ، وارد مدينه شود جان و مالش در امان باشد. دلهاى ما نسبت به هم پرظرفيت باشد (كينه ها را آشكار نسازيم). دزدى و خيانت نيز نسبت به هم نورزيم . هر كس ‍ دوست داشته باشد كه به آيين محمد صلى الله عليه و آله درآيد آزاد باشد و هر كس مايل باشد به آيين و پيمان قريش درآيد آزاد باشد. ))
در اين هنگام بنى خزاعه بپا خاستند و گفتند: ما به آيين و پيمان محمد صلى الله عليه و آله هستيم . قبيله بنى بكر نيز بپا خاستند و گفتند: ما به آيين و پيمان قريش هستيم .
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (( مشروط بر اين كه اجازه دهيد ما طواف به جا آوريم . )) سهيل گفت : به خدا كه اعراب نخواهند گفت به زور به ما تحميل شده است ؛ اما بگذاريد از سال آينده باشد. پس ‍ (پيمان را) نوشتند.
سهيل گفت : اگر كسى از مردان ما نزد شما بيايد - اگر چه بر دين تو باشد - بايد او را به ما مسترد دارى و اگر كسى از اصحاب تو نزد ما بيايد ، او را بر نمى گردانيم . مسلمانان گفتند: پناه بر خدا! چگونه يك مسلمان به مشركان بازگردانده شود؟! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (( اگر كسى از ما نزد آنها برود خداوند او را دور گرداند. و اگر كسى از آنها نزد ما بيايد او را باز پس خواهيم داد ؛ زيرا اگر خداوند ايمان قلبى او را بداند راهى براى او خواهد گشود. ))
سهيل گفت : امسال را باز مى گردى و وارد مكه نمى شوى و چون سال آينده فرا رسيد ما از مكه خارج خواهيم شد و تو با يارانت وارد مى شوى و سه روز در آنجا اقامت مى كنى . هيچگونه اسلحه اى همراه نداشته باشيد جز سلاح عادى يك مسافر ؛ شمشيرى كه در نيام باشد. و محل فرود آمدن شتران را ما معين مى كنيم ؛ نه شما پيشتر از ما. پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله فرمودند: (( (ببينيد!) ما پيش مى آييم اما شما همراهى نمى كنيد. )) (533)
در همين هنگام ابو جندل فرزند سهيل بن عمرو - در حالى كه زنجير به پايش بسته بود - از پايين مكه خود را به آنجا رسانيد و در آغوش ‍ مسلمانان افكند. سهيل گفت : اى محمد صلى الله عليه و آله اين نخستين چيزى است كه از تو مطالبه مى كنيم كه باز پس دهى . آن حضرت فرمود: (( ما هنوز صلحنامه اى امضا نكرده ايم ! )) سهيل گفت : بنابراين به خدا هرگز با تو درباره چيزى صلح نخواهم كرد. آن حضرت فرمود: (( او را به من ببخش ! )) گفت : او را به تو نمى بخشم . فرمود: (( چرا ؛ اين كار را بكن . )) گفت : نخواهم كرد. مكرز بن حفص گفت : ما او را در پناه خود مى گيريم . ابو جندل بن سهيل گفت : اى مسلمانان آيا بايد به مشركان باز پس داده شوم ؟ من مسلمان هستم ؛ مگر نمى بينيد چه شكنجه اى از آنها ديده ام ؟ (او به شدت شكنجه شده بود).
عمر بن خطاب مى گفت : به خدا سوگند از روزى كه اسلام آوردم جز آن روز در اسلام شك نكردم ! پس نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و گفتم : مگر پيامبر خدا نيستى ؟ فرمود: آرى هستم . گفتم : آيا ما بر حق نيستيم و دشمن ما بر باطل نيست ؟ فرمود: آرى . گفتم : پس چرا در دين خود اظهار خوارى و كوچكى مى كنيم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من رسول خدا هستم و هرگز از فرمان او سر نمى پيچم . او ياور من است . گفتم : آيا نگفتى كه به خانه خدا خواهيم رفت و طواف خواهيم كرد؟ فرمود: آرى ولى آيا گفتم امسال خواهيم رفت ؟ گفتم : خير. آن حضرت فرمود: پس خواهى رفت و طواف خواهى كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شترى قربانى كرد و سرتراش خود را فرمود تا موهايش را بتراشد. آنگاه زنان مؤمن نزد آن حضرت آمدند. پس ‍ خداوند اين آيه را نازل فرمود:
يا ايها الذين آمنوا ، اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات ... (534)
(اى كسانى كه ايمان آورده ايد ، اگر زنان باايمان هجرت كننده به نزد شما آمدند...)
محمد بن اسحاق بن يسار گويد:
بريدة بن سفيان به نقل از محمد بن كعب براى من روايت كرد:
نويسنده رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مصالحه على بن ابى طالب عليه السلام بود.
پيامبر فرمود: بنويس (( اين است صلحنامه ميان محمد بن عبدالله و سهيل بن عمرو... )) نوشتن چيزى جز (( محمد رسول الله صلى الله عليه و آله )) براى امير مؤمنان عليه السلام سخت بود و در اين كار تعلل مى كرد. آن حضرت فرمود: (( تو نيز چنين داستانى خواهى داشت و در آن هنگام ناچار خواهى بود. )) (535) پس آنچه را كه فرمود ، نوشت . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه بازگشت .
ابوبصير - مردى از قريش كه مسلمان شده بود (536) - به مدينه آمد. قريش دو نفر را به مدينه فرستادند تا او را بازپس گيرند و پيمان ميان خود و پيامبر را يادآور شدند. آن حضرت او را به آن دو مرد سپرد و آنان نيز او را با خود به مكه آوردند. در راه به (( ذوالحليفه )) رسيدند و فرود آمدند تا خرمايى كه داشتند بخورند. ابوبصير به يكى از آن دو مرد گفت : مى بينم شمشير بسيار خوبى دارى . گفت : آرى ؛ بسيار خوب است ؛ آن را بارها آزموده ام .
ابوبصير گفت : اجازه مى دهى آن را ببينم ؟ آن مرد شمشيرش را به او داد. ابوبصير ضربتى به او زد كه او را كشت . مرد ديگر فرار كرد تا به مدينه رسيد و دوان دوان وارد مسجد گرديد. رسول خدا صلى الله عليه و آله چون او را ديد فرمود: (( اين مرد ترسيده و وحشت زده است . )) چون به نزديك آن حضرت رسيد ، گفت : به خدا سوگند كه دوستم كشته شد و من نيز كشته خواهم شد.
راوى گويد: ابوبصير نزد پيامبر آمد و گفت : شما به عهد خود وفا فرموديد و خداوند چيزى بر عهده شما باقى نگذاشت . مرا به آنان بازپس داديد و خداوند مرا از دست آنان نجات داد. آن حضرت فرمود: (( واى بر مادرش ! (537) اگر (ابوبصير) مردانى همراه داشته باشد ، جنگ افروزى خواهد كرد. ))
ابوبصير چون اين سخنان را شنيد دانست كه او را بازپس خواهند داد. پس ‍ از مدينه خارج شد و به ساحل دريا رفت . ابوجندل بن سهيل نيز از دست آنان گريخت و به او پيوست از آن پس هر كس از قريشيان مسلمان مى گرديد ، به ابوبصير مى پيوست تا اينكه گروه بزرگى را تشكيل دادند. اينان هر گاه مى شنيدند كاروانى از قريش عازم شام شده ، راهش را مى بستند. افرادش را مى كشتند و اموال آنها را براى خود مى گرفتند.
قريش براى رسول خدا صلى الله عليه و آله پيام فرستادند و آن حضرت را به خدا سوگند داده خويشاوندى خود را يادآورى نمودند تا آنان را از كارشان بازدارد. (در عوض) هر كس از قريش نزد آنان آمد ايمن خواهد بود. آن حضرت نيز به ابوبصير پيغام دادند كه همراه ياران خود به مدينه بيايد. )) (538)


24- غزوه خيبر
شيخ ما طبرسى رحمه الله عليه گويد:
(( اين جنگ در ذى الحجه سال ششم اتفاق افتاد. (واقدى گويد: در آغاز سال هفتم واقع شد). رسول خدا صلى الله عليه و آله بيست و چند روز آنان را محاصره كرد. در خيبر چهارده هزار يهودى در حصارهاى خود بودند كه آن حضرت آنها را يكى پس از ديگرى مى گشود و فتح مى كرد.
يكى از محكمترين حصارهاى آنان - كه افراد بيش از ديگر حصارها در آن جمع شده بودند - حصار (( قموص )) بود. ابوبكر پرچم مهاجران را در دست گرفت و جنگيد ولى شكست خورد و ناكام بازگشت . فرداى آن روز عمر پرچم به دست گرفت ؛ او نيز شكست خورد. او افراد را ترسو مى خواند و آنها او را! تا جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ناراحت شد و فرمود:
لاعطين الراية غدا رجلا كرارا غير فرار ، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله ، لا يرجع حتى يفتح الله على يديه . (539)
(( فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه بسيار حمله برنده بر دشمن است و ناگريزنده ؛ خدا و رسولش را دوست دارد و آنان نيز او را دوست دارند. هرگز باز نخواهد گشت مگر آنكه خداوند گشايش را به دستان او فراهم كند. ))
قريشيان به گفتگو پرداختند. به يكديگر مى گفتند: از على ايمن هستيد ؛ چرا كه او چنان دچار چشم درد شده است كه جلوى پايش را نمى بيند. على عليه السلام هنگامى كه سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را شنيد ، زمزمه كرد: (( خداوندا! مانعى نمى تواند جلوگير عطاى تو گردد و دهنده اى نمى تواند عطايى را كه نمى خواهى بدهى ، بدهد. ))
فرداى آن روز مردم پيرامون رسول خدا صلى الله عليه و آله جمع شدند. سعد گويد: در برابر چشمان آن حضرت نشستم . روى دو زانوهايم نشستم و سپس ايستادم ؛ به اين اميد كه آن حضرت مرا بخواند. پس ‍ حضرتش فرمود: (( على را فرا خوانيد. ))
مردم از همه طرف فرياد زدند: او چشم درد دارد و جلوى پاى خود را نمى بيند. فرمود: (( دنبال او بفرستيد و او را بخوانيد. )) پس در حالى كه دست او را گرفته بودند نزد آن حضرت آوردند. آن حضرت سر على عليه السلام را بر زانوى خود قرار داد و سپس آب دهان خويش را به چشمان او ماليد ؛ چون برخاست ، چشمانش همچون عقيق مى درخشيد (گويى اصلا دردى در چشمان او نبوده است .) آنگاه پرچم را به وى سپرد و براى او دعا كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام با سرعت از آنجا خارج شد. به خدا قسم هنوز به آخرين نفر نرسيده بودم كه آن حضرت به قلعه رسيد. جابر گويد: سريعتر از آن بود كه سلاحهاى خود را به بر كنيم .
سعد فرياد زد: درنگ كن تا مردم برسند. اما حضرت روانه شد تا نزديك حصار رسيد. مرحب طبق عادت از حصار بيرون آمد. حضرت با او جنگيد و با شمشير دو پاى او را قطع كرد. مرحب بر زمين افتاد. آنگاه آن حضرت و ديگر مسلمانان حمله كردند و يهوديان گريختند.
ابان گويد: زرارة براى من گفت كه امام باقر عليه السلام فرمود:
انتهى الى باب الحصن و قد اغلق فى وجهه ، فاجتذبه اجتذابا و تترس ‍ به ، ثم حمله على ظهره ، و اقتحم الحصن اقتحاما و اقتحم المسلمون و الباب على ظهره ... فوالله ما لقى على من الناس تحت الباب اشد مما لقى من الباب ، ثم رمى بالباب رميا.
زمانى كه حضرت امير مؤمنان على عليه السلام به در حصار رسيد در بسته شده بود. آن را با قدرت از جاى بركند و به عنوان سپر از آن استفاده نمود و سپس آن را بر دوش گذاشت و با شدت تمام وارد حصار گرديد و مسلمانان نيز به دنبال او وارد حصار شدند. همچنان در را بر دوش ‍ داشت ... به خدا سوگند سنگينى اى كه آن شير خدا در زير در از انبوهى مردم تحمل كرد بيشتر از رنجى بود كه از در كشيده بود. آنگاه در را پرتاب كرد. )) (540)
شيخ ازرى در اين زمينه اشعارى دارد كه مايلم كتابم را با آن زينت دهم ؛ پاداشش با خداوند باد:
و له يوم خيبر فتكات ... كبرت منظرا على من راها
در روز خيبر از خود شجاعتهايى را نشان داد كه براى بيننده بسيار شگفت انگيز بود.
يوم قال النبى : انى لاعطى ... رايتى ليثها و حامى حماها
روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پرچم را به شيرى خواهم سپرد كه از آن به خوبى دفاع كند.
فاستطالت اعناق كل فريق ... ليروا اى ماجد يعطاها؟
پس گردنهاى هر گروهى از مردم به سوى پيامبر كشيده شد تا ببينند پرچم را به كدام بزرگوارى خواهد سپرد؟
فدعى : اين وارث الحلم و الباء ... س مجير الايام من باءساها؟
پس از آن خواند: وارث بردبارى و شجاعت و نجات دهنده روزگار از سختى كجاست ؟
اين ذوالنجدة العلى لو دعته ... فى الثريا مروعة لباها؟
فرمود: كجاست آن ياور بزرگ كه اگر بيم زده اى در پروين او را (به يارى) بخواند ، پاسخ خواهد داد؟
فاتاه الوصى ارمد عين ... فسقاها من ريقه فشفاها
پس جانشين رسول با چشمانى دردآلود به پيش آمد و پيامبر آن را با آب دهان خويش بهبود بخشيد.
و مضى يطلب الصفوف فولت ... عنه علما بانه امضاها
براى دست يازيدن به صفهاى دشمنان (به پيش) رفت ؛ همگى برابرش ‍ پراكنده شدند زيرا مى دانستند از آنها خواهد گذشت .
و برى مرحبا بكف اقتدار ... اقوياء الاقدار من ضعفاها
با دست نيرومندى به ميدان مرحب آمد كه زورمندان در برابر آن ناتوانند.
و دحى بابها بقوة باءس ... لو حمته الافلاك منه دحاها
و در خيبر را با نيروى شديدى پرتاب كرد كه اگر افلاك هم در برابرش ‍ مى ايستادند ، آنان را مى راند.
عائذ للمؤملين مجيب ... سامع ما تسر من نجواها
ياور آرزومندان و اجابت كننده درخواستهاى آنها و شنونده رازهاى نهان گفته آنهاست .
الفته بكر العلى فهى تهوى ... حسن اخلاقه كما يهواها
آن دوشيزه والا (حضرت فاطمه سلام الله عليها) انيس او بود و شيفته اخلاق او ؛ همچنان كه او نيز.
شق من اسمه العلى له اسما ... فهى ذات علياء ؛ جل ثناها
خداوند برتر ، از نام خود به او داد ، پس او گوهرى است والا كه ستايشش ‍ افزون باد.
انما المصطفى مدينة علم ... و هو الباب ؛ من اتاه اتاها
همانا كه (نبى) مصطفى صلى الله عليه و آله شهر علم است و او در آن شهر است ؛ هر كه از آن در برود داخل شهر مى شود.
و هما مقلتا العوالم ؛ يسرا ... ها على و احمد يمناها
و آنان دو ديده جهانند: سرور مؤمنان عليه السلام چشم چپ و پيشواى مسلمانان صلى الله عليه و آله چشم راست آن است .
(طبرسى) گويد:
(( به رسول خدا صلى الله عليه و آله ورود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به قلعه را مژده دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى قلعه و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به سوى آن حضرت آمدند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
بلغنى نبؤ ك المشكور و صنيعك المذكور. قد رضى الله عنك فرضيت انا عنك .
(( از كار و خبر قابل ستايش تو آگاه شدم ؛ خداوند از تو خشنود گرديد. من نيز از تو خشنودم . ))
مولاى متقيان عليه السلام گريست . رسول خدا صلى الله عليه و آله از علت گريه آن حضرت پرسش كرد. فرمود: (( خوشحالم از اين كه خدا و پيامبرش از من راضى هستند )) . )) (541)
(( (ابان) مى گويد: از جمله كسانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام اسير كرد ، (( صفيه )) دختر حيى بود. بلال را فرا خواند و او را بدو سپرد و فرمود: او را تنها به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله بسپار تا هر تصميمى مى خواهد درباره او اتخاذ كند. بلال او را از برابر كشتگان عبور داد تا به آن حضرت رسيد ؛ صفيه با ديدن كشتگان نزديك بود جان دهد. پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: (( بلال ! آيا رحمت و شفقت از تو رخت بسته است ؟ آنگاه او را براى خود انتخاب كرد و سپس ‍ او را آزاد كرد و به همسرى خود درآورد.
(ابان مى گويد): چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از جنگ خيبر آسوده گرديد ، پرچمى را آماده نمود و فرمود: (( چه كسى بر مى خيزد و حق آن را ادا مى كند؟ )) (منظور آن حضرت آن بود كه داوطلب اين امر را به آباديهاى فدك (542) بفرستد). زبير از جاى برخاست و گفت : من . حضرت فرمود: (( از آن دور شو )) . سعد از جاى برخاست حضرت فرمود: (( از آن دور شو )) . آنگاه فرمود: (( يا على ، برخيز و آن را بگير )) امير مؤمنان عليه السلام آن را گرفت . آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن حضرت را به فدك فرستاد. امير مؤمنان عليه السلام با (پذيرش) اين شرط با آنان صلح كرد كه خونهايشان محفوظ باشد. بدينگونه آباديهاى فدك خاص و خالص از آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گرديد.
جبرئيل عليه السلام فرود آمد و فرمود: (( خداوند عز و جل به تو دستور مى دهد كه حق نزديكان خود را بدهى )) . فرمود: (( جبرئيل ، مقصود از خويشاوند نزديك من چه كسى است و حق او كدام است ؟ )) عرض ‍ كرد: (( حضرت فاطمه سلام الله عليها ؛ فدك و آنچه را كه در آن از آن خدا و رسولش مى باشد به او ببخش . ))
رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت فاطمه سلام الله عليها را طلبيد و نوشته اى به ايشان داد. دختر پيامبر (س) آن نوشته و سند را پس از رحلت پدر به نزد ابوبكر آورد و فرمود: (( اين نوشته و نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من و دو فرزند من است . ))
(ابان) گويد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خيبر را فتح نمود مژده بازگشتن جعفر بن ابى طالب و يارانش از حبشه به مدينه را براى او آوردند. حضرتش فرمود: نمى دانم به كداميك خوشحال باشم ؛ به فتح خيبر يا بازگشت جعفر عليه السلام ؟ )) . )) (543)


پی نوشت
517- چون نماز عصرشان در گيراگير جنگ قضا شده بود.
518- تلميح است به آيه 178 صافات .
519- اعلام الورى : 102.
520- يا ريحانة دختر عمرو بن خنافه ( يا جنافه ) يا دختر شمعون قرظى . به شكلهاى ديگر نيز آمده است .
521- الارشاد 1: 110 113.
522- يا لحيان ( مؤلف ). لحيان فرزند هذيل بن مدركة بود.
523- الكامل 2: 78.
524- موضعى است نزديك مدينه در مسير شام . اين غزوه را به نام اين محل نيز خوانده اند.
525- نام او را ليلى گفته اند.
526- به جاى مسعدة بن حكمة بن مالك فزارى ، حبيب بن عيينة بن حصن نيز گفته اند ( رك . تاريخ طبرى 2: 603 و تاريخ الاسلام 2: 335). ابوقتاده نامش حارث ( يا عمرو يا نعمان ) بن ربعى بوده است . نامهاى ديگر نيز گفته اند ( رك . الاصابة و الاستيعاب ).
527- از عبارت عربى لئيم راضع ؛ يعنى ، آنكه لؤ م ( = فرومايگى ) را در شكم مادر نوشيده است ( مؤلف ).
528- ترجمه ليقرون . در نسخه متن ليفرون است . ليغبقون نيز آمده است .
529- شايد علت انتخاب عمر براى اين كار خشنودى مشركان از او بود؛ چه او قطره خونى از ايشان نريخته بود اما او ماءموريت آن حضرت را آشكارا رد كرد.
530- السيرة النبوية 3: 199 202.
531- نام ديگر درخت ام غيلان يا درخت اقاقيا.
532- اين بيعت به بيعت رضوان شهرت دارد و خداوند در پى آن اين آيه را نازل فرمود: لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة . ( فتح : 8)
( خداوند از مؤمنان - آن زمان كه زير درخت با تو بيعت كردند - راضى گرديد.
533- ترجمه : (( نحن نسوق و انتم تردون )) .
534- ممتحنه : 11.
535- اشاره به پيمان آن حضرت با معاويه در جنگ صفين . عبارت آن صلحنامه چنين بود: ميان على امير مؤمنان و معاويه ... عمروعاص گفت : عبارت امير مؤمنان را پاك كن زيرا ما امارت تو را نپذيرفته ايم ! اين پيشگويى عجيب بيانگر همسانى مقام آسمانى آن حضرت با رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است . ( رك . السيرة الحلبية 3: 20 و امالى مفيد: 190 - 191 و بحارالاءنوار 20: 353)
536- نامش عتبة بن اسيد بن جاريه بود. ( الاصابة )
537- ترجمه ويل امه .
538- مجمع البيان ، سوره فتح .
539- اين حديث با اسانيد مختلف با كمى اختلاف در صحيح بخارى 5: 22 و 23 و 171 و صحيح مسلم 5: 195 و 6: 121 و 122 آمده است . به اين دو فرار رسوايى ابن ابى الحديد نيز در قصيده بائيه خود اشاره كرده است :
و ما اءنس لا اءنس اللذين تقدما    ... و فرهما و الفر قد علما حوب
هر چه را فراموش كنم آن دو را از ياد نمى برم و گريختنشان را كه مى دانستند گريز ( از ميدان جنگ ) گناه است .
و للراية العظمى و قد ذهبا به ملابس ذل فوقها و جلابيب
آنها در ( داستان ) رايت بلند جنگ كه آن را ( براى فتح ) پيش برده بودند ( و بازش گرداندند) لباس ‍ خوارى و رسوايى به بر كردند.
( رك . القصائد السبع العلويات )
540- اعلام الورى : 107 108.
541- اعلام الورى : 108.
542- فدك آبادى اى بود كه تا مدينه دو روز راه فاصله داشت . به طريق مصالحه از كفار خيبر گرفته شد و تحت تصرف رسول اكرم صلى الله عليه و آله در آمد و به موجب آيه :
( و آت ذاالقربى حقه .)
( حق خويشاوندان خود را ادا كن .)
آن حضرت ماءمور شد آنجا را به دختر گراميش ببخشد. فدك تا زمان رحلت آن فرستاده الاهى در اختيار حضرت زهرا سلام الله عليها باقى ماند. چون ابوبكر را خليفه ساختند، وكيل آن حضرت را از آنجا اخراج نمود. پس از اعتراض آن صديقه معصومه از او - به خلاف قانون اسلام - شاهد طلبيد!!! و با آن كه ايشان حضرت على عليه السلام و ام سلمه را به گواهى برد - با اين پاسخ كه فاطمه همسر على عليهما السلام است - دعوى ايشان را نپذيرفت ! حال آنكه بدون گواه و بينه ، دعوى زوجات پيامبر صلى الله عليه و آله را در مورد حجره هايشان تصديق نمود و - چنانكه سيوطى در تاريخ الخلفاء آورده - فدك را حبوه و خاصه خود ساخت .
در روايتى آمده كه ابوبكر در جواب آن خاتون بهشت حديث موضوع و مجعولى را اظهار كرد و گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
( نحن معاشر الانبياء لا نورث .)
( ما پيامبران ( چيزى را) به ارث نمى گذاريم .)
و آن حضرت در پاسخ فرمود:
الم يورث سليمان داود؟! لقد جئت شيئا فريا.
(( آيا داود براى سليمان ارث نگذاشت ؟! چه شگفت افترايى ( به خداوند) بسته اى ! ))
در جزء پنجم از صحيح بخارى و جزء سوم از صحيح مسلم آمده است :
(( حضرت فاطمه سلام الله عليها در آن قصه از ابوبكر آزرده شده و بر او خشم گرفت و به طور كلى از او دورى گزيد و در مدت حيات با او سخن نگفت . چون وفات يافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام او را در شب دفن كرد و بر او نماز گزارد و - بنا بر وصيتى كه حضرت فاطمه سلام الله عليها در اين باب كرده بود - ابوبكر و عمر را خبر نداد. ))
به هر حال ، فدك تا زمان عمر بن عبدالعزيز در دست خلفا بود و او آن را به امام باقر عليه السلام داد. به او مى گفتند: رد فدك به اولاد فاطمه سلام الله عليها اعتراضى است بر كار ابوبكر و عمر و طعنى است نسبت به ايشان و نسبت ظلم و جور دادن به آنان . گفت : او سرور زنان بهشت است و در نظر من راستگوست .
بعد از او برخى از خلفاى عباسى - كه حق اهل بيت عليهم السلام را مى شناختند - مانند ماءمون ، معتصم ، واثق آن را بازگرداندند و چون نوبت به متوكل رسيد، آن را از ايشان گرفت . بعد از آن معتضد رد نمود و مكتفى باز گرفت و مقتدر باز پس داد.
چون حضرت فاطمه سلام الله عليها از ابوبكر ماءيوس شد در دنباله خطبه تاريخى و آتشين خود چنين فرمود:
فدونكها مخطومة مرحوله ، تلقاك يوم حشرك ، فنعم الحكم الله و الزعيم محمد و الموعد القيامة ، و عند الساعة ما تخسرون و لا ينفعكم اذ تندمون ( و لكل نبا مستقر و سوف تعلمون ). فاطمه زهرا سلام الله عليها بهجت قلب مصطفى صلى الله عليه و آله ، احمد الرحمانى الهمدانى ، ص ‍ 345.
(( پس آن را نگاه دار كه شترى است لگام بسته و آماده سوارى ! ( اما) در روز بازپرسى با تو روبرو خواهد بود، پس چه نيكو داورى است خداوند! كيفرخواه پيامبر است و وعده گاهمان ، قيامت . زيانكارى شما در آن ساعت ( روشن و آشكارا) خواهد بود و پشيمانيتان سود نخواهد داد. ( هر خيرى را زمانى معين است و بزودى خواهيد دانست . )) ) ( انعام : 68).
543- اعلام الورى : 108 109؛ بحار الاءنوار 21: 21 23.


نوشته شده در   يکشنبه 16 بهمن 1390    
PDF چاپ چاپ