يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : يکشنبه 16 بهمن 1390     |     کد : 15205

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 3

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 3

باب چهارم : جنگهاى رسول خدا ص 3
13تاكتيكهاى جنگى رسول خدا ص- سريه رجيع
- ابن اثير در تاريخ (( الكامل )) در رويدادهاى سال چهارم مى گويد:
(( در ماه صفر همين سال غزوه رجيع اتفاق افتاد. علت آن بود كه گروهى از عضل وقاره (473) نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده گفتند: در ميان ما اسلام رواج گرفته است ؛ اشخاصى را براى ما بفرست تا ما را در امر دين آموزش دهند و قرآن بياموزند. آن حضرت شش نفر را به سوى آنان روانه نمود. عاصم بن ثابت - و به قولى مرثد بن ابى مرثد - را بر آنان گماشت .
چون به (( هداءة )) (474) رسيدند به آنان خيانت كرده بانگ زدند و طايفه اى از هذيل را - كه بنى لحيان ناميده مى شدند - بر آنان برانگيختند. صد تن به سوى اين فرستادگان حمله كردند. مسلمانان به كوه پناه بردند. از آنان خواستند تا پايين بيايند و قول دادند كه آسيبى به آنان نرسانند.
عاصم گفت : به خدا سوگند كه پيمان كافر را نمى پذيرم . خداوندا ، پيامبرت را از وضع ما آگاه كن . پس خود و مرثد و خالد بن بكير با آنها جنگ كردند تا كشته شدند. ابن دثنه و خبيب بن عدى و يكى ديگر تسليم شدند و پايين آمدند ولى آنها را بستند. مرد سوم گفت : اين نخستين خيانت است . به خدا سوگند كه دنبال شما نخواهم آمد. پس او را كشتند. خبيب و ابن دثنه را به مكه بردند.
فرزندان حارث بن عامر بن نوفل ، خبيب را خريدند تا به انتقام خون حارث به قتل برسانند - او كسى بود كه حارث را در احد كشته بود - در آن هنگام كه خبيب نزد دختران حارث بود تيغى از يكى از آنها گرفت تا خود را براى مرگ نظيف كند. كودك آن زن آمد و بر زانوى خبيب - كه تيغ در دست داشت - نشست . مادر طفل فرياد برآورد. خبيب گفت : آيا بيم دارى كه خيانت كنم ؟ خيانت در شاءن ما نيست . آن زن هميشه مى گفت : هرگز اسيرى بهتر از خبيب نديدم . زمانى كه در مكه هيچگونه ميوه اى نبود او را ديدم كه خوشه انگورى در دست داشت و از آن مى خورد. اين روزى او بود كه خداوند به خبيب داده بود.
چون خبيب را از حرم بيرون بردند تا بكشند ، گفت : مرا بازگردانيد تا دو ركعت نماز گزارم . او را رها كردند. دو ركعت نماز گزارد و اين براى كسى كه به صبر (475) كشته مى شود سنت شد. آنگاه خبيب گفت : اگر نمى گفتيد كه از مرگ بيم داشت نماز بيشترى مى گزاردم و چند بيت سرود كه از آن جمله اند:
و لست ابالى حين اقتل مسلما ... على اى شق كان فى الله مصرعى
اگر مسلمان كشته شوم اهميت نمى دهم كه به كدامين وضع در راه خدا كشته گردم .
و ذلك فى ذات الاله و ان يشاء ... يبارك على اوصال شلو ممزع
اين در راه خداست و اگر بخواهد پراكنده هاى پيكرى قطعه قطعه شده را بركت و شگون مى دهد.
(سپس نفرين كرد:) خداوندا! آنان را ناچيز گردان و نابودشان ساز.
آنگاه او را به دار آويختند.
وقتى عاصم بن ثابت را كشتند ، خواستند سرش را به سلافه دختر سعد بفروشند (عاصم دو پسر سلافه را در احد كشته بود و او نذر كرده بود كه در سر عاصم شراب بنوشد) اما زنبوران مانع اين كار شدند. مردم گفتند: او را رها كنيد تا شب شود ؛ آنگاه او را خواهيم برد. شب هنگام خداوند سيلى بفرستاد و عاصم را با خود برد. عاصم با خدا عهد و پيمان بسته بود كه هرگز به مشركى دست نزند و دست مشركى به او نرسد. خداوند پس از مرگ نيز او را از دست زدن مشركان حفظ كرد.
و اما ابن دثنه ، صفوان بن اميه او را با غلام خود به نام نسطاس به تنعيم فرستاد تا او را آنجا بكشد. نسطاس به ابن دثنه گفت : تو را به خدا بگو آيا دوست دارى اكنون محمد صلى الله عليه و آله اينجا بود و به جاى تو ، او را گردن مى زديم و تو نزد كسان خود مى بودى ؟ گفت : دوست ندارم محمد صلى الله عليه و آله - در هر جا كه هست - خارى مايه آزار او بشود و در مقابل ، من پيش كسان خود باشم . ابوسفيان كه در آنجا بود گفت : هيچكس را نديدم ديگرى را دوست بدارد چندانكه ياران محمد صلى الله عليه و آله او را دوست بدارند. آنگاه نسطاس ، ابن دثنه را به قتل رساند.
فرستادن عمرو بن اميه براى كشتن ابوسفيان
پس از كشته شدن عاصم و يارانش ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، عمرو بن اميه ضمرى را با يكى از انصار به مكه فرستاد و به آنان دستور داد ابوسفيان بن حرب را به قتل برسانند.
عمرو گويد: با شتر خود از مدينه خارج شدم . به پاى همراه من آسيبى رسيده بود. او را بر شتر خود سوار كردم تا به ميانه ياءجج رسيديم . شتر را در اطراف محل بستيم . به دوستم گفتم : برويم تا ابوسفيان را بكشيم . اگر از چيزى ترسيدى به شتر بازگرد و بر آن سوار شو. آنگاه نزد آن حضرت رفته و ماجرا را بگو و با من كارى نداشته باش زيرا من با شهر آشنا هستم .
وارد مكه شديم . با خود خنجرى داشتم تا اگر كسى مزاحم ما شود او را به قتل برسانم . دوستم به من گفت : بهتر است ابتدا طواف كرده دو ركعت نماز بگزاريم . گفتم : مردم مكه در جلوى خانه هاى خويش مى نشينند ؛ من خوب مى دانم . در جايى اقامت نكرده به بيت الله الحرام رفتيم . طواف كردم و نماز گزارديم . آنگاه از آنجا خارج شديم . از برابر گروهى كه گرد هم آمده بودند گذشتيم . يكى از آنها مرا شناخت و با صداى بلند فرياد زد: اين عمرو بن اميه است ! مردم مكه به سوى ما شتافتند و گفتند: حتما براى برپا كردن شر به مكه آمده است . (عمرو در زمان جاهليت جسور و آشوبگر بود).
به دوستم گفتم : بشتاب ! اين همان چيزى است كه از آن بيم داشتم . بر ابوسفيان نمى توانيم دسترسى داشته باشيم . خود را نجات ده . از شهر خارج شده بالاى كوهى رفتيم و داخل غارى شديم . شب را در آنجا گذرانديم تا تعقيب و گريز تمام شود.
به خدا سوگند در غار بودم كه ديدم عثمان بن مالك تميمى سوار بر اسب آمد و بر دهانه غار نشست . از غار بيرون آمده با خنجر چنان ضربه اى به او زدم كه فريادش به گوش مردم مكه رسيد. در پى او آمدند و من به جاى خود بازگشتم . او را كه نيمه جانى داشت يافتند. از او در مورد ضارب سؤال كردند. گفت : عمرو بن اميه . پس از آن مرد و نتوانست جاى مرا به آنها بگويد. كشته شدن دوستشان باعث شد كه مرا فراموش كنند. او را با خود بردند.
دو روز در غار مانديم تا جستجو آرام گرفت . آنگاه به تنعيم رفتيم و چوبه دار خبيب را ديديم . نگهبانانى در اطراف آن بودند. من بالاى چوبه دار رفته او را بر دوش كشيدم . هنوز بيش از چهل قدم نرفته بودم كه متوجه من شدند. او را بر زمين انداختم . آنان همچنان مرا دنبال مى كردند و من مى رفتم . تا اينكه خسته شده بازگشتند. دوستم رفت و سوار شتر شده نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و ماجرا را گفت . اما خبيب از آن روز ديگر ديده نشد. گويى كه زمين او را فرو برده بود.
رفتم تا وارد غارى در ضجنان (476) شدم . تير و كمانم را همراه داشتم . همچنانكه در غار بودم ، مردى يك چشم و قد بلند از بنى دئل (477) كه گوسفند مى چرانيد وارد غار شد. پرسيد: چه كسى اينجاست ؟ گفتم : از بنى دئل ! در كنار من دراز كشيد و با صداى بلند شروع كرد به خواندن :
و لست بمسلم ما دمت حيا ... و لست ادين دين المسلمينا
تا زنده هستم مسلمان نخواهم بود و هرگز به دين مسلمانان در نخواهم آمد.
سپس به خواب رفت . او را كشتم و به راه خود ادامه دادم . با دو مرد كه قريش آنها را فرستاده بودند - تا در كار رسول خدا صلى الله عليه و آله جاسوسى كنند - برخورد كردم . يكى از آنها را با تير كشته ديگرى را به اسارت گرفتم و نزد آن حضرت بازگشتم . جريان را بازگو نمودم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خنديد و براى من دعاى خير كرد. )) (478)


14- غزوه بنى النضير
بنونضير قبيله بزرگى از يهوديان بودند. شايسته است در آغاز بحث مقدمه اى بيان داريم و آن حكايت چاه معونه كه به سريه (( قراء )) معروف است مى باشد.
داستان چاه معونه
معونه مكانى است ميان سرزمين بنى عامر و آبادى بنى سليم در نزديكى مدينه كه در بلندى نجد قرار داشت . حكايت آن از اين قرار است كه :
ابوبراء عامر بن مالك بن جعفر مشهور به ملاعب الاءسنه (479) نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد. آن حضرت اسلام را بر او عرضه نمود. مسلمان نشد ولى اسلام را نيز انكار نكرد و گفت : اى محمد ، اگر كسانى از ياران خويش را در پيش مردم نجد بفرستى و آنها را به دين خود خوانى ، اميدوارم كه دعوت تو را بپذيرند. حضرت فرمود: من از مردم نجد بر آنها بيم دارم . ابوبراء گفت : در پناه من باشند.
آن حضرت منذر بن عمرو را همراه با هفتاد قارى قرآن - و به قولى چهل قارى - فرستاد. روايت شده آنان روزها هيزم جمع مى كردند و شبها نماز مى گزاردند. (در روايت ديگر آمده كه آنان با پول هيزم ، براى اهل صفه غذا خريدارى مى كردند و شبها قرآن مى خواندند.) حركت كردند تا به چاه معونه رسيدند. در آنجا فرود آمدند و حرام بن ملحان را با نامه آن حضرت نزد عامر بن طفيل عامرى - نه عامر بن طفيل اسلمى كه از صحابه بود - فرستادند.
چون به پيش عامر رسيد ، عامر نامه را نخواند و بر حرام بن ملحان حمله كرد و او را كشت . چون بر او نيزه زد حرام گفت : الله اكبر! به خداى كعبه رستگار شدم . سپس عامر از بنى عامر بر ضد مسلمانان كمك خواست . دعوتش را اجابت نكردند و گفتند: ما پناه ابوبراء را نمى شكنيم . از قبيله هاى بنى سليم ، رعل و ذكوان ، كمك خواست . آنها پذيرفتند و مسلمانان را محاصره كردند و با آنان جنگيدند تا همگى آنان را به قتل رساندند ؛ كعب بن زيد انصارى نيمه جانى داشت كه او را رها كردند. او زنده بود تا در جنگ خندق كشته شد.
عمر بن اميه ضمرى و مردى از انصار - كه به دنبال اين گروه رفته بودند - ديدند پرندگان اطراف اردوگاه پرواز مى كنند. گفتند: حادثه اى رخ داده است . آمدند و ديدند كه فرستادگان كشته شده اند و اسبان آنها همانجا هستند. عمرو گفت : بايد به رسول خدا صلى الله عليه و آله ملحق گرديم و ماجرا را به اطلاع ايشان برسانيم . مرد انصارى گفت : من دوست ندارم از جايى كه منذر بن عمرو كشته شده بروم . پس به جنگ دشمن رفت و كشته شد.
ابن هشام در كتاب (( سيره )) گويد: نام آن انصارى منذر بن محمد بن عقبه بود.
دشمن عمرو بن اميه را دستگير كرد و چون عامر دانست كه او از قبيله مضر (480) است موى سرش را تراشيد و او را در برابر خونى كه مى پنداشت مادرش از آن قبيله به عهده داشته آزاد ساخت . عمرو به راه افتاد و در قرقره (481) با دو تن از بنى عامر برخورد كرد. نزد او فرود آمدند. اين دو با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان داشتند و عمرو از اين ماجرا اطلاع نداشت . صبر كرد تا خوابيدند. سپس آن دو را كشت و پنداشت كه با قتل آن ها مقدارى از خون يارانش را انتقام گرفته است . آن حضرت را از ماجرا باخبر كرد. فرمود: (( دو تن را كشته اى كه بايد خونبهايشان را بدهم ! )) آنگاه فرمود: (( اين نتيجه كار ابوبراء است و من اين كار را خوش نداشتم . ))
سيره نويسان گفته اند: از جمله شهداى چاه معونه ، عامر بن فهيره بود كه جسدش به دست نيامد ؛ گويا فرشتگان او را به خاك سپرده بودند. نافع بن بديل بن ورقاء خزاعى نيز در آن روز به قتل رسيد. (482)
حسان بن ثابت و كعب بن مالك اشعارى در سوگ شهداى بئر معونه سروده اند. (483) انس گويد:
نديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله بر كسى - آنچنانكه بر فرستادگان چاه معونه ناراحت شده بود - ناراحت گردد.
حال كه اين مطلب دانسته شد به شرح غزوه بنى نضير مى پردازيم :
جنگ با بنى نضير

علت غزوه آن بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نزد بنى نضير رفت تا در كار پرداخت خونبهاى دو عامرى كه عمرو بن اميه آنها را كشته بود از آنان كمك مالى بگيرد.
على بن ابراهيم قمى رحمه الله عليه گويد:
(( پيامبر صلى الله عليه و آله به ملاقات كعب بن اشرف رفت . چون بر او وارد شد ، كعب گفت : خوش آمدى اى ابوالقاسم . و از جاى خود برخاست كه : غذايى براى ايشان تهيه مى كند و با خود انديشيد كه آن حضرت را مى كشد و يارانش را تعقيب مى كند. جبرئيل نازل شد و ماجرا را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. آن حضرت به مدينه بازگشت و به محمد بن مسلمه انصارى فرمود: نزد بنى نضير برو و به آنها بگو كه خداوند عز و جل خيانت شما را به اطلاع من رسانيد. حال يا از سرزمين ما كوچ كنيد و يا اينكه آماده جنگ شويد. گفتند: از سرزمين شما كوچ خواهيم كرد.
عبدالله بن ابى به آنان پيام فرستاد كه : خارج نشويد و كوچ نكنيد. بمانيد و با محمد صلى الله عليه و آله بجنگيد. من و افرادم و هم پيمانانم شما را يارى خواهيم كرد. اگر كوچ كنيد با شما كوچ خواهم كرد و اگر بجنگيد در كنار شما جنگ خواهم كرد. آنان ماندند و حصارهاى خود را محكم كردند و آماده جنگ شدند. براى آن حضرت نيز پيغام فرستادند كه : ما خارج نمى شويم . هر كار كه مى خواهى انجام ده !
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاست و تكبير گفت و همه ياران آن حضرت تكبير گفتند. آنگاه به امير مؤمنان عليه السلام فرمود: به جانب بنى نضير حركت كن . آن حضرت پرچم را به دست گرفت و حركت كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به دنبال او به راه افتاد و حصارهاى آنان را محاصره كرد. اما عبدالله بن ابى به آنان خيانت نمود.
هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خانه هايى را تصرف مى نمود ، (يهوديان) در خانه هاى بعدى موضع مى گرفتند و خانه هاى قبلى را ويران مى كردند. در ميان آنان كسانى بودند كه خانه هاى نيكويشان ويران شده بود.
آن حضرت درختان خرماى آنان را نيز قطع كرد. از اين كار ناراحت شده گفتند: اى محمد ، آيا خداوند تو را به فساد دستور مى دهد؟ اگر از آن توست هر كار مى خواهى بكن و اگر از آن ما باشد آنها را قطع نكن .
آنگاه گفتند: اى محمد ، از سرزمين تو كوچ مى كنيم ولى اموالمان را به ما بده . فرمود: خير ، مى توانيد خارج شويد و به اندازه بار شتر بار با خود ببريد. نپذيرفتند و چند روز ديگر ماندند. سپس گفتند: خارج مى شويم و به اندازه بار شتر با خود مى بريم . آن حضرت فرمودند: خير ، خارج مى شويد و هيچكس چيزى با خود نمى برد ؛ اگر نزد كسى چيزى يافتيم او را خواهيم كشت . همگى خارج شدند. گروهى به فدك و وادى القرى رفتند و گروهى به شام مهاجرت نمودند و خداوند اين آيه را در حقشان نازل فرمود:
هو الذى اخرج الذين كفروا من اهل الكتاب من ديارهم لاول الحشر... (484)
(اوست خدايى كه كافران اهل كتاب (يهود بنى نضير) را براى اولين بار از ديارشان بيرون كرد...) (485)
ابن اثير در (( الكامل )) گويد:
(( دارايى و اموال بنى نضير تنها متعلق به رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه هر گونه مايل بود در آن تصرف نمايد. آنها را بين اولين گروه مهاجرين تقسيم كرد و به انصار چيزى نداد ولى به سهل بن حنيف و ابودجانه - كه نيازمند بودند - چيزى عنايت فرمود. در اين جنگ آن حضرت ابن ام مكتوم را به جاى خود در مدينه قرار داد و پرچم جنگ در دست على بن ابيطالب عليه السلام بود. )) (486)


15- غزوه ذات الرقاع
ذات الرقاع در نجد واقع شده است . علت نامگذارى اين غزوه بدين نام آن بود كه پاهاى مردم از راه رفتن تاول زده بود و بر آن پارچه مى پيچيدند. گفته اند به علت آن بود كه پرچمهايشان وصله داشت و نيز گفته شده است ذات الرقاع كوهى است سياه و سفيد و سرخ ؛ گويى وصله دار است .
و سبب جنگ آن بود كه : به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر رسيد كه بنى محارب و بنى غطفان و بنى ثعلبه گروههايى را جمع نموده اند. آن حضرت پس از جنگ بنى نضير دو ماه ربيع الاول و ربيع الثانى را در مدينه بود. آنگاه با چهارصد نفر از ياران خويش - و به قولى هفتصد نفر - به سوى نجد رفت و در نخل - مكانى در نجد در سرزمين غطفان - فرود آمد. در محل زندگى آنان جز زنانشان كسى را نديد. آنان را به اسارت گرفت ولى جنگى واقع نشد. دو لشكر از يكديگر مى ترسيدند. پس ‍ (دستور) نماز خوف نازل شد. (487)
ابن اثير گويد:
(( مسلمانان يكى از زنان مشرك را به اسارت گرفتند. شوهر زن چون به نزد خانواده اش آمد و از ماجرا باخبر شد قسم ياد كرد تا خون يكى از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله را نريزد از پاى ننشيند و به دنبال آن حضرت روان شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله در منزلى فرود آمده بود. فرمود: چه كسى امشب ما را نگهبانى مى كند؟ يكى از مهاجران و يكى از انصار برخاستند تا در دهانه دره نگهبانى كنند. مرد مهاجر خفت و مرد انصارى در اوائل شب به نگهبانى ايستاد. برخاست و نماز گزارد.
همسر زن در رسيد و مرد انصارى را ديد. دانست كه ديده بان مسلمانان است . تيرى انداخت . به آن مرد اصابت كرد. مرد انصارى تير را از بدن جدا كرد و همچنان به نماز ادامه داد. تير ديگرى پرتاب كرد. باز به او اصابت كرد. آن را نيز از بدن جدا كرد و به نماز ادامه داد. تير سوم را رها ساخت و به او اصابت كرد. آن را از بدن جدا نمود و به ركوع و سپس به سجده رفت . آنگاه دوست خود را بيدار كرد و حال خويش را گفت . او برخاست . مرد مشرك آنها را ديد و دانست كه خبردار شده اند. زمانى كه مرد مهاجر مرد انصارى را ديد گفت : شگفتا! چرا اول بار كه به تو تير انداخت مرا آگاه نكردى ؟ گفت : سوره اى مى خواندم ؛ نخواستم آن را ناتمام رها كنم . چون به تير انداختن ادامه داد تو را خبردار ساختم . به خدا سوگند اگر بيم آن نبود كه مرزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا به نگهبانى از آن ماءمور كرده بود از دست بدهم ، جان مى دادم اما خواندن سوره را قطع نمى كردم . )) (488)
مرد مهاجر ، عمار بن ياسر و مرد انصارى ، عباد بن بشر بود. آنها شب را به دو قسمت كرده بودند كه نيمه اول را عباد نگهبانى مى داد و سوره اى را كه مى خواند سوره كهف بود. (489)


16- غزوه بدر پسين (بدر صغرى)
بد موعد نيز ناميده مى شود. اين غزوه در ماه شعبان بعد از غزوه ذات الرقاع اتفاق افتاد.
امين الاسلام طبرسى گويد:
(( رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديدار و مصاف با ابوسفيان به بدر رفت و هشت شبانه روز در آنجا بماند. ابوسفيان نيز با مردم تهامه بيرون شد و چون به ظهران رسيد آهنگ بازگشت كرد. آن حضرت و يارانش در بازار توقف نموده به داد و ستد پرداختند و سود فراوانى نصيبشان گرديد. )) (490)


17- غزوه دومة الجندل
دومه به فاصله پنج شبانه روز از دمشق - و يا به فاصله هفت مرحله از آن - و با فاصله پانزده يا شانزده روز از مدينه است و در (( مراصد )) آمده :
(( علت نامگذارى آن به جندل (491) آن است كه نزديك آن بنايى شده است كه نزديك كوه (( طيى ء )) مى باشد. )) (492)
سبب اين جنگ آن بود كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر رسيد كه گروه زيادى به كسانى كه از اين شهر مى گذرند ستم مى كنند. آن حضرت شب بيست و پنجم ماه ربيع الاول سال پنجم با يك هزار نفر از ياران خود خارج شد. شبها حركت مى كردند و روزها خود را پنهان مى نمودند. سباع بن عرفطه (493) را در مدينه جانشين خود قرار دادند. چون به آنجا نزديك شدند چيزى جز شتران و گوسفندان نديدند. بر گله ها و چوپانها حمله بردند و بعضى از آنها را به غنيمت گرفتند. گروهى نيز فرار كردند. چون خبر به مردم دومه رسيد ، پراكنده شدند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چند روز در اردوگاه آنها فرود آمد و كسى را در آنجا نديد. گروههايى را به اطراف فرستاد و آنها بدون اينكه كسى را بيابند مراجعت كردند. روز بيستم ماه ربيع الاخر به مدينه وارد شدند.


18- غزوه مريسيع
مريسيع - نام آبى است در ناحيه قديد نزديك به ساحل كه فاصله آنجا تا فُرع دو روز است . (494) و اين غزوه به نام (( غزوه بنى مصطلق )) نيز ناميده مى شود. (مصطلق لقب خزيمه بن سعد تيره اى از خزاعه بود) و در روز دوشنبه دوم ماه شعبان سال پنجم هجرى اتفاق افتاد.
ابن اثير گويد:
(( (اين جنگ) در ماه شعبان سال ششم اتفاق افتاد. به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر رسيده بود كه بنى مصطلق براى جنگ آماده مى شوند. فرماندهى آنان را حارث بن ابى ضرار پدر جويريه - همسر آن حضرت - به عهده داشت . چون اين خبر را شنيد به سوى آن رفت و در كنار آب آنها كه مريسيع ناميده مى شد و در ناحيه قديد قرار داشت با آنها جنگ كرد. مشركان فرار كردند از آنان شمار بسيارى كشته شدند. در اين جنگ مردى از مسلمانان از بنى ليث بن بكر به نام هشام بن صبابه برادر مقيس بن صبابه به تير مردى از انصار از قبيله عبادة بن صامت - كه مى پنداشت او از دشمنان است - به اشتباه كشته شد.
در اين جنگ رسول خدا صلى الله عليه و آله اسيران زيادى به دست آورد كه آنها را ميان مسلمانان تقسيم كرد. از آن جمله جويريه دختر حارث بن ابى ضرار بود كه در تقسيم كردن در سهم ثابت بن قيس بن شماس يا پسرعموى او قرار گرفت . جويريه (كه بيوه اى بزرگ زاده بود) با او پيمان مكاتبه بست . (495)
جويريه براى دريافت كمك نزد آن حضرت آمد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: مى خواهى كارى بهتر از اين به تو نشان بدهم ؟ گفت : كدام است اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ فرمود: مال مكاتبه ات را بدهم و تو را همسر خويش كنم . گفت : آرى اى رسول خدا. پيامبر اين چنين كرد. مردم اين خبر را كه شنيدند گفتند: خويشاوندان رسول خدا...! آنگاه بيش از يكصد زن از بنى مصطلق را آزاد كردند. هيچ زنى براى قوم خويش از جويريه پربركت تر نبود.
هنگامى كه مردم بر سر آب بودند ، حادثه اى روى داد: عمر بن خطاب ، اجيرى از بنى غفار به نام جهجاه داشت . او با سنان جهنى هم پيمان بنى عوف از خزرجيان بر سر آب اختلاف پيدا كردند و در هم آويختند. جهنى فرياد زد: اى گروه انصار! و جهجاه بانگ زد: اى مهاجران ! عبدالله بن ابى بن سلول - كه گروهى از قومش از جمله زيد بن ارقم ، كه جوان بود ، نزد او بودند - خشمگين شد و گفت : آيا به راستى چنين مى كنند؟! در ديارمان بر ما تسلط يافته اند! به خدا سوگند: (اگر به مدينه بازگشتيم عزيزتر و گراميتر ، خوارتر را بيرون خواهد كرد). (496)
آنگاه رو به حاضران از قومش كرد و گفت : خودتان به خودتان كرديد ؛ آنان را در ديار خود جاى داديد و اموالتان را با آن ها تقسيم كرديد. به خدا اگر از دادن آنچه داريد به آنها امتناع كنيد به جاى ديگرى خواهند رفت .
زيد اين سخنان را شنيده به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه تازه از كار جنگ فراغت يافته بود - رفت . عمر بن خطاب نزد ايشان بود. زيد ماجرا را به حضرتش گفت . عمر گفت : اى رسول خدا ، به عباد بن بشر دستور بده او را بكشد! حضرت فرمود: چگونه چنين كنم ؟ مردم خواهند گفت محمد ياران خود را مى كشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور حركت داد و در زمانى كه وقت حركت نبود ، حركت كرد تا كشمكش را پايان دهد. با اسيد بن حضير رو به رو شد! اسيد به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام نمود و گفت : اى رسول خدا ، زمانى حركت فرموده ايد كه وقت رفتن نيست . فرمود: مگر نشنيده اى كه عبدالله بن ابى چه گفته است ؟! پرسيد: چه گفته است ؟ آن حضرت فرمود: گمان كرده كه چون به مدينه بازگردد عزيزتر و گراميتر ، ذليلتر را بيرون كند. اسيد گفت : به خدا سوگند كه اگر بخواهى ، تو او را بيرون مى كنى زيرا كه تو عزيز هستى و او ذليل . سپس گفت : اى رسول خدا ، با او مدارا كن . به خدا سوگند خداوند بر تو منت نهاد. چرا كه قوم او زيورهايى درست مى كردند تا برايش تاج بسازند و او چنين مى بيند كه پادشاهى را از او گرفته اى .
چون عبدالله بن ابى شنيد كه زيد سخنان او را براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است ، نزد آن حضرت رفت و سوگند خورد كه چنين حرفى نزده است . عبدالله در ميان قوم خود محترم بود. به پيامبر گفتند: اى رسول خدا ، شايد آن جوان اشتباه كرده باشد. پس خداوند تعالى آيه :
(اذا جاءك المنافقون ... (497))
(آن هنگام كه منافقان نزد تو مى آيند...)
را - كه گواه صداقت زيد بود - نازل كرد. )) (498)
ماجراى افك در اين غزوه اتفاق افتاد. (499)


19- غزوه خندق (احزاب)
اين غزوه را از آن رو خندق ناميدند كه در آن به پيشنهاد سلمان فارسى رضى الله عنه در اطراف مدينه خندقى حفر گرديد. سلمان به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد: اى رسول خدا ، ما در سرزمين فارس هر گاه مورد محاصره قرار مى گرفتيم خندق (500) حفر مى كرديم . و از آن رو كه طوايف مشركان - قريش و غطفان و يهوديان - با هم در برابر مسلمانان همدست شدند (( جنگ احزاب )) نام گرفت . اين جنگ در ماه شوال اتفاق افتاد.
سبب جنگ آن بود كه : جماعتى از يهوديان بنى نضير - از جمله سلام بن ابى الحقيق و حيى (501) بن اخطب و كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق و ديگران - گروههايى را براى جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله تشكيل دادند. سپس به مكه نزد قريشيان رفته آنان را به جنگ با آن حضرت دعوت كردند. آنان پاسخ مثبت دادند. سپس نزد قبيله غطفان رفته از آنان دعوت نمودند. اينان نيز پذيرفتند. قريش به رهبرى ابوسفيان حركت نمود. رهبرى غطفان را گروهى به عهده گرفتند: عيينة بن حصن در بنى فرازه و حارث بن عوف در بنى مرة و مسعر اشجعى در اشجع .
چون خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد دستور كندن خندق داد. در روزهايى كه خندق را حفر مى كردند معجزاتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پديدار شد. قريشيان به سوى مدينه آمدند و در دره رومه ميان جرف و زغابه با ده هزار نفر از هم پيمانان و همدستانشان نزديكيهاى احد فرود آمدند. آن حضرت همراه با سه هزار نفر از مسلمانان از مدينه خارج و پشت به كوه سلع قرار گرفتند و كودكان و زنان را در مكانهاى بلند قرار دادند.
حيى بن اخطب نزد كعب بن اسد (502) - رهبر قريظه كه با پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب قوم خودش پيمان بسته بود - رفت و او را فريب داد و به خيانت به آن حضرت تشويق نمود. او نيز پيمان شكست . در آن هنگام بود كه مصيبت بزرگ و ترس شديدى عارض گرديد. دشمن از بالا و پايين بر مسلمانان هجوم آورد و نفاق بعضى از منافقان آشكار گرديد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و مشركان بيست و چند شب ، نزديك يك ماه ، در كنار خندق بودند و تنها به سوى يكديگر تير پرتاب مى كردند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چون مشاهده كرد كه اكثر مسلمانان از محاصره اى كه به عمل آمده پريشان و سست شده اند عيينة بن حصن و حارث بن عوف - دو رهبر غطفان - را به صلح فرا خواند تا در مقابل ، يك سوم ميوه مدينه را به آنها بدهد. در اين كار با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت كرد. آنان گفتند: اگر چيزى نيست كه خداوند به تو دستور داده باشد ما جز شمشير به آنها چيزى نخواهيم داد تا خداوند ميان ما و آنان داورى كند. پس آن حضرت از اين كار منصرف شدند. (503)
راوى گويد:
(( عمرو بن عبدود و عكرمه بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبدالله بن مغيره و ضرار بن خطاب به نزديك خندق آمدند. و دور آن گردش كردند تا جاى تنگى را يافته از آن بگذرند. به جايى رسيدند كه خندق تنگ بود. اسبان خويش را هى زده از خندق گذشتند و ميان خندق و سلع به جولان پرداختند. مسلمانان ايستاده بودند. هيچكس جراءت نمى كرد به آنان نزديك شود.
عمرو بن عبدود (504) مبارز مى طلبيد و مسلمانان را مخاطب قرار داده مى گفت :
و لقد بححت من الندا ... ءبجمعهم : هل من مبارز؟
از بس كه از جمع شما مبارز طلبيدم صدايم گرفت .
در هر مرتبه اميرالمؤمنين عليه السلام از جا برمى خاست تا به جنگ او برود ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور نشستن مى داد ؛ به اميد آنكه فرد ديگرى برخيزد ولى مسلمانان - از ترس عمرو بن عبدود و كسانى كه با او و در پشت او بودند - حركتى نمى كردند ؛ گفتى كه پرنده بر سرشان نشسته بود. (505) )) (506)
شيخ ازرى قدس سره ، مادح اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره نيكو سروده است . پاداشش بر خدا باد:
ظهرت منه فى الورى سطوات ... ما اتى القوم كلهم ما اتاها
در جهان از او قدرت نماييهايى آشكار گرديد كه كسى نتوانسته است چون آنها بياورد.
يوم غصت بجيش عمرو بن ود ... لهوات الفلا و ضاق فضاها
روزى كه سپاه عمرو بن عبدود همه بيابان را فرا گرفت و از زيادى نفراتشان بيابان نيز برايشان كوچك بود.
و تخطى الى المدينه فردا ... لا يهاب العدى و لا يخشاها
(عمرو) تك و تنها به شهر وارد شد ؛ بى آنكه از دشمنان ترس و بيمى داشته باشد.
فدعاهم و هم الوف ولكن ... ينظرون الذى يشب لظاها
آنان را - كه هزاران نفر بودند - به نبرد دعوت كرد ولى همه به كسى كه شعله جنگ برمى افروخت مى نگريستند.
اين انتم من قسور عامرى ... تتقى الاسد باسه فى شراها؟
(بدانان گفت :) با پهلوان بنى عامر - كه شيران از ترس او در بيشه هاشان پناه مى برند - چگونه ايد؟
اين من نفسه تتوق الى الجنات ... او يورد الجحيم عداها؟
كجاست آنكه مايل به رفتن به بهشت است يا مى خواهد دشمن خود را به جهنم بفرستد؟
فابتدى المصطفى يحدث عما ... يؤ جر الصابرون فى اخراها
آنگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد آنچه در آخرت به صابران داده مى شد ، سخن گفت .
قائلا: ان للجليل جنانا ... ليس غير المجاهدين يراها
و فرمود: خداوند بهشتهايى دارد كه جز مجاهدان كس ديگرى آن را نخواهد ديد.
من لعمرو؟ و قد ضمنت على الل‍‍ه ... له من جنانه اعلاها؟
چه كسى به نبرد عمرو مى رود؟ من از جانب خدا براى او بالاترين جاى بهشت را ضامن ام .
فالتووا عن جوابه كسوام ... لا تراها مجيبة من دعاها
در پاسخ بدو سستى نمودند ؛ چونان چارپايى كه دعوت دعوت كننده را پاسخ نمى دهد.
و اذاهم بفارس قرشى ... ترجف الارض خيفة ان يطاها
ناگاه ديدند تكسوارى از قريش - كه زمين از ترس گام نهادن او به لرزه در مى آمد - ظاهر شد.
قائلا: ما لها سواى كفيل ... هذه ذمة على وفاها
مى گفت : جز من او را عهده دار نيست ؛ اين پيمانى است كه من بايد آن را وفا كنم .
(شيخ مفيد قدس سره به نقل از راوى) گويد:
(( و چون مبارزطلبى عمرو تكرار شد و هر بار نيز اميرالمؤمنين عليه السلام برمى خاست ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (( يا على ، نزديك من بيا )) . شير خدا نزديك رفت . حضرتش دستار از سر برداشت و آن را بر سر امام عليه السلام قرار داد و شمشير خود را نيز بدو داد و فرمود: (( برو )) . آنگاه فرمود: (( خداوندا ، او را يارى كن . )) (507)
امير مؤمنان عليه السلام به سوى عمرو رفت . جابر بن عبدالله انصارى رحمه الله براى آگاهى از جريان كار نيز همراه حضرتش بود. هنگامى كه نزديك عمرو رسيد ، گفت : (( اى عمرو ، تو در جاهليت به لات و عزى قسم خورده و گفته بودى : هيچكس نيست كه سه حاجت از من بخواهد مگر آنكه آنها را ، يا يكى از آنها را ، بر مى آورم . )) گفت : چنين است . آن حضرت فرمود: (( من از تو دعوت مى كنم كه گواهى دهى كه جز الله خدايى نيست و حضرت محمد صلى الله عليه و آله رسول اوست و تسليم امر پروردگار جهانيان شوى . )) گفت : اى برادرزاده ، اين را از من مخواه . امام فرمود: (( بدان كه اگر قبول كنى به سود توست . )) آنگاه فرمود: (( پس از همان جايى كه آمده اى بازگرد. )) گفت : هرگز قريش ‍ چنين داستانى نخواهد گفت . حضرت فرمود: (( پس از اسب پياده شو و با من بجنگ . )) عمرو خنديد و گفت : اين خصلتى است كه گمان نمى كنم كسى از عرب مرا از آن ترسانده باشد. من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم ؛ پدرت دوست و نديم من بوده است . (508) امام فرمود: (( ولى من دوست دارم تو را بكشم ؛ اگر مى خواهى از اسب پياده شو. )) عمرو خشمگين شد و از اسب پياده گرديد و به صورت اسب خود زد و آن را بازگرداند.
جابر گويد: گرد و غبارى ميان آنها برخاست كه آنها را نمى ديدم . سپس ‍ صداى تكبير شنيدم و دانستم كه على عليه السلام او را كشته است . )) (509)
شيخ ازرى گويد:
و مشى يطلب البراز كما تم‍ ... ‍شى خماص الحشى الى مرعاها
و به سوى هماورد به حركت درآمد ؛ آنچنانكه حيوانات كمر باريك و گرسنه به چراگاه خويش مى روند.
فانتضى مشرفيه (510) فتلقى ... ساق عمرو بضربة فبراها
پس شمشير خود را از نيام بيرون كشيد و چنان به ساق پاى عمرو زد كه آن را قطع كرد.
و الى الحشر رنة السيف منه ... يملاء الخافقين رجع صداها
و تا روز قيامت بازگشت صداى شمشير او شرق و غرب عالم را پر مى كند. (511)
يالها ضربة حوت مكرمات ... لم يزن ثقل اجرها ثقلاها
وه ! چه ضربتى بود كه خير فراوان در بر داشت كه (عبادت) جن و انس با آن همسنگ نتواند بود!
هذه من علاه احدى المعالى ... و على هذه فقس ما سواها
اين ، تنها يكى از افتخارات او بود ؛ پس بر همين قياس ديگر افتخارات او را بسنج .
(نيز راوى) گويد:
(( ياران عمرو فرار كردند و اسبهاى آنان از خندق گذشت . چون اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله صداى تكبير را شنيدند روى بدانجا آوردند تا ببينند چه شده است . مشاهده كردند كه نوفل بن عبدالله در درون خندق افتاده است ؛ اسبش نتوانسته بود از خندق بگذرد. به سوى او سنگ پرتاب كردند. بانگ زد: مرگى زيباتر از اين مى خواهم ؛ فردى بيايد تا با او جنگ كنم . امير مؤمنان عليه السلام به درون خندق رفت و با او جنگيد تا كشته شد. آنگاه به دنبال هبيره رفت . چوبه و بند زين او را بريد و زره او را بر زمين انداخت . عكرمه و ضرار فرار كردند.!!
جابر گويد: كشته شدن عمرو به دست حضرت على بن ابى طالب عليه السلام جز با داستان كشته شدن جالوت به دست داوود كه خدا در قرآن فرموده با چيزى قابل تشبيه نيست ؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد:
فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت . (512)
(پس به اذن خدا آنان را فرارى دادند و داوود جالوت را كشت .) (513)
از محمد بن اسحاق روايت شده :
(( زمانى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عمرو را به قتل رسانيد با چهره اى گشاده به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. عمر گفت : اى على چرا زره او را از بدنش نكندى ؟ در عرب زرهى مانند او نيست ! فرمود: شرم كردم عورت عموزاده ام را آشكار كنم . )) (514)
و (نيز شيخ مفيد) روايت كرده است :
(( زمانى كه عمرو كشته شد و آن را به خواهرش خبر دادند ، گفت :
چه كسى بر او دست يافت ؟ گفتند: پسر ابوطالب . گفت : اشكى كه بر او مى ريزم به هدر نمى رود چون به دست همتاى بزرگوارى كشته شد. آنگاه سرود:
لو كان قاتل عمرو غير قاتله ... لكنت ابكى عليه اخر الابد
اگر قاتل عمرو كسى جز كشنده او (حضرت على عليه السلام) بود بر او تا روزگار روزگار است مى گريستم .
لكن قاتل عمرو لا يعاب به ... من كان يدعى قديما بيضة البلد
ولى قاتل او را نمى توان سرزنش كرد زيرا كسى است كه از ديرباز بزرگ شهر خوانده مى شد. )) (515)
كشته شدن عمرو و نوفل سبب فرار مشركان گرديد. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از كشته شدن آنان فرمود: (( اينك ما بر آنان حمله مى كنيم و آنها ديگر بر ما حمله نمى كنند. )) (516)


پی نوشت
473- قاره قبيله اى از قريش كه شامل عضل هم مى شد. عضل فرزند هون بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بود. ( رك . معجم قبائل العرب 3: 935 و 2: 787).
474- ناحيه اى بين مكه و عسفان ( معجم البلدان ).
475- قتل صبر، كشتن اسير يا زخمى است به اين نحو كه او را چندان نگاه دارند تا بميرد. ( منتهى الارب ، المعجم الوسيط)
476- كوهى در تهامه .
477- يا بنى ديل .
478- الكامل 2: 59 62.
479- يعنى بازى كننده با نيزه ها.
480- در چاپهاى مختلف الكامل ، سعد و معد آمده است كه با توجه به اينكه عمرو از فرزندان ضمرة بن بكر بن عبد مناة بن كنانة بن الياس بن مضر است نادرست به نظر مى رسد. ( رك . جمهرة النسب : 134 154)
481- قرقره الكدر، موضعى است در ناحيه معدن . از آنجا تا مدينه هشت بريد فاصله است .
482- رك . السيرة النبوية 3: 103 105.
483- السيرة النبوية 3: 106 108.
484- حشر: 3.
485- تفسير قمى 2: 359.
486- الكامل 2: 65.
487- الكامل 2: 66.
488- الكامل 2: 66 67.
489- كتاب المغازى 1: 397. عباد بن بشر بن وقش بن زغبه اشهلى از انصار بود. برخى عباد بن بشر بن قيظى نامى نيز از اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله ذكر كرده اند كه غير از اين صحابى ياد شده است . برخى هم او را عباد بن قيظى دانسته اند. ( رك . جمهرة النسب : 633 634 و تهذيب التهذيب 5: 90 و اسد الغابه 3: 100 101 و الاصابه و الاستيعاب )
490- اعلام الورى : 99.
491- جندل : صخره عظيم .
492- مراصد الاطلاع 2: 543 با اين اختلاف : دو كوه طيى ء.
493- از قبيله بنى غفار بن مليل كه قبيله جندب بن جناده بن سفيان ( ابوذر غفارى ) است .
494- ياقوت حموى اين فاصله را يك ساعت راه روزانه گفته است . رك . معجم البلدان ، فُرع .
495- پيمانى كه بر اساس آن برده مالى به اقساط به صاحبش مى دهد تا در پايان مهلت آزاد شود.
496- به اين سخن او در قرآن مجيد اشاره شده است . ( منافقون : 9)
497- منافقون : 2.
498- الكامل 2: 82 81.
499- افك به چيزى گفته مى شود كه از حالت طبيعيش دگرگون شده باشد و به سخنى كه از حق انحراف پيدا نمايد و به خلاف واقع متمايل گردد؛ از جمله دروغ و تهمت . هر دروغى افك نيست بلكه افك دروغ بزرگى است كه مساءله اى را از صورت اصليش دگرگون سازد. آيه 12 سوره نور:
( ان الذين جاؤ وا بالافك ...)
( كسانى كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند...)،
به اين داستان اشاره مى كند. احاديث شيعه روايت كرده اند:
عايشه ، ماريه قبطيه يكى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم ساخت زيرا فرزندى از حضرت به نام ابراهيم داشت . هنگامى كه ابراهيم از دنيا رفت ، آن حضرت شديدا غمگين شد. عايشه گفت : چرا اينقدر ناراحتى ؟ او در حقيقت فرزند تو نبود فرزند (( جريح قبطى )) بود! وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سخن را شنيد اميرالمؤمنين عليه السلام را فرمان داد تا جريح را به قتل برساند.
امام عليه السلام به سراغ او رفت . او از ترس بالاى درختى رفت . زمانى كه احساس كرد ممكن است دست حضرت به او برسد خود را از درخت به زير انداخت . در اين هنگام پيراهن او بالا رفت و معلوم شد كه اصلا آلت مردى ندارد.
امام عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و ماجرا را عرض كرد. آن حضرت كه با اين تمهيد جان مرد را نجات داده و آبروى هر دو را حفظ كرده بود فرمود: شكر خداى را كه بدى و آلودگى را از دامان ما دور كرده است . براى توضيحات بيشتر در اين مورد رك . به تفسير قمى ، سوره نور و نيز حديث الافك تاريخ و دراسة از سيد جعفر مرتضى عاملى .
500- خندق معرب كندگ ( = كنده ) فارسى است .
501- در نسخه متن حى آمده است .
502- در نسخه متن اسيد آمده است .
503- رك . الارشاد 1: 69 70 و الكامل 2: 71 72.
504- عمرو بن عبدود در جنگ بدر مجروح شده بود و نتوانسته بود در جنگ احد شركت كند.
505- كان على رؤ وسهم الطير ضرب المثل عربى است كنايه از بى حركتى كامل .
506- الارشاد 1: 100 و اعلام الورى : 100 و السيرة النبوية 3: 134 135.
507- اينجا همه ايمان با همه شكر در مصاف شد كه : برز الايمان كله الى الشرك كله ( رك . كنز الفوائد 1: 297، شرح نهج البلاغه 19: 61 و به نقل از آن دو بحارالاءنوار 20: 215 و 39: 3).
508- ابن ابى الحديد از استاد خود مصدق بن شبيب نحوى نقل مى كند كه هر وقت به اينجا مى رسيد مى گفت : به خدا او را نمى خواست ؛ بر خود مى ترسيد كه كشته هاى او را در بدر واحد دانسته بود و مى دانست اگر بجنگد كشته مى شود اما از اظهار شكست مى ترسيد... ( شرح نهج البلاغه 19: 64)
509- الارشاد 1: 100 102 با كمى اختلاف كه بيشتر با چاپ مؤ سسة الاعلمى ( صص 53 54) مطابق است .
510- در نسخه متن : مشرقيه .
511- اين تعبير زيبا را علامه غروى اصفهانى رحمه الله در شعرى كه در زمينه مصيبت وارد به حضرت زهرا سلام الله عليها سروده ، آورده است :
و للسياط رنة صداها فى مسمع الدهر؛ فما اشجاها
تازيانه ها ( يى ) را ( كه بر پيكر دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله خورد) لرزش صدايى است كه تا ابد در گوش دهر طنين انداز خواهد بود و چه دردناك است اين فرياد!
512- بقره : 251.
513- الارشاد 1: 102.
514- بحارالاءنوار 20: 257 258 و الارشاد 1: 104.
515- الارشاد 1: 104.
516- شيخ مفيد از ربيعة ( بن مالك تهذيب التهذيب ظاهرا همين شخص را ربيعة بن شيبان معرفى مى كند) سعدى روايت مى كند كه گفت : (( نزد حذيفة بن اليمان رفتم . از او پرسيدم : ابوعبدالله ما از على عليه السلام و فضائلش سخن مى گوييم . بصريان مى گويند: شما مبالغه مى كنيد! آيا سخنى درباره او براى من مى گويى ؟ حذيفه پاسخ داد: ربيعة ، درباره على عليه السلام از من چه مى پرسى ؟ به خدا سوگند اگر همه نيكيهاى امت پيامبر صلى الله عليه و آله ، از هنگام بعثت تا رستاخيز، در كفه اى از ترازو نهاده شود و عمل على در كفه ديگر، از آنها سنگين تر خواهد بود. )) آنگاه حذيفه با اشاره به جنگ با عمرو بن عبدود كشتن او را به تنهايى از عمل جميع امت برتر مى شمارد. ( الارشاد 1: 103) اين روايت را ابن ابى الحديد نيز آورده است ( شرح نهج البلاغه 19: 60 61). حقيقت آن است كه اين مقايسه را پيشواى اسلام خود فرموده اند كه : لضربة على خير من عبادة الثقلين ( بحارالاءنوار 39: 2 به نقل از علامه حلى در شرح تجريد الاعتقاد خواجه نصيرالدين طوسى و على بن محمد قوشچى نيز در شرح خود بر همان كتاب و نيز از سعد السعود سيد ابن طاووس از موفق بن احمد مكى اخطب خوارزمى در المناقب و ابو هلال عسكرى در الاوائل .)


نوشته شده در   يکشنبه 16 بهمن 1390    
PDF چاپ چاپ