جمعه 9 اسفند 1398 | Friday, 28 February 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 14 دي 1390     |     کد : 14012

سفره دار مدينه : شعری از محمود ژوليده

سفره دار مدينه : شعری از محمود ژوليده

سفره دار مدينه : شعری از محمود ژوليده
سفره دار مدينه : شعری از محمود ژوليده
- درب دل مى‏ زنم به نام حسن
- سائل تشنه‏ ام به جام حسن


- درب رحمت به روى دل وا شد
- شد به كام دلم كلام حسن


- مى ‏رسانم به اهل صوم و صلاة
- در بهار خدا، سلام حسن


- در شب چارده نمايان بين
- نه فلك جلوه تمام حسن


- باز دلها شد نمك گيرش
- اين بود عادت مدام حسن


- سفره دار مدينه را عشق است
- بذل و جود و كرم مرام حسن


افتخار همين كه در خلقت
نام من ثبت شد غلام حسن


ذكر خيرش نه حرف امروز است
از ازل شيعه شد به دام حسن


صلح او را قيام صبر بخوان
در سكوت و سكون قيام حسن


پر ز خون كاسه جهان بى او
بى ستون است آسمان بى او


نه حياتم بدون او تامين
نه مماتم بدون او تضمين


نه نمازم بدون او مقبول
نه دعايم بدون او آمين


نه جهادم بدون او پيروز
نه زكاتم بدون او تحسين


نه صيامم بدون او افطار
نه قيامم بدون او تمكين


نه تولى بدون او ممكن
نه تبرى بدون او تدوين


نه نمك بى ولايتش خوش طعم
نه شكر بى محبتش شيرين


نه نگاهى بدون او مشروع
نه صداقى بدون او كابين


نه جنانى بدون او در كار
نه جهانى بدون او تامين


نه رياضت بدون او توفيق
نه سعادت بدون او تبيين


عالم آشفته بى تولايش
آدم آورده سجده بر پايش


دلبر آشناى ديرينم
برده دل را ز عهد پيشينم


دردمند طبيب دوّارم
او دهد از مدينه تسكينم


آن كليم آن مسيح آن يوسف
كرده وادار او به تمكينم


دين من مجتبايى الاصل است
حسنى مذهب است آئينم


دين اگر بى حسن شود عرضه
نه مسلمان نه شيعه بى دينم


چهره ‏اش را به ماه انگارم
جلوه ‏اش را اله مى ‏بينم


آفتاب هزار منظومه
خنده ‏اش چلچراغ تزيينم


نمكين مشرب و شكر شكن ‏است
مست از آن جام شور و شيرينم


گر كه از هيبتش بپا خيزم
خون شوق از ولايتش ريزم


سيرت او نمونه حيدر
صورت او شبيه پيغمبر


آنكه ممدوح حى سبحان است
وصف او را كجا و صد دفتر


نام او را خدا حسن بنهاد
كه گلش خلق شد به حُسن نظر


چه حسن ؟ پَروَرَنده احسان
چه‏ حسن؟ حُسن سيره ‏اش محشر


خُلق را استوانه تقوى
خَلق را پشتوانه كوثر


جمع حسن صفات زهرايى
مجتمع در وجود اين سرور


از چنان خانواده پاكى
بايد اين گل چنين شود اطهر


نور او اظهر من الشمس است
مهرش اكسير جان و جان پرور


سرور انبياست دلدارم
يوسف اولياست دلدارم


چونكه وقت نماز مى ‏آيد
از صلاتش فراز مى‏ آيد

يارب از بس‏ مليح و خوش ‏بالاست
در نظر سَروِ ناز مى ‏آيد


ديدگانش سيه، رُخش اَبْيَض
اَبروانش تراز مى ‏آيد


قامتش را شمايل محراب
سجده ‏اش را جواز مى ‏آيد


نور پيشانى اش چو مه ساطع
قمرش پيشواز مى ‏آيد


گردنش نقره‏ فام، لعلش سرخ
صحبتش دلنواز مى ‏آيد


گونه‏ هايش سپيد و دندان دُرّ
صوت او خوش نواز مى ‏آيد


به قدومش عقيقه داد پدر
دلرباى حجاز مى‏ آيد


ياد طاووس جنت افتادم
يوسف چاره ساز مى ‏آيد

همچو مهدى نگار من حسن‏است
طالع آسمان بخت من است


نوشته شده در   چهارشنبه 14 دي 1390    
PDF چاپ چاپ