دوشنبه 7 بهمن 1398 | Monday, 27 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : جمعه 4 آذر 1390     |     کد : 13203

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ جنبشى از بصره

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ جنبشى از بصره

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ جنبشى از بصره
شهيد و شهادت ؛ جنبشى از بصره
وقتى كه پيشواى شهيدان ، عزم سفر شهادت كرد، براى تنى چند از سران شهر بصره ، نامه نوشت و آن ها را به راه خود خواند نامه حضرتش به يزيد نهشلى رسيد، با حسن قبول رو به رو گرديد. وى از مردان نامى بصره و سران عشاير آن ديار بود. نهشلى ، تصميم گرفت كه حسين را يارى كند و آن چه نيرو دارد، در اين راه مقدس به كار اندازد. در ساعتى مقرر، مردان بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد و بنى عامر، چهار عشيره اى كه با وى قرابت و بستگى داشتند و از وى اطاعت مى كردند، فراخواند.
نخست پرسيد: موقعيت من ، در ميان شما چگونه است و شاءن و احترام مرا چسان مى بينيد؟
پاسخ دادند: بسيار خوب و ارجمند؛ تو، ستون فقرات ما هستى و تاج افتخار بر سر ما، در شرف از همه پيشى و در مرتبه اى برتر جادارى .
نهشلى گفت : من شما را، براى مقصدى بزرگ و هدفى مقدس خواسته و مى خواهم رايزنى كرده و از همه كمك بخواهم .
سوگند خوردند و گفتند: ما آن چه خير است ، براى تو مى خواهيم و مى كوشيم كه به حق و حقيقت برسيم ؛ آن چه مى خواهى بگوى كه همگى گوش به فرمانيم.
نهشلى ، لب به سخن گشوده چنين گفت : معاويه بمرد. مرگ وى پشيزى ارزش ندارد. دژ ظلم و جور و پناه گاه گناه شكسته گرديد و پايه هاى ستم لرزيدن گرفت . كنون ، وقت كار است .
معاويه براى يزيد بيعت گرفت ! و يزيد را وليعهد خود قرار داد! معاويه پنداشت ، پايه هاى حكومت يزيد را مستحكم ساخته ، ولى چنين نيست . آن چه معاويه مى خواست ، نشد و نخواهد شد. او بكوشد، ولى به مقصد نرسيد. خواست جلو برود، ولى به عقب برگشت . اكنون ، يزيد، بر تخت معاويه تكيه زده ، ادعا مى كند كه خليفه مسلمانان است و مى خواهد فرمانرواى اسلام گردد. بدون آن كه يك مسلمان ، بدين كار رضايت داشته باشد.
يزيد، شراب خوار است . گناه كار است و سر دسته گنه كاران ! يزيد، لياقت ندارد، خون سردى ندارد، دانش و بينش ندارد، نادان است و جاهل ، حق را نمى شناسد كه هر چيز را، در جاى خود قرار دهد. به خدا سوگند -كه سوگندى است پسنديده - جهاد با يزيد، در اره خدا، از جهاد با مشركان برتر است و بالاتر.
اين ، حسين (ع) است . پسر على (ع) فرزند رسول خدا (ص)، داراى اصالت در شرف و استوارى در فكر و برترى در عقل . فضايل وى ، در وصف نگنجد. دانش وى ، حد و مرزى ندارد.
اوست شايسته خلافت اسلامى ، در دامان ، پيامبر، پرورش يافته و گام ها، در راه دين برداشته است . فرزند رسول خداست و نماينده رحمت الهى . با خرد و كلان مهر مى ورزد. شايسته ترين كس ، براى چوپانى مسلمانان است . پيشواى اسلام ، حسين است و بس . خداى حجت را بدو تمام كرده و خود موعظه اى است مجسم ، كه از جانب خدا، به ما رسيده است . ديدگان خود را بگشاييد، تا براى ديدن نور حق بسته نباشد و در سيه چاه باطل نيفتيد. به خاطر داريد كه احنف در جهاد جمل ، شما را به كناره گيرى ، دعوت كرد و ما را از سعادت جهاد، در ركاب على (ع) محروم ساخت ؟!
اكنون وقتى است كه اين ننگ را از دامان بشوييد و پسر پيغمبر را يارى كنيد. هر كس ، در يارى حسين (ع) كوتاهى كند، خدايش بد بخت و رو سياه سازد و فرزندانش را تباه و خوار و ذليل گرداند و عدد افرادشان را، كم و ناچيز خواهد ساخت . اكنون من ، جامه نبرد پوشيده و زره بر تن كرده ، آماده جهاد هستم .
آن كه در ركاب حسين (ع) شهيد نگردد، زنده نمى ماند و خواهد مرد و آن كه از جهاد بگريزد، از دست مرگ جان به در نخواهد بود. از همگى انتظار دارم كه جوابى خوب به من بدهيد. خداى همه را رحمت كند.
نخست ، بنى حنظله پاسخ دادند و نهشلى را به كنيه خطاب كرده گفتند: ابو خالد! ما همگى ، تيرهاى تركش توايم و دليران قوم و قبيله ات هستيم . تيرى كه از شست ما رها كنى ، به يقين به هدف خواهد رسيد و نبردى كه با نيروى ما، بر پا كنى ، پيروز خواهى شد. اكنون به تو اعلام مى داريم : در هر گردابى غوطه ور شوى ، با تو خواهيم بود، در هر رنجى كه خود را بيندازى ، با تو خواهيم بود. با شمشير، تو را يارى مى كنيم و پيكرمان را، براى تو، سپر قرار مى دهيم .
پس از بنى حنظله ، بنى اسد، به سخن آمده گفتند: اى ابو خالد! منفورترين چيز، نزد ما مخالفت توست ، از فرمان تو سرپيچى نخواهيم كرد، ولى اندكى مهلت به ما بده ، تا كمى بينديشيم ، پس نظر خود را اعلام كنيم .
در پى ايشان ، بنى عامر، چنين پاسخ دادند: اى ابو خالد! ما و تو، از يك پدريم ، هم عهد و هم پيمانيم . ما رضا و خشنودى تو را طالبيم ، به هر جا، بروى ، از پى ات دوانيم . هر دعوتى كنى ، لبيك خواهى شنيد. فرمان بده ، تا اطاعت مار با ببينى ، راءى ، آن چه تو انديشى ، حكم ، آن چه تو فرمايى .
پس از آن كه نهشلى ، از جانب بنى تميم نيز اطمينان حاصل كرد، پاسخ حسين (ع) را نوشت و آمادگى خود و قوم خود را، براى شهادت و يارى حضرتش چنين اعلام داشت :
نامه حضرتت برسيد. دانستم ، مرا به چه دعوت كرده اى ، از تو به يك اشارت ، از ما به سر دويدن . مرا به سوى خوش بختى و سعادت خواندى . اطاعت مى كنم ، فرمان بردارم ، از اين كار بهره مى اندوزم . خداى ، زمين را، از حجت ، خالى نمى گذارد و هميشه ، كسى را راهنماى خلق قرار مى دهد، تا قدم به سوى خير بردارد.
امروز تو، حجت خداى بر خلق هستى و وديعه الهى به روى زمين . تو شاخه درخت برومند احمدى و حضرتش تنه درخت است . تو، هماى سعادت بر سر دارى . ما آماده ايم ، به سوى ما بيا. بنى تميم را، براى تو آماده جان بازى كرده ام . آن ها در اجراى فرمانت ، مى دوند هم چون شترانى كه تشنه باشند و به سوى آب بدوند و بر يك ديگر، سبقت گيرند.
بنى سعد را نيز آماده اطاعت و فرمان بردارى كرده ام و چركى هاى دل هاى ايشان را زدوده و با باران بهارى شسته ام ، تا درخشيدن گيرد.
نهشلى دانست كه حجاج سعدى ، كه از بنى سعد بود، آماده سفر به سوى حسين شده ، نامه اش را به وسيله او خدمت حسين فرستاد. حجاج راهى شد و مردى از پاكان و پارسايان روز، به نام قعنب نمرى ، با وى همراه گرديد و به سوى حسين شتافت .
از بصره تا كربلا، فرسنگ ها راه است . سعادتمندان ، اين راه را پيمودند و خود را به شهادتمندان رسانيدند. باز هم از بصره كسانى ديگر، به سوى كوى شهادت سفر كردند. پاكيزگانى از عشيره عبد قيس به سوى حسين رهسپار شدند. نامورانى كه در خانه بانو مارى عبدى گرد مى آمدند و كانون سعادتى در آن خانه بر پا كرده بودند. از ميان آن ها، پدرى با دو پسرش به كربلا آمد و شهيد شدند.
حجاج و قعنب ، در جست و جوى حسين بودند تا خود را به حسين رسانيدند. وقتى كه كربلا بارانداز حسين شده بود. حجاج ، نامه نهشلى را به خدمت پيشوا تقديم داشت . حضرتش نامه را بخواند و در حق نهشلى دعا كرد:
((خداى او را از بيم و هراس ، ايمن دارد و عزيز و ارجمندش گرداند و روز عطش اكبر سيرابش كند. آفرين ، بر تو، اى نهشلى !)).
حيف و صد حيف كه نامه نهلشى ، دير به حضور پيشوا رسيد و او و قومش ‍ از سعادت بزرگى بهره مند نشدند، ولى حجاج و قعنب ، به سعادت رسيدند و در پيش گاه حسين ، جان بازى كردند و شهادت يافتند.
خانه بانو مارى
بانو مارى ، از شهر بصره بود و از بانوان بزرگ و سرشناس آن ديار به شمار مى رفت . خانه اش مركز اجتماع دوستان على و پاتوق شيعيان بود. تنى چند از مجاهدانى كه در ركاب حسين شهيد شدند، از اين كانون خير و سعادت برخاسته بودند و در مكتب بان مارى پرورش يافته بودند.
طبرى در تاريخش مى گويد: ماريه ، دخت منقذ عبدى ، از شيعيان على بود. و خانه اش الفت كده شيعه بود. در آن جا گرد هم مى نشستند و گفت و گو مى كردند.
يزيد عبدى ، از كسانى بود كه در الفت كده بانو مارى شركت مى كرد. وقتى شنيد كه حسين ، از حجاز، عزم عراق كرده ، تصميم گرفت كه به حضرتش ‍ بپيوندد. ابن داد مرد، ده پسر داشت . آن ها را بخواند و از همگى خواست ، به سوى شهادت قدم بردارند. عبدالله و عبيدالله ، نداى پدر را لبيك گفتند و شهادت را برگزيدند. آن دو بنده خدا و بنده كوچك خدا بودند، برادران ديگر، راه سلامت رفتند.
پس ، يزيد سوى كانون برفت و تصميم خود را به ياران خبر داد و گفت : من به سوى حسين مى روم . كدام يك ، با من همراه مى شويد؟
گفتند: از آن مى ترسيم كه به حسين نرسيم . امير، بر سر راه ها، ديده بان گذارده ، تا هر كه به سوى حسين برود، دستگيرش سازند.
يزيد گفت : به خدا قسم اگر سخت ترين مانع در راه باشد و خطرناك ترين ماءمور در پى ، دست از حسين بر نخواهم داشت و به سوى او خواهم رفت . از ميان حاضران ، عامر عبدى و غلامش ، و سيف و اءدهم -كه آن دو نيز از عشيره عبد قيس بودند- دعوت وى را اجابت كردند.
يزيد، با دو پسرش ، همراه سيف و ادهم ، كاروان كوچكى را تشكيل داده از بصره خارج شدند. بيراهه را برگزيدند. بيابان ها در نور ديدند. در نزديكى مكه به كاروان حسين رسيدند.
ساعتى بياسودند. آن گاه عزم زيارت حسين كردند، ولى حسين را نديدند! چون حسين ، از آمدن دوستان بصره آگاه شده بود، خود به سوى ايشان رفته بود. وقتى كه به جاى گاه آن ها رسيد، از آن ها پرسيد.
گفتند: به سوى تو آمده اند. حسين در همان جا بنشست ، تا جوخه كوچك دوستان فداكار، بازگشت . تشنه كامانى كه به سوى آب زندگانى رفته بودند، ولى آب زندگانى خود به سوى آن ها آمد.
يزيد كه چشمش به حسين بيفتاد، گفت : نعمتى است بى نظير كه در اثر فضل خدا و رحمت خدا، نصيب شده و گرنه من كجا و اين نعمت ! خوش وقتى است ، سعادت است ، كام يابى است . پس گفت :
السلام عليك يابن رسول الله .
و در خدمت بنشست و گزارش داده گفت : به چه مقصد آمده اند و چگونه آمده اند.
حسين در حق ايشان ، دعاى خير كرد... .
جوى سعادت ، به درياى رحمت بپيوست و جوخه كوچك بصره ، داخل سربازان حسين ، قرار گرفت و در خدمتش به سوى كوى شهادت راهى گرديدند. روز شهادت ، جان بازى ها كردند تا همگى كشته شدند.
ميان يزيد عبدى و يزيد اموى فرسنگ ها راه است .
هر دو يزيدند، اما اين كجا و آن كجا!
اين يزيد، در راه حسين جان مى دهد. آن يزيد، از حسين جان مى ستاند.
اين يزيد، پيرو حسين است ، خودش شهيد شد، پسرانش شهيدند، يارانش ‍ شهيد شدند، ولى آن يزيد!
از عامر بصرى و سالم غلامش اگر بپرسيد، پاسخ مى شنويد كه ، آن دو مرد آزاده ، ديرتر از بصره بيرون شدند و يك سره راهى كربلا گرديدند. روز شهادت به كوى شهادت رسيدند. وقتى بود كه آتش جنگ شعله ور بود و تنور كشتار گرم شده ، آن دو نيز به جان بازى پرداختند و در پيشگاه حسين شهيد شدند.
لینکهای مرتبط :
قيام و نهضت توابين
قیام مختار
مختار بن ابى عبيد ثقفى
مختار و امام زين العابدين
مسلم بن عقيل و مختار
مختار خود را نماينده مهدى مى خواند
محمد حنفيه مختار را تائيد مى كند
مختار فرمان قيام ميدهد
مختار و جنگ با ابن زياد
سر نوشت قاتلين امام حسين ع
ابراهيم بن مالک اشتر و جنگ ابن زياد
مصعب و كشته شدن مختار
دانلود فایل
تک آهنگ ، سریال مختار نامه


موسیقی متن ، سریال مختار نامه


تیتراژ پایانی ، سریال مختار نامه


تیتراژ ابتدائی ، سریال مـخـتـار نـامـه


نوشته شده در   جمعه 4 آذر 1390    
PDF چاپ چاپ