يکشنبه 6 بهمن 1398 | Sunday, 26 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : پنجشنبه 3 آذر 1390     |     کد : 13197

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ كوچولوى شهيد

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ كوچولوى شهيد

بخش سوم : شهيد و شهادت ؛ كوچولوى شهيد
شهيد و شهادت ؛ كوچولوى شهيد- كوچولوها ناتوانند و نياز به كمك دارند، بار سنگين جنگ را بر دوش آن ها گذاردن ، دشمنى با انسانيت است . كشتن كوچولوها، بزرگ ترين جنايت است . ناتوان كشى در هيچ مذهبى روا نيست . كوچولو اگر گناهى مرتكب شود، كيفر نخواهد داشت ، بلكه تنبيه مى شود. ميان كيفر و تنبيه فاصله بسيار است . كوچولوى بى گناه را كشتن ، زشت ترين جنايات و بزرگ ترين گناه است .
بشرى كه كوچولويى را بكشد بشر نيست ، درنده تر از پلنگ و سمى تر از مار كبرى و نجس تر از سگ هار است . در قانون شكار حيوانات ، شكار جان داران خرد،ممنوع است ، پس ، شكار انسان هاى خرد چگونه خواهد بود! ولى يزيديان ، همه قوانين انسانيت و عواطف بشريت را زير پا نهادند و از كشتار كوچولوهاى حسينى دريغ نكردند! كوچولويى كه اكثر از حور و پاكيزه تر از نور بود! كوچولويى كه قدرت بر حمل سلاح نداشت ، سپر در دست نداشت ، دستش را سپر قرار داد و يزيدى پليد، دست كودك را قطع كرد!
كوچولو، يتيم هم بود، يتيمى كه پدر را نديده و در دامان عمو، پرورش يافته بود. پس ، حسين ، هم عموى عبدالله بود و هم پدر او. كوچولو در شكم مادر بود كه پدرش امام مجتبى را شهيد كردند. و عبدالله يتيم زاييده شد و در آغوش عموى مهربان جاى گرفت و بزرگ شد. هر چند بزرگ بود و بزرگ زاده شده بود بيش از ده بهار از عمرش نگذشته بود كه با عمو به كوى شهادت سفر كرد و با پاى خود، به سوى شهادت دويدن گرفت .
از روز شهادت ، ساعتى چند گذشت كه كوچولو عمو را نديد و دست پر مهر بر سرش كشيده نشد. فراق عمو، تاب را از وى ربود، و شكيبايى نيارست . چرا؟! حسين روح بود و عبدالله پيكر؛ پيكر، بدون روح نمى تواند زيست كند.
عبدالله به سوى ميدان دويد؛ چون عمو به ميدان رفته بود و ديگر باز نگشته بود. كوچولو، وقتى به عمو رسيد، كه حسين با پيكر پاره پاره ، بر زمين افتاده بود و نيرو و توانايى اش را، از دست داده بود، ديگر قدرت بر حركت نداشت ولى اراده آهنين ، هم چون كوه پا بر جا بود.
وقتى - عبدالله به سوى عمو مى دويد،حسين او را بديد. زينب را صدا رد و گفت :
((خواهرم ! عبدالله را نگه دار نگذار بيايد)). زينب بدويد و عبدالله را بگرفت و خواست بازگرداند.
عبدالله به مقاومت پرداخت و گفت : به خدا سوگند، از عمويم جدا نخواهم شد. زينب او را به خود وا گذارد. عبدالله ، خود را به عمو رسانيد و در كنار عمو بايستاد. ناگهان بديد كه ظالمى با شمشيرى ، آهنگ حسين كرده ، عبدالله گفت :
مى خواهى عمويم را بكشى ؟! و دست كوچكش را براى عمو سپر قرار داد. آن بى رحم دور از انسانيت ، دريغ نكرد و شمشير را فرود آورد و دست كوچك عبدالله را دو نيمه كرد و به پوستى آويزان گرديد! كوچولو به گريه در افتاد و مادر را صدا زد و يارى طلبيد.
حسين با كمال ناتوانى ، كوچولو را در آغوش گرفت و به نوازش پرداخت و گفت : ((صبر كن و در راه خدا حساب كن . خدا تو را به دران پارسايت ملحق خواهد كرد)). پس دست هاى حسين ، به سوى آسمان بلند شد و با خدايش به سخن پرداخت :
((با خدايا! باران آسمانت را، از اين مردم دريغ كن و از بهره هاى زمين محرومشان گردان و به حكومت هاى ظلم و ستم دچارشان ساز. اين مردم ، دعوتمان كردند كه يارمان كنند، ولى بر ما تاختند و به كشتارمان پرداختند)).
يزيديان ، كوچولو را سر بريدند و به پدران بزرگوارش ملحق كردند! كوچولو همان گونه كه براى عمه سوگند خورده بود، از عمو جدا نگرديد و با عمو به سوى بهشت جاويدان رفت . پند عمو را بپذيرفت ، تاب آورد، صبر كرد و به مقامى عالى برسيد. هر چند شهادت بر كوچولو نيست ، ولى عبدالله شهيد گرديد.
كوچولوتر
شهيد كوچولوى ديگر كه از كوچولو، كوچولوتر بود. او به ميدان شهادت نيامد، ولى شهادت يافت . نامش محمد، نواده عقيل بود. عقيل ، عموى بزرگ حسين بوده ، و از عرب شناسان نامى به شمار مى رفته است . كوچولو، پيش از حسين كشته شد، كوچولوتر بعد از حسين كشته شد. كوچولو، شهادت عموى خود حسين را نديد. كوچولوتر شهادت عموزاده اش حسين را بديد. كوچولو از پيش رفت و كوچولوتر از دنبال . كوچولو، ده ساله بود. كوچولوتر هفت ساله بود. محمد از عبدالله سه سال كوچكتر بود.
همان كه حسين شهادت يافت و يزيديان به سوى خيمه ها تاختند، تا بانوان حرم را اسير كنند و آن چه هست ببرند! هر چند فضيلت و تقوا، شرافت و بزرگوارى ، ايمان و عدل ، بردنى نيست و يزيديان براى بردن آن ها به سوى خيمه ها نتاختند. محمد كه پيراهنى بر تن داشت و گوشوارهايش از گوش ‍ آويزان بود و هم چنان تكان مى خورد، از خيمه اى بيرون شد، هاج و واج بود و مات و مبهوت بدين سو و آن سو مى نگريست .
هر كس به فكر خود بود. بزرگ سالان از خردسالان ، غافل شده بودند. آتش ‍ بود، غارت بود، تاخت و تاز بود، ولى انصاف نبود، رحم نبود، مهر نبود، انسانيت نبود! محمد، چوبى از چوب هاى حضرمى بدو نزديك شد، نزديك تر شد تا به كودك برسيد. از اسب خم گرديد و با شمشير، كودك را دو نيمه كرد!
كودكى كه گناهى نداشت ، به ميدان نيامد، سلاحى بر دست نداشت ، دفاعى نكرد، قدرت گريز نداشت . يزيديان ، كودكان ناتوان و بلادفاع را كشتند و نشان دادند كه شريرتر از بشر، خود بشر است .


نوشته شده در   پنجشنبه 3 آذر 1390    
PDF چاپ چاپ