چهارشنبه 2 بهمن 1398 | Wednesday, 22 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 14 آذر 1390     |     کد : 13115

فصل ششم : كيفيت شهادت حضرت امام حسین ع (1)

فصل ششم : كيفيت شهادت حضرت امام حسین ع (1)

فصل ششم : كيفيت شهادت حضرت امام حسین ع (1)
به ميدان رفتن امام (عليه السلام )
به ميدان رفتن امام (عليه السلام )
1 - خوارزمى گويد:
سپس برخاست و بر اسب خويش سوار شد و در مقابل آن گروه ايستاد. شمشيرش را در دست گرفته بود، از خود نااميد شده و آهنگ شهادت داشت ، در حالى كه مى فرمود:
من فرزند على نيك رفتارم ، از دودمان هاشم و آنگاه كه فخر كنم ، همين افتخار مرا بس .
جدم رسول خداست ، بهترين انسان از گذشتگان و ما چراغ فروزان خدا در زمينم .
مادرم فاطمه ، دختر پيامبر پاك است و عمويم را جعفر طيار گويند.
كتاب خدا در خاندان ما آشكارا نازل شده است و در خاندان ما از هدايت و وحى به نيكى ياد مى شود.
ماييم پيشوايان خدايى بر همه مردم و اين حقيقت را پنهان و آشكار، در ميان مردم باز مى گوييم .
ماييم سرپرستان حوض كوثر كه به دوستدارانمان جام مى دهيم و آن حوض ، كوثرى براى سيراب ساختن است .
در رستاخيز، دوستداران ما سعادتمندند و روز قيامت ، دشمنان ما زيان مى كنند.
سپس (آن گونه كه گفته اند) چنين خواند:
اين قوم كافر شدند و از دير باز از پاداش خدا كه پروردگار جن و انس است ، رويگردان بودند.
پيش از اين على (عليه السلام ) و فرزندش امام حسن نيكو رفتار (عليه السلام ) را به شهادت رساندند و اينك به جنگ حسين آمده اند.
پدرم پس از جدم بهترين انسانها بود. پس من فرزند دو بهترينم .
سلامى در تاريخ خود آورده است كه حسين (عليه السلام ) اين اشعار بى نظير را سروده است :
اگر دنيا ارزشمند به شمار آيد، سراى پاداش الهى والاتر و ارجمندتر است .
اگر پيكرها براى مرگ پديد آمده اند، پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا برتر است .
اگر روزيها تقسيم شده و مقدر است ، پس كم آزى انسان در راه كسب ، زيباتر است .
اگر گرد آورى اموال براى و انهادن و رفتن است ، پس انسان چرا نسبت به اين واگذاشتنى بخل ورزد؟
خواهم رفت و مرگ براى جوانمرد، ننگ و عار نيست ، آنگاه كه رفتن و شهادتش در راه خدا باشد.
سپس آن حضرت مردم را به مبارزه طلبيد. پيوسته هر كس از چهره هاى سرشناس به او نزديك مى شد، از دم تيغ مى گذراند تا آنكه گروه عظيمى از آنان را به هلاكت رساند.
حمله اول
2 - ابن شهر آشوب گويد:
سپس به جناح راست دشمن حمله كرد و گفت :
مرگ بهتر از ننگ است و ننگ بهتر از ورود به دوزخ است .
سپس به جناح چپ دشمن تاخت و گفت :
منم حسين بن على . از خاندان پدرم حمايت مى كنم .
سوگند خورده ام كه تسليم نشوم و براى من دين پيامبر جان مى دهم .
و همچنان مى جنگيد تا آنكه 1950 نفر را بجز زخميان به هلاكت رساند. عمر سعد به گروه خود گفت : واى بر شما! مى دانيد كه با چه كسانى مى جنگيد؟... اين ، فرزند كشنده عرب است . از هر سو بر او حمله كنيد 180 نفر نيزه دار و 4000 نفر تير انداز به طرف حضرت حمله كردند. (2)
هجوم به خيمه هاى امام حسين (عليه السلام )
3 - خوارزمس گويد:
ميان او و خيمه گاه فاصله انداختند. بر سر آنان فرياد كشيد: واى بر شما اى پيروان آل سفيان ! اگر دين نداريد و از قيامت نمى ترسيد، پس در اين دنياى خود آزاده باشيد و اگر عرب هستيد - آن گونه كه مى پنداريد - به شرافت خانوادگى خود بر گرديد شمر ندا داد: اى حسين ! چه مى گويى ؟ فرمود: مى گويم اين منم كه با شما مى جنگم و شما با من مى جنگيد، زنان را گناهى نيست . سركشان و طغيانگران و جاهلان خود را تا من زنده ام ، از تعرض به خانواده ام باز داريد.
شمرگفت : باشد اى پسر فاطمه ! سپس شمر به همراهان خويش داد زد: از حريم خانواده اين مرد دور شويد و سراغ خودش برويد. به جانم سوگند كه هماورد بزرگوارى است ! مردم از هر سو به نبرد پرداختند. امام بر آنان مى تاخت و آنان بر امام حمله مى آوردند و او در همين حال آب مى طلبيد تا جرعه اى از آن بنوشد. هر باز يك با اسب خويش به سوى فرات مى تاخت ، بر او حمله مى كردند و امام را از آب دور مى ساختند.
تسلط امام (عليه السلام ) بر آب
4 - ابن شهر آشوب گويد:
ابو مخنف از جلودى روايت كرده است كه حسين (عليه السلام ) بر اعور سلمى بر عمرو بن حجاج كه با چهار هزار نفر مامور شريعه بودند حمله كرد و اسب را وارد كرد. چون اسب سر فرود آورد كه آب بنوشد، امام (عليه السلام ) فرمود: تو تشنه اى ، من هم تشنه ام . به خدا قسم آب نخواهم خورد تا تو آب بنوشد، امام (عليه السلام ) فرمود: تو تشنه اى ، من هم تشنه ام به خدا قسم آب نخواهم خورد تا تو بنوشى . اسب چون سخن امام حسين (عليه السلام ) را شنيد، سرش را بلند كرد و آب ننوشيد. گويا سخن امام را فهميد. حسين (عليه السلام ) فرمود: بنوش ، من هم خواهم نوشيد. حسين (عليه السلام ) دست دراز كرد و مشتى از آب برداشت . سواره اى گفت : يا ابا عبدالله ! با نوشيدن آب لذت مى برى در حال كه به حريم تو تاختند. آبا را از دستش ريخت و بر آن گروه حمله كرد و آنان را كنار زد، اما خيمه سالم بود.
5 - طبرى گويد:
هشام به نقل از عمرو بن شمر، از جابر جعفى روايت كرده است كه : امام حسين (عليه السلام ) تشنه شد و تشنگى اش شدت يافت . نزديك شد تا آب بنوشد، حصين بن نمير تيرى افكند كه بر دهان امام نشست . امام شروع كرد به گرفتن خون از دهانش و آن را به آسمان مى پاشيد. سپس خدا را حمد و ثنا گفت و دستان خود را جمع كرد و گفت : خداوندا! آنان را نابود كن و بر روى زمين كسى از آنان باقى نگذار.
هشام از پدرش محمد بن سائب ، از قاسم پسر اصبغ بن نباته ، از كسى كه شاهد امام حسين (عليه السلام ) در ميان لشكر بوده روايت كرده است كه : چون سپاه (عليه السلام ) شكست خورد، بر اسب سوار شد و به سمت فرات رفت . مردى از بنى ابان بن دارم گفت : واى بر شما! ميان او و آب فاصله بيندازيد تا پيروانش به سوى او نيايند. گويند: بر اسب خويش زد و تاخت . مردم هم در پى او آمدند و بين امام و فرات فاصله افكندند. امام (عليه السلام ) فرمود: خداوندا! تشنه اش گردان . در حالى كه آن مرد، تيرى از تيردان خود جدا مى كرد، آن را بر دهان امام حسين (عليه السلام ) زد. امام ، تير را بيرون آورد، آنگاه مشتهاى خود را گرفت و پر از خون شد. امام حسين (عليه السلام ) گفت : خدايا! به درگاهت شكايت مى كنم از آنچه با پسر دختر پيامبرت مى كنند.
گويد: به خدا سوگند چيزى نگذشت مگر آنكه خداوند، عطش را در جان آن مرد ريخت ؛ هر چه مى نوشيد سيراب نمى شد.
اصابت تير بر پيشانى امام (عليه السلام )
6 - ابن اعثم گويد:
سپس مردى از آنان به نام ابو جنوب جعفى تيرى افكند كه بر پيشانى امام فرود آمد.
حسين (عليه السلام ) تير را در آورد و كنار انداخت . خونها بر صورت و محاسن حضرت جارى شد.
حسين (عليه السلام ) گفت : خدايا! مى بينى كه از دست اين بندگان نافرمان و طغيانگر تو در چه حالى هستم . خدايا! نابود و ريشه كنشان كن و روى زمين احدى از آنان باقى نگذار و هرگز آنان را نيامرز.
گويد: سپس همچون شيرى خشمگين بر آنان حمله كرد. به هر يك مى رسيد، شمشيرى حواله اش مى كرد و او را بر زمين مى انداخت . تيرها از هر سو مى آمد و حضرت با سينه اش از تيرها استقبال مى كرد، در حالى كه مى گفت : اى امت بد! با امت و عترت محمد (صلى الله عليه وآله ) چه بد رفتار كرديد! آگاه باشيد كه پس از كشتن من ، كشتن هر يك از بندگان خدا برايتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! اميد آن دارم كه خداوند با خوارى شما مرا كرامت بخشد و از جايى كه نفهميد، انتقام مرا از شما بگيرد.
حصين بن نمير فرياد زد: اى پسر فاطمه ! خدا چگونه از اما انتقام مى گيرد؟
فرمود: قدرت شما را به جان خودتان مى افكند و اين گونه خونهايتان را مى ريزد؛ سپس عذابى دردناك بر شما فرو مى ريزد.
7 - طبرى گويد:
ابومخنف از صقعب بن زهير از حميد بن مسلم نقل مى كند:
امام حسين عليه السلام جبه اى از خز داشت ، عمامه بر سر نهاده بود و خضاب بر موهاى خويش زده بود و شنيدم پيش از كشته شدن ، در حالى كه بر روى دو پا مثل سواره اى شجاع مى جنگيد و مواظب تير اندازان بود و در پى فرصت براى حمله بود، بر سپاه حمله كرد، در حالى كه مى گفت : آيا به كشتن من يكديگر را تحريك مى كنيد؟ پس از من هرگز بنده اى خدا را نمى كشيد كه به اندازه كشتنم خشم خدا را بر انگيزد. به خدا قسم اميدوارم با خوارى شما خدا به من كرامت بخشد، سپس از آنجا كه نفهميد، انتقام مرا از شما بگيرد. به خدا قسم اگر مرا بكشيد، خداوند نيرويتان را در ميان خودتان خواهد افكند و خونهايتان را خواهد ريخت . سپس هرگز از شما راضى نخواهد شد تا آنكه عذابى دردناك برايتان دهد.
عريان ساختن جسم مطهر امام عليه السلام
8 - سيد بن طاووس گويد:
راوى گفته است ، امام حسين عليه السلام فرمود: جامه اى برايم بياوريد كه كسى در آن رغبتى نكند تا آن را زير جامه هايم بپوشم تا مرا عريان نكنند. شلوارى كوچك (2) آوردند. فرمود: نه ، اين جامه ذليلان است . پيراهن كهنه اى گرفت ، آن را از چند جا پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد. چون به شهادت رسيد، آن را هم از بدنش در آوردند. سپس شلوارى از برد يمانى در خواست كرد، آن را پاره كرد و پوشيد. از اين رو پاره كرد كه از پيكرش بيرون نياورند. چون شهيد شد، بحر بن كعب ملعون آن را در آورد و حسين عليه السلام را عريان گذاشت . از آن پس دستان بحر بن كعب در تابستان مثل دو تكه چوب خشك ، خشك مى شد و در زمستان بحر بن كعب در تابستان مثل دو تكه چوب خشك ، مى شد و در زمستان مرطوب مى گشت و چرك و خون از آن ترشح مى كرد تا آنكه خداى متعال او را هلاك كرد. (3)
چون حسين بن على عليه السلام احساس كرد كه شهيد خواهد شد، فرمود: جامه اى براى من بياوريد تاكسى در آن رغبت نكند؛ آن را زير لباسهايم بپوشم تا عريانم نكنند. گفتند: شلوارك ، فرمود: آن لباس اهل ذلت است . جامه اى ديگر گرفت و آن را پاره كرد و از زير جامه اش پوشيد. چون كشته شد، عريانش كردند. صلوات و رضوان خدا بر او باد!
10 - ابن شهر آشوب گفته است :
سپس فرمود: جامه اى برايم آوريد كه كسى رغبتى در آن نكند تا زير جامه هايم بپوشم كه عريانم نكنند، چرا كه من كشته مى شوم و غارت مى گردم . شلواركى آوردند. آن را نپوشيد و گفت : اين جامه اهل ذلت است . سپس ‍ چيزى آوردند گشادتر از آن و كوتاهتر از شلوار و بلندتر از شلوارك . آن را پوشيد. سپس با زنان خداحافظى كرد.
وداع امام حسين عليه السلام
11 - علامه مجلسى گفته است :
در بعضى كتابها آمده است كه امام حسين عليه السلام چون به هفتاد و دو شهيد از اهل بيت خويش نگاه كرد، رو به خيمه آمد و صدا زد: اى سكينه ! اى فاطمه ! اى زينب ! اى ام كلثوم ! خداحافظ! سكينه صدا زد: پدر! آماده مرگ شده اى ؟ فرمود: چگونه آماده نشود كسى كه يارى و ياورى ندارد؟ گفت : پدر جان ! ما را به حرم جدمان برگردان . فرمود: هيهات ! اگر مرغ (قطا را مى گذاشتند، مى خوابيد. زنان صيحه كشيدند. امام حسين عليه السلام آنان را ساكت كرد و بر آن قوم حمله كرد.
12 - قندوزى گفته است :
حسين - كه رضوان خدا بر او باد! - مى گفت : خدايا تو بر اين گروه نفرين شده كه تصميم گرفته اند از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را باقى نگذارند؛ و بشدت مى گريست و چنين مى خواند:
خدايا! تنهايم مگذار. اينان فسق و انكار را آشكار كردند.
ما را ميان خودشان مثل بردگان ساخته اند و در كارهايشان يزيد را راضى مى كنند امام برادرم به شهادت رسيد، در حالى كه با صلابت و استوار و تنها بود، و تو اى خداى مجيد در كمين هستى .
سپس صدا زد: اى ام كلثوم ، سكينه ، رقيه ، عاتكه ، زينب از خاندان من ، خداحافظ! چون صداى او را شنيدند، صدايشان را به گريه بلند كردند. حضرت ، دخترش سكينه را به سينه اش چسباند، بين دو چشم او را بوسيد، اشكهاى او را پاك كرد. سكينه را بسيار دوست مى داشت . به آرام كردند او پرداخت ، در حالى كه مى گفت :
اى سكينه ! بدان كه پس از من گريه ات بسيار خواهد بود.
تا جان در بدن دارم با اشكهايت دلم را مسوزان .
اگر كشته شوم اى بهترين بانوان ! تو شايسته ترين فرد براى اشك ريختنى .
13 - اسفراينى گفته است :
امام حسين عليه السلام خواست از زنان خداحافظى كند، در حالى كه نااميد از زندگى بود و گريان .
خواهرش زينب او را ديد و گفت : چشمت گريان مباد! فرمود: چگونه نگريم كه بزودى شما را ميان دشمنان به عنوان اسيرى خواهند برد. صدا زد: ام كلثوم ، رقيه ، عاتكه ، سكينه ، خداحافظ! ام كلثوم گفت : برادر جان ! آيا تسليم مرگ شده اى ؟ فرمود: چگونه تسليم نشوم كه جانم در ميان ديگران است ! چون سكينه اين سخن را شنيد، صدايش به گريه و شيون برخاست . آنگاه بود كه امام حسين عليه السلام گريست و خطاب به دخترش فرمود: سكينه ... (تا آخر آن اشعار)
14 - سپس اين ابيات را افزود:
گريه كن و بگو: اى كشته اى كه كنار شط فرات ، لب تشنه جان داد.
گريه كن و بگود: ستونم شكست پس از آنكه آن ستون ، ستونها را مى لرزاند.
آرزو داشتم كه همواره تحت رعايت و محبت او به سر برم .
سكينه جانم ! زودتر بيا نزديك تا با تو آخرين وداع را انجام دهم .
تو را نسبت به كودك خردسال و به خانواده و يتيمان و همسايگان سفارش ‍ مى كنم .
آنگاه كه كشته شدم ، معجز و گريبان چاك نده و ناله هاى ذليلانه سر مده .
سكينه جان ! بر تقدير الهى صبر كن ؛ ما خاندان صبر و احسانيم .
من به پدر و جد و برادارنم اقتدا كرده ام كه فرزندان طاغيان ، حقوق آنان را غصب كردند.
سيب بهشتى
15 - فتال نيشابورى گفته است :
ام سلمه گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من بود. جبرئيل نازل شد. آن دو با هم گفتگو مى كردند كه حسين بن على عليه السلام در زد. رفتم تا در را باز كنم . ديدم حسين عليه السلام هم با اوست . هر دو وارد شدند.
چون چشمشان به جدشان پيامبر خدا افتاد، جبرئيل در نظرشان مانند دحيله كلبى آمد. دور او مى چرخيدند. جبرئيل عليه السلام گفت : يا رسول الله ! دو كودك را نمى بينى كه چه مى كنند؟ فرمود: تو را همچون دحيه كلبى ديده اند. او زياد سراغ اين دو مى آيد و هرگاه مى آيد هديه اى برايشان مى آورد. جبرئيل شروع كرد به اشاره كردن با دستش ، مثل كسى كه چيزى را مى گيرد. ناگهان در دستش يك سيب و گلابى و انار بود. آنها را به امام حسن عليه السلام داد، همان گونه با دستش اشاره كرد و به حسين عليه السلام هم داد. هر دو خوشحال و خندان شدند. نزد جدشان شتافتند. پيامبر، سيب و انار و گلابى را گرفت و بوييد، سپس آنها را همان طور به هر يك از آن دو داد و فرمود: با آنچه داريد نزد مادرتان برويد و اگر ابتدا پيش پدرتان برويد بهتر است . آن دو طبق دستور پيامبر خدا رفتند و چيزى از آنها را نخوردند تا پيامبر نزدشان برود. سيب و ميوه هاى ديگربه همان حال بود. فرمود: يا على ! چرا از ميوه نخوردى و به همسر و فرزندانت ندادى و ماجرا را فرمود. پس پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام از آن خوردند و به ام سلمه هم دادند. انار و گلابى و سيب به همان حالى باقى بود و هر چه از آن خورده مى شد باز به حالت اول بر مى گشت تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت . امام حسين عليه السلام گويد: در دوران فاطمه عليهاالسلام هم تغيير و كاهشى در آنها پيش نيامد.
چون فاطمه عليهاالسلام شهيد شد، گلابى هم ناپديد شد و سيب به همان حالت نزد امام حسن عليه السلام باقى بود كه تا آنكه مسموم و شهيد شد. سيب باقى بود تا وقتى كه در محاصره و بى آبى قرار گرفتم .
هرگاه تشنه مى شدم آن را كه مى بوييدم ، شدت عطشم فرو مى نشست . چون تشنگى ام افزون شد، بر آن دندان زدم و ديگر يقين به مرگ داشتم .
امام سجاد عليه السلام گويد: اين سخنان را ساعتى پيش از شهادتش از آن حضرت شنيدم . چون به شهادت رسيد، بوى آن سيب از قلتگاهش مى آمد. در پى آن سيب بودند و اثرى از آن ديده نشد، ولى بوى سيب پس از حسين عليه السلام هم باقى ماند: قبر او را زيارت كردم ، ديدم بوى آن سيب از قبر او به مشام مى رسد. پس هر كس از شيعيان ما كه زائران قبر او باشند بخواهند آن بو را استشمام كنند، هنگام سحر دنبال آن روند. اگر مخلص ‍ باشند، آن را خواهند يافت .
16 - ابن حمزه گويد:
از ابى محيص روايت است كه گويدن در كربلا با عمر سعد ملعون بودم . چون عطش بر حسين عليه السلام روى آورد، آن سيب را از درون جامه خويش در آورد و بوييد و دوباره به جايش گذاشت . چون شهيد شد، گشتم ولى آن را نيافتم ، ولى صدايى شنيدم از سوى مردانى كه آنان را مى ديدم ولى نمى توانستم به آنان برسم كه : فرشتگان هنگام طلوع سپيده و بر آمدن روز، كنار قبر آن حضرت از بوى آن لذت مى برند.
حمله دوم
17 - سيد بن طاووس گويد:
بعضى از راويان گفته اند: هرگز هيچ مغلوبى را كه فرزندان ، خاندان و يارانش ‍ كشته شده باشند، قويدلتر از او نديده ام . هرگاه مردان به او حمله ور مى شدند، او با شمشيرش بر آنان حمله مى كرد و آنان همچون فرار گله بزها از حمله گرگ ، از برابر او مى گريختند. سپس به جايگاه خود بر مى گشت ، در حالى كه مى گفت : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم .
18 - خوارزمى گويد:
سپس به نبرد پرداخت تا آنكه هفتاد تا آنكه هفتاد و دو زخم بر پيكرش ‍ نشست . ايستاد تا بياسايد، در حالى كه از پيكار، ناتوان شده بود. در حالى كه ايستاده بود، سنگى آمد و به پيشانى او خورد و خونها از پيشانى اش جارى گشت . جامه بر گرفت تا خون از پيشانى اش پاك كند كه تير سه شعبه زهرآگينى آمد و در قلب آن حضرت نشست . حسين عليه السلام فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله . سر به آسمان گرفت و گفت : خداوندا! تو مى دانى كه اينان كسى را مى كشند كه در روى زمينت جز او پسر پيغمبرى نيست . سپس تير را گرفت و از پشت بيرون كشيدو خون همچون ناودان جارى شد.
دست خود را روى زخم گذاشت . چون مشتش پر از خون شد، به طرف آسمان پاشيد و از آن خون يك قطره هم به زمين برنگشت . سرخى آسمان پيش از آن نبود تا آنكه حسين عليه السلام خون خويش را به آسمان پاشيد. سپس دوباره دست روى زخم گذاشت . چون پر از خون ، خون شد، آن را به سر و صورت خود كشيد و گفت : به خدا سوگند اين گونه خون آلود خواهم بود تا جدم محمد صلى الله عليه و آله را ديدار كنم و بگويم : يا رسول الله ! فلانى و فلانى مرا كشتند.
عبدالله بن حسن عليه السلام
19 - شيخ مفيد گفته است :
سپس عبداللت ، پسر امام حسن مجتبى عليه السلام كه نوجوانى نا بالغ بود، از پيش زنان بيرون آمد و آمد تا كنار عمويش عليه السلام ايستاد. زينب ، دختر على عليه السلام خود را به او رساند تا او را نگه دارد.
حسين عليه السلام به خواهرش فرمود: خواهرم او را نگهدار! عبدالله نپذيرفت و بشدت مقاومت كرد و گفت : به خدا از عمويم خدا نمى شوم ! ابجر بن كعب به طرف به طرف امام حسين عليه السلام حمله كرد. آن نوجوان گفت : اى پاك زاده ! عمويم را مى كشى ؟ ابجر با شمشير بر دست آن نوجوان زد و دستش جدا گرديد و از پوست آويزان شد. عبدالله صدا زد: اى مادر! حسين عليه السلام او را در آغوش كشيد و فرمود: برادر زاده ! بر آنچه پيش آمد صبر كن و اميد خير از سوى خدا داشته باش . خداوند تو را به پدران شايسته ات ملحق مى كند.
20 - سيد بن طاووس گويد:
حرمله ملعون تيرى افكند و او را در دامن عمويش حسين عليه السلام به شهادت رساند. (2)
21 - شيخ مفيد گفته است :
سپس امام حسين عليه السلام دست خود را به آستان الهى بلند كرد و گفت : خداوندا! اگر آنان را تا مدت معينى بهره مند خواهى كرد، پس آنان را دچار تفرقه و تشتت ساز. واليان را هرگز از آنان خشنود مكن . آنان دعوتمان كردند تا يارى مان كنند، سپس تجاوز كرده و ما را كشتند. سپاه دشمن از چپ و راست به باقيمانده ياران حسين عليه السلام حمله ور شدند و همه را كشتند و جز سه يا چهار نفر كسى باقى نماند. (3)
امام حسين عليه السلام و مسلم بن رباح
22 - ابن عساكر، با سند خويش از مسلم بن رباح ، غلام حضرت على عليه السلام نقل كرده است كه :
من با حسين عليه السلام در روز شهادت بودم . تيرى به صورت آن حضرت خورد. به من فرمود: اى مسلم ! دستانت را به خون نزديك كن . چنان كردم . چون كردم . چنان كردم . چون دو دستم پر از خون شد، فرمود: آن را در دستانم بريز و چنان كردم . آن حضرت خونها را به آسمان پاشيد و فرود: خدايا! خونخواه خون پسر دختر پيامبرت باش .
مسلم گويد: حتى يك قطره هم از آنان خون به زمين بازنگشت .


نوشته شده در   دوشنبه 14 آذر 1390    
PDF چاپ چاپ