چهارشنبه 2 بهمن 1398 | Wednesday, 22 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 28 آبان 1390     |     کد : 13088

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (5)

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (5)

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (5)
80رويدادهاى قيام عاشورا (5) - خدايا شاهد باش
- حضرت على بن الحسين (عليه السلام) على اكبر اولين فرد از بنى هاشم بود كه آماده نبرد شد. او زيباترين و خوشخوترين مردم بود. سن آن حضرت را در هنگام شهادت 19 سال تا 18 سال و به روايتى 25 سال نوشته اند. او اولين شهيد از آل ابى طالب است كه روز عاشورا نزد پدر گرامى اش آمد و اذن ميدان طلبيد. امام (عليه السلام) بى درنگ به او اجازه فرمود و در همان حال نااميد از حيات او،به قامت رعنايش نگريست و باران اشك از ديدگانش فرو ريخت.
هنگامى كه امام (عليه السلام) به چهره نورانى فرزندش على اكبر نگريست سر به سوى آمان بر داشت و عرض كرد:
اللهم اشهد على هولاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) كنا اذا اشتقنا الى نبيك نظرنا الى وجهه اللهم امنعهم بركات الارض و فرقهم تفريقا و مزقهم تمزيقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض الولاة عنهم اءبدا فانهم دعونا لينصرونا ثم عدوا علينا يقاتلوننا
خدايا!بر اين گروه ستمگر گواه باش كه اينك جوانى به مبارزه با آنان مى رود كه از نظر صورت و سيرت و گفتار شبيه ترين مردم به رسول تو حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است ما هر زمان كه مشتاق ديدار پيامبرت مى شديم به چهره او مى گريستيم. خدايا!بركات زمين را از آنان دريغ دار و اجتماع آنان را پراكنده و متلاشى ساز و آنان را گروه هاى مختلف و متفاوتى قرار ده و واليان آنها را هيچگاه از آنان راضى مگردان !كه اينان ما را دعوت كردند تا به يارى ما برخيزند ولى اينك ستمكارانه به جنگ با ما برخاستند.
پس امام (عليه السلام) رو به عمر سعد كرده فرياد زد:
مالك؟ قطع الله رحمك!و لا بارك الله لك فيى اءمرك و سلط عليك من يذبحك بهديى على فراشك كما قطعت رحميى و لم تحفظ قرابتيى من رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) خدا نسل تو را ريشه كن كند و به هيچ كارت بركت ندهد و بر تو كسى را چيره سازد كه سرت را بعد از من در بستر از تن جدا سازد همان گونه كه تو رشته رحم مرا قطع كردى و پيوند مرا با رسول خدا ناديده گرفتى!
آنگاه امام با صداى رسا اين آيه را تلاوت كرد: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد آنها فرزندان و دودمانى بودند كه از نظر پاكى و تقوى و فضيلت بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست. (596)
در اين هنگام على اكبر بر سپاه اموى حمله كرد در حالى كه اين رجز را مى خواند:
أنا على بن الحسين بن على ... نحن و بيت الله اولى بالنبى
و الله لا يحكم فينا ابن الدعى... اءطعنكم بالرمح حتى ينثنيى
اءضربكم بالسيف اءحميى عن أبى ...  ضرب غلام هاشمى علوى
منم على پسر حسين فرزند على به خانه خدا سوگند!ما به رسول خدا از همه كسى سزاوارتريم به خدا سوگند!پسر زياد را نمى رسد كه درباره ما حكم كند آنقدر با نيزه بر شما بزنم تا كج شود در حمايت از پدرم با شمشير بر شما ضربت فرود آورم ضربتى چون ضربت جوان هاشمى علوى!
پس از بر سپاه دشمن تاخت و بسيارى از آنان را به هلاكت رساند و به گونه اى كه دشمن از كثرت كشته شدگان به فغان آمد.
با آن كه تشنگى بر آن حضرت چيره شده بود يكصد و بيست نفر را به خاك افكند و در حالى كه زخم هاى زيادى بر داشته بود نزد پدر آمد و عرض ‍ كرد:
يا اءبه!العطش قد قتلنيى و ثقل الحديد اءجهدنيى فهل الى شربة من ماء سبيل اءتقوى بها على الاعداء پدر جان!تشنگى مرا از پاى در آورد و سنگينى سلاح ناتوانم ساخت آيا جرعه آبى هست كه بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم؟!
امام (عليه السلام) فرمود:
يا بنى يعز على محمد و على على اءبيك أن تدعوهم فلا يحبيبونك و تستغيث بهم فلا يغثونك يا بنى هات لسانك پسر جان!چقدر بر حضرت محمد و على و پدرت ناگوار است كه آنان را بخوانى ولى پاسخى به تو ندهند و از آنان يارى بطلبى ولى ياريت نكنند اى فرزندم!زبان خود را نزديك آر!
آنگاه امام (عليه السلام) زبان على اكبر را در دهان گرفت و مكيد و انگشتر خود را به او داد و فرمود:
خذ هذا الخاتم فيى فيك الى قتال عدوك فانيى اءرجوا أنك لا تمسى حتى يسقيك جدك بكاسه الاوفى شربة لا تظما بعدها اءبدا اين انگشتر را در دهانت بگذار و به نبرد با دشمن باز گرد اميدوارم كه هنوز به شب نرسيده جدت رسول خدا با جامى سرشار از شربت بهشتى تو را سيراب سازد به گونه اى كه پس آن هرگز تشنه نگردى!(597)
سخنان پر معنى امام (عليه السلام) كه حكايت از تسليم و رضاى مطلق در برابر انجام رسالت حاكى از ايمان و اخلاص فوق العاده او است درسهايى است بزرگ براى همه رو هروان راه حق مخصوصا جوانان مسلمان كه مى تواند راهگشاى آنها در تنگناهاى زندگى باشد.
اگر جرعه آبى از پدر مى طلبد نه براى ادامه حيات چند روزه دنياست بلكه براى قدرت و قوت بيشتر جهاد با دشمنان حق است و آنگاه كه شهادت با تمام شكوه و عظمتش در برابر او قرار گرفت پدر بزرگوارش بشارت مى دهد كه با جامى لبريز از شراب طهور بهشتى از دست جدش سيراب خواهد شد آيا افتخارى از اين برتر يافت مى شود؟!
81 - به خدا سوگند بر عمويت دشوار است!
پس از شهادت حضرت على اكبر (عليه السلام) حضرت عبدالله بن حسن كه بر اساس برخى از روايات همان قاسم بن حسن است آماده پيكار شد. او نوجوانى بود كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود هنگامى كه نزد امام (عليه السلام) آمد و نگاه حضرت به او افتاد وى را در آغوش گرفت با هم چنان گريستند كه از حال رفتند.
قاسم اجازه ميدان رفتن خواست ولى امام (عليه السلام) نپذيرفت آنقدر دست و پاى امام را بوسه زد تا رضايت امام را جلب كرد و در حالى كه اشك مى ريخت به ميدان آمد و اين رجز را مى خواند:
ان تنكرونيى فأنا ابن الحسين ... سبط النبى المصطفى و المؤ تمن
هذا حسين كالا سير المرتهن ... بين اناس لا سقوا صوب المزن
اگر مرا نمى شناسيد بدانيد من فرزند امام حسنم!
كه او فرزند پيامبر برگزيده و امين خداست!
اين حسين (عليه السلام) است كه همانند اسيرى است گروگان
ميان گروهى كه خداوند آنان را از باران رحمت خود سيراب نكند.
چهره مباركش همانند پاره ماه مى درخشيد پيكار سختى كرد تا آنجا كه با سن كمش سى و پنج نفر را بر زمين افكند.
حميد بن مسلم مى گويد:
من در لشكر ابن سعد بودم به اين نوجوان مى نگريستم كه پيراهن و لباسى بلند به تن و نعلينى به پا داشت كه بند يكى پاره بود فراموش نمى كنم كه بند نعلين چپش بود عمرو بن سعد اءزدى گفت:به خدا سوگند!من به او حمله مى كنم تا وى را از پاى در آورم گفتم:سبحان الله اين چه تصميمى است؟ به خدا سوگند!اگر اين نوجوان بر من حمله كند من به سوى وى دست تعدى داز نخواهم كرد. همان گروهى كه وى را احاطه كرده اند او را بس است.
گفت:نه هزگز!به خدا سوگند!من بر او يورش خواهم برد،پس حمله كرد و بر نگشت تا آن كه با شمشيرش فرق او را شكافت قاسم (عليه السلام) با صورت به زمين افتاد و فرياد زد:عمو جان!مرا درياب.
حميد بن مسلم مى افزايد:
امام (عليه السلام) چون باز شكارى صف ها را شكافت و مانند شير ژيان حمله كرد و با شمشير بر عمرو - قاتل قاسم - ضربتى زد كه دستش را از بدن جدا كرد عمرو در حالى كه فرياد مى كشيد گريخت كوفيان خواستند وى را از دست امام (عليه السلام) نجات دهند ولى بدنش زير سم اسبان قرار گرفت و كشته شد.
هنگامى كه گرد و غبار فرو نشست ديدند امام (عليه السلام) بر بالين قاسم عع نشسته است و قاسم پاهايش را بر زمين مى ساييد امام (عليه السلام) فرمود:
عز و الله على عمك أن تدعوه فلا يجيبك اءو يجيبك فلا يعينك اءو يعينك فلا يغنيى عنك بعدا لقوم قتلوك به خدا سوگند!بر عمويت ناگوار است كه وى را بخوانى ولى نتواند به تو پاسخى دهد يا پاسخى دهد ولى نتواند تو را يارى كند و يا به كمكت بشتابد ولى تو را بى نياز نكند دور باد از رحمت خدا گروهى كه تو را كشتند.
در روايت ديگرى آمده است كه امام (عليه السلام) فرمود:
بعدا لقوم قتلوك و من خصمهم يوم القيامة فيك جدك عز و الله على عمك أن تدعوه فلا يجيبك اءو يجيبك ثم لا ينفعك يوم و الله كثر واتره و قل ناصره دور باد از رحمت خدا گروهى كه تو را كشتند و خونخواه تو را از اينان در قيامت جد تو خواهد بود پاسخ دهد ولى به حال تو سودى نبخشيد به خدا سوگند!امروز روزى است كه رنج و مظلوميت عمويت فراوان و يارانش اندك است.
سپس امام (عليه السلام) پيكر خونين قاسم (عليه السلام) را برداشت و به سوى خيمه ها روانه شد.
راوى مى گويد:گويا هم اكنون مى بينم سينه اش به سينه امام چسبيده بود و پاهايش به زمين كشيده مى شد با خود گفتم:امام چه مى كند؟ ديدم او را آورده كنار شهداى اهل بيت (عليهم السلام) قرار داد و آنگاه عرض كرد:
اللهم اءحصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تغادر منهم اءحدا و لا تغفر لهم اءبدا صبرا يا بنيى عمومتيى صبرا يا أهل بيتيى لا راءيتم هوانا بعد هذا اليوم ابدا خدايا از تعدادشان بكاه و آنان را پراكنده ساز و به قتل برسان و هيچ كس از آنان باقى مگذار و هرگز آنان را نيامرز!اى عمو زادگانم!صبر پيشه سازيد!اى اهل بيتم!صبر كنيد!بعد از اين روز هرگز خوارى نخواهيد ديد. (598)
82 - برادرم ! براى لب تشنگانم آبى تهيه كن
عباس بن على (عليه السلام) پرچمدار لشكر برادرش امام حسين (عليه السلام) بود. هنگامى كه ديد تمام ياران و برادران و عمو زادگان شربت شهادت نوشيدند گريست و به شوق ديدار پروردگار جلو آمد و پرچم را بر گرفت و از برادرش امام حسين (عليه السلام) اجازه ميدان خواست امام (عليه السلام) كه از فراق برادر سخت ناراحت بود به سختى گريست به گونه اى كه محاسن شريفش از اشك ديدگانش تر شد و فرمود:
يا أخيى كنت العلامة من عسكريى و مجمه عددنا فاذا أنت غدوت يول جمعنا الى الشتات و عمارتنا تنبعث الى الخراب برادر جان!تو نشانه شكوه و عظمت و بر پايى سپاه من و محور پيوستگى نفرات ما هستى اگر تو بروى و شهيد شوى جمعيت ما پراكنده و ويران مى گردد.
عباس (عليه السلام) عرض كرد:
فداك روح أخيك يا سيديى!قد ضاق صدريى من حياة الدنيا و اءريد أخذ الثار من هولاء المنافقين جان برادرت فدايت اى سرورم!سينه ام از زندگى دنيا به تنگ آمده است مى خواهم از اين منافقان انتقام آن خون هاى پاك را بگيرم!
امام (عليه السلام) فرمود:
اذا غدوت الى الجهاد فاطلب لهولاء الاطفال قليلا من الماء اينك كه آهنگ ميدان دارى براى اين كودكان آبى تهيه كن
عباس (عليه السلام) رهسپار ميدان شد و آنان را موعظه كرد و از عذاب خدا ترساند ولى اثرى نبخشيد. به نزد برادرش بازگشت و ماجراى را گزارش داد كه ناگهان صداى العطش كودكان به گوشش رسيد بى درنگ بر اسب شد و نيزه و مشك را برداشت و به سوى فرات روانه شد چهار هزار تن از ماءموران فرات را محاصره كردند و هدف به سوى فرات روانه شد چهار هزار تن از ماءموران فرات را محاصره كردند و هدف نيزه ها قرار دادند ولى آن حضرت دلاورانه لشكر دشمن را شكافت و هشتاد نفر از آنان را به خاك هلاكت افكند و وارد فرات شد.
هنگامى كه خواست مقدارى آب بياشامد تشنگى امام حسين (عليه السلام) و هاهل بيتش را به خاطر آورد آب را روى آب ريخت مشكش را پر كرد و بر دوش راست خود نهاد و به سوى خيمه رهسپار شد.
دشمنان راه را بر وى بستند و از هر طرف آن حضرت را احاطه كردند وى دليرانه مى جنگيد تا نوفل ازرق دست راستش را از بدن جدا كرد مشك را بر دوش چپ نهاد كه نوفل آن را نيز تيرى از مچ قطع كرد. مشك را به دندان گرفت تيرى آن را سوراخ كرد و آب آن ريخت تيرى ديگر آمد و بر سينه مباركش نشست و اسبش به زمين افتاد صدا زد:برادر جان!مرا درياب
هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) بر بالينش رسيد وى را كشته ديد پس ‍ گريست.
همچنين نقل شده است:هنگامى كه عباس (عليه السلام) شهيد شد امام حسين (عليه السلام) فرمود: الان انكسر ظهريى و قلت حيلتيى اينك كمرم شكست و راه چاره بر من محدود شد آنگاه گريست و اين اشعار را خواند:
تعديتم يا شر قوم ببغيكم ...  و خالفتم دين النبى محمد
أما كان خير الرسل اءوصاكم بنا ... أما نحن من نجل النبى المسدد
أما كانت الزهراء اءميى دونكم ... أما كان من خير البرية اءحمد
لعنتم و أخريتم بما قد جنيتم ... فسوف تلاقوا حر نار توقد
اى بدترين مردم!با ستمكارى خويش بر ما تعدى كرديد و با آيين پيامبر خدا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) مخالف ورزيديد.
آيا بهترين پيامبر سفارش ما را به شما نكرده بود؟ آيا ما از نسل پيامبران راستين نيستيم؟ آيا جز اين است كه حضرت زهرا (سلام الله عليها) مادر من است نه شما؟ اايا او از نسل بهترين انسان ها نبود؟
به سبب جنايتى كه مرتكب شديد ملعون و خوار گشتيد و به زودى گرفتار آتش شعله ور الهى خواهيد شد!(599)
در هر گام درسى است از فضيلت و ايثار درسى از شجاعت و از خود گذشتگى.
چه كسى در آن صحنه بى نظير فداكارى حاضر بود كه رسيدن عباس را به منبع آب و ننوشيدن و تشنه شهيد شدن را گزارش دهد؟ امام حسين (عليه السلام) يا فرزندانش از دور تماشا مى كردند؟ آيا امام هاى بعد به الهام الهى خبر دادند؟ يا فرشتگانى كه ناظر اين منظره ايثار بى نظيرى بودند پيام آوردند؟ و يا به صورتى ديگر؟!
هر كه بود و هر چه بود در پيشانى تاريخ ثبت شد و براى هميشه براى رهروان راه حق به يادگار ماند.


83 - او طفلى شش ماهه استت پس جرعه اى آب به وى برسانيد! #
هنگامى كه امام (عليه السلام) شهادت خاندان و فرزندانش را ديد و از آنان كسى جز امام و زنان و كودكان و فرزند بيمارش - امام سجاد (عليه السلام) - نماند ندا داد:
هل من ذات عن حرم رسول الله؟ هل من موحد يخاف الله فينا؟ هل من مغيث يرجوا الله فيى اغاثتنا؟ هل من معين يرجوا ما عندالله فيى اعانتنا؟ آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ آيا خدا پزستى در ميان شما پيدا مى شود كه از خدا بترسد و ستم بر ما روا ندارد؟ آيا فرياد رسى هست كه براى خدا به فرياد ما برسد؟ آيا يارى كننده اى هست كه با اميد به عنايت خداوند به يارى ما بر خيزد؟
با طنين افكن شدن نداى استغاثه امام (عليه السلام) صداى گريه و ناله از بانوان حرم برخاست امام (عليه السلام) به خيمه ها نزديك شد و فرمود:
ناولونيى علينا ابنيى الطفل حتيى اودعه فرزند خرد سالم على را به من بدهيد تا با او وداع كنم.
فرزندش را نزد وى آوردند. امام (عليه السلام) در حالى كه طفلش را مى بوسيد خطاب به او فرمود:
ويل لهولاء القوم اذا كان خصمهم جدك بدا به حال اين گروه ستمگر آنگاه كه جدت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با آنان به مخاصمه برخيزند؟ هنوز طفل در آغوش امام آرام نگرفته بود كه حرملة بن كاهل اسدى او را هدف قرار داد و تيرى به سوى وى پرتاب كرد و گلوى او را دريد خون سرازير شد امام (عليه السلام) دست ها را زير گلوى آن طفل گرفت تا از خون پر شد آنگاه خون ها را به سوى آسمان پاشيد و گفت:
اللهم ان حبست عنا النصر فاجعل ذلك لما هل خير لنا بار الها!اگر در اين دنيا ما در ظاهر بر اين قوم پيروز نشديم بهتر از آن را روزى ما فرما.
بعد از شهادت آن طفل امام (عليه السلام) از اسب پياده شد و با غلاف شمشير قبر كوچكى كند و كودكش را به خونش آغشته ساخت و بر وى نماز گذارد ودفن نمود. (600)
علامه مجلسى مى افزايد:امام فرمود:
هون على ما نزل بيى أنه بعين الله اين مصيبت بر من آسان است چرا كه در محضر خداست.
امام باقر (عليه السلام) فرمود: فلم يسقط من ذلك الدم قطرة الى الارض ‍ از خون گلوى على اصغر كه امام آنها را به آسمان پاشيد قطره اى به زمين بر نگشت!
در روايت ديگريى آمده است كه امام حسين (عليه السلام) فرمود:
لا ييكون اءهون عليك من فصيل اللهم ان كنت حبست عنا النصر فاجعل ذلك لما هو خير لنا خدايا!فرزندم نزد تو كمتر از بچه ناقه صالح پيامبر نيست خدايا!اگر پيروزى ظاهرى را از ما دريغ داشته اى بهتر از آن را روزى ما فرما!(601)
معالى السبطين از قول ابومخف شهادت طفل شيرخوار را به گونه ديگرى آورده است مى گويد:
امام (عليه السلام) پس از شهادت على اكبر به خواهرش ام كلثوم فرمود:
يا اختاه اوصيك بولديى الصغير خيرا فانه صغير و له من العمر ستة اءشهر خواهرم!به فرزند خرد سالم نيكى كن او خردسال است و تنها شش ‍ ماه دارد.
ام كلثوم عرض كرد:برادر جان!اين طفل به مدت سه روز است كه جرعه آبى ننوشيده است از اين گروه كمى آب بطلب!
امام (عليه السلام) با شنيدن اين سخن طفلش را گرفت و به سوى دشمن روانه شد و فرمود:
يا قوم قد قتلتم أخيى و اءولاديى و أنصاريى و ما بقيى غير هذا الطفل و هو يتلظى عطشا من غير ذنب اتاه اليكم فاسقوه شربة من الماء اى مردم!شما برادر و فرزندان و يارانم را كشتيد و كسى جز اين طفل كه بى هيچ گناهى از تشنگى مى سوزد نمانده است او را با جرعه آبى سيراب كنيد(602)
و به تعبير نفس المهموم امام (عليه السلام) فرمود:
يا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل اى مردم اگر به من رحم نمى كنيد به اين طفل خردسال رحم كنيد. (603)
امام (عليه السلام) در حال گفتن اين سخنان بود كه بناگاه تيرى از سوى ستمگرى سياه دل - حرملة بن كامل اسدى - حلقوم طفل را پاره كرد و از گوش تا گوش را دريد. امام حسين (عليه السلام) كف دستش را زير گلوى بريده طفل گرفت و چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشيد و در روايت ديگر آمده است امام دستانش را زير گلوى طفل گرفت و گفت:
يا نفس اصبريى فيما اءصابك الهيى ترى ما حل بنا فيى العاجل ذلك ذخيرة لنا فيى الاجل اى نفس!در برابر اين همه مصيبت شكيبا باش ‍!خدايا!تو مى بينى كه در اين دنياى فانى چه مصائبى براى ما رخ داده پس ‍ آن را براى روز رستاخيزمان ذخيره ساز. (604)
در روايت ديگرى آمده است كه امام (عليه السلام) گفت:
اللهم أنت تعلم أنهم دعونا لينصرونا فخذلونا و اءعانوا علينا اللهم احبس ‍ عنهم قطر السماء و احرمهم بركاتك اللهم لا ترض عنهم اءبدا اللهم انك ان كنت حبست عنا النصر فيى الدنيا فاجعله لنا ذخرا فيى الاخرة و انتقم لنا من القوم الظالمين خدايا!تو مى دانى كه اينان ما را دعوت كردند تا به يارى مان بشتابند ولى ما را رها كردند و در برابر ما بپا خاستند خدايا!باران آسمان را از آنان دريغ دار و آنان را زا بركاتت محروم كن خدايا هرگز از آنان خشنود مشو خدايا اگر در دنيا پيروزى را از ما دريغ داشته اى آن را ذخيره آخرت ما قرار ده و از گروه ستمكاران انتقام ما را بستان (605)
پيام هاى عاشورا همه شنيدنى است و پيام شهادت كودك شيرخوار از همه شنيدنى تر و عبرت خيزتر!
نخستين پيامش اين كه در مبارزه با دشمنان حق هيچ كس مستثنى نيست. سربازان شيرخوار دوش به دوش جوانان و سالخوردگان به ميدان مى آيند و به موقع در صفوف شهدا قرار مى گيرند.
بديهى است هر سربازى سلاحى دارد يكى تير و نيزه و شمشير و ديگرى هم گلوى نازك و چندين قطره خون پاك كه گوياترين دليل مظلوميت است خونى كه هم به آسمان پاشيده شد و هم بر زمين و هر دو با آن شكوهى تازه گرفت.
ديگر اين كه دشمنان ستمگر قساوت و جنايت را به بالاترين حد خود رساندند كه حتى بر كودك شير خوار زاده زهرا در آغوش پدر نيز رحم نكردند!
آخرين پيام اين كه تحمل همه درد و رنج ها و مصيبت ها در راه خدا آسان است چرا كه عالم محضر اوست و همه اينها در پيشگاه او انجام مى گيرد.
يا عنايت بخورم زهر كه شاهد ساقى است ... با محبت بكشم درد كه درمانم از اوست


84 - اى يارانم!چه شد پاسخ مرا نمى دهيد؟!
امام حسين (عليه السلام) به آن قوم نگاهى كرده و پيوسته به راست و چپ مى نگريست و هيچ يك از اصحاب و ياران خود را نديد جز آنان كه پيشانى به خاك ساييده و صدايى از آنها به گوش نمى رسيد و پس ندا داد:
يا مسلم بن عقيل و يا هانى بن عروة و يا حبيب بن مظاهر و يا زهير بن القين و يا يزيد بن مظاهر و يا يحيى بن كثير و يا هلال بن نافع و يا ابراهيم بن الحصين و يا داود بن الطرماح و يا اءسد الكلبى و يا عبدالله بن عقيل و يا مسلم بن عوسجة و يا داود بن الطرماح و يا حر الرياحى و يا على بن الحسين و يا اءبطال الصفا و يا فرسان الهيجاء ماليى أناديكم فلا تحبيبونيى و اءدعوكم فلا تسمتونيى؟ أنتم نيام اءرجوكم تنتبهون؟ ام حالت مودتكم عن امامكم فلا تنصرونه؟ فهذه نساء الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم) لفقدكم قد علاهن النحول فقوموا من نومتكم أيها الكرام و ادفعوا عن حرم الرسول الطغاة اللئام و لكن صرعكم و الله ريب المنون و غدر بكم الدهر الخؤ ون و الا لما كنتم عن دعوتيى تقصرون و لا نصرتيى تحتجبون فها نحن عليكم مفتجعون و بكم لا حقون فانا لله و انا اليه راجعون
اى مسلم بن عقيل!اى هانى بن عروة!اى حبيب بن مظاهر!اى زهير بن قين!اى يزيد بن مظاهر!اى يحيى بن كثير!اى هلال بن ناقع!اى ابراهيم بن حصين!اى عمير بن مطاع!اى اسد كلبى!اى عبدالله بن عقيل!اى مسلم بن عوجسه!اى داود بن طرماح!اى حر رياحى!اى على بن الحسين!اى دلاور مردان خالص!و اى سوران ميدان نبرد!چه شده است شما را صدا مى زنم ولى پاسخم را نمى دهيد؟ و شما را مى خوانم ولى ديگر سخنم را نمى شنويد؟ آيا به خئاب رفته ايد كه به بيدارى تان اميدوار باشم؟ يا از محبت امامتان دست كشيده ايد كه او را يارى نمى كنيد؟
اين بانوان از خاندان پيامبرند كه از فقدانتان ناتوان گشته اند از خوابتان بر خيزيد اى بزرگواران!و از حرم رسول خدا در برابر طغيانگران پست دفاع كنيد.
ولى به خدا سوگند!مرگ شما را به خاك افكنده و روزگار خيانت پيشه با شما وفا نكرده و گرنه هرگز از اجابت دعوتم كوتاهى نمى كرديد و از ياريم دست نمى كشيديد آگاه باشيد ما در فراق شما سوگواريم و به شما ملحق مى شويم انا لله و انا اليه راجعون (606)
سخن گفتن با پيكرهاى در خون غلطيده شهيدان آن هم با اين حماسه هاى جاويدان تنها در صحنه كربلا ديده شده است و اين مدال پر افتخار بود كه امام (عليه السلام) بر سينه ياران شهيدش نصب كرد تا دامنه قيامت مى درخشيد.
دلاور مردانى كه اگر به آنها اجازه داده مى شد به اين جهان باز مى گشتند و بار ديگر جانفشانى مى كردند و شربت شهادت را با علاقه بيشترى مى نوشيدند.
آرى آنها چنان شجاع بودند كه گويى دلها را بر زره ها پوشانده بودند و برترين سرمايه ها را براى ايثار آماده كرده بودند. (607)
آرى آنها لايق پوشيدن لباس هاى بهشتى و پرواز به سوى ابديت بودند!
گوارايشان باد!


85 - پسرم ! عمويت را نيز كشتند
در روايتى آمده است:هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) تنها شد به خيمه هاى برادرانش سر كشيد آنجا را خالى ديد. آنگاه به خيمه هاى فرزندان عقيل نگاهى انداخت كسى را در آنجا نيز نديد سپس به خيمه هاى يارانش نگريست كسى را نديد امام در آن حال ذكر لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم را فراوان بر زبان جارى مى ساخت. آنگاه به خيمه هاى زنان روانه شد و به خيمه فرزندش امام زين العابدين (عليه السلام) رفت. او را ديد كه بر روى پوست خشنى خوابيده و عمه اش زينب (عليه السلام) از او پرستارى مى كند چون حضرت على بن الحسين (عليه السلام) نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخيزد ولى از شدت بيمارى نتوانست پس به عمه اش زينب گفت:كمكم كن تا بنشينم چرا كه پسر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است زينب (عليه السلام) وى را به سينه اش تكيه داد و امام حسين (عليه السلام) از حال فرزندش پرسيد:او حمد الهى را بجا آورد و گفت:
يا ابتاه ما صنعت اليوم مع هولاء المنافقين؟ پدر جان!امروز با اين گروه منافق چه كرده اى؟
امام (عليه السلام) در پاسخ فرمود:
يا ولديى قد استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله و قد شب القتال بيننا و بينهم لعنهم الله حتى فاضت الارض بالدم منا و منهم فرزندم !شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است و جنگ بين ما و آنان چنان شعله ور شد كه زمين از خون ما و آنان رنگين شده است!
حضرت سجاد (عليه السلام) عرض كرد:
يا ابتاه اءين عمى العباس؟ پدر جان!عمويم عباس كجاست؟ در اين هنگام اشك بر چشمان زينب حلقه زد و به برادرش نگريست كه چگونه پاسخ مى دهد - چرا كه امام (عليه السلام) خبر شهادت عباس را به وى نداده بود زيرا كه مى ترسيد بيمارى وى شدت پيدا كند!
امام (عليه السلام) پاسخ داد:
يا بنى ان عمك قد قتل و قطعوا يديه على شاطى ء الفرات پسر جان!عمويت كشته شد و دستانش كنار فرات از پيكر جدا شد!
على بن الحسين (عليه السلام) آن چنان گريست كه بى هوش شد چون به هوش آمد از ديگر عموهايش پرسيد و امام پاسخ مى داد همه شهيد شدند.
آنگاه پرسيد:
و اءبن أخيى على و حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجة و زهير بن القين؟ برادرم على اكبر حبيب بن مظاهر مسلم بن عوسجه و زهير بن قين كجايند؟
امام پاسخ داد:
يا بنى اعلم انه ليس فيى الخيام رجل الا أنا و أنت و أما هولاء الذين تسال عنهم فكلهم صرعى على وجه الثرى فرزندم!همين قدر بدان كه در اين خيمه ها مردى جز من و تو نمانده است همه آنان به خاك افتاده و شهيد شده اند.
پس على بن الحسين (عليه السلام) سخت گريست آنگاه به عمه اش زينب (عليه السلام) گفت: يا عمتاه على بالسيف و العصا عمه جان!شمشير و عصايم را حاضر كن
پدرش فرمود: و ما تصنع بهما مى خواهى چه كنى؟
عرض كرد: أما العصا فاتوكا عليها و أما السيف فاذب به بين يدى ابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فانه لا خير فيى الحياة بعده بر عصا تكيه كنم و با شمشيرم از فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دفاع نمايم چرا كه زندگى پس از او ارزش ندارد.
امام حسين (عليه السلام) او را باز داشت و به سينه چسباند و فرمود: يا ولديى أنت اءطيب ذريتيى و اءفضل عترتى و أنت خلقتيى على هولاء العيال و الاطفال فانهم غرباء مخذولون قد شملتهم الذلة و اليم و شماتة الاعداء و نوائب الزمان سكتهم اذا صرخوا و آنسهم اذا استو حشوا و سل خواطرهم بلين الكلام فانهم ما بقى ملن رجالهم من يستانسون به غيرك و لا اءحد عندهم يشكون اليه حزنهم سواك دعهم يشموك و تشمهم و يبكوا عليك و تبكيى عليهم فرزندم!تو پاك ترين ذريه و برترين عترت منى و تو جانشين من بر اين بانوان و كودكانى آنان غريب و بى كس اند كه تنهايى و يتيمى و سرزنش دشمنان و سختى هاى دوران آنان را فرا گرفته است هرگاه كه ناله سر دادند آنان را آرام كن و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نيكو خاطرشان را تسلى بخش چرا كه مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم هايشان را به وى باز گويند بگذار آنان تو را ببويند وتو آنان را ببويى و آنان بر تو گريه كنند و تو بر آنان!
آنگاه امام (عليه السلام) دست فرزندش را گرفت و با صداى رسا فرمود:
يا زينب و يا ام كلثوم و يا سكينة و يا رقية و يا فاطمة اسمعن كلاميى و اعلمن أن ابنى هذا خليقتيى عليكم و هو امام مفترض الطاعة اى زينب!اى ام كلثوم اى سكينه!اى رقيه و اى فاطمه سخنم را بشنويد و بدانيد كه اين فرزندم جانشين من بر شماست و او امامى است كه پيروى از او واجب است.
سپس به فرزندش فرمود:
يا ولديى بلغ شيعتيى عنيى السلام فقل لهم ان اءبى مات غريبا فاندبوه و مضى شهيدا فاكبوه فرزندم!سلامم را به شيعيانم برسان و به آنان بگو پدرم غريبانه به شهادت رسيد پس بر او اشك بريزيد. (608)
آخرين سخنان اين پيشواى بزرگ ايثار و فداكارى به خوبى نشان مى دهد كه از چنان نفس مطمئنه و آرامى برخوردار بود كه نه تنها مرگى را كه در چند قدمى قرار داشت به چيزى نمى گرفت و نه تنها شهادت عزيزان و ياران - جز در جنبه هاى عاطفى - تغييرى در روح و فكر بلند او ايجاد نمى كرد بلكه بر استقامتش مى افزود و هر زمان آتش شوق ديدار يار در دلش افروخته مى شد!
او در اين لحظات حساس تنها فرزندش امام سجاد (عليه السلام) را آماده پذيرش مسئوليت عظيم به ثمر زساندن نهال برومندى را كه در كربلا نشانده و با خون عزيزانش آبيارى كرده بود مى ساخت آخرين وصايايش را با او در ميان مى گذارد و سفارش اصاعت از او را به خواهران و دخترانش مى كرد.
امام (عليه السلام) شيعيان و پيروان مكتبش را در اين لحظات بحرانى و طوفانى نيز فراموش نمى كند و پيام مظلوميت خود را به وسيله تنها پسرش ‍ به آنها مى رساند تا بذانند در ادامه راه از چه حربه اى استفاده كنند.


86 - لباس كهنه چرا؟
هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) عزم ميدان كرد فرمود:
ائتونيى بثوب لا يرغب فيه البسه غير ثيابيى لا اجرد فانيى مقتول مسلوب برايم جامعه كهنه اى بياوريد كه كسى به آن رغبت نكند تا آن را زير لباسهايم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نكنيد زيرا مى دانم پس از شهادت لباسهايم ربوده خواهد شد.
لباس تنگ و كوتاهى آوردند ولى امام (عليه السلام) آن را نپوشيد و فرمود: هذا لباس أهل الذمة اين لباس اهل ذمه كفار اهل كتاب است
لباس بلندترى آوردند. امام (عليه السلام) آن را پوشيد سپس با بانوان حرم خداحافظى كرد. در آن هنگام حضرت سكينه گريه سر داد امام وى را به سينه چسبانيد و فرمود:
سيطول بعديى يا سكينة فاعمليى ... منك البكاء اذا الحمام دهانيى
لا تحرق قلبيى بدمعك حسرة ... مادام منيى الروح فيى جثمانيى
و اذا قلت فانت اولى بالذيى ... تاتينه يا خيرة النسوان
سكينه جان!بدان پس از شهادتم گريه هاى طولانى خواهى داشت.
تا جان در بدن دارم با اشك حسرتت دلم را آتش مزن
اى بهترين زنان!هنگامى كه شهيد شدم پس تو از هر كس به سوگوارى سزاوارترى (609)
و در روايت ديگرى آمده است هنگامى كه لباس كهنه آوردند چند جايش را پاره كرد تا ارزشى براى بيرون آوردن نداشته باشد و آن را زير لباس هايش ‍ پوشيد ولى پس از شهادت امام دشمن ناجوانمرد پست آن را نيز از بدنش ‍ بيرون آوردند. (610)
امام (عليه السلام) با دقت تمام در جاى جاى داستان كربلا چهره واقعى ياران خود و دشمنانش را ترسيم كرد و براى ثبت در تاريخ به يادگار گذاشت!
امام (عليه السلام) در صحنه هايى كه با ياران فداكار و پاكبازش در شب و روز عاشورا داشت نشان داد كه آنها از ارزنده ترين انسانهاى تاريخ بودند همان گونه كه نشان داد دشمنانش از پست ترين و فرو مايه ترين انسانها بودند بلكه درندگان و شياطينى بودند در لباس انسان!
يك پيراهن كهنه كه چندين جاى آن را پاره كرده باشند چه ارزشى دارد كه از تن مبارك امام (عليه السلام) بعد از شهادت بدر آورند و بدن مبارك او را برهنه زير آفتاب سوزان بگذارند اين نشانه چيست؟
لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش ... از آن كه بر نكند خصم بد كهر ز تنش
لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور ... تنى نماند كه پوشند جامعه يا كفش


87 - گفتگو با زنان حرم
در تاريخ آمده است:امام حسين (عليه السلام) هنگامى كه به هفتاد و دو تن از يارانش نگريست كه به خاك و خون افتاده اند به سوى خيمه رفت و ندا داد:
يا سكينة!يا فاطمة!يا زينب! يا الم كلثوم!عليكن منيى السلام اى سكينه اى فاطمه!اى زينب!اى ام كلثوم!خداحافظ من هم رفتم.
سكينه فرياد بر آورد:پدر جان!آيا تسليم مزگ شده اى؟ امام پاسخ داد:
كيف لا يستسلم من لا ماصر له و لا معين؟ چگونه تسليم نشود كسى كه يار و ياورى براى او نمانده است؟
سكينه گفت:پدر جان!حال كه چنين است ما را به حرم جدمان بر گردان!
هيهات لو ترك القطا لنام هيهات!اگر مرغ قطار را رها مى كردند در آشيانه اش آرام مى گرفت اشاره به اين كه ما را رها نخواهد كرد.
صداى گريه بانوان برخاست،امام آنان را آرام كرد و به سوى دشمن حمله ور شد. (611)


88 - سخنان و اشعار امام (عليه السلام) در برابر دشمن
امام حسين (عليه السلام) به دشمنان نزديك شد و خطاب به آنان فرمود:
يا ويلكم اءتقتلونيى على سنة بدلتها؟ ام على شريعة غيرتها اءم على جرم فعلة اءم على حق تركته؟ واى بر شما!چرا با من مى جنگيد؟ آيا سنتى را تغيير داده ام؟ يا شريعتى را دگرگون ساخته ام؟ يا جرمى مرتكب شده ام؟ و يا حقى را ترك كرده ام؟
گفتند: انا نقتلك بعضا لا بيك بلكه به خاطر كينه اى كه از پدرت به دل داريم با تو مى جنگيم و تو را مى كشم (612)
امام (عليه السلام) چون اين اشعار را مى خواند بر آنان حمله ور شد:
كفر القوم و قدما رغبوا ... عن ثواب الله رب الثقلين
قتل القوم علينا و ابنه ... حسن الخير كريم الطرفين
حنقا منهم و قالوا اءجمعوا ...  احشروا الناس الى حرب الحسين
يا لقوم من أناس رذل ... جمعوا الجمع لاهل الحرمين
ثم ساروا و تواصوا كلهم ... باجتياحيى لرضاء الملحدين
لم يخافوا الله فيى سفك دميى ... لعبيد الله نسل الكافرين
و ابن سعد قد رمانيى عنوة ... بجنوئ كوكوف الهاطلين
لا لشى ء كان منيى قبل ذا ... غير فخريى بضياء الفرقدين
بعلى الخير من بعد النبى ... و النبى الفرشى الوالدين
خيرة الله من الخلق أبى ... ثم امى فانا ابن الخيرتين
فضة قد خلصت من ذهب ... فانا الفضة و ابن الذهبين
من له جد كجديى فيى الورى؟ ... اءو كشيخيى فانا ابن العلمين
فاطم الزهراء اءميى و أبى ... قاصم الكفر ببدر و حنين
عبدالله غلاما يافعا ...  و قريش يعبدون الوثنين
يعبدون اللات و العزى معا  ... و على كان صلى القبلتين
فأبى شمس و اءميى قمر ... و أنا الكوكب و ابن القمرين
و له فيى يوم احد وقعة  ... شفت الغل بفض العسكرين
ثم فيى الاحزاب و الفتح معا ... كان فيها حتف أهل الفيلقين
فيى سبيل الله ماذا صنعت ...  اءمة السوء معا بالعترتين؟
عترة البر النبى المصطفى ... و على الورد يوم الجحفلين
فاطم الزهراء اءميى و أبى ... وارث الرسل و مولى الثقلين
طحن الابطال لما برزوا  ... يوم بذر و باحد و حنين
و أخوا خيبر اذ بارزهم ... بحسام صارم ذيى شفرتين
والذيى اءودى جيوشا اءقبلوا ... يطلبون الوتر فيى يوم حنين
من له عم كعميى جعفر ... وهب الله له اءجنحتين
جدى المرسل مصباح الهدى ... و اءبى الموفييى له بالبيعتين
بطل قرم هزبر ضيغم ... ماجد سمع قوى الساعدين
عروة الدين على ذاكم  ... صاحب الحوض مصليى القبلتين
مع رسول الله سبعا كاملا ... ما على الارض مصل غير ذين
ترك الاوثان لم يسجد لها ... مع قريش مذ نشا طرفة عين
و أبى كان هزيرا ضيغما ... ياخذ الرمح فيطعن طعنتين
كتمشى الاشد بغيا فسقوا ... كاس حتف من نجيع الحنظلين
ذهب من ذهب فيى ذهب ...  و لجين فى لجين فيى لجين
فله الحمد علينا واجب  ...  ما جرى بالفلك احدى النيرين
خصه الله بفضل و تقى ...  فأنا الزهرا و ابن الازهرين
ترك الا صنام منذ خصه  ... و رقا بالحمد فوق النيرين
و اءباد الشرك فيى حملته  ... برجال اترفوا فيى العسكرين
و أناابن العين و الاذن التيى ... اءدعن الخلق لها فيى الخافقين
نحن اءصحاب العبا خمستنا ... قد ملكنا شرقها و المغربين
ثم جبريل لنا سادسنا  ... و لنا البيت كذا و المشعرين
و كذا المجد بنا مفتخر  ... شامخا يعلوا به فيى الحسين
فجزاه الله عنا صالحا ... خالق الخلق و مولى المشعرين
عروة الدين على المرتضى ...  صاحب الحوض معز الحرمين
يفرق الصفان من هيبته  ...  و كذا اءفعاله فيى الخافقين
و الذييى صدق بالخاتم منه  ... حين ساوى ظهره فيى الركعتين
شيعة المختار! طيبلوا أنفسا ...  فغدا تسقون من حوض اللجين
فعليه الله صلى ربنا  ... وحباه تحفة بالحسنين
اين قوم كافر شدند و از دير باز از پاداش خداوندى كه پروردگار جن و انس ‍ است روى گردان بودند.
آنان با على (عليه السلام) و فرزندانش حسن (عليه السلام) - كه نيك بود و از پدر و مادرى كريم - از روى حسادت جنگيدند.
و اينك گفتند:همگى براى جنگ با حسين (عليه السلام) گرد آييد.
فرياد از مردمى پست كه جماعت را براى كشتن اهل حرمين مكه و مدينه گرد آوردند.
سپس به راه افتاده و به يكديگر جهت دستگيرى من براى خشنودى ملحدان توصيه كردند.
براى جلب رضايت عبيدالله ابن زياد كه از نسل كافران است در ريختن خون من از خداوند پروا نكردند و براى جلب رضايت ابن سعد - با سپاهيان خود همانند بارانى سيل آسا - قهرآميز به سوى من تاختند.
و اين همه نه به خاطر آن كه گناهى از من سر زده باشد جز انتقام به روشنايى دو ستاره:حضرت على (عليه السلام) - بهترين انسان از پيامبر صلى الله اليه و اله - و پيامبر كه پدر و مادرش از قريش اند.
بهترين خلق برگزيده خداوند پدر و مادرم هستند و من فرزند آن دو برگزيده
نقره اى بر گرفته از طلا پس من نقره اى هستم كه فرزند دو طلايم.
چه كس در ميان مردم،جدى همانند جد من و يا پدرى چون پدرم دارد. پس من فرزند دو بزرگ هستم.
مادرم فاطمه زهرا است و پدرم همان است كه در جنگ پدر و حنين سپاه كفر را در هم شكست.
در نوجوانى به عبادت خدا پرداخت در حالى كه قريش بتها را مى پرستيدند.
آنان لات و عزى دو بت بزرگ دوران جاهليت را عبادت مى كردند در حالى كه پدرم على (عليه السلام) به دو قبله نماز مى گذارد.
پدرم خورشيد و مادرم ماه است و منم ستاره فرزند آن دو.
براى پدرم در جنگ احد ماجرايى است كه با شكستن سپاه دشمن دلها را شفا بخشيد. و نيز افتخارى است در جنگ احزاب و فتح كه در آن جنگ ها انبوه دشمن به كام مرگ فرو رفتند.
بگوييد اين امت بد كردار باا عترت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) در راه خدا چه كردند؟
عترت آن نيكوكار،پيامبر برگزيده خدا و على (عليه السلام) آن جنگ آور روز پيكار.
مادرم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و پدرم وارث پيامبران و مولاى جن و انس است.
همو كه در ميدان بدر و احد و حنين پهلوانان نامدار را در هم كوبيد.
او كه فاتح روز خيبر است و با آن شمشير بران دو لب بر آنان تاخت.
آن كسى كه خونخواهان روز حنين را نابود كرد. چه كس عمويى چون عموى من جعفر (عليه السلام) دارد كه خداوند به او دو بال در برابر قطع شدن دستهايش عطا كرد.
جدم پيامبر،چراغ هدايت است و پدرم كسى است كه به هر دو بيعتش با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) وفا كرد.
اوست پهلوان، بزرگ شير ميدان بزرگوار بخشنده و داراى بازوان پر توان.
دستگيره دين على (عليه السلام) است و اوست صاحب حوض كوثر و آن كه به دو قبله نماز گزارد.
هفت سال تنها با پيامبر نماز گزارد در زمانى كه جز آن دو نماز گزارى بر روى زمين نبود.
از ابتدا بت پرستى را رها كرد و حتى به يك چشم بر هم زدنى با قريش در سجده به بتها همراه نشد.
پدرم شير ميدان نبرد بود كه با نيزه اش به دشمنان ضربه مى زد.
و چونان شيرى خشمگين جام هاى مرگ را به آنان مى چشاند.
او طلايى است از ريشه طلا در كانون طلايى و نقره ايى است از ريشه نقره در كانون نقره اى.
تا زمانى كه يكى از دو خورشيد و ماه در گردش است سپاس الهى بر ما واجب است چرا كه خداوند او پدرم را به فضيلت و تقوى ويژگى بخشيد پس منم تابناك فرزند تابناكان.
وى از آن زمان كه مورد توجه خاص خداوند قرار گرفت بتها را رها كرد و در ستايش از ماه و خورشيد پيشى گرفت.
و در حمله هاى خود به ستمگران از سپاه دشمن شرك را نابود ساخت.
و منم زاده آن چشم و گوش حق كه مردم شرق و غرب عالم بدان معتقدند.
ماييم اصحاب خمسه عبا كه شرق و غرب عالم را مالكيم.
جبرئيل ششمين ما است و بيت و مشعر از ما است.
مجد و بزرگوارى افتخارش به ما است افتخارى كه او را در دنيا و آخرت بالا برد خداوندى كه آفريننده جهانيان و صاحب مشاعر است به او پدرم از جانب ما پاداش نيك عنايت كند.
دستگيره دين على مرتض است همو كه صاحب حوض كوثر و عزت بخش ‍ حرم خدا و رسول خداست.
از هيبت و كردارش صف هاى حق و باطل در شرق و غرب عالم از هم جدا مى شومد
او كسى است كه انگشتر خويش را در حال ركوع به سائل بخشيد.
اى شيعيان برگزيده!شادمان باشيد كه فرداى قيامت از حوض نقره فامش ‍ سيراب خواهيد شد.
بر او خداوند - پروردگار ما - درود فرستاد و حسن (عليه السلام) و حسين (عليه السلام) را به وى هديه كرد. (613)


منابع
596- آل عمران آيه 33 - 34
597- اعيان الشيعة ج 1،ص 607 فتوح ابن اعثم ج 5،ص 207 - 208 و بحارالانوار ج 45،ص 42 - 43
598- مقتل الحسين خوارزمى ج 2،ص 27 - 28 و بحارالانوار ج 45،ص 34 - 36
599- بحارالانوار ج 45،ص 41 - 42
600- مقتل الحسين خوارزمى ج 2،ص 32 و بحارالانوار ج 45،ص 46
601- بحارالانوار ج 45،ص 46 - 47
602- معالى السبطين ج 1،ص 418
603- نفس المهموم ص 349
604- معالى السبطين ج 1،ص 419
605- ينابيع المودة ج 3،ص 77
606- معالى السبطين ج 2،ص 17 - 18
607- شاعرى ياران آن حضرت را اين گونه ستوده است:
قوم اذا نودوا لدفع ملمة         و الخيل بين مدعس و مكردس
لبسوا القلواب على الدروع و اقبلوا         يتها فتون على ذهاب الانفس
اينها مردانى هستند كه وقتى براى دفع گرفتارى - در آن زمان كه سواران بين نيزه داران و هجوم آوران بودند خوانده شدند دلهايشان را بر زره ها مى پوشاندند و براى جانبازى به سوى ميدان نبرد روانه مى شدند. (لهوف ص 166)
608- معالى السبطين ج 2،ص 20 - 21
609- مناقب ابن شهر آشوب ج 4،ص 119
610- تاريخ ابن عساكر ج 14،ص 221 و بحارالانوار ج 45 ص 54 با مختصر تفاوت
611- بحارا لانوار ج 45،ص 47
612- ينابيع المودة قندورزى ج 3،ص 79 - 80
613- اين اشعار به صورت متفرق در اين كتاب آمده است فتوح ابن اعثم ج 5ت ص 210 - 212 مناقب ابن شهر آشوب ج 4،ص 86،ص 88 احتجاج طبرسى ج 2،ص 101 - 103 معالى السبطين ج 2،ص 11 - 12 بحارالانوار ج 45،ص 47 - 48 وينابيع المودة ج 3،ص 80 - 81


نوشته شده در   شنبه 28 آبان 1390    
PDF چاپ چاپ