چهارشنبه 2 بهمن 1398 | Wednesday, 22 January 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 28 آبان 1390     |     کد : 13086

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (3)

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (3)

بخش چهارم : رويدادهاى قيام عاشورا (3)
41رويدادهاى قيام عاشورا (3) - قيام براى اعلاى كلمه حق
- فرزدق شاعر معروف عرب در بيرون مكه با كاروان امام حسين (عليه السلام) برخورد كرد. امام (عليه السلام) از وضعيت مردم كوفه سؤ ال كرد و فرزدق پاسخ داد:دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان بر ضد توست!
امام (عليه السلام) فرمود: يا فرزدق ان هولاء لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمان و اءظهروا الفساد فيى الارض و ابطلوا الحدود و شربوا الخمور،و استاثروا فيى اءموال الفقراء و المساكين و أنا اءولى من قام بنصرة دين الله و اعزاز شرعه و الجهاد فيى سبيله لتكون كلمة الله هى العليا اى فرزدق!اينان گروهى هستند كه پيروى شيطان را پذيرفتند و اطاعت خداى رحمان را رها كردند و در زمين فساد را آشكار ساختند و حدود الهى را از بين بردند و بادها نوشيدند و دارايى هاى فقيران و بيچارگان را ويژه خود ساختند و من از هر كس به يارى دين خداوند و سر بلندى آيينش و جهاد در راهش ‍ سزاوارترم،تا آيين خداوند پيروز باشد. (522)
فرزدق با شنيدن اين سخن برگشت و رفت.
اين سخن به خوبى نشان مى دهد كه امام (عليه السلام) روى حمايت و وفادارى مردم كوفه به هيچ وجه حساب نمى كرد،بلكه به سوى سرزمينى كه شهادت او در آن،موج عظيمى را در جهان اسلام بيندازند،و پايه هاى قدرت ظالمان فرو مايه را متزلزل كند وظيفه خود مى دانست و الا سزاوار بود با شنيدن سخن فرزدق و با جوابى كه خود به او داد،مسير خويش را تغيير داده به مكه باز گردد يا راه ديگرى را در پيش گيرد.
و به تعبير ديگر امام (عليه السلام) مبارزه با كسانى كه اطاعت شيطان را بر اطاعت خدا مقدم شمرده،و حدود الهى را تعطيل،و فسق و فجور را آشكار ساخته،و حقوق مستضعفان را پايمال كرده بودند،وظيفه اصلى خود مى دانست به هر قيمتى كه تمام شود و هر بهايى كه لازم براى آن بپردازد!
42 - نامه ديگر از امام (عليه السلام) در پاسخ مردم كوفه
چون امام (عليه السلام) به وادى حاجر بطن الرمه (523)رسيد، نامه اى توسط قيس بن مسهر صيداوى براى كوفيان فرستاد كه مضمون آن چنين است:
بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن على الى اخوانه من المؤمنين و المسلمين سلام عليكم فانيى اءحمد اليكم لا اله الا هو أما بعد فان كتاب مسلم بن عقيل جائنبيى يخبرنيى فيه بحسن راءيكم و اجتماع ملئكم على نصرنا و الطلب بحفنا فسالت الله أن يحسن لنا الصنع و أن يثيبكم على ذلك اءعظم لاجر و قد شخصت اليكم من مكة يوم الثلثاء لثمان مضين من ذيى الحجة يوم التروية فاذا قدم عليكم رسوليى فاكمشوا اءمركم و جدوا فانيى قادم اءياميى هذا ان شاء الله و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
به نام خداوند بخشنده مهربان از حسين بن على (عليه السلام) به برادران مؤمن و مسلمان!سلام عليكم،سپاس مى گويم خدايى را كه معبودى جز او نيست اما بعد نامه مسلم بن عقيل به دستم رسيد،مرا از حسن نيت و اتحاد بزرگانتان بر يارى ما و گرفتن حق ما با خبر ساخت از خداوند خواهانم نا كارمان را نيكو گرداند و به شما پاداش عنايت كند،من روز سه شنبه هشتم ذى حجه - روز ترويه - از مكه به سوى شما رهسپار شده ام. هنگامى كه فرستاده من به نزدتان آمد هر چه بيشتر در كارتان شتاب و تلاش كنيد من در همين روزها - اگر خدا بخواهد - بر شما وارد مى شوم سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما باد!
قيس بن مسهر صيداوى با نامه امام (عليه السلام) به سمت كوفه حركت كرد تا آنگاه كه به قادسيه رسيد حصين بن تميم وى را دستگير كرد و به نزد عبيدالله بن زياد فرستاد عبيدالله به وى گفت:بر فراز قصر دارالاماره برو و به حسين بن على (عليه السلام) ناسزا بگو.
قيس بر فراز قصر رفت و چنين گفت:
اى مردم!اين حسين بن على (عليه السلام) بهترين خلق خدا،پسر فاطمه دختر رسول خداست و من فرستاده وى به سوى شما هستم از او در وادى حاجز جدا شدم،او را اجابت كنيد. سپس عبيدالله بن زياد و پدرش را لعنت كرد و براى على بن ابى طالب (عليه السلام) طلب رحمت نمود.
عبيدالله دستور داد وى را از بالاى قصر به زير افكندند،پيكر شريفش قطعه قطعه شد و به شهادت رسيد!(524)
اين نامه به خوبى نشان مى دهد كه مردم كوفه دست بيعت در دست نماينده امام (عليه السلام) مسلم بن عقيل گذارده بودند،امام (عليه السلام) چون از روحيه ضعيف كوفيان و سابقه پيمان شكنى آنان آگاهى داشت،اين نامه را براى تقويت روحيه آنها نوشت شايد اين بار بر سر پيمان خود بايستند و به اين اميد كه امام (عليه السلام) به زودى به آنها مى پيوندند در كنار مسلم باشند و مقاومت كنند و اگر چنين مى كردند اوضاع شكل ديگرى به خود مى گرفت.
گرچه فرستاده امام (عليه السلام) دستگير و شهيد شد،ولى او در واقع رسالت خود را انجام داد و از فراز قصر دارالاماره گفتنى ها را گفت،ولى مردم بز دل و عافيت طلب كوفه گويى اين پيام صريح را نشنيدند،و سرانجام مسير خود را به سوى تسليم و ذلت تغيير دادند.
43 - قيام براى احياى حق
محدث معروف دينورى نقل كرده است:امام حسين (عليه السلام) هنگامى كه از بطن الرمه راه افتاد و با عبدالله بن مطيع (525)
كه از عراق مى آمد،برخورد كرد. وى به امام (عليه السلام) سلام دادو عرض ‍ كرد:پدر و مادر فداى تو اى پسر رسول خدا!چه چيز تو را از حرم خدا و حرم جد تو بيرون كشاند؟
امام (عليه السلام) فرمود: ان أهل الكوفة كتبوا الى يساءلوننيى أن اءقدم عليهم لما رجوا من احياء معالم الحق و اماتة البدع مردم كوفه نامه نوشتند و از من خواستند كه به سوى آنان بروم بدان اميد كه با قيام عليه بنى اميه نشانه هاى حق زنده و بدعت ها نابود شود. (526)
هنگامى كه امثآل محمد بن حنفه و ابن عباس و عبدالله بن عمر از حركت امام (عليه السلام) به سوى كوفه تعجب كنند و از فلسفه و عمق اين حركت سرنوشت ساز در تاريخ اسلام بى خبر باشند،جاى تعجب نيست كه فردى مانند عبدالله بن مطيع كه در اسلام سابقه اى نداشت به شگفتى فرو رود.
ولى آنچه براى ما مهم است عبارت امام (عليه السلام) در جواب او است كه فرمود:هدف من احياى حق و نابود كردن بدعت هاست خواه از طريق غلبه بر حريف باشد،يا از طريق شهادت و اسارت!
44 - گفتگوى پر معنى امام (عليه السلام) با فرزندش على اكبر (عليه السلام)
خوارزمى مورخ معروف نقل مى كند:هنگامى كه امام (عليه السلام) به منزل ثعلبيه (527)
رسيد. موقع ظهر بود امام (عليه السلام) در آنجا فرود آمد،خواب سبكى وى را فرا گرفت. سپس گريان از خواب برخاست فرزندش على بن حسين (عليه السلام) عرض كرد:پدر جان! سبب گريه تو چيست؟ خداوند ديدگانت را گريان نكند.
امام (عليه السلام) پاسخ داد: يا بنى آنهاساعة لا تكذب فيها الرويا،فاءعملك انيى خفقت براءسى خفقة فراءيت فارسا على فرس وفق على فقال:يا حسين!انكم تسرعون المسير و المنايا بكم تسرع الى الجنة فعلمت أن أنفسنا نعيت الينا فرزندم!اين زمان ساعتى است كه خواب آن دروغ نيست. در خواب ديدم اسب سوارى در برابرم ايستاد و گفت:اى حسين!شما شتابان مى رويد و مرگ با شتاب شما را به بهشت مى برد!پس دانستم كه از مرگ ما خبر مى دهد.
على اكبر عرض كرد: يا اءبت اءفلسنا على الحق پدر جان!آيا ما بر حق نييستم؟ امام (عليه السلام) فرمود: بلى يا بنى والذيى اليه مرجع العباد! آرى فرزندم!سوكند به خدايى كه بازگشت همه بندگان به سوى اوست بر حقم.
على اكبر (عليه السلام) عرض كرد: اذا لا نباليى بالموت پس از مردن باكى نداريم.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: جزاك الله يا بنى خير ما جزى به ولدا عن والد خداوند به تو بهترين پاداشى كه از ناحيه پدرى به فرزندش ‍ داده مى شود عطا فرمايد. (528)
به يقين امام حسين (عليه السلام) براى گريه نمى كرد،زيرا در سخنان پيشتن آن حضرت ،استقبال از شهادت كرار آمده بود. و اين خواب مطلب جديدى در اين زمينه نداشت گريه امام (عليه السلام) يا به حال فرزندان و اصحاب بود،يا به اسلام و مسلمين.
و در هر حال آزمون بزرگى براى فرزند رشيدش على اكبر (عليه السلام) بود،پاسخ شجاعانه و مخلصانه او نيز چيز را روشن ساخت،و نشان داد اين خاندان در مسير حق،از هيچ چيز باك ندارد،و از خبر شهادت در ضطراب فرو نمى روند بلكه با آغوش باز از آن استقبال مى كنند.
45 - بنى اميه در تعقيب امام (عليه السلام)
در منزلگاه ثعلبيه مردى به نام اباهره ازدى به محضر امام (عليه السلام) شرفياب شده سلام كرد و گفت:اى فرزند رسول خدا!چه چيزى سبب شد كه از حرم خدا و حرم جدت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بيرون آمدى؟
امام (عليه السلام) فرمود:
يا اءبا هرة ان بنى امية أخذوا ماليى فصبرت و شتموا عرضيى فصبرت و طلبوا دمى فهربت،و اءيم الله يا اءبا هرة لتقلنيى الفئة الباغية !و ليلبسنهم الله ذلا شاملا و سيفا قاطعا و ليسلطن الله عليهم من يذلهم حتى يكونوا ذل قوم سبا ملكتهم امراة منهم فحكمت فيى اءموالهم و دمائهم
اى اباهرة!بنى اميه دارايى ام را تصرف كردند و من شكيبايى كردم حرمتم را شكستند صبر كردم در صدد ريختن خونم بودند به ناچار از آنان دور شدم و سوگند به خدا!اباهرة!گروهى ستمگر مرا خواهند كشت ولى به يقين خداوند لباس ذلت فراگير بر آنان خواهد پوشانيد و شمشير برنده اى را بر آنان خواهد كشيد و خداوند كسى را بر آنان مسلط خواهد كرد كه از قوم سبا خوارتر گردند همان قومى كه زنى زمامدارشان بوده و بر مال و جانشان حكم مى راند. (529)
46 - امام حسين (عليه السلام) مردم را براى بازگشت آزاد مى گذارد
هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به منزلگاه زباله (530)رسيد،خبر شهادت برادر رضاعى اش - عبدالله بن يقطر علاوه بر شهادت مسلم و هانى - را شنيد،نوشته اى را بيرون آورد و براى مردم خواند:
بسم الله الرحمن الرحيم أما بعد فقد اءتانا خبر فضيع!قتل مسلم بن عقيل و هانيى بن عروة و عبدالله بن يقطر و قد خذلتنا فمن أحب منكم الانصراف فليتصرف ليس عليه منا ذمام به نام خداوند بخشنده مهربان امام بعد!خبر ناگوار شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن يقطر به ما رسيد شيعيان ما از يارى مان دست كشيدند پس هر كس از شما بخواهد برگردد مى تواند. هيچ بيعتى از ما بر عهده او نيست.
به دنبال اين سخنان مردم از چپ از اطراف امام پراكنده شدند،تنها همان عده از ياران آن حضرت كه از مدينه با او همراه بودند باقى ماندند.
اين سخن را بدان جهت فرمود كه عده اى فكر مى كردند امام (عليه السلام) به شهرى وارد مى شود كه مردم آن سامان همه مطيع فرمان او هستند و امام زمام حكومت را به دست خواهد گرفت و آنها بهره مادى خواهند برد!ولى هنگامى كه ديدند مردم بى وفاى كوفه دست از يارى امام كشيدند و قاعدتا راهى جز شهادت براى امام و يارانش نيست از گرد آن حضرت پراكنده شدند. (531)
اين سخنان به خوبى نشان مى دهد كه امام (عليه السلام) رسالت و ماءموريت خاصى در اين سفر خطرناك براى خويش مى ديد،و گرنه بعد از علم و اطلاع از پيمان شكنى مردم كوفه و شهادت مسلم و هانى و عبدالله بن يقطر مى بايست به مكه يا مدينه باز گردد و ترديدى به خود راه ندهد،نه اين كه به سوى كوفه كه ابن زياد بر آن تسلط كامل پيدا كرده بود برود،به خصوص اين كه بيعت را از همه همراهان بر مى دارد و با صراحت مى گويد ما به سوى خطر مى رويم آنها كه غير از اين گمان مى كردند آزادند باز گردند.
47 - امام (عليه السلام) حقايق را براى يارانش بازگو مى كند!
دانشمند معروف اهل سنت قندورزى نقل مى كند كه امام (عليه السلام) در منزلگاه زباله پس از شنيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل و بى وفايى كوفيان رو به همراهانش كرد و چنين فرمود:
أيها الناس فمن كان منكم يصبر على حد السيف و طعن الا سنة فليقم معنا و الا فلينصرف عنا اى مردم!هر كس از شما در برابر تيزى شمشير و زخم نيزها بربار است با ما بماند والا از ما جدا شود. (532)
48 - اهداف امام در قالب اشعارى پر معنا
امام (عليه السلام) همچنان به سوى كوفه پيش مى رفت تا فرزدق شاعر معروف را ديد فرزدق سلام كرد و گفت:اى فرزند رسول خدا!چگونه به مردم كوفه اعتماد كردى با آن كه آنان پسر عمويت - مسلم بن عقيل - و پيروانش را گشتند؟ اشك از ديدگان امام جارى شد و فرمود:
رحم الله مسلما فلقد صار الى روح الله و ريحانه و جنته و رضوانه،الا انه قد قضى ما عليه و بقى ما علينا خداوند مسلم را رحمت كند،او به سوى روح و ريحان و بهشت ورضوان خداوند رهسپار شد،بدانيد او به تكليف خويش عمل كرد و هنوز تكليف ما باقى مانده است. سپس اين اشعار را ايراد فرمود:
فان تكن الدنيا تعد نفسة ... فدار ثواب الله اءعلى و أنبل
و ان تكن الا بدان للموت أنشات ... فقتل امرى بالسيف فيى الله اءفضل
و ان تكن الارزاق قسما مقدرا ... فقلة حرص المرء فيى الرزق اءجمل
و ان تكن الاموال للترك جمعا ... فما بال متروك به الحر يبخل
اگر لذات دنيوى با ارزش به شمار آيد سراى پاداش الهى بهشت از آن برتر و ارزشمندتر است و اگر بدن ها براى مرگ آفريده شده،شهادت در زير ضربات شمشير در راه خدا بهتر است و اگر روزى ها به تقدير الهى تقسيم شده،حريص نبودن در طلب روزى زيباتر است و اگر اموال و دارايى براى واگذاشتن جمه آورى مى شود چرا آزاد مردان در بذل و بخشش آن بخل بورزند؟(533)
ابن شهر آشوب در كتاب مناقب اين جمله را نيز در ذيل اين سخن نقل كرده است:
عليكم سلام الله يا آل احمد ... فانيى ارانيى عنكم سوف اءرحل
سلام خداوند بر شما اى آل احمد!من مى بينم به زودى از ميان شما كوچ خواهم كرد. (534)
و اربلى مؤلف كشف الغمة بر آن اشعار افزده است:
و ان كانت الا فعال يوما لا هلها ... كما لا فحسن الخلق ابهى و اكمل
اگر كردار آدمى روزى مايه كمال اوست پس اخلاق نيكو،زيباتر و كاملتر است. (535)
در روايتى آمده است كه امام به دختر مسلم بن عقيل رو كردد و فرمود: يا ابنتيى أنا أبوك و بناتيى أخواتك دخترم!من به جاى پدرت و دخترانم به جاى خواهران تو هستند!(536)
اوج عظمت امام (عليه السلام) و اهداف او در اين اشعار كاملا جلوه گر است او مى داند براى رهايى خود از ننگ تسليم در برابر خود كامگان فرو مايه و براى نجات اسلام از چنگال مشركان مسلمان نما از دودمان بنى اميه راهى جز پذيرش شهادت و آمادگى براى استقبال از شمشيرها وجود ندارد. امام (عليه السلام) از اين طريق ياران خود را نيز براى هدف بزرگ مى سازد و آماده مى كند.


49 - خطبه امام (عليه السلام) در نخستين برخورد با دشمن
امام (عليه السلام) در منطقه ذو حسم (537) با سپاه حر سپاهى كه از سوى ابن زياد براى جلوگيرى از ورود امام (عليه السلام) به كوفه فرستاده شده بود برخورد كرد و هر دو سپاه در آنجا فرود آمدند،چون وقت نماز ظهر رسيد امام به حجاج بن مسروق فرمود:
اءذن رحمك الله!.... حتى نصليى اذان بگو،خداوند ترا رحمت كند... تا نماز بگزاريم. حجاج برخاست و اذان گفت،آنگاه امام (عليه السلام) به حربن يزيد خطاب كرد:
يابن يزيد!اءتريد أن تصلى باءصحابك و اءصلى باءصحابيى؟ آيا تو قصد دارى با ياران خويش نماز بگزارى و من نيز با ياران خود نماز بگزارم؟
حر پاسخ داد:شما با يارانت نماز بگزار،ما نيز به تو اقتدا مى كنيم!
امام (عليه السلام) به حجاج بن مسروق فرمود:اقامه بگو اقامه گفت و امام (عليه السلام) جلو ايستاد و هر دو سپاه به او اقتدا كردند. پس از نماز از جاى خويش برخاست و به شمشيرش تكيه داد و خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى چنين فرمود:
أيها الناس!آنهامعذرة الى الله و الى من حضر من المسلمين انيى لم اءقدم على هذا البلد حتى اءتتنيى كتبكم و قدمت على رسلكم أن اقدم الينا انه ليس ‍ علينا امام فلعل الله أن يجمعنا بك على الهدى فان كنتم على ذلم فقد جئتكم فان تعطونيى ما يثق به قلبى من عهودكم و من مواثيقكم دخلت معكم الى مصركم و ان لم تفعلوا و كنتم كارهين لقدوميى عليكم انصرفت الى المكان الذيى اءقبلت منه اليكم
اى مردم!اين اتمام حجتى است در پيشگاه خداوند و مسلمانان حاضر،من خود به سوى ديار شما نيامدم مگر آن كه نامه هاى شما به دستم رسيد و فرستادگانتان به سويم آمدند و گفتند:به سوى ما بيا چرا كه ما پيشوايى نداريم بدان اميد كه خداوند به وسيله تو ما را در مسير هدايت گرد آورد اگر همچنان بر دعوت خود باقى هستيد كه اكنون آمدم. بنابر اين اگر با من پيمان و ميثاق هاى محكم مى بنديد به گونه اى كه مايه اطمينان خاطرم گردد،با شما وارد شهرتان مى شوم و اگر چنين نكنيد و از آمدنم به اين ديار ناخشنوديد به مكانى كه از آنجا آمده ام باز مى گردم.
حر و سپاهيانش در برابر سخنان امام (عليه السلام) ساكت مانده و جوابى ندادند. (538)و طبق روايت فرمود:
انه قد نزل نت الامر ما قد ترون و ان الدنيا قد تغيرت و تنكرت و اءدبر معروفها و استمرت جدا و لم يبق منها الا صبابة كصبابة الاناء و خسيس ‍ عيش كالمرعى الوبيل الا ترون الى الحق يعمل به،و الى الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المومن فيى لقاء ربه حقا حقا فانيى لا اءرى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما
همه شما مس بينيد كه چه پيش آمده است مى بينيد اوضاع زمانه دگرگون و نامشخص شده و خوبى آن روى گردانيده و با شتاب در گذر است و از آن جز اندكى همانند ته مانده ظرف ها و زندگى پستى همچون چراگاه دشوار و خطرناك باقى نمانده است آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى گردد،در چنين شرايطى بر مؤمن لازم است شيفته ديدار پروردگارش شهادت باشد به يقين من مرگ در راه حق را جز سعادت و زندگى در كنار ستمگران را جز ننگ و خوارى نمى بينم. (539)
علامه مجلسى افزوده است كه امام (عليه السلام) در ادامه چنين فرمود:
ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على اءلسنتهم يحوطونه ما درت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون مردم بندگان دنيايند و دين همانند چيز خوش طمع و لذيذى بر زبانشان است كه تا آنگاه كه زندگى شان به وسيله آن پر رونق است آن را نگه مى دارند ولى هنگامى كه به بلا در امر دين آزموده شوند تعداد دين داران اندك گردند. (540)
با اين كه حربن يزيد رياحى بيشترين احترام را در ظاهر به امام (عليه السلام) گذارد و خود و يارانش پشت سر امام نماز خواندند ولى ماءمور بود به هر قيمتى شده اجازه ندهد امام (عليه السلام) به كوفه نزديك شود و اجازه بازگشت به مدينه را هم ندهد بلكه امام (عليه السلام) را در يك منطقه دور از آبادى ها فرود آورد تا لشكرها فرا رسند و امام (عليه السلام) را در محاصره كامل قرار دهند.
اگر مى بينم امام (عليه السلام) مى فرمايد:شما مرا دعوت كرديد،اگر حاضر به همكارى نيستيد به جايگاه اصلى ام باز مى گردم،در واقع براى اتمام حجت بر آن گروه پيمان شكن است زيرا اگر امام (عليه السلام) مى خواست باز گردد،بعد از خبرهاى قطعى كه از شهادت و هانى و پيمان شكنى اهل كوفه به او رسيده بود و هيچ مانعى در ظاهر وجود نداشت باز مى گشت.
او به خوبى مى داند مسير او به سوى كربلا،ميدان جانبازى و شهادت او است،و اين خبر از جدش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او رسيده بود.
50 - خطبه ديگر امام (عليه السلام) در برابر لشكر حر
مطابق روايتى:هنگام نماز عصر امام (عليه السلام) به مؤ ذن خود فرمان داد اذان و اقامه بگويد،سپس امام (عليه السلام) جلو ايستاد و هر دو سپاه به آن حضرت اقتدا كردند پس از نماز امام برخاست و حمد و ثناى الهى را بجاى آورد و فرمود:
أيها الناس!أنا لبن بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و نحن اءولى بولا ية هذا الامور عليكم من هولاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالظلم و العدوان فان تثقوا بالله و تغرفوا الحق لا هله فيكون ذلك لله رضى و ان كرهتمونا و جهلتم حقنا و كان راءيكم على خلاف ما جاءت به كتبكم و قدمت به رسلكم انصرفت عنكم
اى مردم!من فرزند دختر رسول خدايم،ما به ولايت اين امور بر شما امامت بر مسلمين از اين مدعيان دروغين كه در ميانتان به ظلم و ستم و تجاوز رفتار مى كند سزاوارتريم. اگر به خدا اعتماد كنيد و صاحبان حق را بشناسيد مايه خشنودى خداوند است و اگر ما را ناخوش داشته و حق ما را نشناسيد و عقيده شما بر خلاف آن باشد كه در برنامه هايتان نوشته ايد و فرستادگانتان گفتند،از نزد شما باز مى گردم. حر بن يزيد در پاسخ عرض كرد:اى ابا عبدالله (عليه السلام)!ما از اين نامه ها و فرستادگان بى خبريم.
امام (عليه السلام) به يكى از خدمت گزاران به نام عقبه ابن سمعان رو كرد،و فرمود يا عقبة!هات الخرجين اللذين فيهما الكتب اى عقبه نيز نامه هاى شاميان و كوفيان را حاضر كرد و پيش روى آنان ريخت،آنان پيش ‍ آمده،به نامه ها نگاه مى داشتند!حر گفت:اى ابا عبدالله!ما از آنان كه اين نامه ها را نوشتند نيستيم،ماءموريت ما آن است كه از تو جدا نشده تا تو را نزد امير عبيدالله بن زياد ببريم.
امام (عليه السلام) تبسمى كرد و فرمود: الموت اءدنى اليك من ذلك مرگ از انجام اين كار به تو نزديك تر است. (541)
اين دومين اتمام حجت امام (عليه السلام) به كوفيان و سپاه حر است كه در ميان آنها به يقين از نامه نگاران و دعوت كنندگان امام (عليه السلام) فراوان بودند،زيرا كسى جز حر نوشتن نامه را انكار نكرد.
به يقين از آنها بسيار بودند و شرمنده شدند ولى اراده آنها از آن ضعيف تر بود كه درست بينديشند و از راه خطا باز گردند.
جمله آخر امام (عليه السلام) مانند پتكى بر سر حر شد و چيزى نگفت.
51 - گفتگوى پر معناى امام (عليه السلام) با حر
امام (عليه السلام) پس از گفتگو با حر به ياران خود رو كرد و فرمود:زنان را بر مركب ها سوار كنيد تا ببينيم حر و يارانش چه خواهند كرد؟.
اصحاب امام سوار ششدند و زنان را جلوى كاروان حركت دادند ولى سواران كوفه پيش آمده و راه را بر آنان بستند. امام دست به قبضه شمشير برد و بر سر حر فرياد كشيد و فرمود: ثكلتك امك!ما الذيى تريد أن تصنع؟ مادرت به عزايت بنشيند! مى خواهى چه كار بكنى؟!
حر پاسخ داد:به خدا سوگند اگركسى از عرب - جز تو - چنين سخنى بر زبان جاريى مى ساخت،پاسخش را مى دادم،هر كه مى خواست باشد!اما به خدا سوگند من نمى توانم نام مادرت را به علت عظمت فوق العاده آن حضرت بر زبانم جارى سازم،ولى ناچارم شما را به نزد عبيدالله بن زياد ببرم.
امام (عليه السلام) در پاسخ فرمود:
اذا و الله لا اءتبعك اءو تذهب نفسيى به خدا سوگند من نمى آيم مگر آن كه كشته شوم!
حر پاسخ داد:به خدا سوگند!من نيز از تو دست نمى كشم مگر آن كه خود و يارانم كشته شويم!.
حضرت فرمود:
برز اءصحابى و اءصحابك و ابرز الى فان قتلتنيى خذ براءسيى الى ابن زياد و ان قتلتك اءرحت الخلق منك يارانم با ياران تو مى جمگد و من با تو نبرد خواهيم كرد. اگر غلبه كردى سرم را نزد ابن زياد ببر و اگر من تو را به قتل رساندم،مردم را از تو آسوده كردم!
حر گفت:اى ابا عبدالله!من ماءمورم نيستم با تو نبرد كنم،بلكه ماءموريت من آن است از تو جدا نشوم تا تو را نزد ابن زياد ببرم.... من مى دانم كه همگان براى نجات خويش در فرداى قيامت به شفاعت جد تو اميد بسته اند،و اگر با تو بستيزم مى ترسم به كوفه بر گردم،اين راه را در پيش گير و هر جا كه خواستى برو،تا به عبيدالله بن زياد نامه اى بنويسم كه او با من مخالفت كرد و من نتوانستم كارى بكنم،تو را به خدا سوگند مى دهم جان خويش را حفظ كن!
امام (عليه السلام) فرمود:
يا حر!كانك تخبرنيى أنيى مقتول اى حر،گويا از كشته شدن مرا مى ترسانى؟ حر عرض كرد:آرى ابا عبدالله!من در اين مورد شكى ندارم كه اينها چنين تصميمى دارند مگر آن كه از همان راهى كه آمده ام بر گردى.
امام (عليه السلام) فرمود:
ما. درى ما اءقول لك ولكنيى اءقول كما قال أخو الاوس حيث يقول
ساءمضيى و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى خيرا،و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و قارق مذموما و خالف مجرما اءقدم نفسى لا اءريد بقاءها لتلقى خميسا فيى الوغاء عرمرما فان عشت لم اءلم و ان مت لم اءذم كفى بك ذلا أن تعيش مرغما تنها پاسخى كه مى توانم به تو بدهم همان پاسخى است كه آن مرد از قبيله اوس به پسر عموى خويش هنگامى كه مى خواست به يارى پيامبر برود داد:
سپس اشعارى به اين مضمون بيان فرمود:
من اين راه را مى روم و مرگ براى جوانمرد ننگ نيست.
آنگاه كه آهنگ خير كند و در راه اسلام مجاهدت نمايد.
و براى مردان صالح از جان خود مايه بگذارد.
و از بدى ها دورى گزيده و با تبهكاران مخالفت ورزد.
من جانم را بر كف گرفته و ديگر قصد ماندن ندارم تا در كشاكش نبرد با تمام سپاه دشمن بستيزم.
پس اگر زنده ماندم پشيمان نخواهم بود،و اگر كشته شوم نكوهش ‍ نمى شوم
. تو را ذلت همين بس كه با خوارى به اين زندگى ننگين خود ادامه دهى!!(542)
تعبيرات و اشعارى كه در اين گفتار امام (عليه السلام) از آن استفاده شده نشان مى دهد كه شجاعت پدرش على (عليه السلام) در وجود مباركش به طور كامل وجود نداشته است همان گونه كه پدرش فرمود: و الله لا بن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه به خدا سوگند عشق و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش ‍ بيشتر است. (543)
او هم مى فرمايد: ساءمضيى و ما بالموت عار على الفتى من از اين طريق مى روم و مرگ شهادت در راه خدا و نشر حق و عدالت براى جوانمردان عيب و عار نيست!شجاعتى كه سبب مى شود بر مرگ لبخند زند و از هييچ تهديدى نهراسد و شاهد مقصود مقدس خويش را به هر قيمت شده در آغوش گيرد.
يك بار ديگر اشعار فوق را بر زبان حال امام (عليه السلام) است زمزمه كنييد و به محتواى آن بينديشيد،چگونه از مرگى كه مايه حيات و عزت و افتخار است و حيياتى كه مايه ننگ و خوارى و بدبختى است،سخن مى گويد.
52 - تعبير ديگرى از امام (عليه السلام) درباره ذلت ناپذيرى
در روايت ديگرى آمده است كه حضرت بعد از خواندن آن اشعار فرمود: ليس شأنيى شأن من يخاف الموت ما اهون الموت على سبيل نيل العز و احياء الحق ليس الموت فيى سبيل العز الا حياة مع الذل الا الموت الذيى معه افبالموت تخوفنيى هيهات طاش سهمك و خاب ظنك لست اخاف الموت ان نفسيى لاكبر من ذلك و همتيى لا على من أن اءحمل الضيم خوفا من الموت و هل تقدرون على اكثر من قتليى؟!مرحبا بالقتل فيى سبيل الله و لكنكم لا تقدرون على هدم مجديى و محو عزيى و شرفيى فاذا لا اءباليى بالقتل
در شأن چون منى نيست كه از مرگ بهراسد!مرگ در راه رسيدن به عزت و احياى حق،چقدر آسان است؟ آرى مرگ در راه عزت و سربلندى جز زندگى جاويد نيست!و زندگى ذلت بار جز مرگ تهى از زندگى نمى باشد.
آيا مرا از مرگ مى ترسانى؟ هيهات!تيرت به خطا رفت و پندارت بيهوده است!
من آن نيستم كه از مرگ بترسم،روحم بزرگ تر و همتم برتر از آن است كه از ترس مرگ زير بار ستم بروم!
آيا به پيش از كشتن من قادريد؟!خوشا به كشته شدن در راه خدا!
ولى شما بر نابودى عظمت و عزت و شرف من ناتوانيد،حال كه چنين است من از كشته شدن باكى ندارم!(544)
راستى آفرين بر اين همت،و درود خدا بر ايين عظمت روح و اوج شهامت.
آيا اين گونه سخنان تا كنون از كسى شنيده شده؟
آييا هر كس توان گفتن اين كلمات را دارد؟
درود بر تو اى پييشواى آزادگان و اى سالار شهيدان!كه عاليترين درس را در كوتاهترين عبارت به ما آموختيى،درود و صد هزار درود!
53 - خطبه ديگرى از امام (عليه السلام) در جمع ياران حر
سرانجام امام (عليه السلام) و حر هر كدام با سپاهيان خود به راه خوييش ‍ ادامه دادند تا به منزلگاه بيضه (545)
رسيدند. امام (عليه السلام) در آنجا براى ياران خود و سپاه حر،پس از حمد و تناى الهى چنين فرمودند:
اءييها الناس،ان رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) قال:من راءييى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناكثا لعهد الله مخالفا لنفسه رسول الله يعمل فيى عباد الله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله أن يدخله مدخله اءلا و ان هولاء قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن،و اظهروا الفساد،و عطلوا الحدود و استاثروا بالفيى و اءحلوا حرام الله و حرموا حلال الله و أنا اءحق من غير.
قد اءتتنيى كتبكم و قدمت على رسلكم ببيعتكم أنكم لا تسلونيى و لا تخذلونيى فان تمتم على بيعتكم تصيبوا رشدكم فأنا الحسين بن على و ابن فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) نفسيى مع أنفسكم،و أهليى مع أهليكم،فلكم فى اءسوة و ان لم تفعوا و نقضتم عهدكم و خلعتم بيعتيى من اءعناقكم فلعمريى ما هى لكم بنكر لقد فعلتموها بأبى و أخيى و ابن عميى مسلم!و المغرور من اغتر بكم فخظكم أخطاتم و نصيبكم ضيعتم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عنمك و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
اى مردم!پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند:هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال شمرده،پيمان الهى را شكسته و با سنت رسول خدا مخالفت ورزيده،در ميان بندگان خدا به ستم رفتار مى كند و او با زبان و كردارش با وى به مخالفت بر نخيزد،سزاوار است خداوند او را در جايگاه آن سلطان ستمگر دوزخ بياندارد.
هان اى مردم!اين گروه بنى اميه به طاعت شيطان پايبند شده و از پيروى خداوند سر پيچى كرده اند،فساد را آشكار ساخته و حدود الهى را تعطيل كرده اند. آنان بيت المال را به احضار خويش در آورد،حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده اند و من كه فرزند رسول خدايم به قيام براى تغيير اين اوضاع از همه كس سزاوارترم.
نامه هاى شما به دستم رسيد و فرستادگانتان - با خبر بيعت شما - به نزدم آمدند و گفتند:شما با من پيمان بسته كه مرا در برابر تنها نخواهيد گذاشت.
اكنون اگر به بيعت خود وفادار مانديد به رشد و كمال خود دست يافتند من حسين بن على (عليه السلام) و فرزند فاطمه دختر رسول خدايم. من در كنار شما،و خاندانم در كنار خاندان شما است اسوه و الگوى شما من هستم.
و اگر چنين نبوديد و پيمانتان را شكسته ايد و از بيعت خويش با من دست كشيده ايد،به جانم سوگند!اين رفتار از شما ناشناخته و عجيب نيست!چرا كه شما با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم همين گونه رفتار كرديد!فريب خورده كسى است كه فريب شما را بخورد در واقع اين شماييد كه هماى سعادت را از دست داده و بهره خويش را تباه ساخته ايد قرآن مى فرمايد: فمن نكث فانما ينكث على نفسه هر كس پيمان شكنى كند،تنها به زيان خود و پيمان شكسته است. (546)
و به زودى خداوند مرا از شما بى نياز خواهد كرد،و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
هنگامى كه اين خطبه به پايان رسيد،ياران امام (عليه السلام) به نزدش آمده و همگى براى يارى حضرت اعلام يارى كردند و امام (عليه السلام) از خداوند براى آنها خير و سعادت طلب نمود. (547)
اين گفتار تاريخى امام (عليه السلام) با صراحت تمام هدف قيام خونين عاشورا را شرح مى دهد،بيانى كه براى هر زمان و هر مكان كاربرد دارد. امام (عليه السلام) قيام خود را تبلوى از وظيفه عمومى همه مسلمين مى داند كه در برابر حكام جائر و ظالم بر عهده دارند. ظالمانى كه نه فقط بندگان خدا را به زنجير ستم گرفتار ساخته اند،بلكه خدا را حرام كرده و حرام او را حلال شمرده اند.
به يقين سكوت در برابر چنين افرادى براى هيچ مسلمانى جايز نيست!چرا كه سكوت سبب امضاى اعمال آنان مى شود و امضاى اعمال سبب اتحاد سرنوشت سكوت كننده با ظالمان مى گردد. آرى،همه بايد فرياد كشند و قيام كنند و كاخ بيدادگران را واژگون كنند و از همه سزاوارتر به اين امر،فرزند پييغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و امام معصوم (صلى الله عليه و آله و سلم) است. چه منطقى از اين گوياتر و زنده تر!


54 - عبيدالله بن حر جعفى و از دست دادن فرصت
هنگامى كه امام (عليه السلام) با سپاه اندك خويش به قصر بنى مقاتل (548) رسيد در آنجا خيمه اش توجهش را جلب كرد،پرسيد:اين خيمه از كيست؟ گفتند:عبيدالله بن حر جعفى. امام (عليه السلام) حجاج بن مسروق را به نزد او فرستاد. حجاج به خيمه عبيدالله بن حر آمد،سلام كرد و گفت:
اى پسر حر!به خدا سوگند شايسته آن باشى كه بپذيرى خداوند به تو كرامتى عظيم هديه كرده است.
گفت:كدام كرامت؟
حجاج پاسخ داد:اين حسين بن على (عليه السلام) است،كه تو را به سارى خويش فرا مى خواند پس اگر در ركاب آن حضرت با دشمنانش نبرد كنى ،پاداش بزرگى نصيب تو خواهد شد و اگر كشته شوى،به فيض شهادت نايل گردى.
عبيدالله بن حر گفت:من از كوفه بيرون نيامدم مگر آن كه بيم داشتم حسين بن على (عليه السلام) به كوفه قدم گذارد و من آنجا باشم و يارى اش نكنم در كوفه هيچ ياورى نمانده مگر كه به دنيا رو كرده است خدمت امام برگرد و اين مطلب را به عرضشان برسان.
حجاج نزد امام آمد و ماجراى را به عرض امام (عليه السلام) رساند. امام برخاست و با تنى چند از ياران خود به نزد عبيدالله بن حر آمد. عبيدالله از امام (عليه السلام) استقبال گرمى به عمل آورد و امام نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
أما بعد يابن الحر! فان مصركم هذه كتبوا الى و خبرونيى أنهم مجتمعون على نصرتيى و أن يقوموا دونيى و يقاتلوا عدويى و أنهم ساءلونى القدوم عليهم فقدمت و لست اءدرى القوم على ما زعموا لا نهم قد اءعانوا على قتل ابن عميى مسلم بن عقيل رحمه الله و شيعته. و اءجمعوا على ابن مرجانة عبيدالله بن زياد يبايعنيى ليزيد بن معاوية و أنت يابن الحر فاعلم أن الله عزوجل مؤ اخذك بما كسبت و اءسلفت من الذنوب و اءدعوك الى نصرتنا أهل البيت فان اءعطينا حقنا حمدنا الله على ذلك و قبلناه و ان منعنا و حقنا و ركبنا بالظلم كنت من اءعوانيى على طلب الحق
اما بعد!اى پسر حر!همشهريان تو اين نامه ها را برايم نوشتند و خبر دادند كه همگى بر يارى من متفق اند و در كنار من ايستاده و با دشمنانم پيكار خواهند كرد. و از من خواستند كه نزدشان بروم و من نيز آمدم. ولى گمان نمى كنم كه آنان بر عهدشان پايدار بمانند،زيرا آنان بر كشتن پسر عمويم - مسلم بن عقيل رحمه الله -و يارانش با دشمنان همكارى كردند و همگى با پسر مرجانه - عبيدالله بن زياد - كه از من مى خواهد با يزيد بيعت كنم،همراه شده اند. و تو اى پسر حر بدان!به يقين خداوند در برابر كارهايى كه انجام داده اى و گناهانى كه در ايام گذشته مرتكب شده ايى،از تو باز خواست خواهد كرد،و من در اين لحظه از تو مى خواهم كه با آب توبه گناهانت را شستشو دهى و تو را به يارى خاندان اهلبيت (عليه السلام) فرا مى خوانم.
اگر حقمان را به ما دادند خدا را بر آن شكر كرده و مى پذيريم و اگر آن را از ما باز داشتند و به ظلم و ستم بر ما چييره شدند تو در طلب حق،از ياوران من خواهى بود و در هر صورت زيانى نخواهى ديد.
عبيدالله بن حر عرض كرد:به خدا سوگند!اى فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اگر در كوفه كسانى بودند كه تو رايارى كرده و در ركابت پيكار مى نمودند،من مقام ترين آنان را بنى اميه و شمشيرهايشان به خانه هاى خود خزيدند. تو را به خدا سوگند كه اين خواهش را از من مكن. من هر چه بتوانم - از كمك هاى مالى - از تو دريغ نخواهم كرد اين اسب را از من بپذير كه در پى آن روان نشدم مگر آن كه بر او دست يافتم و با آن از مهلكه اى نگريختم جز آن كه نجات يافتم و اين شمشير را تقديم تو مى كنم به هر چه فرود آوردم آن را بريد.
امام (عليه السلام) فرمود:
يابن الحر!ما جئناك لفرسك و سيفك انما اءتيناك لنسالك النصرة فان كنت قد بخلت علينا بنفسك فلا حاجة لنا فيى شيى ء من مالك.... قد سمعت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و هو يقول:من سمع داعية أهل بيتيى و لم يينصرهم على حقهم الا اءكبه الله على وجهه فى النار ايى فرزند حر!ما به قصد اسب و شمشيرت نيامديم تا از تو يارى بطلبيم. اگر از تقدييم جانت در راه ما دريغ مى ورزى،هيچ نييازى به مالت نداريم.... من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مى فرمود:هر كس فرياد اسغاثه اهل بيت مرا بشنود و به يارانشان نشتابد خداوند را به رو در آتش ‍ دوزخ اندازد.
آنگاه امام حسين (عليه السلام) برخاست و به نزد ياران خود برگشت. (549)
در روايتى آمده است كه امام پس از اين گفتگوها در پايان به عبيدالله بن حر چنين فرمود:
فالا تنصرنا فاتق الله أن لا تكون ممن يقاتلنا فوالله لا يسمع و اعيتنا اءحد ثم لم ينصرنا الا هلك اگر قصد ييارى ما را ندارى،پس از خدا بترس و با آنان كه با ما مى جنگند مباش!به خدا سوگند!هر كس فريياد استغاثه ما را بشنود و به يارى ما نشتابد يقينا آخرت او تباه شد.
عبيدالله عرض كرد:نه هرگز چنيين نخواهد شد!
ان شاء الله و من با دشمن شما همراهى نخواهم كرد. (550)
امام (عليه السلام) بار ديگر با اين سخنان پر معنى خود نشان مى دهد با اين كه اميدى به مردم كوفه ندارد و مى داند آنها بى وفاتر از آن هستند كه به پيمان و دعوت نامه هاى خود وفا كنند و به ييارى او برخيزند،باز به راه خود ادامه مى دهد،زيرا رسالت او چيزى ديگرى است و برنامه ايى ديگر.
در ضمن هر كس را ببيند با او اتمام حجت مى كند،و صاحبان نفوس مزمئنه و سعادتمندان پر افتخار و مؤمنان راستين را با خود همراهى مى سازد،تا در آن كار زار تاريخى عاشورا شهد شهادت را بنوشند و با خون هاى پاك خود نهال را آبيارى كنند و پرده از چهره منافقان و دشمنان قسم خورده اسلام بر افكنند.
55 - در پستى دنيا همين بس....
از امام سجاد (عليه السلام) نقل شده است كه فرمود:امام حسين (عليه السلام) در مسير كربلا در هيچ منزلگاه فرود نيامد و كوچ نكرد،مگر آن كه از يحيى بن زكريا پيامبر بزرگ خدا و كشته شدن وى ياد فرمود،و روزى چنين فرمود:
و من هوان الدنيا على الله أن راءس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنيى اسرائيل از پستى دنيا نزد خداوند همين بس كه سر يحى بن زكريا را براى زناكارى از زنا كاران بنى اسرائيل هديه بردند!(551)
در روايت ديگرى امام (عليه السلام) در توضيح اين مطلب فرمود:
ان امراءة بنيى اسرائيل كبرت و اءرادات أن تزوج بنتها منه للملك فاستشار المللك يحيى بن زكريا فنهاه عن ذلك المراءة ذلك و زينت بنتها و بعثتها الى الملك فذهبت و لعبت بين يديه فقال لها الملك:ما حاجتك؟
قالت:راءس يحيى بن زكريا.
فقال الملك:يا بنية حاجة غير هذه.
قالت:ما اءريد غيره.... فقتله ثم بعث براءسه اليها فيى طشت من ذهب فاءمرت الارض فأخذتها،و سلط الله عليهم بخت نصر
همسر پادشاه بنى اسرائيل پير شده بود،خواست دخترش را به همسرى آن پادشاه در آورد. پادشاه با يحيى بن زكريا در اين مورد مشورت كرد حضرت وى را از اين كار بر حذر داشت همسر پادشاه از اين ماجرا با خبر شد و دخترش را آرايش كرد و به نزد پادشاه فرستاد،دختر به نزد پادشاه رفت و به طنازى و عشوه گرى پرداخت تا هوش از سر پادشاه ربود.
پادشاه گفت:براى آن كه به وصالت برسم چه مى خواهى؟
دختر گفت:سر يحيى بن زكريا را!
پادشاه گفت:دخترم!چيز ديگرى بخواه.
گفت:جز اين نمى خواهم!
امام (عليه السلام) ادامه داد... وى پس از اين تصميم به قتل حضرت يحيى (عليه السلام) گرفت و آن حضرت را به قتل رساند سر مباركش را در طشت طلايى نهاد و به نزد آن دختر فرستاد و چندان نگذشت كه زمين دختر را در خود فرود برد و بخت نصر بر آنان مسلط شد. (552)
آنجا كه سر يحيى را دفن كردند پيوسته از آن محل خون مى جوشيد تا بخت نصر گروه زيادى از ظالمان بنى اسرائيل را كشت تا خون از جوشش افتاد.
لذا در پايان اين ماجرا مى خوانيم امام حسين (عليه السلام) به فرزندش امام سجاد (عليه السلام) فرمود: يا ولديى على و الله لا يسكن دميى حتى يبعث الله المهدى فيقتل على دميى من المنافقين الكفرة الفسقة سبعين اءلفا فرزندم!على جان!به خدا سوگند من آرام نخواهد كرد تا آنگاه كه خداوند فرزندم مهدى عج را مبعوث كند و او هفتاد هزار تن از منافقين كافر و فاسق را به قتل برساند. (553)
گفته هاى كوتاه و پر معنى امام (عليه السلام) در مسير كربلا يكى از ديگرى پربارتر و عجيب تر است.
هدف امام (عليه السلام) از طرح ماجراى حضرت يحيى (عليه السلام) اشاره به اين نكته است كه حكام ظالم و جبار و هوا پرست او را به جرم پاكى و تقوا و مبارزه با آلودگى ها و هوسبازى ها شهيد مى كنند و سر بريده اش را براى ناپاك زاده هديه مى برند و اين نشان مى دهد كه امام (عليه السلام) از جزئيات شهادت خود آگاه بوده،و براى اصحاب و ياران و فرزندانش شرح مى داده و آن مردان شجاع را آماده جانبازى و فداكارى تا آخرين قطره خون مى كرده است. جمله خون من از جوشش باز نمى ايستد تا مهدى (عليه السلام) قيام كند اشاره پر معنايى به استمرار عاشوراهاى حسينى در طول تاريخ است،همان چيزى كه امروز با چشم خود مى بينيم صدق الله و رسوله و اوليائه (عليه السلام)


56 - ورود به سر منزل مقصود
امام در دوم محرم سال 61 هجرى به اتفاق ياران خويش به سرزمين كربلا وارد شد،ابتدا به يارانش رو كرد و فرمود:
الناس عبيد الدنيا لعق على اءلسنتهم يحوطونه ما درت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون مردم،بندگان دنيا هستند و دين همانند چيزى است كه بر زبانشان باشد،تا آنگاه كه زندگى شان به وسيله آن پررونق است آن را نگه مى دارند،ولى هنگامى كه با مشكلات آزموده شوند عدد دين داران اندك مى شود.
آنگاه پرسيد:آيا اينجا كربلا است!
پاسخ دادند:آرى اى پسر پيغمبر!
آن حضرت فرمود:
هذا موضع كرب و بلاء ههنا مناخ ركابنا و محط رحالنا،و مقتل رجالنا و مسفك دمائنا اين ديار،جايگاه اندوه و بلا و سرزمين گرفتارى و آزمون است اينجا محل خوابيدن شتران ما،و بار انداز كاروان ما،و محل شهادت مردان ما و جارى شدن خون ماست. (554)
سپس اصحاب امام (عليه السلام) پياده شدند حر نيز با هزار سوار جنگى در ناحيه ديگرى در مقابل امام (عليه السلام) اردو زد و نامه اى به عبيدالله بن زياد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسين (عليه السلام) به كربلا با خبر ساخت.
در روايت ديگرى چنين مى خوانيم:
امام حسين (عليه السلام) فرمود:اسم مكان چيست؟ پاسخ دادند:كربلا.
فرمود:
ذات كرب و بلاء و لقد مر أبى بهذا المكان عند مسيره الى صفين و أنا معه فوقف فساءل عنه فأخبر باسمه فقال:هاهنا محط ركابهم و هاهنا مهراق دمائهم فسئل عن ذلك فقال:ثقل لال بيت محمد ينزلون هاهنا و قبض قبضة فشمها و قال:هذه و الله هى الارض التيى أخبر بها جبرئيل رسول الله أننيى اءقتل فيها أخبرتنيى ام سامة
سرزمين اندوه و سختى پدرم امير المؤمنين (عليه السلام) در مسير جنگ صفين كه من نيز همراه او بودم از اين سرزمين عبود كرد،چون به اينجا رسيد ،ايستاد و از نام آن پرسيد. وقتى كه نامش را شنيد فرمود:اينجا محل كاروان آنان و جاى ريخته شدن خون هاى پاكشان است
پرسيدند:از چه خبر مى دهى؟
فرمود:از حوادث سنگينى براى خاندان پيامبر كه روزى در اين مكان فرود مى آيند.
سپس امام حسين (عليه السلام) مشتى از خاك گرفت و بوييد و فرمود:به خدا سوگند!اين همان سرزمينى است كه جبرئيل به پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خبر داد كه من در آن شهيد مى شوم.
ام سلمه همسر بزرگوار رسول گرامى اسلام به من خبر داد و گفت:روزى جبرئيل نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و تو هم اى حسين (عليه السلام) نزد من بودى،پس گريستى،پيامبر فرمود:فرزندم را رها كن و من تو را رها كردم،پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) تو را در آغوش گرفت و بر دامانش نشاند. جبرئيل از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيد:آيا حسين (عليه السلام) را دوست دارى؟ پيامبر فرمود:آرى جبرئيل گفت:
فان اءمتك ستقتله و ان شئت اءريتك تربة أرضه التيى يقتل فيها امت تو وى را خواهند كشت و چنانچه خواسته باشى خاك زمينى را كه در آن شهيد مى شود به تو نشان دهم؟
پيامبر فرمود:آرى!
آنگاه جبرئيل بالش را بر زمين باز كرد و آن زمين را به پيامبر نشان داد. (555)
ابومخف در كتاب مقتل خويش از كلبى نقل مى كند كه امام و حر با سپاهيان خود راه مى پيمودند تا آن كه در روز چهارشنبه به سرزمين كربلا رسيدند ،ناگهان اسب امام حسين (عليه السلام) از حركت ايستاد امام (عليه السلام) از آن پياده شد و سوار بر مركب ديگر شد ولى آن اسب نيز قدم بر نداشت،اسب هاى متعددى عوض كرد،ولى هيچ يك حركت نكردند. امام (عليه السلام) چون اين امر شگفت آور را مشاهده كرد پرسيد:نام اين سرزمين چيست؟
گفتند:غاضريه فرمود:آيا نام ديگرى دارد؟ گفتند:نينوا.
فرمود:به جز اينها چه مى نامند؟گفتند:شاطى الفرات ساحل فرات فرمود:آيا باز هم نامى دارد؟ پاسخ دادند:كربلا.
پس آهى كشيد و فرمود: أرض كرب و بلاء دشت اندوه و بلا است.
سپس افزود:
قفوا و لا ترحلوا منها،فهاهنا و الله مناخ ركابنا،و هاهنا و الله سفك دمائنا و هاهنا و الله هتك حريمنا و هاهنا و الله قتل رجالنا و هاهنا و الله ذبح اطفالنا،و هاهنا و الله تزار قبورنا و بهذه التربة و عدنيى جديى رسول الله و لا خلف لقوله
همين جا توقف كنيد و از آن كوچ نكنيد پس به خدا سوگند!خوابگاه شتران ما و جاى ريخته شدن خونمان است به خدا سوگند!اينجا محل هتك حريم ما و كشته شدن مردان و ذبح كودكان ماست جدم رسول خدا مرا به اين تربت نويد داده است كه در فرموده او تخلفى نيست. (556)
سرزمين كربلا از خاطره انگيزترين سرزمين هاى كشور اسلام است،سرزمين دلاورى ها و رشادت ها،سرزمين ايثارها و فداكارى هاو سرزمين پايمردى ها در مسير هدف.
نام كربلا براى امام حسين (عليه السلام) كاملا آشنا بود،چرا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) در زمان خود از آن خبر داده بود و اين خبر را رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) طبق روايات از جبرئيل،امين وحى خدا شنيد،كه فرزندت حسين را در سرزمين شهيد خواهند كرد شهادتى كه موج آ ثارش پهنه تاريخ را فرا خواهد گرفت.
حتى امير مؤمنان على (عليه السلام) مطابق روايتى هنگامى كه از آن عبور مى كرد صحنه هاى آينده اين سرزمين را با چشم خود ديد و در آنجا نماز گزارد و حسين عزيزش را به پايمردى بيشتر دعوت كرد.
لذا هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به اين سرزمين موعود رسيد،دستور داد بارها را بگشايند و خيمه ها را بر پا كنند و فرمود منزلگاه مقصود ما همين جاست!


57 - برخورد عزتمندانه امام (عليه السلام) با فرستاده عبيدالله
ابن زياد نامه اى به اين مضمون براى امام حسين (عليه السلام) نوشت:اما بعد!اى حسين!خبر ورودت به كربلا به من رسيد،امير المؤمنين - يزيد!- به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و غذاى سيرى نخورم تا تو را به قتل برسانم و به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم و يا به فرمان من و يزيد بن معاويه گردن نهى.
چون اين نامه به امام حسين (عليه السلام) رسيد و آن را خواند،نامه را به دور افكند و فرمود: لا اءفلح آثروا مرضاة أنفسهم على مرضاة الخالق گروهى كه خشنودى خود را بر خشنودى خداوند برگزيدند هرگز رستگار نخواهند شد.
فرستاده عبيدالله پرسيد:اى ابا عبدالله!جواب نامه چه شد؟
امام (عليه السلام) فرمود:
ما له عنديى جواب لانه قد حقت عليه كلمة العذاب اين نامه نزد من جوابى ندارد زيرا عبيدالله مستحق عذاب الهى شده است!
چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت و جريان را گفت ابن زياد به شدت بر آشفت ولى پاسخى نداشت. (557)
امام (عليه السلام) با اين سخن كوتاه و پر معنى نشان داد كه با كسانى كه خشنودى بندگان طاغى و ياغى را بر خشنودى خدا مقدم مى شمردند،هيچ سر سازش ندارد و نامه امثال ابن زياد را كه جزو اين گروهند،لايق و شايسته پاسخ نمى داند،آن را مى خواند وبه دور مى افكند،هر چند جان شريفش در خطر باشد.
58 - خاموش نشستن گناه است
سرانجام امام (عليه السلام) در يك طرف و حر بن يزيد نيز با هزار مرد جنگى،در ناحيه ديگر اردو زدند. آنگاه امام (عليه السلام) قلم و كاغذى طلب كرد و نامه اى براى بزرگان كوفه كه مى دانست بر راءى خود استوار مانده اند و در واقع خطاب به عموم مردم كوفه به اين مضمون نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن على الى سليمان بن صرد،و المسيب بن نجبة و رفاعة بن شداد و و عبدالله بن وال،و جماعة المومنين أما بعد:فقد علمتم أن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) قد قال فيى حياته ن من راءى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناكثا لعهد الله مخالفا لسنة رسول الله يعمل عى عباد الله بالاثم و العدوان ثم لم يغير بقول و لا فعل كان حقيقا على الله ان يدخله مدخله و قد علمتم أن هولاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان و تولوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و الستاثروا بالفيى و اءحلوا حرام الله و حرموا حلاله و انيى اءحق بهذا الامر لقرابتيى من رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)
و قد اءتتنيى كتبكم و قد قدمت على رسلكم ببيعتكم انكم لا تسلمونيى و لا تخذلونيى فان و فيتم ليى ببيعتكم فقدا اءصبتم حظكم و رشدكم و نفسيى مع أنفسكم و اهليى و ولديى مع اءهاليكم و اءولادكم،فلكم بى اءسوه و ان لم تفعلوا و تقضتم عهودكم و خلعتم بيعتكم فلعمريى ما هى منكم بنكر لقد فعلتموها بأبى و أخيى عمى!و المغرور من اغتربكم فحظكم أخطاتم و نصيبكم ضيعتم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عنكم و السلام
به نام خداوند بخشنده مهربان،از حسين بن على (عليه السلام) به سليمان بن صرد،مسيب بن نجبه،رقاعة بن شداد،عبدالله بن وال و همه مؤمنين اما بعد:شما مى دانيد پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در زمان حيات خود فرمود:
هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خداوند را حلال شمرده و پيمان خدا را شكسته و با سنت پيامبر اكرم مخالفت ورزيده و در ميان بندگان خدا به ظلم و ستم رفتار نموده ولى او را در جايگاه اان سلطان ستمگر جهنم وارد كند
شما مى دانيد كه اين گروه بنى اميه به طاعت شيطان پاى بند شده و از پيروى خداوند سرباز زدند و فساد را آشكار ساخته و حدود الهى را تعطيل كرده اند بيت المال مسلمين را به انحصار خويش در آورده حرام خداوند را حلال و حلالش را حرام شمرده اند و من به جهت قرابت و نزديكى با پيامبر خدا خود را سزاوارتر از ديگران مى دانم كه با آن مبارزه كنم.
از طرفى نامه هاى شما به من رسيد،فرستادگانتان با خبر بيعت شما به نزدم آمدند و گفتند كه شما با من بيعت كرده ايد كه مرا هرگز به دشمن تسليم نخواهيد كرد و در ميدان مبارزه تنهايم نخواهيد گذارد و در ميانه راه به ن پشت نخواهيد كرد. حال اگر بر بيعت و پيمان خود پايدار به رشد و كمال خود دست يافتيد من در كنار شما د خاندان و فرزندانم در كنار خاندان و فرزندان شما خواهد بود و من اسوه و مقتداى شما خواهم بود و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و بيعت خود را بشكنيد به جانم سوگند كه چنين رفتارى از شما ناشناخته و عجيب نيست!چرا كه شما با پدر و برادرم و پسر عمويم مسلم همين گونه رفتار كرديد فريب خورده كسى است كه فريب شما را بخورد پس در اين صورت شما سعادت را از دست داده و بهره خويش را تباه ساختيد هر كس پيمان شكنى كند،تنها به زيان خود پيمان شكسته است و خداوند به زودى مرا از شما بى نياز خواهد كرد و السلام (558)
امام (عليه السلام) نامه را مهر كرد و پيچيد و به قيس بن مسهر صيداوى داد تا به مردم كوفه برساند و چون امام از خبر كشته شدن قيس مطلع شد ،اشكش ‍ جارى گشت و عرضه داشت:
اللهم اجعل لنا لشيعتنا عندك منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم فيى مستقر نت رحمتك انك على كل شى ء قدير خداوندا!براى ما و شيعيان ما در نزد خود جايگاه والايى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود گرد آور كه تو بر انجام هر كارى توانايى (559)
امام (عليه السلام) در اين نامه كه براى عموم مردم كوفه - مخصوصا بزرگان آنها - نوشته است بار ديگر اتمام حجت مى كند. از يك سو وظيفه سنگين آنها را در قيام بر ضد جنود شيطان و سرد مداران فساد و كفر و ظغيان روشن مى سازد و از سويى ديگر عهد و پيمان و بيعت مؤ كد آنان را در حمايت از آرمان هاى خود ياد آور مى شود.
جالب اين كه هرگز قيام و مبارزه خود را مشروط به قيام آنها نمى كند و عز. جزم خود را براى مبارزه تا آخرين نفس با توكل بر خداوند آشكار مى سازد.
اين نامه،بار ديگر اهداف مقدس امام (عليه السلام) را از قيام عاشورا روشن مى سازد. اين اهداف نه هوس حكومت است،نه آرزوى مقام،بلكه تنها براى مبارزه با خود كامگان انحصار طلبان،ظالمان و ستمگران و آنهايى است كه ارزش هاى الهى را پايمال كرده اند و فقط براى جلب رضاى خدا است.


59 - خوشا چنين مرگى!
چيزى نگذشت كه عمر بن سعد با لشكر عظيمى به كربلا آمد و در برابر لشكر محدود امام (عليه السلام) ايستاد.
فرستاده عمر بن سعد نزد امام (عليه السلام) آمد. سلام كرد و نامه ابن سعد را به امام (عليه السلام) تقديم نمود و عرض كرد:مولاى من!چرا به ديار ما آمده اى؟
امام (عليه السلام) در پاسخ فرمود:
كتب الى أهل مصركم هذا أن اءقدم فاما اذ كرهونيى فانا أنصرف عنهم ب اهالى شما به من نامه نوشتند و مرا كرده اند و اگر از آمدن من نا خوشايند باز خواهم گشت!(560)
خوارزمى روايت كرده است:امام (عليه السلام) به فرستاده عمر بن سعد فرمود: يا هذا بلغ صاحبك انيى لم هذاالبلد ولكن كتب الى أهل مصركم هذا ان آتيهم فيبايعونيى و ينصرونيى و لا يخذلونيى فان كرهونيى انصرفت عنهم من من حيث جئت از طرف من به اميرت بگو من خود به اين ديار نيامده ام بلكه مردم اين ديار مرا دعوت كردند تا به نزدشان بيايم و با من بيعت كنند و مرا از دشمنام باز دارند و يارييم نمايد،پس اگر ناخشنودند از راهى كه آمده ام باز ميى گردم (561)
وقتى فرستاده عمر بن سعد بازگشت و او را از جريان امر با خبر ساخت،ابن سعد گفت:اميدوارم كه خداوند مرا از جنگ با حسين (عليه السلام) برهاند آنگاه اين خواسته امام را به اطلع ابن زياد رساند ولى او در پاسخ نوشت:
از حسين بن على (عليه السلام) بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند. اگر چنين كرد،ما نظر خود را خواهيم نوشت...!
چون نامه ابن زياد به دست ابن سعد رسيد،گفت:تصور من اين است كه عبيدالله بن زياد،خواهان عافيت و صلح نيست.
عمر بن سعد متن نامه عبيدالله بن زياد را نزد امام حسين (عليه السلام) فرستاد.
امام فرمود:
لااءجيب ابن زياد بذلك ابدا فهل هو الا الموت فمرحبا به من هرگز به اين نامه ابن زيياد پاسخ نخواهم داد. آيا بالاتر از مرگ سرانجامى خواهد بود؟ خوشا چنين مرگى!(562)
60 - مى خواهم با تو سخن بگويم
امام حسين (عليه السلام) قاصدى نزد عمر بن سعد روانه ساخت كه مى خواهم شب هنگام در فاطله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشيم. چون شب فرا رسيد ابن سعد با بيست نفر از يارانش و امام حسين (عليه السلام) نيز با بيست تن از ياران خود در محل موعود حضور يافتند.
امام (عليه السلام) به ياران خود دستور داد تا دور شوند تنها عباس برادرش و على اكبر فرزندش را نزد خود نگاه داشت. همين طور ابن سعد نيز به جز فرزندش حفص و غلامش به بقيه دستور داد،دور شوند.
ابتدا امام (عليه السلام) آغاز سخن كرد و فرمود:
و يلك يابن سعد أما تتقيى الله الذيى اليه معادك؟ اءتقاتلنيى و أنا من عملت؟ ذر هولاء القوم و كن معيى فانه اءقرب لك الى الله تعالى واى بر تو،اى پسر سعد آيا از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست،هراس ‍ ندارى؟ آيا با من مى جنگيى در حالى كه مى دانى من پسر چه كسى هستم؟ اين گروه را رها كن و با ما باش كه اين موجب نزديكى تو به خداست.
ابن سعد گفت:اگر از اين گروه جدا شوم مى ترسم خانه ام را ويران كنند. امام (عليه السلام) فرمود: أنا اءبنيها لك من آن را براى تو مى سازم ابن سعد گفت:من بيمناكم كه اموالم مصادره گردد. امام فرمود:
أنا أخلف عليك خيرا منها من ماليى بالحجاز من از مال خودم در حجاز بهتر از آن را به تو مى دهم.
ابن سعد گفت:من از جان خانواده ام بيمناكم مى ترسم ابن زياد بر آنان خشم گيرد و همه را از دم شمشير بگذراند.
امام حسين (عليه السلام) هنگاميى كه مشاهده كرد ابن سعد از تصميم خود باز نمى گردد،سكوت كرد و پاسخى نداد و از وى رو بر گرداند و در حالى كه از جا بر مى خاست فرمود:
مالك ذبحك الله على فراشك عاجلا و لا غفر لك يوم حشرك فوالله انيى لارجوا الا تاكل من بر العراق الا يسيرا تو را چه مى شود!خداوند به زوديى در بسترت جانت را بگيرد و تو را در روز رستاخيز نيامرزد. به خدا سوگند! من اميدوارم كه از گندم عراق جز مقدار ناچيزى نخورى.
ابن سعد گستاخانه به استهزا گفت: و فيى الشعير كفاية عن البر جو عراق مرا كافى است. (563)
امام (عليه السلام) در هر گاه به اتمام حجت مى پردازد تا هيچ كس فردا،ادعاى بى اطلاعى نكند،جالب اين كه فرمانده لشكر نيز تلويحا حقانيت امام (عليه السلام) و ناحق بودن دشمن او را تصديق مى كند،تنها عذرش ترس ‍ از بيرحمى و قساوت آنهاست و اين اعتراف جالبى است!
از سوى ديگر تمام تلاش امام (عليه السلام) خاموش كردن آتش جنگ است و تمام تلاش دشمن افروختن اين آتش است غافل از اين كه اين آتش سرانجام شعله مى گشد و تمام حكومت دودمان بنى امييه را در كام خود فرو مى برد.


منابع
522- تذكرة الخواص ص 217 - 218 و اعيان الشيعة ج 1،ص 594
523- بطن الرمه منزلى است در مسير كوفه كه مردم بصره و كوفه در آنجا به يكديگر مى رسند.
524- تاريخ طبرى ج 4،ص 297 ارشاد شيخ مفيد ص 418 و بحارالانوار ج 44،ص 369 - 370 با مختصر تفاوت
525- عبدالله بن مطيع در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به دنيا. وهمانند عموم مردم در جامعه پر التهاب صدر اسلام نشو و نمو يافت. در ماجراى حره - هنگام يورش سپاه يزيد به مدينه و قتل عام مردم آن شهر - از مدينه گريخت و به سپاه عبدالله بن زبير در مكه پيوست در زمان محاصره اول خانه خدا توسط سپاه يزيد در زمان محاصره دوم توسط سپاه حجاج بن يوسف ثقفى در كنار ابن زبير به دفاع برخاست وى سرانجام از سوى ابن زبير به حكومت منصوب شد ولى پس از اوج گرفتن قيام مراجعه شود به:اسد الغابة ج 3،ص 262 ،كامل ابن اثير ج 4،ص 217 و طبقات ابن سعد ج 5،ص 144 - 145
526- اخبار الطوال دينورى ص 245
527- ثلعبيه در يك منزلى شقوق در مسير كوفه به مكه واقع شده است در اين مكان مردى به نام ثلعبيه از بنى اسد آبى رل استخراج كرد و به همين مناسب آن مكان به نام وى معروف شد معجم البدان ج 2،ص 78
528- مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 226
529- مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 226 فتوح ابن اعثم ج 5،ص 123 - 124 و بحارا لانوار ج 44،ص 367 - 368
530- زباله منزلگاهى است معروف در مسير كوفه به مكه نزديك منزل ثعلبيه
531- تاريخ طبرى ج 4،ص 300 - 301 ارشاد شيخ مفيد ص 424 و بحارالانوار ج 44،ص 374 با مختصر تفاوت
532- ينابيع المودة ص 406
533- تاريخ ابن عساكر شرح حال امام حسين (عليه السلام) ص 163 و بحارالانوار ج 44،ص 374
534- مناقب ابن آشوب ج 4،ص 103 - 104
535- كشف الغمة ج 2،ص 28
536- مثير الاحزان ص 45
537- ذو حسم يا ذو حسم نام كوهى است كه نعمان بن منذر در آنجا به شكار مى پرداخت
538- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 134 - 135 و ارشاد مفيد ص 427 با مختصر تفاوت
539- بحارالانوار ج 44،ص 381 و تاريخ طبرى ج 4،ص 305 با مختصر تفاوت
540- مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 237 و بحارا لانوار ج 75 ص 116 قابل توجه آن كه:خوارزمى معتقد است كه امام (عليه السلام) اين سخن را در روز دوم محرم در كربلا ايراد فرموده است
541- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 137 - 138 تاريخ طبرى ج 4،ص 303 با مختصر تفاوت و مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 232 با مختصر تفاوت
542- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 138 - 140 مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 232 - 233 با مختصر تفاوت و بحارا لانوار،ج 44،ص ‍ 377 - 378 با مقدارى تفاوت
543- نهج البلاغه خطبه 5
544- احقاق الحق ج 1،ص 601 و اعيان الشيعة ج 1،ص 581
545- بيضه به كسرباء آبگاهى است ميان واقصه و عذيب
546- فتح آيه 10
547- تاريخ طبرى ج 4،ص 304 كامل ابن اثير ج 4،ص 48 و فتوح ابن اعثم ج 5،ص 144 - 145
548- اين قصر كه موضعى است ميان عين التمر و قطقطانيه نزديك كوفه منسوب به مقاتل بن حسان بوده است.
549- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 130 - 132
550- تاريخ طبرى،ج 4،ص 307 - 308 و بحارا لانوار،ج 44،ص 379
551- مناقب ابن شهر آشوب ج 4،ص 92 و بحارا لانوار ج 45،ص 89
552- مناقب ابن آشوب ج 4،ص 92 و بحارا لانوار ج 45،ص 89
553- مناقب ابن آشوب ج 4،ص 92 و بحارا لانوار ج 45،ص 98
554- مقتل الحسيين خوارزمى ج 1،ص 237 و بحارا لانوار ج 44،ص 383
555- مجمع الزوائد ج 9،ص 192
556- ناسخ التوريخ ج 2،ص 168 و رجوع كنيد به اثبات الهداة ج 5،ص 202
557- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 150 151 مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 239 و بحارا لانوار ج 44،ص 383 با مختصر تفاوت
558- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 143 - 145 مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 234 - 235 و بحارالانوار ج 44،ص 381 - 382
559- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 147 و بحارالانوار ج 44،ص 328
560- تاريخ طبرييى ج 4،ص 311،ارشاد مفيد ص 435 و بحارالانوار ج 44،ص 384
561- مقتل الحسيين خوارزمى ج 1،ص 241
562- اخبار الطوال دنيوريى ص 253
563- فتوح ابن اعثم ج 5،ص 164 - 166 و بحارالانوار ج 44،ص 388 - 389


نوشته شده در   شنبه 28 آبان 1390    
PDF چاپ چاپ