سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5620

مصعب و كشته شدن مختار

پـس از آنكه اكثر بزرگان كوفه در بصره به مصعب برادر عبدالله زبير كه از طرف او استاندار بصره بود پيوستند و همه در آنجا گرد آمدند با شور و مشورت يكديگر بنا گذاشتند تا مصعب را عليه مختار تحريك كنند . شبث بن ربعـى سوار استرى شد، دم قاطر را بريد و گوشش را چاك زد و صدا را به واغوثاه بلند كرد و جلو خانه مصعب آمد، دربان مصعب را گفت شخصى با چنين وضعى جلو در آمـده و اجازه مـى خـواهد، مصعب گفت :

مصعب و كشته شدن مختار
پـس از آنكه اكثر بزرگان كوفه در بصره به مصعب برادر عبدالله زبير كه از طرف او استاندار بصره بود پيوستند و همه در آنجا گرد آمدند با شور و مشورت يكديگر بنا گذاشتند تا مصعب را عليه مختار تحريك كنند.
شبث بن ربعـى سوار استرى شد، دم قاطر را بريد و گوشش را چاك زد و صدا را به واغوثاه بلند كرد و جلو خانه مصعب آمد، دربان مصعب را گفت شخصى با چنين وضعى جلو در آمـده و اجازه مـى خـواهد، مصعب گفت : اين عمل جز از شبث از كسى سر نمى زند، شبث وارد شد، پشت سرش رجال كوفه وارد شدند و او را تحريك مى كردند كه بر مختار حمله كند و كوفه را متصرف گردد. مصعب پاسخ نمى داد تا اينكه محمد بن اشعث بن قيس وارد شد، مـصعـب او را در كنار خـود نشانيد و احتـرام شايانى نمود، او نيز تقاضاى كوفيان را درخواست كرد.
مـصعب گفت : اگر مهلب بن ابى صفره ببصره بيايد و با ما موافقت كند من اقدام مى كنم ، مـهلب از طرف مـصعـب حاكم فارس بود نامه اى به او نوشت و او را طلبيد تا با مختار بجنگد، مهلب خوش نداشت كه با مختار جنگ كند لذا از رفتن به بصره عذر خواست .
مـصعـب بن اشعـث را گـفت : بايد به فارس رفته و او را حركت دهى ؟ محمد بن اشعث به فارس رفت و پيام مصعب را رسانيد و او را به قيام دعوت و تحريك كرد.
مهلب گفت : مگر قاصدى كوچكتر از تو نداشت كه تو را فرستاده است ؟
ـ من قاصد كسى نيستم جز اينكه بردگان ما بر ما چيره شده اند و بر زن و فرزند و حرم ما مسلط گرديده اند از اين رو مجبوريم براى پيشرفت كار خودمان فعاليت كنيم .
مهلب با جمعيت انبوه و اموال بسيارى حركت كرد و وارد بصره شد. پس ‍ از ورود مهلب مصعب جسر بزرگ را لشگـرگـاه قـرار داد و دستور داد سپاهيان در آنجا اجتماع كنند، و ضمنا عـبدالرحمـان بن مـخنف را به كوفه فرستاد و گفت : هر چه مى توانى از مردم كوفه را وادار كن تا به سپاه ما ملحق گردند و از اطراف مختار بپاشند، عبدالرحمان به كوفه رفت و در پنهان كار خود را انجام مى داد.
مـخـتـار از شورش و قـيام مـصعـب آگـاه شد در مـسجد به سخنرانى پرداخت و گفت : اى اهل كوفه كه شما پشتيبان دين و ياران حق و كمك كار ستمديدگانيد شمائيد شيعيان خاندان پيامبر، بدانيد آنانكه بر شما ستم كردند و فرار نمودند، نزد همنوعان خود اجتماع كرده و افـراد فـاسقـى نظير خـودشان را تـحريك كردند تـا حق را بكوبند و باطل را رواج دهند.
اگـر كشتـه شويد در روى زمين كسى خدا را نمى پرستد مگر به دروغ و آن وقت است كه اهل بيت پـيغـمـبر را لعـن مـى كنند، پس براى خدا قيام كنيد وزير پرچم احمر بن شميط بجنگـيد و بدانيد كه چون با ايشان روبرو شويد آنها را مانند جمعيت عاد و ثمود خواهيد كشت .(519)


دو لشگر صف آرائى مى كنند
مختار سران كوفه را كه قبلا با ابراهيم بودند زير پرچم احمر بن شميط كه از موالى بود فرستاد، در مذار دو لشگر در مقابل هم صف آرائى كردند، رئيس قواى مختار سپاهيان خود را تقسيم بندى نمود، چون مردم بومى كوفه در قيام مختار از موالى زياد صدمه ديده بودند لذا در صدد انتقام بودند، عبدالله بن وهب كه فرمانده ميسره سپاه مختار بود پيش فرمانده قوا احمر بن شميط آمد اظهار داشت جمعيت فراوانى از موالى را ديدم كه سواره اند و عده اى پياده و شما نيز پياده ايد، ممكن است جنگ سخت شود آنگاه سواران فرار كنند و عده پـياده شكست بخورند خوب است دستور بدهى كه همه پياده جنگ كنند تا اگر زمينه فرار پيش آيد مجبور باشند به مقاومت و يكديگر را بپايند؟
ابن شمـيط فكر كرد كه عبدالله براى او خير خواهى مى كند كه بهتر بجنگند ولى هدف عبدالله اين بود كه تمام موالى پياده باشند تا اگر شكستى رخ بدهد همه تلف شوند و چنين هم شد!
مصعب ، عباد بن حصين را كه فرمانده سواره نظام بود بسوى احمر بن شميط روانه كرد و جنگ سختى نمودند ولى يك نفر از ايشان از جاى خود حركت نكرد، او برگشت.
سپـس مـهلب كه فـرمـانده مـيسره سپـاه مـصعـب بود بر عـبدالله بن كامـل فرمانده ميمنه مختار حمله كرد و مدتى جنگيدند، و مهلب بجاى خود برگشت ، دوباره دستـور حمـله داد، در اين حمـله بيشتـر سربازان ابن كامـل فـرار كردند ولى خود او با جمعيتى از قبيله همدان مقاومت كرد ولى طولى نكشيد كه آنها نيز شكست خورده و فرار كردند.
در همـين اوقات عمر بن عبيدالله بن معمر فرمانده ميمنه مصعب بر عبدالله بن انس فرمانده ميسره سپاه كوفه حمله كرد و ساعتى جنگيد و بجاى خود برگشت .
در مـرحله چـهارم تمام سپاه مصعب حمله شان را متوجه احمر بن شميط نمودند و او جنگيد تا كشته شد، سپاهيانش يكديگر را به استقامت و پايدارى تشويق مى كردند اما مهلب فرياد كشيد چرا خود را به كشتن مى دهيد فرار كنيد؟
تـمـام سربازان ابن شمـيط كه پياده بودند در صحرا پراكنده شدند، مصعب ، عباد بن حصين را به تـعقيب فراريان فرستاد و سفارش كرد هر كه را دستگير كرديد بكشيد و اسير نياوريد، سپاهيان مصعب بى رحمى را از حد گذرانيدند از اين سپاه جز عده قليلى جان در نبردند و اعمال وحشيانه اى انجام دادند.
يكى از سربازان مصعب مى گويد سرنيزه ام را بچشم يكى از آنها فرو بردم و به اين اكتفا نكردم بلكه در ميان چشمش مى چرخانيدم !
وقـتـيكه خـبر شكست سپاه به مختار رسيد سر در گوش عبدالرحمان بن ابى عمير نهاد و گـفـت : به خـدا سوگـند بردگـان و مـوالى به اندازه اى كشته شدند كه هيچ سابقه نداشتـه است سپـس گـفـت : ابن شمـيط كشتـه شد، و ابن كامل كشته شد، فلان و فلان ... كشته شدند.
افرادى را نام برد كه يك نفر از آنها در ميدان جنگ از يك لشگر بهتر بودند!!
عبدالرحمان گفت : در حقيقت مصيبت بزرگى است ؛ مختار پاسخ داد: از مرگ چاره نيست ، خيلى دلم مى خواهد مانند ابن شميط بميرم .
اين وقت فهميدم اگر مختار پيشرفت نكند آنقدر مى جنگد تا كشته شود!(520)


مختار وارد جنگ مى شود
مختار خبر شد كه مصعب و سپاهيانش از طريق شط به طرف كوفه مى آيند با جمعى رفت و آب شط را در نهرهاى فـرعـى انداخـت تـا آنكه آب شط قطع شد و كشتيهاى ايشان به گل نشست ، ايشان از كشتى خارج شدند و بر اسبها سوار و عازم كوفه گرديدند.
مختار كه ديد از اين نقشه هم نتيجه اى نگرفت در حروراء سر راه مصعب توقف كرد و آن جا را لشگرگاه قرار داد مصعب رسيد و در مقابل مختار صف آرايى نمود.
مـخـتـار در مقابل هر يك از قبائل پنجگانه بصره مردى از ياران خود را فرستاد، سعيد بن مـنقـذ كه رئيس مـيسره سپـاه مـخـتـار بود در مـقـابل قـبيله بكر بن وائل فرستاد كه رئيس ايشان مالك بن مسمع بكرى بود.
عـبدالرحمـان بن شريح شبامـى را كه رئيس بيت المـال مـخـتـار بود بسوى مـالك بن مـنذر رئيس قـبيله عـبد قـيس گسيل داشت .
عبدالله بن جعده را براى قيس بن هيثم رئيس قبيله عاليه تعيين كرد.
مـسافـربن سعـيدبن نمران را بسوى زياد بن عمرو عتكى رئيس ازد روانه كرد سليم بن يزيد كندى كه فرمانده ميمنه سپاه بود با احنف بن قيس ‍ رئيس بنى تميم روبرو شد.
و سائب بن مـالك اشعـرى را در مـقابل محمدبن اشعث كه رئيس كوفيان بود كه به مصعب پيوسته بودند، قرار داد.
و خود مختار در ميان بقيه اصحاب و سپاهيان كوفه قرار گرفت .
جنگ شروع شد و هر كس با رقـيب و شخـص مـخـالف و مقابل خود به جنگ پرداخت .
عبدالرحمان بن شريح و سعيد بن منقذ كه فرمانده ميسره مختار بودند با سپاهيان خود به دو قبيله عبد قيس و بكر بن وائل حمله كردند و جنگ سختى نمودند، و عبدالرحمان و سعيد دو فـرمـانده مـخـتـار گـاهى با هم مـى جنگيدند و گاهى يكى به جنگ مى پرداخت و ديگرى استراحت مى كرد تا آنها برمى گشتند دسته ديگر حمله مى كردند.
مصعب ديد كه قبيله هاى عبد قيس و بكر بن وائل سخت به زحمت افتاده اند.
مـهلب را گفت : چه انتظار مى كشى مگر نمى بينى كه اين دو قبيله چه مى كشند؟ با ياران خود حمله كن ، مهلب گفت : در انتظار فرصت هستم .
مـخـتـار عـبدالله بن جعده را فرمان داد تا به جمعيتى كه روبرويش قرار دارند حمله كند عـبدالله حمله سختى نمود دو لشگريان مصعب و قبيله عاليه را چنان مجبور به عقب نشينى كرد كه تـا جايگاه مصعب تبديل به ميدان جنگ شد، مصعب كه مرد شجاعى بود و از فرار ننگ داشت زانو بر زمين نهاد و شروع به تيراندازى نمود و سپاهيان نيز همراه وى ساعتى جنگيدند تا آنكه عبدالله و سپاهيانش بجاى خود برگشتند.
اين وقـت مـصعـب به سراغ مهلب كه رياست دو خمس از اخماس بصره را به عهده داشت كه پـرجمعيت ترين و مجهزترين اخماس و قبايل بصره بودند فرستاد و گفت : بى پدر تا كى انتظار مى كشى ؟
مـهلب اندكى تاءمل كرد و آنگاه به سپاهيان خود گفت : تمام سپاهيان امروز مى جنگيدند و شما استراحت كرديد و آنها هم خوب به ميدان آمدند اكنون نوبت شما است حمله كنيد و صبر را پـيشه نمائيد؟ حمله سختى بر سپاه مختار كردند و آنان را سخت در منگنه گذاشتند، اين وقت كسانيكه واقعا به خونخواهى امام عليه السلام مى جنگيدند تحريك شدند!
عبدالله بن عمرو نهدى كه از ياران على عليه السلام بود و در صفين در ركاب آن حضرت شركت داشت ، سر به آسمان نمود و گفت : پروردگار امروز به همان نيت مى جنگم كه در ليله خـمـيس در صفين جنگيدم ، خدايا از كردار مردم بصره بيزارم ، سپس حمله كرد و آنقدر جنگيد تا كشته گرديد.
مـالك بن عمرو كه فرمانده پيادگان بود مشغول جنگ شد اسبش را آوردند سوار شد و به جنگ پرداخت ، تا آنكه سپاه مختار سخت از هم پاشيدند به خود گفت : سوارى را مى خواهم چـه كنم ، به خـدا قـسم در اينجا كشته شوم بهتر از آن است كه در خانه ام كشته گردم فـرياد كشيد: صاحبان بصيرت كجايند، آنانكه صبر و تحمل را پيشه نمودند كجايند؟ با اين اعلان در حدود پنجاه نفر گردش جمع شدند، نزديك غـروب بود كه بر سپـاه مـحمد اشعث حمله كردند، دو نيرو با تمام قوا مى كوشيدند تا آنكه شب فـرا رسيد و جنگ متاركه گرديد محمد اشعث و مالك را در يك جا كشته يافتند، سپس چهار نفر را احتمال دادند كه محمد اشعث را كشته باشد.
سعيد بن منقذ با جمعى از قبيله اش كه در حدود هفتاد نفر بودند شروع به جنگ نمودند تا همه كشته شدند.
سليم بن يزيد كندى با نود نفر از بستگانش به جنگ پرداختند و آنقدر جنگيدند تا سليم كشته شد و يارانش پراكنده شدند.
مختار خود در جلو كوچه شبث مشغول جنگ شد و تصميم گرفت از آن نقطه حركت نكند تا جنگ به نفع يك طرف پايان پذيرد تمام شب را تا صبح جنگيدند و افراد زيادى از يارانش كشته شدند مخصوصا افراد بسيارى از حافظان و قاريان قرآن در آن شب كشته شدند و اكثـر سپـاهيانش ‍ از اطرافش پراكنده گرديدند، مخصوصا قبيله همدان سخت پافشارى كردند تـا بالاخـره ديدند كارى از پيش نمى برند به مختار پيشنهاد كردند كه جمعيت رفته اند چه خوب است شما هم به قصر پناه ببريد.
به ناچار از جنگ دست كشيده و وارد قصر حكومتى شدند.(521)


مختار در قصر محصور مى گردد
چون روز بر آمد مصعب با بصريان و كوفيان كه به او پيوسته بودند به طرف سبخه رفـتـند، مهلب را در آنجا بديد مهلب گفت : چه پيروزى شيرينى است اگر محمد بن اشعث كشتـه نشده بود، مصعب گفت : راست است ، همينطور است كه مى گوئى ، چون به سنجه رسيدند راهها را بستند و از رسيدن آب و طعام به قصر جلوگيرى كردند.
مـصعـب سران سپـاه خود را در ميادين و كوچه هاى كوفه پخش و هر نقطه اى را به يكنفر سپرد، مختار و كسانى كه با او در قصر بودند گاهگاهى بيرون مى آمدند و مختصر جنگى مـى كردند ولى چـون بسيار ضعيف شده بودند دوباره بقصر برمى گشتند بعضى از زنانيكه شوهرانشان با مختار در قصر بسر مى بردند به بهانه رفتن مسجد و يا ديدار دوستـانشان مختصر آب و نانى به ايشان مى رسانيدند تا آنكه مهلب كه مرد كار آزموده اى بود از حيله آنان آگاه شد و زنان را نيز مانع گرديد.
مـخـتـار دستـور داد مـقـدارى عـسل در چـاهيكه در مـيان قـصر بود بريزند تـا آب چـاه قابل آشاميدن گردد.
مختار با كسانى كه در قصر بودند به مشورت پرداخت كه چه مى توان كرد؟ آنان نظر دادند كه از مـصعـب براى خود امان بگيريم به سپاهيان پيشنهاد كردند كه اگر تسليم بشويم به مـا امـان مى دهيد؟ آنها گفتند: تسليم بشويد تا نظر خودمان را درباره شما پياده كنيم .
مختار گفت : هرگز بحكم ايشان راضى نمى شوم و هر يك از شما كه به حكم آنان تن در دهد او را بخـوارى مـى كشند، ولى اگر بجنگيم تا كشته شويم مرگ با افتخار را درك كرده ايم و اگر شما هم جز اين را اختيار كنيد پشيمان مى شويد زيرا پس از آنكه بر شما دست يافتند هر يك از شما را به عنوان اينكه كسى را كشته ايد صاحبان خون از شما انتقام خـواهند گـرفـت و پـيش بينى مختار كاملا درست از آب در آمد زيرا تمام كسانيكه تسليم بحكم سپاه بصره شدند دست بسته كشته شدند و يك نفر از ايشان جان در نبرد.(522)


مختار كشته مى شود
مختار كه از همراهيان خود احساس ضعف و زبونى نمود شخصا تصميم بر خروج گرفت ، نزد همسرش ام ثابت فرستاد تا مقدارى عطريات برايش ‍ بفرستد، طيب فراوانى برايش فـرستـاد، مـخـتـار غـسل كرد و حنوط نمود و سپس طيب را بر سر و صورت خود، ماليد با نوزده نفر از قصر خارج شد كه از جمله سائب بن مالك بود كه هنگام مسافرت او را بجاى خود حكومت مى داد.
سائب را گفت : نظر تو درباره ما چيست ؟ سائب گفت : راءى شما چيست ؟
مـخـتـار اظهار داشت : من يكى از رجال عربم ، ابن زبير حجاز را متصرف شده ، و ابن نجده يمامه و مروان شام را در اختيار گرفت و من اين شهرها را به چنگ آوردم جز اينكه من در مقام انتـقـام و خـونخـواهى خـاندان پـيغـمـبر بر آمـدم عـده اى را به جرم قتل آنجناب كشتم لذا بر من شوريدند وگرنه از ايشان كمتر نبودم ، لذا اگر نيّت پاكى ندارى از حيثيت و شرافت خود دفاع كن و در اين راه بجنگ ؟ سائب گفت : انا للّه و انا اليه راجعون چرا در راه پيشرفت همين هدف نجنگم و در راه حيثيتم بجنگم .
مـخـتار از قصر خارج شد و به سپاه مصعب پيشنهاد كرد آيا به ما امان مى دهيد؟ گفتند امان مـى دهيم تـا مـا هر چه صلاح ديديم با شما رفتار كنيم ، مختار گفت : هرگز راضى به حكم شما نخواهم شد، شروع به جنگ نمود آنقدر جنگيد تا كشته شد.
مـى گـويند مـخـتـار در مـحل زيتـونيها كشته شد و دو برادر بنام طرفه و طراف او را كشتند.(523)


رفتار مصعب با تسليم شدگان
چـون كسانى را كه در قصر متحصن بودند بر مصعب عرضه شدند عبدالرحمان پسر محمد اشعـث و ديگـران پـيشنهاد كردند كه تمام آنها را كه جمعيت زيادى بودند از دم شمشير بگـذرانند، بجيربن عبدالله مسلمى كه از جمله مواليان بود مصعب را گفت : خدا ما را به اسارت و تـو را به عفو و گذشت امتحان مى كند كه در يكى خوشنودى و در ديگرى خشم پروردگار است ، هر كه عفو كند خدا نيز از او در گذرد، و هر كه عقوبت كند ايمن نيست كه از او قـصاص كنند، سپـس گـفـت : پـسر زبير؛ مـا اهل قبله شما و همكيش شمائيم ترك و ديلم نيستيم ، مخالفت ما با همشهريانمان خارج از يكى از دو صورت نيست يا مـا اشتـباه كرده ايم يا ايشان ، و در هر حال وضع ما مانند مردم بصره است كه مدتى با هم جنگيدند و سپس ‍ متحد شدند شما هم كه اكنون پيروز شده ايد گذشت كنيد و جوانمردى نشان دهيد؟ بجير باندازه اى از اين سخنان گفت : كه مصعب و همراهانش ‍ نرم شدند و تصميم بر گذشت گرفت .
ولى عبدالرحمان اشعث گفت : مصعب ؛ اگر مى خواهى ايشان را آزاد كنى پس از ما دست بكش و انتظار نداشته باش يا ما را بايد داشته باشى يا آنان را وگرنه ميان ما و آنها آشتى پـذير نيست . مـحمد بن عبدالرحمان بن سعيد همدانى گفت : پدرم و پانصد نفر از قبيله همـدان كشتـه شده اند كه همه آنها بزرگان شهر و قبيله بودند، آنها را آزاد مى كنى و حال آنكه هنوز خونهاى ما در درون ما مى جوشد، يا ما يا آنها!
بلكه هر قبيله و خاندانى كه در مبارزات با مختار كشته داده بودند سخنانى از اين مقوله گـفـتـند و تقاضاى كشتن آنها را كردند، مصعب كه چنين ديد دستور كشتن آنها را داد و گفت : تمام آن جمعيت را گردن بزنند.
ايشان دستـجمـعـى فرياد كشيدند كه پسر زبير ما را مكش كه به ما احتياج خواهى داشت فـردا كه لشگـر شام به جنگ شما آيند ما را پيشاپيش سپاه بفرست اگر كشته شويم مـقـصودت حاصل شده و علاوه كه ما كشته نشويم مگر آنكه جمعيت ايشان را در هم بشكنيم و اگر پيروز شويم باز هم به نفع تو و همراهان تو است .
ليكن مصعب بجهت رضايت و خوشنودى ديگران همه را از دم شمشير گذرانيد!
و چـون خـواستـند بجير را بكشند گفت : پس اين خواهش مرا بپذيريد كه مرا در كنار اين افـراد نكشيد زيرا به ايشان پيشنهاد كردم تسليم نشويد بلكه مردانه بجنگيد تا كشته شويد آنها پـيشنهاد مـرا نپـذيرفـتـند لذا نمـى خـواهم خـون مـن داخل خون چنين افراد بى اراده اى گردد.
مـسافر پسر سعيد بن نمران گفت : مصعب ؛ جواب خدا را چه خواهى گفت هنگامى كه بر او وارد گـردى كه يك جمـعـيت انبوهى كه اختيار خود را بدست تو سپردند كشتى با اينكه فرموده است جز در مقام انتقام و قصاص ‍ كسى را نكشيد، اگر يك عده از ما جنگيده و افرادى را كشتـه اند ليكن يك عـده ديگـرى هستند كه در هيچ جنگى شركت نداشته اند بلكه در كوهپـايه و دهات بوده اند كه مشغول جمع آورى ماليات بودند و راهها را امن مى كردند، بسخنان مسافر هم گوش ندادند.
سپـس گفت : خوار و زشت كند روى كسانى را كه با ايشان گفتم : از يكى از كوچه ها حمله كنيم و جمعيت را متفرق ساخته و بقوم و قبيله خود ملحق گرديم حرف مرا نشنيدند.


رفتار مصعب با زنان مختار
پـس از آنكه مـصعـب از كشتن اسيران فارغ شد، زنان مختار را احضار كرد، ام ثابت دختر سمرة بن جندب را گفت : عقيده ات درباره مختار چيست ؟ ام ثابت گفت : من آنچه را مى گويم كه تو بگوئى . مصعب او را آزاد كرد.
عمره دختر نعمان بن بشير انصارى را گفت : تو چه ميگوئى ؟ عمره گفت : او بنده صالح خـدا بود، مـصعب اين زن را زندان كرد و به برادرش عبدالله زبير به دروغ نوشت ، اين زن را عقيده آنست كه مختار پيغمبر بوده است .
عـبدالله در پـاسخش نوشت : كه او را بكش ، مصعب اين زن را به شخصى بنام مطر سپرد تـا او را بكشد اين نانجيب با سه ضربت شمشير او را كشت ، كشته شدن اين زن عاطفه افـراد را تـحريك كرد و زبان به اعـتـراض بر مصعب گشودند و شعراء در اين زمينه اشعـارى سرودند كه از جمله عمربن ابى ربيعه قرشى اشعارى گفت كه از آنها ابيات زير است :
انّ من اعجب العجائب عندى     
قتل بيضاء حرّة عطبول
قتلت هكذا على غير جرم     
انّ للّه درّها من قنيل
كتب القتل و القتال علينا     
و على المحصنات جرّ الذيول
همانا شگفترين شگفتيها نزد من كشتن زن سفيد چهره آزاده زيباى گردن كشيده است كه بدون گناه كشته شد و خدا او را از ميان كشته ها خيرش ‍ دهد.
همانا كشتنت و كشته شدن بر ما و بر زنان پاك دامن واجب گشته است .(524)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ