سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5618

سر نوشت قاتلين امام حسين ع

مختار قاتلين حسين عليه السلام را مى كشد / چـون اسيران را پيش مختار آوردند يكى از فرماندهان سپاه مختار از قبيله بنى نهد در ميان اسرا به گردش پرداخت و هر اسيرى را كه از عرب بود بند از او مى گرفت و آزادش مى نمود، درهم كه يكى از مواليان قبيله بنى نهد بود اين موضوع را به مختار گزارش داد، مـختار اسيران را طلبيد و دستور داد يك يك آنانرا از پيش من عبور دهيد، سپس گفت هر يك از اينها كه در خون حسين بن على عليه السلام شركت داشته به من تذكر دهيد؟

سر نوشت قاتلين امام حسين ع
مختار قاتلين حسين عليه السلام را مى كشد
چـون اسيران را پيش مختار آوردند يكى از فرماندهان سپاه مختار از قبيله بنى نهد در ميان اسرا به گردش پرداخت و هر اسيرى را كه از عرب بود بند از او مى گرفت و آزادش مى نمود، درهم كه يكى از مواليان قبيله بنى نهد بود اين موضوع را به مختار گزارش داد، مـختار اسيران را طلبيد و دستور داد يك يك آنانرا از پيش من عبور دهيد، سپس گفت هر يك از اينها كه در خون حسين بن على عليه السلام شركت داشته به من تذكر دهيد؟ هر كه را كه مـى گـفـتـند: از قـتـله امـام است دستور مى داد همانجا او را گردن بزنند، بالاخره دويست و چهل و هشت نفر از اين جمعيت طعمه شمشير شدند.
البتـه در اين ميان اصحاب مختار با هر كه خورده حسابى داشتند او را به كنارى برده و گـردن مـى زدند كه مختار پس از انجام كار خبردار شد، و از بقيه نيز پيمان مى گرفتند آزاد مـى كردند، سپس منادى مختار در مسجد اعلان كرد هر كه بخانه اش رود و در را ببندد ايمن است مگر كسى كه در خون خاندان پيامبر شركت كرده باشد.
با خـروج كوفيان بهانه خوبى براى كشتن و خونخواهى از دشمنان امام حسين پيدا كرد، لذا عده اى فرار مى كردند از جمله عمروبن حجاج زبيدى سوار بر مركب خود گرديد و از كوفه خارج گرديد معلوم نشد كجا رفت و چه شد آيا زمين او را بلعيد يا به آسمان رفت .(481)
مختار و شمربن ذى الجوشن
پـس از آنكه كوفيان مغلوب شدند و منادى مختار اعلان كرد كه كشندگان خاندان پيغمبر امـان ندارند، شمر بن ذى الجوشن از كوفه خارج شد، مختار غلام خود زربى را در تعقيب شمر فرستاد، چون به شمر و همراهانش كه از جمله مسلم بن عبدالله ضبابى بود رسيد، شمـر احساس ‍ كرد كه در تـعـقـيب او آمـده است همراهانش را گفت : از من دور شويد، شمر بطرفى حركت كرد كه غلام را از همراهان و سپاهيانى كه همراهش هستند جدا كند، همينكه به او نزديك شد ناگهان بر او حمله كرد و چيزى بسويش ‍ پرت كرد كه كمر او را شكست و او را كشت ، چـون خـبر كشته شدن غلام به مختار رسيد گفت : مرگ بر زربى اگر با من مشورت كرده بود مى گفتم : تنها به آن ملعون نزديك نشود.
شمـر به قريه كلتانيه رسيد يكى از دهقانان اين قريه را كتك مفصلى زد و سپس گفت ! اگر مى خواهى از چنگ من جان به در برى نامه مرا در بصره پيش مصعب بن زبير برده و جواب آن را بگير و بياور؟
مـرد دهقـان نامه را گرفت و بطرف بصره روان شد تا به قريه اى رسيد كه ابوعمره با جمعيتى از طرف مختار در آنجا اوضاع بصره را بررسى مى كردند، در اينجا بيكى از دوستـانش برخورد و سرگذشت خود را برايش تعريف مى كرد كه شمر مرا چنين شكنجه داده تـا نامـه اش را به مـصعب برسانم ، تصادفا يكى از سربازان ابوعمره گفتگوى آنان را شنيد و به ابوعمره گزارش داد، ابوعمره آن مرد دهقان را خواست و از جاى شمر تـحقـيق نمـود مـعـلوم شد بيش از سه فـرسخ مـيان ايشان و مـحل شمـر فـاصله نيست ، ابوعـمـره به قـصد كشتـن وى با سرعـت بسوى محل ايشان حركت كرد.
مسلم ضبابى گويد به شمر گفتم : خوب است جاى خود را عوض كنيم و مخصوصا شب را در اينجا نخوابيم ؟ گفت : آيا از اين مرد دروغگو ترس ‍ دارى بخدا قسم سه شبانه روز شما را از اينجا حركت نمى دهيم تا آنكه دلهاى شما از ترس پر شود، نيمه شبى بود كه مـن مـيان خـواب و بيدارى متوجه صداى پاى اسبان شدم با خود گفتم : صداى پرواز ملخ است زيرا در آن سرزمـين ملخ فروانى وجود داشت ، سپس ديدم صدا شديدتر شد گفتم : صداى مـلخ نيست بيدار شدم و چشمانم را ماليدم كه متوجه شدم سوارانى هستند كه خانه هاى ما را محاصره مى كنند.
از جا برخاستم كه لباس بپوشم شمر را ديدم برخاسته و مى خواهد لباس ‍ جنگ دربر كند پهلوى او را ديدم كه سفيدى برص پوشانيده است ما كناره گرفتيم و شمر با ايشان به نبرد پرداخت طولى نكشيد كه صداى الله اكبر بلند شد و يكى از سواران ابوعمره فرياد كشيد: خداوند خبيث را كشت .(482)


مختار تصميمش را تعقيب مى كند
مـخـتـار متوجه شد كه قاتلان امام به بصره مى روند و به مصعب بن زبير مى پيوندند، تصميم گرفت كه در كشتن آنها سرعت كند و اظهار داشت :
روش مـا ايجاب نمـى كند جمعيتى را كه امام را مى كشند واگذاريم تا در روى زمين زنده باشند و در امان زيست كنند، در اين صورت به دروغ دعوى خونخواهى كرده و بد ناصرى براى خـاندان پـيغـمـبر خـواهم بود، از خـدا استمداد مى كنم و او را سپاسگزارم كه مرا شمـشيرى قرار داده كه بدن آنها را قطعه قطعه مى كند و از من تيرى ساخته كه آنها را به آن مـجروح مـى سازد، و مـرا طالب خـون ايشان گردانيده و بوسيله من حقشان را مى ستاند.
از اين وقـت مـخـتـار در نابود ساخـتـن دشمـنان امام پشتكار عجيبى بخرج داد اما عده اى از كسانيكه اراده كشتنشان را داشت از كوفه فرار كردند و در بصره پيش مصعب رفتند مانند عـبدالله بن دباس كه محمد پسر عمار ياسر را بجرم اينكه كشندگان امام را پيش مختار معرفى مى كند، كشت و از كوفه بسوى بصره فرار كرد.(483)
سه نفر از قاتلان امام
مـخـتـار از همراهان خواست كه قاتلان امام را معرفى كنند تا زمين را از وجود نحس آنها پاك ساخته و شهر را از آنها تخليه نمايد هر كه از آنها نشانى داشت براى مختار تعريف مى كرد، از جمـله مـالك بن نسير بدى و عـبدالله بن اسيد جُهمـنى و حمـل بن مـالك را مـعرفى كردند، مختار در قادسيه تعقيب ايشان فرستاد و آنان را احضار كرد، و چـون وارد شدند مـخـتـار به ايشان گـفت : اى دشمنان خدا و قرآن و پيامبر و اى دشمـنان خـاندان پـيامـبر، حسين بن عـلى عـليهمـاالسلام كجا است ؟ او را تـحويل مـن بدهيد؟ كسى را كه ماءمور بوديد بر او درود بفرستيد كشتيد؟ اظهار داشتند قـربان ؛ مـا را به اجبار به جنگ او فـرستـادند و طبعـا مايل نبوديم بر ما منت گزار و ما را به بخش ؟
ـ چـرا بر حسين فـرزند پـيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم منت ننهاديد و از كشتن وى صرفـنظر نكرديد؟ سپس مالك بن نسير را گفت : تو همان كسى نيستى كه كلاه امام را بغارت برد؟ عبداللّه بن كامل گفت : آرى همين او است .
فـرمـان داد: بنابراين دست و پايش را قطع كنيد و بگذاريد آنقدر دست و پا بزند تا بمـيرد، دست و پـايش را بريدند، در خون غلطيد تا جان داد، سپس ‍ دو نفر ديگر را پيش خواند و گردن زدند.
مـالك بن نسير به اندازه اى نانجيب بود كه چون امام آخرين لحظات حيات را مى گذرانيد هر كه نزديك حضرت مى آمد تا او را شهيد كند دلش ‍ راضى نمى شد و برمى گشت ، تا اينكه مالك آمد و شمشير بر سر امام وارد ساخت كه كلاه را شكافت و سر حضرت را زخمى كرد و خـون جارى گـرديد، امـام آنرا از سرگرفت و انداخت (و فرمود:لا اكلت بها و لا شربت حشرك اللّه مع الظّالمين !يعنى با اين دست نخورى و نياشامى و خداوند ترا با ستمكاران محشور فرمايد.)(484)
چـون كلاه امـام از خز بود و قيمتى ، مالك آنرا برداشت و بكوفه برد و چون خواست آنرا بشويد همسرش گفت : واى بر تو لباس پسر پيغمبر را غارت كرده و بخانه من آوردى آنرا از خـانه بيرون ببر؟ در اثـر نفـرين امـام اين مـرد تـا آخـر عمر فقير و بدبخت بود.(485)
مـالك بن نسير همان كسى است كه نامه ابن زياد را به حر رسانيد كه در آن دستور داده بود: بر حسين سخت بگير و او را جز در بيابان بى آب و علف فرود مياور؟ بعضى از افراد او را از جهت رساندن نامه ابن زياد ملامت و سرزنش كرد، مالك اظهار داشت كه از امام و امـير خـود اطاعت كردم ! او را گفت : آرى نافرمانى خدا را نموده و از امير و فرمانده خود اطاعت كرده اى .(486)
چهار نفر از قتله امام
مـختار عبدالله بن كامل را با راهنمائى ، به قبيله بنى ضبيعه فرستاد و از اين قبيله زياد بن مالك را دستگير كردند، و از آنجا به محله عنزه رفتند و عمران بن خالد را گرفتند، و جمـعـيتـى را فـرستاد تا عبدالرحمان بن ابى خشكاره بجلى و عبدالله بن قيس خولانى را دستگير كنند.
پـس از آنكه اين چهار نفر را پيش مختار آوردند، مختار آنان را گفت : اى كشندگان نيكان و اى قـاتـلان سيد جوانان بهشتى ؛ هيچ فكر مى كرديد كه خدا از شما انتقام بگيرد؟ اما امـواليكه از آن حضرت به غارت برديد شما را به اينجا كشانيد، اين چهار نفر را به بازار بردند و در بازار ايشان را گردن زدند.(487)
حميد بن مسلم نجات مى يابد
حمـيد بن مـسلم از خـبرنگـاران كربلاء است كه جزء لشكريان عمر سعد بود ولى چون بدطينت و ناپـاك نبود مـعـلوم نيست كه دست به جنايتى زده باشد بلكه مانع خيلى از جنايات مى شد مخصوصا بيشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شايد مانع برخى از ستـمـكاريهايش بشود، از جمله گويد: هنگاميكه شمر جلو خيمه گاه آمد و خيمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسين عليهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آيا اين جوان را نكشيم ؟ حميد گفت سبحان الله اين پسر مريض را مى خواهى بكشى ؟ كه او كودكى بيش نيست ، به اين وسيله شمر را از كشتن او منصرف نمودم ، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هيچكس وارد خيمه اين زنها نشود و هر كه چيزى از ايشان گـرفـتـه است به ايشان برگرداند، ولى بخدا قسم هيچكس ‍ چيزى به ايشان برنگردانيد.
سپـس عـلى بن الحسين فـرمود: خدا خيرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد.(488)
و شايد روى همين دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات يافت چنان كه گويد: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قيس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر ديگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ايشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند من نجات يافتم .(489)
حرملة بن كاهل اسدى
در ضبط آن حرملة بن كاهن نيز گفته اند و عقيده برخى آن است كه صحيحش با نون است نه لام ، در هر حال حرمـله در كربلا جنايتـهاى بزرگـى انجام داده است از جمـله بنقل ابى محنف كه حضرت على اصغر را او شهيد كرده است .(490)
ولى طبرى گويد او را هانى بن ثبيت حضرمى شهيد كرد، و حرمله عبدالله بن حسن را شهيد كرد.(491) و در جاى ديگر گويد: حرمله مردى از خاندان حسين را كشته است .(492)
مـنهال بن عـمـرو گـويد: در بازگشت از مكه معظمه در مدينه خدمت امام سجاد حضرت زين العـابدين عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام شرفـياب شدم ، امـام فـرمـود: مـنهال حرمـله چه شد؟ گفتم وقتيكه از كوفه بيرون آمدم زنده بود، امام دو دست را بسوى آسمـان بلند كرد و فرمود:اللهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار!دوبار فـرمـود: خـدايا گـداز آهن را بر او بچشان و يك بار فرمود: خدايا حرارت آتش را به او بچشان !
مـدينه را تـرك گـفته و وارد كوفه شدم ، ورود من مقارن با خروج مختار بود، و او با من دوست بود، پـس از برگـزار كردن ديد و باز ديد سوار شده و براى ديدن مختار به منزلش رفتم در بيرون منزل با او برخورد كردم .
مـخـتـار گـفـت : مـنهال از وقتيكه حكومت كوفه در اختيار ما است به ديدن ما نيامدى و تبريك نگفتى و ما را كمك نكردى ؟ گفتم : در اين مدت در مكه بودم و همين اكنون آمده ام ، كه با هم به صحبت پـرداخته و به راه ادامه داديم تا به كناسه كوفه رسيديم ، مختار در آنجا تـوقـف كرد مـثـل اينكه انتظار كسى را مى برد، طولى نكشيد كه جمعى دوان دوان آمدند و گفتند: البشاره كه حرملة بن كاهل دستگير شد.
چـون حرمله را آوردند مختار گفت : الحمد للّه كه مرا بر تو مسلط گردانيد، جلاد را خواست ، او را فـرمـان داد: كه دستهاى حرمله را قطع كند؟ دستهايش را بريد، سپس گفت : پاهايش را نيز قـطع كن ؟ پـاهايش را نيز بريد، پس از آن گفت آتش بياوريد؟ دسته هاى نى آوردند و آتش زدند و او را كه هنوز زنده بود در آتش افكندند.
مـنهال گـويد: فرمايش امام سجاد به خاطرم افتاد بى اختيار گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا همه وقت خوب است امام مثل اينكه اين بار از روى تعجب بود؟
گـفـتـم : امـير در بازگـشت از مـكه نزد عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام رفـتـم از حال حرمله پرسيد، گفتم زنده است دست بدعا برداشت و فرمود: اللّهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقـه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار،و چون دعاى امام را به دست شما مستجاب شده ديدم تعجب نموده و اين جمله بر زبانم جارى شد.
مـخـتـار گـفت : راستى از على بن الحسين عليهماالسلام شنيدى ؟ به خدا شنيدم كه اين چنين دعـا كرد، مـخـتـار بسجده افـتـاد و سجده طولانى انجام داد سپس برخاست و سوار شد برگشتيم و چون جلو منزلم رسيديم گفتم : امير اگر صلاح بداند خانه مرا مزين كرده و افـتـخـارى به مـا بدهد در خـانه مـا غـذا تـناول فـرمـائيد؟ گـفـت : منهال ؛ تو خود مرا خبر دادى كه على بن الحسين چهار دعا كرد كه به دست من مستجاب شده و اكنون مـرا به غـذا دعـوت مـى كنى امروز به شكرانه اين سعادت كه دعاى امام بدست من مستجاب شده روزه ام .(493)
كشندگان عبدالرحمان فرزند عقيل
در روز عاشورا عبدالرحمان فرزند عقيل برادر مسلم به ميدان آمد و اين رجز را مى خواند:
ابى عقيل فاعرفوا مكانى     
من هاشم و هاشم اخوانى
پدرم عقيل است و موقعيت مرا در ميان بنى هاشم بشناسيد.
به جنگ پـرداخـت و هفده نفر را بخاك و خون كشيد تا عثمان بن خالد و بشربن حوط او را شهيد كردند.(494)
مـخـتـار عبدالله بن كامل را به سراغ ايشان فرستاد، هنگام عصر بود كه مسجد بنى دهمان قـبيله ايشان را محاصره كردند، به جمعيت اعلان كرد گناه اين قبيله بگردن من باشد اگر تـمـام شمـا را نكشم مـگـر آنكه عـثـمـان بن خـالد و بشر بن حوط را تحويل من بدهيد.
قـبيله دهمان مهلت خواستند تا آنها را پيدا كنند، جمعيتى در تعقيب ايشان حركت كردند تا در مـيدان ايشان را يافـتـند كه تـصمـيم دارند به جزيره فرار كنند، آنها را گرفتند و تـحويل عبدالله بن كامل دادند، ايشان را در كنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار ابلاغ كرد، مـخـتـار دستـور داد برگـرد و بدنشان را آتـش بزن تـا خـاكستر شوند.(495)
خولى بن يزيد اءصبحى
خـولى در كربلا كارهائى انجام داد از جمله به عثمان فرزند اميرالمؤ منان عليه السلام تيراندازى كرد، و نيز هنگاميكه خواستند سر امام را جدا كنند سنان بن انس خولى را گفت : سر امـام را جدا كن خـولى كه جلو رفـت تـرس ‍ او را فـرا گـرفـت و بر خود لرزيد و برگـشت ، سنان گفت خدا بازويت را خشك كند و دستت را قطع كند چرا بر خود مى لرزى سپس خود آمد و سر امام را قطع كرد.
سپس عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبيدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زير طشت نهاد او را دو زن بود يكى از طايفه بنى اسد و ديگر از قبيله حضرمى و اين شب نوبت زن حضرميه بود، زن پرسيد چه خبر آوردى ؟ خولى گفت : ثروت روزگار را برايت آورده ام ، اين سر حسين بن على است كه در خانه ما است ، زن گفت : واى بر تو مردم با طلا و نقره مى آيند و تو سر پسر پيغمبر را به خانه مى آورى بخدا قسم سر من و تـو هرگز در يك رختخواب قرار نخواهد گرفت ، زن از جا برخواست و از خانه بيرون آمـد، جلو طشت مـشاهده كرد كه نور از زير طشت تـا آسمـان مـتـصل است ، مى گويد بخدا قسم مرغان سفيدى را ديدم كه اطراف طشت در پروازند، چون صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زياد برد.(496)
مـخـتـار ابو عـمره رئيس گارد خود را با جمعيتى ماءمور كرد تا خولى دستگير كنند ايشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و از زواياى خانه بازرسى مى كرد همان زن حضرميه اش از اطاق بيرون آمد، از او پرسيدند: خولى كجا است او با زبان گـفـت نمـى دانم و با دست و سر بطرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بيرون كشيدند در حاليكه زنبيلى بجاى كلاه بر سرنهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكليفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ايستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبديل شد.(497)


مختار و عمر سعد
پـس از آنكه مختار دست به كشتن و نابود ساختن كشندگان امام ابى عبدالله الحسين عليه السلام زد، عبدالله فرزند جعده خواهرزاده اميرالمؤ منين از عمر سعد پيش مختار وساطت نمود تـا به وى امـان بدهد، مختار نيز به خاطر انتساب عبدالله به اميرالمؤ منان وساطتش را پذيرفت و امان نامه اى براى عمر به اين مضمون نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه ايست از مختار بن ابى عبيد براى عمر بن سعد تو ايمن هستـى بامـان خـدائى نسبت به جان و مال و خاندان و فرزندانت كه نسبت به عملى كه در گـذشتـه انجام داده اى مـؤ اخذه نشوى تا وقتيكه مطيع و فرمانبر بوده و ملازم خانه خود باشى و از شهر خارج نشوى حدثى از تو سر نزند، هر كه از سربازان خدا و شيعيان خـاندان پـيامـبر و ساير مردم عمر سعد را ملاقات كرد جز با خوبى با او رفتار نكند. و جمعى بر اين امان نامه گواهى دادند.
از امـام باقـر عليه السلام روايت شده است كه مقصود مختار از جمله : حدثى از او سر نزد اين بود كارى كه وضو را باطل مى كند انجام ندهد.
مـخـتـار روى اين امـانيكه به عـمـر سعـد داده بود نمـى تـوانست نسبت به او اقدامى بعـمـل آورد تا اينكه يزيد بن شراحيل انصارى پيش محمد بن حنفيه رفت و با او بمذاكره پرداخت از هر درى سخنى گفته شد تا صحبت از قيام مختار و خونخواهى خاندان پيامبر به مـيان آمـد و اينكه مختار خود را از دوستان و خونخواه ايشان گمان مى كند، محمد حنفيه اظهار داشت : چـگـونه او خـود را شيعـه مـا مـى داند با آنكه قاتل امام حسين عليه السلام همنشين او است و آنها را روى تخت در كنار خود مى نشاند.
يزيد بن شراحيل بكوفـه برگشت به ديدن مختار رفت ، مختار جوياى سفرش شد و پـرسيد آيا مهدى را ملاقات كردى ؟ گفت : آرى : پرسيد: چه گفت : يزيد آنچه ميان او و مـحمـد مـذاكره شده بود تـعـريف كرد، مـخـتـار از آن مـوقـع تـصمـيم قـتـل او را گرفت منتهى با امانيكه به او داده بود لازم بود بهانه اى داشته باشد لذا در حضور جمعى اظهار داشت : فردا مردى را كه داراى پاهاى بزرگ و چشمانى فرورفته ، و ابروانى پـيوست دارد خـواهم كشت كه با كشتـه شدن او مـؤ مـنان در زمـين خوشحال مى شوند و فرشتگان مقرب الهى در آسمان مسرور مى گردند.
مـخـتـار خواست با اين جملات عمر سعد را وادار كند تا دست به فعاليتى بزند كه خلاف شروط عهدنامه باشد كه تا به اين بهانه او را بكشد.
مـيثـم بن اسود نخعى در حضور مختار بود از اين جملات فهميد كه مقصود مختار عمر سعد است ، فـورى به خـانه آمـد و پسرش را به سراغ ابن سعد فرستاد و گفت : مختار چنين تصميمى گرفته به فكر خود باش .
عـمـر سعـد تـصميم گرفت شبانه از كوفه خارج شود حركت كرد تا جلو حمامى كه خود ساخـته بود و كنار نهر عبدالرحمان رسيد، اينجا كسى كه ، همراهش بود او را فريب داد و اظهار داشت مختار خيلى كوچكتر از آن است كه بتواند ترا بكشد ولى اگر فرار كنى خانه ات را خراب و عيال ترا اسير مى كند لذا برگشت .
ولى مـخـتـار از اين داستـان باخـبر شد و به سكوت گذرانيد، فرداى آن روز عمر سعد پـسرش حفض را پيش مختار فرستاد تا ببيند اوضاع چگونه است ، و هيچگاه عمر سعد با پـسرش با هم پـيش مـختار نمى رفتند زيرا مى ترسيد كه اگر با هم باشند ممكن است ايشان را بكشد، حفض پرسيد: آيا نسبت به امانى كه به پدرم داده اى وفا مى كنيد؟ مختار گـفـت : بنشين . در همـين حال مختار ابوعمره را فرستاد تا عمر سعد را بكشد، ابو عمره بخانه عمر سعد رفت و گفت : امير ترا مى طلبد، عمر آماده حركت شد، هنگاميكه لباس خود را مـى پـوشيد ابوعمره با شمشير سرش را از تن جدا كرد و سر او را پيش مختار آورد، مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسيد: آيا او را مى شناسى ؟
حفض گفت : در زندگى پس از او خيرى نيست .
مختار گفت : پس از او زندگى نخواهى كرد، سپس دستور داد او را نيز گردن بزنند، پس از آنكه پـسر عـمـر هم كشتـه شد اظهار داشت : يكى در مـقـابل خـون حسين عيه السلام و ديگرى در قبال على اكبر حسين ولى يكسان نيستند، بخدا قـسم اگـر سه چهارم قريش را بكشم تلافى يك بند انگشت حسين عليه السلام نشده است .(498)
سر عمر نزد محمد حنفيه
مختار سر عمر سعد و فرزندش را همراه مسافرين سعيد و ظبيان بن عماره براى محمد حنفيه فرستاد و نامه اى هم به اين مضمون به وى نگاشت :
بسم الله الرحمـن الرحيم نامه اى است به مهدى امت محمد بن على از طرف مختار بن ابى عـبيد: درود بر تـو اى مهدى ، خدائى را سپاسگزارم كه جز او خدائى نيست كه مرا براى شكنجه دادن به دشمنان آماده ساخت ، آنها را كشته و يا اسير و در بدر ساختم ، خدا را شكر مـى كنم كه كشندگان شما را كشت و ياور شما را يارى كرد، سر عمر سعد و فرزندش را بسوى شما فرستادم و هر كه را كه در خون شما شركت داشته و بر او دست يافته ايم و تـا وقـتـى كه نفـس كشى از ايشان در روى زمين باشند دست نخواهم كشيد، خواهش مى كنم نظريه خودتان را برايم بنويسيد، درود بر شما اى مهدى .
تـصادفـا در وقـتـيكه محمد حنفيه با كسانيكه با او بودند از مختار صحبت مى كرد و از او انتـقـاد مى نمود سرها را وارد كردند، همينكه چشم محمد به سر عمر افتاد سجده شكر بجا آورد و سپـس دست به دعا گشود و عرض ‍ كرد: پروردگارا اين روز را از مختار فراموش مـكن ، و از طرف خـاندان پيامبرت بهترين پاداش به او عطا فرما؟ بخدا قسم از اين پس لغزشى براى مختار نيست !(499)


حكيم بن طفيل قاتل حضرت ابى الفضل
حكيم بن طفيل از كسانى بود كه امام حسين عليه السلام را تيرباران نمود و حضرت ابى الفـضل را شهيد كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود، مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را بسراغـش فـرستـاد و او را دستـگـير نمـوده بطرف مـخـتـار مـى آوردند فـامـيل حكيم دست به دامـن عـدى بن حاتـم زدند تـا پـيش ‍ مختار شفاعت كند، عدى ، ابن كامـل را گـفـت : دست از وى بدار؟ او گفت اختيار اين كار با امير است و بمن ربطى ندارد، عـدى گـفـت : پس مختار را خواهم ديد، او بسوى مختار روانه شد شيعيان گفتند: مى ترسيم مختار شفاعت او را بپذيرد با آنكه ميدانى چه جرم بزرگى مرتكب شده است ، بگذار او را بكشيم گفت : مختاريد.
حكيم را كه شانه هايش بسته بود در كنارى نگهداشتند و او را گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على را غارت كردى ؟ اكنون لباسهاى ترا در زندگى بيرون مى آوريم او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تير بطرف حسين عليه السلام پـرتـاب نمودى و مى گوئى كه تير من به جامه امام رسيد و او را آزار نرسانيد؟ بخدا قسم ترا تيرباران مى كنيم چنانكه امام را هدف تير قرار دادى .
از سه طرف تيرها بسويش پرتاپ گرديد و او را بر زمين افكند، آنقدر تير بر بدنش زدند كه مانند خار پشت گرديد.
عـدى بن حاتـم پـيش مـختار آمد، او را در كنار خود نشانيد و احترام كرد و قبلا شفاعت او را درباره عـده اى از افـراد قـبيله اش كه در كربلا بودند ولى كارى انجام نداده بودند پذيرفته بود، عدى مقصود خود را بيان كرد، مختار گفت : براى خود جايز مى شمارى كه درباره قـاتـل حسين عليه السلام شفاعت كنى ؟ عدى گفت : بر او دروغ بسته اند وگرنه كارى نكرده است ، مختار گفت : اگر چنين است او را به تو بخشيديم .
ابن كامـل و همـراهانش وارد شدند مختار پرسيد اين مرد چه شد؟ گفت شيعيان او را كشتند، پرسيد: چرا شتاب كرديد؟ ما شفاعت عدى را درباره اش پذيرفته بوديم ، شيعيان بسخن مـن گـوش ندادند، عـدى ناراحت گـرديد و گفت : دروغ مى گوئى بلكه دانستى كه امير شفـاعـت مـرا مـى پـذيرد از اين جهت در كشتـن او شتـاب نمـودى ، نزديك بود ميان ابن كامـل و عـدى نزاعـى رخ دهد ولى مـخـتـار عـبدالله كامل را امر به سكوت نمود و غائله پايان يافت .(500)
منقذ بن مره عبدى
مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را به سراغ مـنقـذبن مـره عـبدى قـائل حضرت عـلى اكبر عليه السلام فرستاد، خانه اش را محاصره كردند او كه مردى شجاع و دلير بود مسلح سوار بر اسب كوه پيكر خود گرديد و از خانه بيرون آمد، با نيزه بيكى از سربازان مختار حمله كرد و او را از اسب انداخت ولى آسيبى بوى نرسيد، ابن كامـل با شمشير بر او حمله كرد و چند ضربت شمشير بر او وارد ساخت و او با دست جلو شمـشير مـيداد ولى چـون زره اش قـوى بود در او اثـر نكرد جز آنكه بعدا آن دست شل شد بالاخره نهيب سختى بر اسب زد كه از چنگ سربازان فرار كرده و در بصره به مصعب بن عمير پيوست .(501)
قاتل عبدالله فرزند مسلم
از تـواريخ بر مـى آيد كه فـرزندانى از مـسلم بن عقيل در كربلا بودند غير از دو طفلان معروف كه در زندان ابن زياد بوده اند، و ايشان در كربلا جنگيده اند از جمله عبدالله است كه زيد بن رقاده ملعون با دو تير او را شهيد كرد، تـير اول بسويش پـرتـاپ نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـايل قرار داد كه تير دست را به صورتش دوخت و هنگاميكه اين تير به او اصابت كرد چنين گفت : بار خدايا اينان ما را كم شمردند و خوار ساختند خداوندا اينها را بكش چنانكه ما را كشتند، و آنان را خوار كن چنانكه ما را خوار كردند؟
همـين مـلعـون تير ديگرى بر او زد كه او را شهيد كرد، سپس ببالين جوان آمد و با حركت دادن تير را از پيشانى او بيرون كشيد ولى پيكان تير كه از آهن بود در پيشانيش باقى ماند و نتوانست آن را بيرون بكشد.
مختار عبدالله كامل را براى دستگيريش ماءمور ساخت ، خانه اش را محاصره كردند، زيد با شمـشير كشيده بيرون آمـد، و چـون مـرد شجاعـى بود ابن كامل دستور داد هيچكس با نيزه و شمشير كشيده به او نزديك نشود بلكه او را تيرباران و سنگـباران كنيد، به اين وسيله او را كشتند، چون احساس كردند هنوز رمقى در بدن دارد فرمان داد تا آتش آورند و او را كه هنوز زنده بود آتش زدند.(502)
مختار و سنان بن انس
سنان بن انس يكى از سران سپاه عمر سعد بود و از كسى است كه بدن امام را هدف تير قـرار داد و سر امام را نيز او از تن جدا كرد مختار كه در مقام جستجوى از وى بر آمد متوجه شد كه به بصره فـرار كرده است ، دستور داد خانه اش را خراب كنند و هم چنين افراد زيادى بودند كه فرار كرده بودند و مختار خانه هاى آنها را خراب كرد مانند عبدالله بن عـُقـبه غنوى كه پسرى را در كربلا كشته بود، به جزيره فرار كرد، مختار خانه اش را خراب نمود.
و مـانند عـبدالله بن عروه خثعمى كه مى گفت : در كربلا دوازده تير بكار بردم كه او هم فرار كرد و به بصره رفت و به مصعب بن زبير ملحق گرديد.(503)
عمر بن صُبَيْح
عمرو بن صبيح گفته است كه در كربلا بعضى را با نيزه و برخى را با شمشير زخمى كرده ام اما كسى را نكشته ام ، ولى در بعضى از روايات آمده است كه عبدالله بن مسلم را او كشتـه است .(504) بلكه عـبدالله بن عـقـيل برادر حضرت مسلم را نيز او كشته است .(505)
مـخـتـار جمـعى را ماءمور دستگير كردن او نمود، نيمه هاى شب كه همه چشمها بخواب رفته بود در پـشت بام خـانه اش گرد بالينش رفته و او را دستگير كرده و شمشيرش را كه زير سر نهاده بود گـرفـتـند عمرو گفت : چه زشت شمشيرى بوده اى او را پيش مختار آوردند و دستـور داد زندانيش ‍ كنند، اول وقـت روز آينده مـخـتـار اذن عـام داد مـردم داخل قصر را پر كردند و عمرو را دست بسته آوردند.
تـعـجب اينجا است كه امام را مى كشد مع ذالك خود را مسلمان مى داند اما كسانى را كه به خونخواهى امام قيام كرده اند كافر مى داند زيرا وقتيكه احساس كرد مى خواهند او را بكشند اظهار داشت : اى كافران دور از خدا اگر شمشير در دستم بود مى فهميديد كه با شما چه مـعـامـله اى مـى كردم ولى اكنون كه بنا است كشته شوم خوشوقتم كه بدست شما كه بدتـرين خـلق خدائيد كشته مى شوم جز اينكه دوست داشتم شمشير در دستم بود و مدتى با شما مى جنگيدم آنگاه كشته مى شدم !
عـبدالله بن كامل گفت : او معتقد است كه بعضى را با نيزه و بعضى را با شمشير مجروح ساخـتـه است چـه دستور مى دهيد؟ مختار گفت : تيراندازان را بخواهيد؟ دستور تيراندازى صادر شد چندان تير بر او زدند تا جان داد.(506)


محمد حنفيه از مختار كمك مى خواهد
عـبداللّه زبير مـحمـد حنفـيه و عـده اى از خـاندانش را كه با او بودند و هفده نفر از رجال كوفه را كه از محمد شنوائى داشتند طلبيد تا با او بيعت كنند، محمد از بيعت با ابن زبير سرپيچى مى كرد و مى گفت : تا وقتى كه تمام ملت اسلامى در بيعت كسى اتفاق نكرده اند من بيعت نمى كنم ، در اين گفتگو ميان طرفين سر و صدائى شد و ابن زبير هم خـيلى اصرار نورزيد، امـا پـس از آنكه مختار بر كوفه مستولى شد و مردم را به محمد حنفـيه دعوت مى كرد، عبدالله ترسيد كه مبادا كار ايشان بالا بگيرد و مردم را به بيعت ابن حنفـيه بخـوانند و در نتـيجه رياست ابن زبير پايمال گردد، از اين وقت براى بيعت گرفتن از ايشان اصرار مى ورزيد، همه آنها را در زمـزم حبس كرد و قسم خورد اگر تا موعد مقرر بيعت نكنيد شما را آتش مى زنم و حتى هيزم فـراوانى براى آتـش زدن ايشان اطراف محبسشان جمع كرده بود، محمد و همراهانش روز شمـارى مـى كردند و مـطمـئن بودند كه عـبدالله بگـفـتـه اش جامـه عمل مى پوشد.(507)
بعـضى از همراهان ابن حنفيه پيشنهاد كرد: چطور است كه نامه اى به مختار و مردم كوفه بنويسى و حال خود و همراهان را شرح دهى و از ايشان استمداد كنى ؟
محمد حنفيه نيمه شبى كه پاسبانان جلو در زندان در خواب بودند سه نفر از همراهانش را كه اهل كوفه بودند با نامه اى روانه كوفه نمود و از مردم كوفه خواست تا ايشان را يارى كنند و خوار نسازند چنانكه با حسين عليه السلام نمودند.
مـخـتـار نامـه ابن حنفـيه را براى مـردم كوفـه خـواند و اظهار داشت : اين مهدى شما و نسل پيامبر شما است كه او و همراهانش را در حبس نگه داشته اند و مانند گوسفند آن به آن در انتـظار قتل به سر مى برند و ابواسحاق نيستم اگر ايشان را كمك نكنم ، سپاه پشت سر سپاه مانند سيل بسوى ايشان روانه مى كنم .
ابو عـبدالله جدلى را با هفتاد سوار روانه مكه نمود، پشت سر او ظبيان بن عثمان را با چـهار صد نفـر اعـزام داشت و چهار صد هزار درهم نيز همراه او براى محمد فرستاد، سپس ابو مـعـتـبر را با صد نفـر و هانى بن قـيس را با صد نفـر، عـمـير بن طارق را با چهل نفر، يونس بن عمران با چهل نفر، مرتب سپاهيان را اعزام مى داشت.
در ذات عـرق ابوعـبدالله جدلى و عـمـير بن طارق و يونس بهم پيوسته و ايشان اولين جمـعيتى بودند كه وارد مسجد الحرام شدند، نداى (( يا لثارات الحسين ))
در دادند تا به زمـزم رسيدند و اگر دو روز ديگر نرسيده بودند، ابن زبير با هيزمهائى كه تهيه ديده بود ايشان را آتش مى زد، آنها را از زندان خارج كردند و به محمد بن حنفيه پيشنهاد كردند اجازه بده حساب ابن زبير را برسيم ؟ گـفـت : جنگ در خـانه خـدا را حلال نمى شمارم .
ابن زبير اظهار داشت تـصور مـى كنيد بدون اينكه بيعت كنند از ايشان دست مى كشم ابوعبدالله جدلى گفت : به پروردگار كعبه ايشان را آزاد كن وگرنه چنان شمشيرها را به حركت در آوريم كه دمار از روزگار مخالفين برآورد؟
ابن زبير: تـو مـرا از اين جمـعيت مى ترسانى بخدا قسم اگر به يارانم اجازه دهم يك ساعت طول نمى كشد كه سر اينها را برمى دارند.
بگـو مـگـوى ابن زبير و كوفيان داشت بالا مى گرفت كه محمد حنفيه ايشان را از ايجاد فتنه و آشوب مانع گرديد.
با همـه اينها ابن زبير از حرف خود برنگشته بود كه ابو معتمر با صد سوار و هانى بن قـيس با صد سوار و ظبيان با چهار صد نفر وارد شدند، ابن زبير كه ديد پشت سر هم جمعيت وارد مى شوند ترسيد و سكوت كرد.
مـحمـد بن حنفـيه و همـراهان از زندان به شعـب ابى طالب مـنتقل شدند، در مدت كوتاهى چهار هزار نفر براى محافظت محمد گرد آمدند، و محمد اموالى را كه مختار فرستاده بود ميان سپاهيان تقسيم كرد.
اين جمعيت را كه از كوفه آمدند خشبيه مى گويند براى آنكه هنگام ورود به مكه به احترام خـانه خدا عوض شمشير چوب دست گرفتند و يا براى آنكه چوب و هيزم را كه ابن زبير براى سوزاندن محمد و يارانش تهيه كرده بود گرفتند آنها را خشبيه مى گويند.(508)
كرسى چيست ؟
بنى اسرائيل داراى تـابوتـى بودند كه فـرشتـگـان آنرا جلو سپـاه حمـل مـى كردند و اين تـابوت طلسم پـيشرفـت بنى اسرائيل بود و پس از حضرت موسى تابوت ناپديد شد و كسى از آن خبرى نداشت تا وقتى كه خداوند طالوت را سلطان بنى اسرائيل قرار داد براى نشان دادن حقيقت سلطنت وى تـابوت را به ايشان برگردانيد و در جنگى كه ميان طالوت و جالوت رخ داد تابوت جلو سپاه طالوت حركت مى كرد. (سوره بقره آيه 248.)
مختار هم براى آنكه روحيه سپاهيان را تقويت كند از ارائه دادن نمونه اى از تابوت بنى اسرائيل استـفـاده كرد هر چـند در پـيدايش اين فـكر دو جور نقل شده است :
1 ـ طفـيل فـرزند جعده خواهر زاده اميرالمؤ منين مى گويد: در زمان مختار وضعم بد بود و مـدتـى پـولى به دستم نيامد در انديشه بودم چه كنم تا اينكه يك روز از خانه بيرون آمـدم همـسايه خود را كه مردى عصار بود و روغن زيتون مى گرفت ديدم روى يك صندلى نشستـه كه از بس روغن روى آن ريخته تغيير رنگ داده است ، ناگهان اين فكر به مغزم خطور كرد اين صندلى را مى شود وسيله قرار داد تا پولى به دست آورم ، نزد مرد عصار رفته صندلى را از او گرفتم به خانه برده و آن را كاملا شستم تصادفا چيز خوبى از آب در آمد چون چوبش عالى بود و روغن خورده بود خيلى چشم گير شد.
از آنجا پـيش مـختار رفتم و آهسته او را گرفتم : مطلبى است كه مى خواستم با شما در ميان بگذارم ولى تاكنون نشده است و آن اينكه از پدرم جعده يك صندلى به من رسيده است كه پـدرم نقل مى كرد اين صندلى از على عليه السلام به ما رسيده و در آن نشانه اى از عـلى عـليه السلام مـى باشد مختار گفت : چرا تاكنون پنهان داشته اى زود آن را نزد من بفرست ، پارچه اى روى آن پوشانيده پيش مختار بردم ، او دوازده هزار درهم به من داد.
مختار اعلان عمومى كرد و مردم در مسجد اجتماع كردند، سپس به منبر رفت و ضمن سخنرانى اظهار داشت : هر چه در امتان پيشين رخ داد، نظير آن در اين امت نيز واقع شده است ، خداوند به بنى اسرائيل تـابوت داد و اين كرسى نظير تـابوت بنى اسرائيل است روپـوش را برداريد، همـينكه روپـوش را برداشتـند مـردمـان جاهل و نادان و يك عده بادنجان دور قاب چينها صدا را به الله اكبر و هلهله بلند كردند و اظهار خوشوقتى نمودند.
و چـون سپـاه كوفـه زير فـرمـاندهى ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد كرسى را روى استـرى سوار كردند و از هر طرف هفت نفر آنرا با سلام و صلوات نگهبانى مى كردند و چـون جمـعيت بسيارى از شاميان در اين جنگ كشته شدند عراقيان را به اين كرسى عقيدتى پـيدا شد، اينجا بود كه طفيل مى گويد: از كرده خود پشيمان شدم ولى طولى نكشيد كه صندلى ناپديد گرديد.
طريقه ديگر در پيدايش كرسى اين است كه مختار به خاندان جعده گفت : كرسى على بن ابى طالب را كه بر آن مى نشست نزد من بياوريد؟ آنها هر چه قسم ياد كردند چنين چيزى پيش ما نيست مختار نپذيرفت و گفت : چقدر نادانيد برويد و كرسى على بن ابى طالب را حاضر كنيد؟
آنها چـنين فـهمـيدند كه هر جور تختى بياورند مختار آنرا مى پذيرد، لذا رفتند اين صندلى را آوردند مـخـتـار نيز آنرا اين چـنين بجاى تـابوت بنى اسرائيل قالب كرد.(509)


فرشتگان بكمك مختار مى جنگند
چـنانكه گفته شد مختار براى پيشبرد هدفى كه داشت از هر طريقى كه پيش ‍ مى آمد حتى از افكار و انديشه هاى موهوم استفاده مى كرد، مثلا در جنگى كه با شورشيان كوفه نمود و افـراد زيادى از جمـله سراقـه بن مـرداس را اسير كردند چون او را نزد مختار آورند اشعارى در مدح و ثناى مختار سرود و تا آنجا او را بلند كرد كه همپايه پيغمبرش نمود، سپـس گـفـت : امـير؛ خـدا سايه ات را پايدار بدارد خدا شما را به نيروى غيبى مدد كرد. سراقـه بن مـرداس به خـدائيكه جز او خدائى نيست سوگند ياد مى كند كه به چشم خود ديدم فرشتگان الهى بر اسبهاى ابلق به كمك شما مى جنگيدند.
مـخـتـار گـفـت : بايد در مسجد به منبر رفته مشاهدات خود را به مسلمانان ابلاغ كنى سپس سراقـه در منبر با سوگندهاى شديد مطلب را بازگو كرد، سپس مختار گفت : گرچه مى دانم به دروغ سخن گفتى و فرشتگان را نديده اى بلكه خواسته اى به اين وسيله آزادت كنم ، برو در پناه خدا اما ديگر در كوفه نمانى تا اصحاب مرا تباه سازى .(510)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ