سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5617

مختار و جنگ با ابن زياد

پس از آنكه يزيد هلاك شد و مردم شام با مروان حكم بيعت كردند . مـروان دو سپـاه تـرتـيب داد يكى را به حجاز به جنگ ابن زبير و ديگـرى را به سركردگى عبيدالله زياد بسمت عراق روانه ساخت ، عبيدالله در جزيره با قيس عيلان كه دست نشانده ابن زبير بود به جنگ پرداخت ، و اين سرگرمى ، او را از عراق مانع و جلوگـير شد، ولى پس از آنكه از گير و دار با قيس عيلان فارغ گرديد آهنگ عراق كرد تـا به مـوصل رسيد، عـبدالرحمـان بن سعـيد كه عـامـل مـخـتـار بر مـوصل بود، به مـخـتـار نوشت :

مختار و جنگ با ابن زياد
پس از آنكه يزيد هلاك شد و مردم شام با مروان حكم بيعت كردند.
مـروان دو سپـاه تـرتـيب داد يكى را به حجاز به جنگ ابن زبير و ديگـرى را به سركردگى عبيدالله زياد بسمت عراق روانه ساخت ، عبيدالله در جزيره با قيس عيلان كه دست نشانده ابن زبير بود به جنگ پرداخت ، و اين سرگرمى ، او را از عراق مانع و جلوگـير شد، ولى پس از آنكه از گير و دار با قيس عيلان فارغ گرديد آهنگ عراق كرد تـا به مـوصل رسيد، عـبدالرحمـان بن سعـيد كه عـامـل مـخـتـار بر مـوصل بود، به مـخـتـار نوشت : عـبيدالله بن زياد وارد سرزمـين موصل گرديده و من آنجا را ترك گفته در تكريت منتظر فرمان شمايم .
مـختار كه تازه از زد و خورد با ابن مطيع فارغ شده بود با اين صحنه روبرو گرديد، يزيد بن انس را كه مردى با تدبير، كار كشته و پخته و شجاع بود خواست و گفت : ترا براى چـنين ميدانى انتخاب مى كنم كه به جز تو از هيچكس ساخته نيست هر چه از سپاهيان خواهى با خود ببر و مرتب برايت كمك مى فرستم .
يزيد بن انس گفت : من با سه هزار سوار كه خودم آنها را انتخاب كنم مى روم و ديگر كمك نخـواهم ؟ مختار موافقت كرد و گفت : تو سپاهيانرا برگزين ولى باز هم برايت سپاه مى فـرستم هر چند تو هم نخواسته باشى تا پشت سپاهيان محكم گردد و دشمنان را مرعوب سازد.
يزيد بن انس از مـيان سپـاهيان سه هزار نفـر انتـخـاب كرد و عـازم مـوصل گرديد مختار و مردم كوفه تا دير ابوموسى او را بدرقه كردند و در آنجا با او خداحافظى نموده مراجعت كردند.(474)
ميدان جنگ با ابن زياد
يزيد بن انس با سپـاهيان به سرعـت تـمـام به طرف مـوصل حركت كرد تا به سرزمين موصل رسيد، ابن زياد كه از آمدن سپاهيان كوفه آگاه شد جاسوسى فرستاد تا از مقدار سپاهيان تحقيق كند، جاسوس ابن زياد اظهار داشت كه در حدود سه هزار سوار بيش نيستـند، ابن زياد شش هزار سرباز در مـقـابل ايشان فرستاد تصادفا يزيد فرمانده سپاه مختار مريض ‍ گرديد و حالش سخت شد سوار بر الاغى شد و افرادى او را نگه داشتند و در ميان سپاه سير مى كرد و سپاهيان را به استـقـامـت و پايدارى سفارش ‍ مى كرد و گفت : اگر من مُردم ورقاء بن عازب اسدى فـرمانده سپاه است و اگر او نيز آسيبى ديد عبدالله بن ضمره رئيس لشكر خواهد بود، و پس از او سعر بن ابى سعر فرمانده قشون است .
يزيد قـبل از آفـتـاب در مـقـابل سپـاه ابن زياد صف آرائى كرد، و خود روى تختى قرار گـرفـت و چـند نفـر تـخـت او را در وسط پـياده نظام حمل مى كردند و با صداى ضعيف سپاهيان را تحريك مى كرد، هنوز آفتاب بالا نيامده بود كه سپـاه شامـيان در هم شكسته شد و فرار كردند و فرمانده آنها ربيعة بن مخارق تنها ماند هر چه سربازان را صدا زد كه برگردند گوششان بدهكار نبود، عبدالله بن ورقاء اسدى و عـبدالله ضمـره بر او حمـله كردند و او را كشتـند و محل سپاهشان را متصرف گشتند و آنچه بجاى گذاشته بودند سپاه عراق غارت كردند.
روز دوم ابن زياد بجاى ربيعه ، عبدالله بن حمله را به فرماندهى سپاه برگزيد، او با سپاه مختار بجنگ پرداخت در اين روز شكست سختى خوردند و رئيس سپاه كشته شد و سيصد نفر از آنان اسير عراقيان شدند، هنگاميكه اسيرانشان را پيش يزيد بن انس آوردند مرضش سخـت شده بود آخـرين لحظات زندگى را مى پيمود، با دست اشاره كرد همه را گردن بزنند تمام اسيران را از دم شمشير گذرانيدند!
يزيد بن انس گفت : پس از من ورقاء بن عازب امير و فرمانده شما است اين جمله را گفت و جان به جان آفـرين تـسليم كرد، سپاهيان از مرگ فرمانده خود ناراحت گشته و خود را باختند او را غسل داده ، ورقاء بر او نماز خواند به خاك سپردند پس از دفن يزيد، ورقاء فـرمـانده جديد با ياران خود به مشورت پرداخت و اظهار داشت براى من انديشه اى پيدا شده مرا راهنمائى كنيد همه مى دانيد كه ابن زياد با سپاه سنگين شام عازم جنگ با ما است و مـا جمعيت اندك قدرت مقاومت با او را نداريم اگر بسوى كوفه برگرديم خواهند انديشيد كه چـون فـرمـانده نداريم برگشته ايم و با اينكه ما دو نفر از فرماندهان آنها را كشته ايم همـيشه از ما ترسان خواهند بود اما اگر مقاومت نموده و سپس شكست بخوريم پيشروى ديروز ما خنثى شده و از ميان خواهد رفت ، همه پيشنهاد ورقاء را پسنديدند و راه كوفه را پيش گرفتند!(475)
ابراهيم نامزد جنگ با ابن زياد مى شود
پس از آنكه سپاهيان مختار ميدان جنگ را ترك كردند، حاكم مدائن سعدبن حذيفه قاصدى به كوفـه فـرستـاد مـخـتار را از مراجعت سپاه باخبر كرد، مختار ناراحت گرديد و ابراهيم را بسركردگى هفت هزار نفر روانه موصل كرد و دستور داد به سرعت بشتاب و هر كجا به سپـاهيان رسيدى ايشان را با خـود به مـيدان جنگ ببر ابراهيم روانه موصل گرديد.(476)


كوفيان بر مختار خروج مى كنند
پـس از آنكه خـبر مـرگ يزيدبن انس در كوفـه پـيچـيد بزرگـان و رجال كوفـه در خانه شبث بن ربعى كه در جاهليت و اسلام عظمت داشت اجتماع نمودند و از مـختار انتقاد مى كردند كه او يزيد را به كشتن داد، و او بردگان ما را بر ما چيره ساخت و غنائمى كه تنها سهم عرب بود در ميان بردگان قسمت كرد و ما را از آن بى بهره ساخت ، و او بدون رضايت ما بر ما حكومت مى كند، و آنكه از هر چيز آنان را ناراحت كرده بود اينكه براى افـراد غـير عرب و موالى سهمى از غنائم داده بود! شبث گفت : پس اجازه بدهيد با مختار ملاقات كنم .
شبث پيش مختار رفت و اعتراضات افراد را تذكر داد هر چه مى گفت ، مختار پاسخ مى داد اين جهت را اصلاح مى كنم و آنان را راضى مى گردانيم ، تا آنكه موضوع بردگان را گوشزد كرد، مختار گفت : بردگان را به شما برمى گردانم ، شبث اظهار داشت غنائمى كه مـخـصوص مـا بود مـوالى را با مـا شريك نمودى ، آيا بس نبود كه به جهت رضاى پروردگار آنها را آزاد كرديم كه حالا بايد در غنائم شريك ما بشوند؟
مختار گفت : اگر غنائم را به شما برگردانم و دست آنان را كوتاه سازم آيا با من شرط مى كنيد كه با بنى اميه بجنگيد و سوگند ياد مى كنيد كه با اين پيمان وفادار باشيد؟ تـا با آن مـطمئن گردم ؟ شبث گفت : نمى دانم ، من بايد با اشراف صحبت كنم ، شبث رفت كه خبر بياورد ولى ديگر نزد مختار برنگشت !
اشراف كوفه تصميم گرفتند كه با مختار بجنگند، به اين منظور شبث ربعى و شمربن ذى الجوشن و مـحمد بن اشعث و عبدالرحمان بن سعيد نزد كعب خثعمى و عبدالرحمن بن مخنف آمـدند تا آنان را نيز در اين زمينه با خود همدست گردانند، شبث به سخن پرداخت و گفت : مـختار بدون رضايت ما بر ما حكومت مى كند، او مى گويد كه محمدبن حنفيه مرا فرستاده و حال آنكه مـى دانيم مـحمد به او ماءموريت نداده است ، سهم غنائم ما را به موالى ميدهد و بردگان مان را بدون اجازه ما به ميدان جنگ فرستاده است ، كعب با ايشان موافقت كرد، اما عـبدالرحمان اظهار داشت ، اگر تصميم قطعى بر مخالفت گرفته ايد من هم شما را تنها نمى گذارم ولى اگر حرف مرا بپذيريد و سكوت كنيد بهتر است .
گـفـتـند چـرا و به چـه دليل ؟ گـفـت : مـى تـرسم با هم اختلاف كنيد و از هم بپاشيد، و باضافـه شجاعـان و يكه تازان جمعيت عرب با اويند مگر فلان و فلان با او نيستند، بردگـان همـه با اويند، مواليان با او همدستند و آنها همه متفقند و شما مخالف يكديگر زيرا بردگـان و موالى دلشان از دست شما خون است و در صددند از شما انتقام بگيرند پـس مـخـتار با شجاعت عرب و عداوت عجم با شما مى جنگد، ولى اگر صبر كنيد و سكوت نمـائيد سپـاه شام و بصره شما را از جنگيدن با او بى نياز مى كنند و از گير و دار او خلاص شده ايد بدون آنكه خون خود و همشهريان را بريزيد.
گـفـت : اينك كه همه تصميم گرفته اند تو با ما مخالفت مكن ؟ عبدالرحمان گفت : اكنون كه نصيحت مرا نمى پذيريد منهم با شما هستم هرگاه مى خواهيد خروج كنيد؟ گفتند: صبر كنيد ابراهيم بطرف موصل حركت كند و برود آنگاه قيام خواهيم كرد، و چون ابراهيم به ساباط مدائن رسيد كوفيان بر مختار شوريدند.(477)
كوفيان صف آرائى مى كنند
هر يك از قـبائل كوفـه در مـحله و يا مـيدان مـخـصوص بخـودشان صف آرائى كردند، عـبدالرحمان بن سعد بن قيس با قبيله همدان در ميدان سبيع ، زحر بن قيس و محمد بن اشعث در مـيدان كنده ولى جبيربن محمد حضرمى آنها را از توقف در اين ميدان مانع شد و گفت : از مـيدان مـا خـارج شويد كه مـى تـرسم در اثر اجتماع شما به جمعيت ما آسيبى برسد لذا ايشان هم به ميدان سبيع رفتند.
كعب بن ابى كعب خثمعى در ميدان بشر، عبدالرحمان بن مخنف و بجيله و خثعم نيز در محله مخنف صف آرائى كردند.
شمر بن ذى الجوشن در محله بنى سلول .
شبث و حسان بن فائد در كناسه كوفه .
حجار بن ابجر و يزيدبن حارث و قبيله ربيعه در فاصله بازار خرمافروشان و سبخه عمروبن حجاج زبيدى در ميدان مراد.
و كسانيكه در ميدان سبيع بودند خبر شدند كه مختار سپاهى آماده كرده تا با آنها بجنگد لذا افـرادى را پـيش قبائل از دو خثعم و بجيله كه از تيره هاى ايشان بودند فرستادند و ايشان را به خدا و خويشاوندى قسم دادند كه به كمك ايشان بيايند، اين سه قبيله هم به مـيدان سبيع مـنتـقـل شدند، و مـخـتـار از اين اجتـمـاعـشان خوشحال شد كه بهتر مى تواند با آنها مبارزه كند.(478)
مختار تظاهر به سازش مى كند
مـخـتـار كه وضع كوفه را چنين درهم و آشوب ديد قاصدى بسوى ابراهيم فرستاد و به وى نوشت كه چـون نامـه ام به شمـار رسيد بر زمين مگذار و خود را به من برسان ؟ ابراهيم سپـاهيانرا را اعلام كرد به كوفه برگرديد سپاهيان با سرعت تمام و بدون تـوقـف در بين راه شب و روز در حركت بودند تا وارد كوفه شدند، او روز سوم حركت از كوفـه دوباره وارد كوفـه شد. مـخـتـار با كوفيان دفع الوقت مى كرد و با مراسله و فرستادن سفير سرشان را گرم مى داشت تا ابراهيم برگردد، براى آنها پيام فرستاد كه اعتراض شما چيست ؟
كوفـيان پـاسخ دادند: خواسته ما آن است كه از كار بر كنار شوى زيرا تو مدعى هستى كه محمد حنفيه ترا فرستاده با آنكه او ترا نفرستاده است ؟
مختار گفت : اگر مشكوكيد چند نفر از شما و چند نفر از طرف من به مدينه مى فرستيم تا حقيقت امر روشن شود؟ كوفيان اين پيشنهاد را نپذيرفتند و چند مرحله ميان ايشان و سپاهيان مـخـتـار زد و خـوردى دست داد تـا صبح روز سوم ابراهيم وارد شد و مختار نيرو گرفت و كوفيان سست و ضعيف شدند.
قـبيله همدان در ميدان سبيع اجتماع كرده بودند و چون وقت نماز شد هر تيره اى مى گفتند: امـام جمـاعـت مـى بايد از مـا باشد، برخـى گـفـتـند: هر كه با جمعيت خود نماز بخواند عـبدالرحمان بن مخنف اظهار داشت : نگفتم : كه شما با هم اختلاف مى كنيد؟ اين اولين مرحله اختلاف است ، ولى دست برداريد در ميان شما قاريان قرآن و بزرگانيكه مورد علاقه همه باشند وجود دارد يكى از ايشان را انتخاب كنيد، رفاعة بن شداد فتيانى رئيس قراء در ميان شما است با او نماز بخوانيد؟ آنان هم پذيرفتند.(479)
مختار صف آرائى مى كند
مـخـتار صفوف سپاه را منظم كرد، و عمده سپاه كوفه در دو نقطه اجتماع كرده بودند، قبيله همـدان يمـن در سبيع و مـضر در كناسه ، مختار ابراهيم را گفت : با كدام يك از دو گروه مايلى بجنگى ؟ ابراهيم گفت : با هر دسته ايكه شما بگوئيد مختار انديشيد كه ممكن است ابراهيم با مـردم يمـن كه قـبيله اوست خوب نجنگد، لذا گفت : توبه كناسه برو من با جمـعـيتـى كه در مـيدان سبيع هستند مى جنگم ، ابراهيم روانه كناسه شد و مختار به ميدان سبيع رفت و جلو خانه عمر بن سعد بن ابى و قاص ايستاد و احمر بن شميط و عبدالله بن كامـل را برگـزيد و هر يك را موكل كوچه اى نمود و گفت از اين كوچه پيش برويد تا از مـيدان سبيع خارج شويد و ايشان را گفت : جمعيت شبام وعده داده اند كه از پشت سر ايشان حمله كنند و قطعا حمله مى كنند.
طولى نكشيد كه سربازان شكست خورده به نزد مختار برگشتند، مختار از فرماندهشان پـرسيد گفتند: او مشغول جنگ بود، سپس عبدالله قراد خثعمى را كه فرمانده چهارصد نفر سپـاهى بود ماءمور كرد به كمك آنان بشتابد و دستور داد سيصد نفر را با عبدالله بن كامل واگذارد و خود با صد نفر ديگر به ميدان سبيع رفته و در آنجا به جنگ پرداخت .
ابراهيم با شبث بن ربعى روبرو شد جمعى از قبيله مضر با وى بودند به ايشان فرمان داد كه برگرديد زيرا دوست ندارم يك نفر از قبيله مضر بدست من كشته شود آنان گوش نكردند و جنگ را شروع نمودند طولى نكشيد كه آنانرا شكست داد و حسان بن قائد كه يكى از سران سپاه كوفه بود مجروح گرديد، او را بخانه اش بردند و در خانه بمرد.
خبر پيروزى ابراهيم به مختار رسيد، خوشحال شد و براى احمر بن شميط و عبدالله بن كامل كه در سبيع مى جنگيدند مژده پيروزى ابراهيم را بردند تا پشتشان گرم شده و با قوت قلب پيشروى نمايند.
قبيله شبام بسركردگى ابى القلوص از عقب جعيت بر آمد از سه طرف كوفيان را در ميدان سبيع مـحاصره كردند و بزودى با گـرفـتـن پـانصد نفر اسير بر مخلفين پيروز شدند.(480)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ