سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5616

مختار فرمان قيام ميدهد

پس از آنكه ابراهيم با مختار بيعت كرد هر شب با اقوام و بستگان خود بخانه مختار ميرفت و برنامه نهضت را مطرح مى ساخت تا بالاخره تصميم گرفتند شب پنجشنبه چهاردهم ماه ربيع الاول همان سال 66 قيام كنند . شب سه شنبه دوازدهم فرا رسيد ابراهيم اول مغرب در خانه به نماز ايستاد و در حدود صد نفـر از بستگان و همسايگانش كه آماده حركت بودند به نماز او اقتدا نمودند پس از نمـاز هوا گـرگ و مـيش بود كه ابراهيم با جمعيت خود بقصد خانه مختار سوار شدند

نهضت شروع مى شود
پس از آنكه ابراهيم با مختار بيعت كرد هر شب با اقوام و بستگان خود بخانه مختار ميرفت و برنامه نهضت را مطرح مى ساخت تا بالاخره تصميم گرفتند شب پنجشنبه چهاردهم ماه ربيع الاول همان سال 66 قيام كنند.
شب سه شنبه دوازدهم فرا رسيد ابراهيم اول مغرب در خانه به نماز ايستاد و در حدود صد نفـر از بستگان و همسايگانش كه آماده حركت بودند به نماز او اقتدا نمودند پس از نمـاز هوا گـرگ و مـيش بود كه ابراهيم با جمعيت خود بقصد خانه مختار سوار شدند در حاليكه زره ها را در زير لباس پـوشيده و فـقـط شمـشيرى حمايل نموده بودند.
از طرفـى اياس بن مـضارب رئيس لشكر ابن مطيع استاندار كوفه متوجه شده بود كه همين امشب يا فردا شب مختار در كوفه خروج مى كند لذا تمام ميدانهاى كوفه را از سپاهيان خود پر كرده و راهها و كوچه هاى بزرگ را كنترل كرده بود.
حميد بن مسلم گويد: در آنشب همراه ابراهيم بودم در راه چون به خانه اسامه رسيدم گفتم : صلاح در آن است كه از طرف خـانه خـالد بن عرفطه به محله بجيله و از آنجا بخانه مـخـتـار برويم و اين راهى را كه شما در پيش ‍ گرفته ايد به دارالاماره و بازار منتهى ميشود و اطراف دارالاماره و بازار را سربازان گرفته اند.
ابراهيم كه جوانى دلاور بود بدش نمى آمد كه با جمعيت روبرو شود، گفت : بخدا قسم از جلو خـانه عـمـرو بن حريث بطرف قصر وسط بازار عبور ميكنم تا ترس و رعبى به دل دشمنان افكنده و بآنها بفهمانم كه در چشم ما بى ارزش و خوارند!
كوچـه ها را به پايان رسانيده تا جلو خانه عمرو بن حريث با اياس رئيس ‍ سپاه كوفه روبرو شديم كه با لشكرى انبوه غرق در صلاح راه را بر ما بسته اند.
اياس : شما كيستيد؟
ـ من ابراهيم فرزند مالك اشترم .
ـ اين جمعيت همراه تو چيست ؟ درباره تو مشكوكم زيرابه من رسيده كه هر شب از اينجا عبور ميكنى ، بنابراين بايد ترا نزد حاكم ببرم تا ببينم نظر او درباره تو چيست !
ـ بابا شوخى ميكنى ، بگذار عقب كار خود برويم .
ـ بخدا نميشه .
ابراهيم يكى از دوستانش را كه ابوقطن ناميده مى شد همراه اياس ديد، چند قدم به عقب برگـشت و رفـيق خـود را صدا زد سپـاهيان فكر مى كردند كه ابراهيم ميخواهد دوستش ابوقـطن را واسطه قـرار دهد، ابوقـطن نزديك ابراهيم آمد و نيزه بلندى در دست داشت ابراهيم نيزه او را از چنگش ‍ ربود و با نيزه بر رئيس سپاه حمله كرد و او را از پاى در آورد سپـاهيان كه ديدند رئيسشان كشته شد همه فرار كردند! ابراهيم يكى از همراهيان را گفت : سر اياس را جدا كرده با خود نزد مختار بردند.
ابراهيم بر مختار وارد شد و اظهار داشت هر چند بنا بود شب پنچشنبه قيام كنيم ولى پيش آمدى كرده كه بايد همين امشب قيام كرد! مختار پرسيد: مگر چه شده .
ابراهيم گـفـت : اياس سر راه بر من گرفت كه بعقيده خودش نگذارد بيايم ، من هم او را كشتم و سر او جلو در دست همراهان من است .
مـخـتـار از كشتـه شدن رئيس سپـاه كوفه خوشحال شد و گفت عجب مژده اى دادى خدا ترا خوشحال كند و اين اولين قدم پيروزى است .(460)
مختار فرمان قيام ميدهد
پـس از آنكه مختار از پيش آمد تازه آگاه گرديد به سعيدبن منقذ فرمان داد: برخيز و در پشت بامها آتش برافراز تا دوستان از قيام و نهضت ما آگاه گردند، و تو اى عبدالله بن شداد بپـاخـيز و در مـيان شهر نداى يا مـنصور امـت بلند كن ؟ و شمـا اى سفيان بن ليل و قـدامـه بن مـالك آواى يا لثارات الحسين در دهيد، سپس فرمان داد زره و اسلحه مرا بياوريد.
ابراهيم پـيشنهاد كرد چـون مـمكن است كسانيكه با ما بيعت كرده اند نتوانند خود را بما برسانند زيرا تمام ميدانهاى شهر را سپاه كوفه پر كرده است اگر صلاح ميدانيد من با كسانيكه همراه دارم در شهر گردش نموده و شعار دهم تا افراد را گرد آورده سپس نزد شمـا بيايم و هر كه نزد شما آمد همين جا بماند تا اگر سپاهى قصد شما را كند از شما دفـاع كنند، مختار اجازه داد كه هدفش را تعقيب كند و فرمود: مبادا بسوى اميرشان بروى و يا با او به جنگ پردازى بلكه تا ميتوانى اقدام بجنگ نكن مگر جائيكه چاره نيست و دست بردار نباشند و هر چه زودتر خود را بما برسان ؟
ابراهيم بر حسب دستـور مختار از پس كوچه ها ميرفت تا به محله خويش ‍ رسيد و تمام كسانش را كه آماده حركت بودند ولى قدرت نميكردند با خود برداشت و برگشت ، و در مراجعت نيز از شاه كوچه ها و خيابان دورى ميكرد تا پاسى از شب گذشت و چون به مسجد سكون رسيد در آنجا با يك دستـه از سپاهيان زحر بن قيس روبرو شد ولى فرمانده نداشتند، ابراهيم و همراهانش بر آنها حمله كردند و آنها را متفرق شاختند آنان بسوى ميدان كنده فـرار كردند، ابراهيم آنان را تعقيب كرد تا وارد ميدان شدند و در ميدان هم با آنها جنگـيد و سپاهيان به كوچه ها فرار ميكردند، سپس پرسيد رئيس اين سپاه كيست ؟ گفتند: زحر بن قيس است ، گفت : بنابراين ايشان را تعقيب نكنيد.
ابراهيم به راه خود ادامه داد تا بميدان اُثير رسيد در آنجا سپاهى نبود لذا مدت زيادى در آنجا تـوقـف كردند، سويد بن عـبدالله مـنقرى باخبر شد كه ايشان در اين ميدان قرار گـرفـتـه اند با خـود انديشيد اگر به اينها زخمى بزنم نزد حاكم مقامى خواهم يافت ، ابراهيم ناگـهان مـتوجه شد كه با سپاهى روبرو شده است ، ابراهيم همراهان را گفت : پـياده شويد و با اينها بجنگيد كه خدا شما را يارى خواهد كرد، يكباره بر آنها حمله كردند و در اندك زمانى متفرق ساختند، بعضى از همراهان ابراهيم پيشنهاد كردند خوب است اينها را تعقيب كنيم تا بيشتر ترس آنها را فرا گيرد؟ ابراهيم گفت : خير؛ بايد زودتر بنزد مـخـتـار برگـرديم تا رفع تنهائى و وحشت از او بشود حتى ممكن است جمعيتى با ايشان بجنگ پرداخته باشند، ابراهيم از آنجا عبور كرد و به مسجد اشعث رسيد در آنجا اندكى توقف كرد سپس بخانه مختار رفت .(461)
جلو خانه مختار ميدان جنگ
چـون ابراهيم نزديك خانه رسيد صداى جمعيت و اسلحه را احساس ‍ كرد، و چون نزديك تر شد ديد شبث بن ربعى از يكطرف بجنگ پرداخته و مختار يزيد بن انس را ماءمور جنگ با او ساخـتـه است ، و از طرف ديگـر حجار بن ابجر بجنگ مختار آمده و احمر بن شميط در مـقـابلش صف آرائى كرده است ، از دو جانب خانه مختار جنگ درگير شده است . ابراهيم از پـشت سر حجار بر آمد، ولى قبل از رسيدن او حجار فهميد لذا فرار را بر قرار ترجيح داد و از پس كوچه ها فرار را پيش گرفتند، و از طرف ديگر قيس بن طهفه با صد سوار بكمك مختار آمد و با كمك يزيد بن انس ‍ با شبث بن ربعى بجنگ پرداخته آنان كه خود را از جلو و عـقـب در مـحاصره لشكريان مختار ديدند متوارى شدند و شبث خود را در دارالاماره به ابن مـطيع رسانيد و به استاندار گفت : مختار قوى گشته و يارانش زياد شده اند صلاح در اين است لشكريانى كه در ميدانهاى شهر پراكنده همه را بخوانى و يك سپاه مـنظم تـشكيل داده از يكسو با مـخـتـار به جنگ بپردازى شايد نتيجه بگيرى و در غير اينصورت تلاش بى ثمر است .
چـون مـذاكره شبث با ابن مـطيع بگـوش مـخـتـار رسيد خوشحال گرديد و نيرو گرفت با جمعيتى كه داشت از خانه بيرون آمد و خود را پشت دير هند رسانيد، و از آنجا ابو عثمان نهدى را به محله شاكر فرستاد تا آنهائى را كه از ترس كعب كه در ميدان بشر قرار داشتند جرئت نمى كردند از خانه ها خارج شوند با خود به سپـاه مختار برساند، ابو نهد در ميان محله شاكر فرياد كرد يالثارات الحسين ، يا منصور اءمت ؛ بدانيد كه امير خاندان پيامبر به دير هند آمده مرا فرستاده تا شما را نزد او ببرم خدا شما را بيامرزد از خانه ها بيرون بيائيد؟
كعـب از تـصمـيم قبيله شاكر آگاه شد به ميدان بشر آمد و سر راه برايشان گرفت آنان شعـار خـود را با صداى بلند مـيخـواندند و بر او حمـله كردند، كعـب چـون ديد در مـقـابل حمـله آنان نمـيتـواند مـقـاومـت كند لذا راه آنان را آزاد گذاشت تا ايشان به مختار پيوستند.
عبدالله بن قراد خثعمى نيز وقتيكه شنيد مختار به دير هند آمده با دويست نفر از بستگانش آهنگ مـخـتـار نمود ايشان نيز در راه با سپاه كعب برخوردند ابتداء از دو طرف صف بندى كردند ولى چـون كعب فهميد اينها از افراد قبيله اويند از جلو راهشان كنار رفتند و ايشان توانستند بدون جنگ به مختار بپيوندند.
در اواخـر شب قـبيله شام از خانه بيرون آمدند و در ميدان مراد اجتماع كردند خبر ايشان به عـبدالله الرحمان بن سعيد كه از طرف ابن مطيع ماءمور ميدان سبيع بود رسيد به ايشان پيام فرستاد: اگر مى خواهيد به مختار ملحق گرديد از ميدان سبيع عبور نكنيد! آنها هم به مـختار پيوستند، بالاخره تا صبح سه هزار و هشتصد نفر از دوازده هزار نفريكه با مختار بيعـت كرده بودند به او مـلحق شده و اجتـمـاع كردند اول طلوع صبح لشكريان مختار مجهز و آماده بودند.(462)
نماز صبح
اول طلوع صبح مـخـتـار با اصحاب خـود نمـاز را خـواند در ركعـت اول پس ‍ از حمد سوره و النازعات و در ركعت دوم عبس و تولى را قرائت كرد.
راوى گـويد: تـا امروز امامى را نديدم كه در قرائت و نماز از مختار فصيحتر باشد. پس از نمـاز صبح به مختار خبر دادند كه سعر بن ابى سعر كه يكى از بيعت كنندگان با مـخـتـار بود با جمعيت و افراد قبيله اش بسوى شما مى آمدند و راشد بن اياس سر راه بر آنها گرفته و مانع شده است .
مختار دو تيپ از سپاه را بكمك ايشان فرستاد: ششصد سوار و ششصد پياده بسركردگى ابرهيم و سيصد سوار و ششصد پياده بفرماندهى نعيم بن هبيره اين دو دسته از سپاه به سعـر و همراهانش پيوستند، نعيم كه فرمانده نهصد نفر سپاه بود سعر بن ابى سعر را فـرمـانده سواره قرار داد و خود با دسته پياده مانده . اين دو دسته با سپاهيان كوفه تا اول آفتاب جنگيدند تا آنكه آنها را وارد خانه هاشان نمودند، سپاهيان مختار با خاطرجمعى مـتـفـرق شدند، ولى شبث بن ربعى سپاهيانش را فرياد زد و گفت : اى سست عنصران از غـلامـان و بردگـان خـودتـان فـرار مـيكنيد؟ با اين تهديد و توبيخ دوباره سپاه شبث تشكيل بخود گرفت و بر سپاه مختار حمله كردند، سربازان كه آماده نبودند فرار كردند و نعيم بن هبيره مقاومت كرد و كشته شد و سعر بن ابى سعر نيز با او بود اسير گرديد، دو نفر ديگر از سربازان اسير شدند شبث بن ربعى سعر و يكى از سربازان كه عرب بودند آزادشان نمـود و ديگرى را كه غير عرب بود فرمان قتلش را صادر كرد و او را كشتند.(463)
كشته شدن سردار ابن مطيع
عـبداللّه بن مـطيع دو دسته از سربازان را از دو سو بجنگ مختار فرستاد 1 ـ يزيد بن الحارث 2 ـ شبث بن ربعـى ، مـخـتـار يزيد بن انس را در مقابل آنها فرستاد سپاه مختار در مقابل دو حمله سخت كوفيان مقاومت كردند از جاى خود تكان نخـوردند ولى سردار سپاه ، يزيد بن انس انديشيد كه اگر حمله دشمن با همين شدت و سختى باشد ممكن است سربازان مقاومت نكنند لذا بايستى اينها را با نيروى روانى تقويت كرد از اين رو براى آنان چنين سخنرانى كرد:
اى شيعـيان شمـا در وقتيكه ملازم خانه خود بوديد و كارى با اينها نداشتيد دست و پاى شمـا را مى بريدند و چشمان شما را بيرون مى آوردند و شما را بدار مى آويختند كه چرا دوستـداران خاندان پيغمبريد؟ پس امروز با ايشان مى جنگيد اگر بر شما چيره شوند با شما چه خواهند كرد؟ بخدا قسم نميگذارند چشم بهم بگيريد كه شما را با سختى ميكشند، و با زنان و فرزندانتان در مقابل چشمانتان بدترين معامله را خواهند كرد كه مرگ بهتر از ديدن چنين منظره ها است ، و بدانيد كه شما را از اين مهالك جز استقامت و بردبارى و صبر در مقابل دشمن نجات نمى دهد.
اينوقـت ابراهيم نيز بكمـك سربازان مـخـتـار مـاءمـوريت يافـت تـا با راشد رئيس كل قواى ابن مطيع بجنگد، در محله مراد با او روبرو شد مشاهده كرد كه چهار هزار سرباز در اخـتـيار دارد سربازان خود را گفت : از زيادى سپاه نهراسيد كه خدا وعده نصرت داده و چـه بسيار جمـعـيت كم بر جمعيتهاى انبوه پيروز گشته اند، سپس به خزيمة بن نصر فـرمـان داد تـو با سواران بجنگ و مـن با پيادگان مصاف ميدهم ، جمعيت زيادى از سپاه كوفـه را كشتـند، خـزيمـه در مـيان سپـاه چـشمـش به راشد رئيس كل قـوا افـتاد بر او حمله كرد و با نيزه ضربه اى بر او زد و او را كشت ، با آواز بلند فـرياد كشيد: بخداى كعبه راشد را كشتم ! سربازان كوفه فرار كردند و سربازان مـخـتـار خـوشوقـت گـرديدند و نيرو گـرفـتند، چون مژده كشته شدن راشد به مختار و همراهانش رسيد همگى صدا را به الله اكبر بلند كردند و نيروى تازه اى در وجود ايشان دميد.(464)
سردار جديد كوفه
ابن مـطيع حسان بن قـائد را بجاى راشد مـنصوب كرده ، حسان در مـقـابل ابراهيم صف آرئى نمـود، ولى در اين بار با اولين حمـله سربازان مـخـتار قبل از آنكه نيزه و شمشيرى بكار ببرند سربازان حسان فرار كردند حسان فرمانده سپاه عـقـب افـتـاد، خـزيمه او را گفت : اگر خويشاوندى ميان ما نبود الان به زندگيت خاتمه مى دادم ولى اكنون در امـان مـنى و خود را نجات بده ، بدبختى كه رو مى كند تصادفا اسب حسان لغزيد حسان بر زمين افتاد اگر خزيمه نرسيده بود سپاهيان قطعه قطعه اش كرده بودند ولى خزيمه رسيد و او را بر اسب خود سوار كرد و روانه خانه اش ‍ نمود.(465)
ابراهيم به كمك مختار مى رود
ابراهيم از آنجا متوجه به سمت سبخه گرديد كه مختار و يزيد بن انس در آنجا با شبث بن ربعى و يزيد بن حارث در نبرد بودند، چون ابراهيم از دور رسيد مشاهده كرد كه شبث مـخـتـار و همراهان او را سخت محاصره كرده است ، ابراهيم به سرعت به طرف آنان رفت ، يزيد بن حارث كه متوجه آمدن ابراهيم گرديد با سپاهش بسوى او رفت تا او را نگهدارد و شبث كار مختار را يكسره كند، ابراهيم ، خزيمه را با جمعى از سپاهيانش ‍ بسوى يزيد بن حارث فـرستاد و خود به كمك مختار شتافت ، همينكه ابراهيم به سپاهيان شبث نزديك شد، سربازان شبث كم كم به عقب برگشتند ابراهيم از يك طرف و يزيد بن انس كه همـراه مـخـتار بود از جانب ديگر بر شبث و سپاهيانش حمله كردند تا آنها را وارد خانه هاى كوفه نمودند، خزيمه نيز يزيد بن حارث را شكست داد تا وارد كوچه هاى كوفه شدند، يزيد بن حارث كه نمى توانست كارى از پيش ببرد تيراندازانرا فرمان داد تا بر بام خـانه ها برآيند تا با تيراندازى نگذارند مختار و سپاهيانش از سبخه كه بيرون شهر بود وارد شهر شوند، اما مختار راه را عوض كرد و از راه ديگر وارد شد، ولى ابن مطيع با كشته شدن راشد و فرار سپاهيان خود را باخته بود.(466)
ابن مطيع مردم كوفه را توبيخ مى كند
عـبدالله بن مـطيع كه به دست و پا افتاده بود و نمى دانست چه كند در فكر عميقى فرو رفت ، عمروبن حجاج زبيدى گفت : امير چرا سستى مى كنى و شوخى گرفته اى اين جمعيت نيرومند شده اند، رؤ ساء قبائل ، جمعيت خود را بخوانند و شما هم مردم را تحريك كنيد هر يك از رؤ ساء مى توانند جمعيتى با خود بياورند تا با اينها بجنگيم ؟
ابن مـطيع در مـيان جمعيت به سخنرانى پرداخت و گفت : مردم از تمام شگفتيها شگفت تر اينكه شما از جمعيت قليلى از خودتان عاجز بشويد، در حاليكه دينشان دينى گمراه كننده است !! و افرادشان پستند زيرا شنيده ام پانصد نفر از غلامان و آزاد شدگان شمايند كه حتى امير و فرمانده اين جمعيت نيز غلام آزاد شده ايست ، حريم خود را از آنها نگهداريد و در راه حفظ شهرتان بكوشيد و دست بيگانگان را از شهر كوتاه كنيد كه فردا اينهائيكه هيچ سهمـى ندارند در غنائم و بهره هاى شهر شما شركت خواهند كرد بلكه دست شما را از آن كوتـاه مـى كنند، و اگـر آنها نيرو بگيرند عزت و آبرو و شرف و حيثيت شما بر باد رفته است .(467)
ابن مطيع محاصره مى شود
پس از آنكه تيراندازان از پشت بامها مانع ورود مختار به كوفه شدند مختار دور زد و از طرف قـبرستـان مـحله مزينه در آمد، خانه هاى اين قبيله از خانه هاى شهر مجزا بود، مردم مـزينه فـهمـيدند كه آنان تـشنه اند با آب ايشان را استقبال كردند، همه سپاهيان آب آشاميدند به جز مختار كه از آشاميدن آب امتناع كرد، احمر بن هديج به پسر كامل گفت : مثل اينكه امير روزه است او پاسخ مثبت داد، دوباره گفت : اگر افطار مى كرد بهتر مى توانست بجنگد؟
پـسر كامل گفت او معصوم است و خود تكليفش را بهتر مى داند، احمر از گفته خود پشيمان شد و استـغفار كرد! (آرى مردم عوام چنينند كه اگر فردى يك قدم در اجتماع جلو افتاد همه گـونه فـضائل و كرامـات درباره اش ‍ قـائل مـى شوند و اگر يك قدم عقب بماند نمى توانند هيچ گونه فضيلتى درباره اش بپذيرند!)
مختار گفت : اينجا براى ميدان جنگ خيلى مناسب است ، ابراهيم گفت : اكنون كه خدا دشمنان ما را مـغـلوب ساخـتـه و تـرس در دلشان جاى كرده است اينجا بايستيم تا آنها به سراغ ما بيايند؟! نه ، بايد رفت و قصر ابن مطيع و دارالاماره را محاصره نمود!
مـخـتـار كه منتظر چنين موقعيتى بود خوشحال شد و ابراهيم را نوازش كرد و او را تصديق كرد، سپـس دستـور داد پـيرمردان در اين ميدان بمانند بارهاى سنگين را اينجا بگذاريم و سربازان جوان و جنگـجو وارد شهر شوند، افراد ضعيف و زخمى و پيرمردان را آنجا گذاشتند و ابو عثمان نهدى را بر آنان گماشت و لشكريان وارد شهر شدند.
چـون جلو كوچـه ثـوريها رسيدند عمرو بن حجاج با دو هزار سوار جلويشان سبز شدند ابراهيم با جمـعـيتـى كه زير پـرچـم او بودند خـواست در مـقـابل ايشان صف آرائى كند ولى مختار برايش پيام فرستاد كه تو به همان مقصدى كه در نظر دارى برو و ما اينها را كفايت مى كنيم ، سپس ‍ يزيد بن انس را فرمان داد كه تو با سربازانى كه زير پرچم دارى با عمرو به نبرد بپرداز؟
مـخـتار نيز پشت سر ابراهيم راه قصر را پيش گرفت ، چون به كوچه ابن محرز رسيدند شمـر بن ذى الجوشن با دو هزار سوار سر راه بر ايشان بست ، مختار سعيد بن منقذ را ماءمور جنگ با ايشان نمود و ابراهيم را فرمان داد در تعقيب مقصد خود بكوشد.
و چـون به مـحله شبث بن ربعى رسيدند نوفل با پنج هزار سوار جلو ايشان در آمدند و باضافـه كه ابن مـطيع در شهر اعـلان كرده بود كه تـمـام افـراد بايد به سپاه نوفل بپيوندند.
ابراهيم كه در مـقـابل چنين سپاه عظيمى قرار گرفت دستور داد: سربازان از اسب پياده شوند و اسبان را در كنار يكديگر نگاه دارند و سربازان پياده با شمشير با دشمن بجنگـند، سپـس افـراد سپاهش را سفارش كرد: اگر اعلان كردند افراد قبيله شبث آمدند، افراد قبيله عتيبه آمدند، فاميل اشعث آمدند نهراسيد زيرا وقتيكه حرارت و سوزش شمشير را چشيدند از اطراف ابن مطيع فرار مى كنند چنانكه گوسفندان از گرگ فرار مى كنند.
ابراهيم دامن قبا را به كمر بست و به سربازان خطاب كرد من به قربان شما، حمله كنيد؟ ابراهيم به نوفـل رسيد و دهنه اسبش را گرفت و شمشير بلند كرد كه او را بكشد، نوفـل التـمـاس كرد و ابراهيم او را رها كرد و گفت ولى يادت باشد؟ روى همين حساب نوفل تا آخر عمر خود را مرهون مى ديد و زندگى خود را از او مى دانست .
ابن مطيع در سه روز محاصره
ابراهيم از سه جهت قصر ابن مطيع را محاصره كرد: از طرف بازار، ميدان و مسجد.(468)
ابن مطيع با تمام اشراف كوفه در قصر محاصره شدند فقط عمرو بن حريث از اشراف كوفه در خانه اش به سر مى برد سه روز اين جمعيت در حصار به سر بردند و جز آرد، آذوقـه ديگرى نداشتند، ابراهيم و يزيد بن انس و احمر بن شميط دارالاماره را در محاصره گرفته بودند، ابراهيم از جانب مسجد و در قصر، يزيد از جانب محله بنى خديفه و كوچه روميها، احمر از ناحيه خانه عمار و خانه ابوموسى .
و چـون مـحاصره قـصر به طول انجاميد، ابن مطيع با اشراف در ميان گذاشت كه مصلحت چـيست و چـه بايد كرد؟ شبث گفت : اين جمعيتى كه در قصر هستند نمى توانند براى شما كارى انجام بدهند و حتى براى خودشان هم نمى توانند مؤ ثر باشند و بى جهت خود را به كشتن نده بلكه براى خود و ما از اين مرد امان بگير؟
ابن مـطيع گـفـت : خـوش ندارم امـان بخـواهم با آنكه تمام حجاز و بصره در تحت حكومت اميرالمؤ منين عبدالله بن زبير است .
شبث گـفـت : پـس مـمـكن است از قـصر خارج شده و به خانه هر كه مورد اطمينان شما است برويد و سپـس از آنجا به حجاز نزد اميرالمؤ منين كوچ كنيد، اين پيشنهاد پسند آمد، نيمه شب از قـصر خـارج شده و به خـانه ابومـوسى منتقل گرديد.
پـس از آنكه ابن مطيع قصر را ترك كرد، كسانيكه در قصر بودند به ابراهيم پيشنهاد كردند كه اگـر تـسليم شويم در امانيم ؟ ابراهيم ايشان را امان داد همگى از قصر خارج شدند و با مختار بيعت كردند.(469)
مختار در قصر مستقر مى شود
مختار وارد قصر مى گردد، شب را در قصر بسر برد و صبح به مسجد رفت در حالى كه تـمـام اشراف كوفه در مسجد اجتماع كرده بودند پس از اداء نماز به منبر رفت سخنرانى مـفـصلى ايراد كرد و از جمله گفت : مردم پس ‍ از على بن ابى طالب و خاندان او بيعتى كه به رشد و هدايت نزديكتر از اين بيعت باشد انجام نشده است .
سپس از منبر فرود آمد و مردم براى بيعت كردن پشت سر مختار وارد قصر شدند اشراف و رجال كوفـه براى بيعت نمودن بر يكديگر سبقت مى گرفتند، مختار با اين شرايط از مردم بيعت مى گرفت :
شما با من به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و خونخواهى خاندان پيغمبر و جهاد با بى دينان و دفاع از ستمديدگان بيعت مى كنيد كه با كسى كه با مادر جنگ است بجنگيد و با كسانى كه با ما آشتى هستند آشتى كنيد، و نسبت به بيعت خود وفادار باشيد كه نه من اجازه نقض بدهم و نه شما نقض بيعت نمائيد، هر كه تمام اين شرائط را مى پذيرفت از او بيعت مى گرفت .(470)
رفتار مختار با ابن مطيع
پـس از آنكه تـمام كارها بر وفق ميل مختار انجام شد يكى از بادنجان دور قاب چينها و از همـانهائيكه تا يك ساعت قبل به نفع ابن مطيع شمشير مى زد براى خوش آمد مختار نزد او آمـد و اظهار داشت : امير ميدانى كه ابن مطيع در خانه ابوموسى است ؟ مختار پاسخى نداد، انديشيد كه مـختار متوجه سخن او نشده ، دوباره گفت : امير بداند كه ابن مطيع در خانه ابومـوسى است ، باز هم مـخـتـار با سكوت گـذرانيد، اين بار هم احتـمـال داد شايد متوجه نشده است ! براى سومين بار گفت : ابن مطيع در خانه ابوموسى است ، ديد مختار توجه نمى كند فهميد كه مايل نيست كه مطلب آفتابى شود.
ولى چـون شب فرا رسيد مختار به پاس دوستى سابق كه با ابن مطيع داشت ، صد هزار درهم برايش فـرستـاد و پـيام داد، كه جاى ترا دانستم و فهميدم كه مانع حركت شما از كوفـه نداشتـن وسائل بوده است ، لذا با اين مـبلغ وسائل رفتن خود را تهيه و بهر كجا كه مى خواهى بروى آزادى .(471)
رفتار مختار با مردم
پس از آنكه مختار بر اوضاع مسلط شد، از خزينه بازديد نمود نه ميليون درهم در خزينه مـوجود بود، بهر يك از سه هزار و هشتصد نفرى كه تا هنگام محاصره قصر با او بودند پـانصد درهم داد، و به شش هزار نفر كه پس از محاصره بايشان ملحق شدند بهر يك دويست درهم داد.
و با عـمـوم مـردم با خـوشروئى مـواجه مـى شد و به همه وعده عدالت مى داد، اشراف و بزرگـان را نزديك خـواند و با آنها مـلاطفـت مـى فـرمـود، عـبدالله بن كامل شاكرى را رئيس شهربانى و كيسان آزاد شده عرينه را رئيس گارد خود قرار داد.
يكى از روزها كه مختار با اشراف كوفه گرم گرفته بود و تمام توجهش بآنها بود يكى از افـراد گـارد به رئيس خود گفت ، مى بينى مختار چه توجهى به اشراف دارد و مـاها را فـرامـوش كرده است ؟ مختار كه مرد زيركى بود دريافت كه درباره او صحبت مى كنند.
كيسان را خـواست و گـفت : چه صحبت مى كرديد؟ كيسان در گوش مختار گفت : افراد غير عـرب از تـوجه شمـا به اشراف عرب ناراحت شده اند، مختار گفت : بايشان بگو ناراحت نباشيد كه مـن از شمـا و شمـا از مـنيد، پس ‍ از سكوت طولانى گفت : (( انّا من المجرمين مـنتـقـمـون ))
يعـنى از ستـمـكاران انتقام خواهم گرفت ، موالى كه اين جمله را شنيدند خوشحال شدند و به يكديگر مژده مى دادند كه اشراف كشته مى شوند.(472)
مختار فرماندار خود را اعزام مى كند
پـس از آنكه مختار از وضع كوفه مطمئن شد، افرادى را به فرماندارى و حكومت قسمتهاى وسيعى كه از استاندارى كوفه ماءموريت مى يافتند منصوب گردانيد، و اولين حكمى كه نوشت و پـرچـمـى را كه برافـراشت براى عبدالله بن حارث برادر مالك اشتر عموى ابراهيم بود كه او را حكومـت ارمـنيه بداد، و محمد بن عمير را به آذربايجان فرستاد، عـبدالرحمـان بن سعيد را به حكومت موصل منصوب فرمود: اسحاق بن مسعود را به مدائن وارض جوخـى فـرستاد، سعيد بن خديفه را ماءمور حلوان نمود كه در حلوان دو هزار سوار در اخـتـيار داشت ، و هر مـاه هزار درهم برايش حقوق تعيين كرد و او را به جهاد با اكراد مـاءمـور ساخـت و دستـور داد راهها را كاملا كنترل كند و به تمام حكام آن ناحيه دستور داد خراج شهرى را كه در اختيار دارند بحلوان پيش سعد بن حذيفه بفرستند.(473)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ