سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5614

مختار خود را نماينده مهدى مى خواند

شب فـرا رسيد جمعيت و قبايل كوفه به خانه مختار هجوم آوردند، مختار از وضع كوفه پـرسش كرد؟ گفتند: شيعيان كوفه زير پرچم سليمان بن صرد در آمده در همين نزديكى بخونخواهى امام حسين عليه السلام خروج مى كنند . مـخـتـار برخاست و به سخنرانى پرداخت پس از حمد و ثناى پروردگار اظهار داشت مهدى فـرزند وصى پـيغـمـبر يعـنى محمد بن الحنفيه مرا به عنوان نماينده خود بسوى شما گـسيل داشتـه و به جنگ دشمنان اهل بيت و خونخواهى شهيدان راه حق و دفاع از ستمديگان ماءمورم ساخته است .

مختار خود را نماينده مهدى مى خواند
شب فـرا رسيد جمعيت و قبايل كوفه به خانه مختار هجوم آوردند، مختار از وضع كوفه پـرسش كرد؟ گفتند: شيعيان كوفه زير پرچم سليمان بن صرد در آمده در همين نزديكى بخونخواهى امام حسين عليه السلام خروج مى كنند.
مـخـتـار برخاست و به سخنرانى پرداخت پس از حمد و ثناى پروردگار اظهار داشت مهدى فـرزند وصى پـيغـمـبر يعـنى محمد بن الحنفيه مرا به عنوان نماينده خود بسوى شما گـسيل داشتـه و به جنگ دشمنان اهل بيت و خونخواهى شهيدان راه حق و دفاع از ستمديگان ماءمورم ساخته است .
عـبيدة بن عـمـرو اسمـاعـيل بن كثير قبل از همه با مختار بيعت كردند، پس از ايشان ساير افراد براى بيعت نمودن به طرف مختار هجوم كردند.(445)
مختار دعوت و تبليغات را شروع مى كند
پس از آنكه بيعت با مختار تمام شد، مبلغين و دعوت كنندگان خود را در كوفه منتشر ساخت آنان با تـمـام قـوا و از هر وسيله اى به نفع تبليغى استفاده مى كردند حتى در مجلس سليمـان بن صرد مـى رفـتـند و كسانى را كه با سليمان وعده همكارى داشتند به بيعت مـختار دعوت مى كردند، و مخصوصا با حربه دعاوى مختار و انتقاد اينكه عليه سليمان از او آمـوخـتـه بودند شيعـيان را از گرد سليمان بسوى مختار مى كشانيدند، گاهى اوقات شخـص مـخـتار در مجلس سليمان حاضر مى شد و با افراد از نزديك تماس ‍ مى گرفت و آنان را با اين كلمات تبليغ مى نمود:
من از طرف ولى امر و معدن فضل و وصى امير مؤ منان و امام مهدى بسوى شما ماءمور شده ام ، و به امـريكه شفاء دردها و موجب اكمال نعمت و كشتن دشمنان است ماءموريت دارم ، خداوند سليمـان بن صرد را حفظ كند ولى او پيرمردى است از كار افتاده و اسقاط شده كه ديگر نيروى مـبارزه ندارد بلكه استخوانش نرم گرديده ، و باضافه بصيرت و تجربه در جنگ ندارد، او خودش و شما را بكشتن مى دهد و كارى هم از پيش ‍ نمى برد.
امـا مـن وظيفه خاصى دارم كه بر طبق آنچه ماءمورم اقدام مى كنم كه با اين وضع دوستان عـزيز، و دشمنان نابود خواهند شد، و دلهاى مجروح شيعيان درمان مى شود، بيائيد حرف مـرا بشنويد و مرا اطاعت كنيد و بى جهت خود را بكشتن ندهيد كه آنچه شما بدان اميدواريد به وسيله من انجام خواهد شد.
با اين تـبليغـات تـوانست عده از شيعيان را با خود همدست كند ولى بزرگان شيعه با سليمان بودند و كسى را با او همرديف نمى دانستند، در حقيقت وجود سليمان مانع بزرگى براى مختار بود.(446)


مختار دوباره به زندان مى رود
پس از آنكه سليمان بن صرد بسوى شام حركت كرد و كوفه را ترك نمود و قواى شيعه در كوفـه ضعـيف گرديد، عمر سعد و شبث بن ربعى و يزيد بن حارث به حاكم كوفه عـبدالله بن يزيد كه نماينده ابن زبير بود، و رئيس ‍ ماليه ابراهيم بن محمد بن طلحه گـفـتـند: حواستـان جمـع باشد كه خطر مختار براى شما از سليمان بيشتر است زيرا سليمـان از كوفه خارج شده و با دشمنان شما يعنى طرفداران بنى اميه مى جنگد ولى مـخـتـار مـى خـواهد در همـين شهر بر شما بشورد و از مردم اين شهر انتقام بگيرد تا هنوز نيروى كافى نگرفته او را بگيريد و در بندش كنيد و بزندان بيفكنيد.
عـبدالله بن يزيد پـيشنهاد عمر سعد و رفقايش را كه از سران دشمنان امام حسين عليه السلام بودند پـذيرفت و تصميم گرفت مختار را زندانى كند، با لشكرى انبوه خانه مـخـتـار را مـحاصره كرده و او را از خانه بيرون كشيدند و خواستند بطرف زندان ببرند، ابراهيم رئيس اداره دارائى گفت : مختار را با دست بند و پياده و پا برهنه بسوى زندان ببرند تا بيشتر سركوفته شود؟
عبيدالله گفت : سبحان اللّه چگونه با مردى كه هنوز عداوت و مخالفتى با ما نداشته چنين رفـتـار كنم ؟! مـا او را به اتـهام و گـمان مخالفت گرفته ايم ، استرى آوردند و او را سوار نمود و به جانب زندان بردند، ابراهيم گفت : آيا او را در قيد و بند نمى كنيد؟
عبدالله : نه ؛ همان زندان براى او قيد و بند است .(447)


در زندان هم از قيام خبر مى دهد
مختار هر چه در اين راه صدمه و شكنجه مى ديد بجاى آنكه او را سست كند و از تعقيب هدفش باز دارد او را استـوارتـر ميساخت ، چنانكه حميد بن مسلم گويد: در زندان به ديدن مختار رفتيم اين سخنان را در زندان از او شنيدم :
قـسم به پـروردگـار درياها، و قـسم به نخـل و درخـتـان ، قـسم به دشت و صحرا، و فـرشتـگـان مـقرب ، و پيامبران برگزيده كه همه ستمكاران را با نيزه و شمشير آبدار، بوسيله مـردان شريف انصار خـواهم كشت ، تا آنكه ستون و پايه هاى دينى را استوار بدارم ، و رسته هاى مختلف را متحد سازم ، و سوز دلهاى مؤ منان را در عزاى مظلومان خاموش كنم و انتقام خون شهيدان را بستانم ، پس از آن اگر دنيا پايان يابد يا مرگم فرا رسد باكى ندارم .
و هرگاه در زندان از او ملاقات مى كرديم اين چنين سخنان مى گفت و دوستان خود را با اين كلمات تشجيع مى كرد.


مختار از زندان دعوت را شروع مى كند
پس از نامه ايكه مختار به رفاعه يكى از سران توابين پس از شكست آنها نوشت تصميم گـرفـت به سران شيعه در كوفه و بصره و مدائن نامه بنويسد و ايشان را دعوت به همكارى كند، اين نامه را بوسيله سبحان بن عمرو به رؤ ساء شيعه از جمله مثنى بن مخرمة در بصره و سعد بن خديفه در مدائن و يزيد بن انس و اءحمر بن شميط و عبدالله بن شراد و عـبيدالله بن كامل نوشت خداوند در مقابل قيام و نهضتى كه نموديد پاداش بزرگ عنايت كرد و گـناهان شمـا را آمـرزيد بهر درهمـى كه در اين راه خرج كرديد و با قدمى كه برداشتـيد براى شما حسنه اى ثبت كرد و مقام و درجه اى بالا و ثوابى بى حد به شما عطا فرمود:
ولى اگر من به كمك شما قيام كنم در مشرق و مغرب دشمنانتان را از دم شمشير مى گذرانم و با خواست خدا همه را نابود مى گردانيم خدا هدايت كند آنكه به شما نزديك گردد و دور گرداند آنكه تمرد و سرپيچى كند والسلام .
سبحان نامه مختار را در ميان آستر و رويه كلاه خود پنهان كرد و از زندان خارج گرديد و به اين افراد رسانيد تا آنكه همه آنها مختار را خواندند.
بزرگـان شيعه نامه مختار را خواندند به قاصد گفتند: كه تا پاى جان با او همكارى مـى كنيم و هر چه فرمان دهد اطاعت خواهيم كرد اگر اجازه مى دهد با جمعيتى به زندان آمده او را بيرون آوريم ؟
مختار پاسخ داد: بزودى از زندان خلاص خواهم شد و محتاج بزور و اغتشاش نيست .(448)


مختار براى خلاصى از زندان مى كوشد
مـخـتـار كه آمادگى شيعيان و پشتيبانى آنان را مشاهده كرد در صدد بر آمد تدبيرى نموده تـا از زندان آزاد گردد، نامه اى به عبدالله بن عمر نوشت كه بى گناه و روى سوء ظن حكام زندانى شده ام خواهشمندم نامه ملايمى درباره من به عبدالله بن يزيد و ابراهيم بن مـحمـد حاكم و رئيس خـراج كوفـه بنويس تا شايد خداوند مرا به لطف و محبت شما از چنگال اين دو نفر ستمكار نجات بخشد والسلام .
نامـه را تـوسط غلام خود بنام زربى براى عبدالله فرستاد. عبدالله عمر براى حاكم و رئيس دارائى كوفه نوشت : شما ميدانيد كه مختار با من بستگى نزديكى دارد و از طرفى مـا و شما دوستى ديرينه داريم شما را بحق دوستى ميان ما سوگند مى دهم كه مختار را از زندان آزاد كنيد.(449)


مختار آزاد مى شود
چـون نامـه عـبدالله عـمـر به اين دو نفـر رسيد از مـخـتـار كفـيل خـواستـند تـا او را آزاد كنند، جمـعـيت بيشمـارى از شيعـيان كوفـه آمـدند تا كفـيل مختار گردند، ابراهيم رئيس دارائى به عبدالله حاكم كوفه گفت : كفالت يك جمعيت بى شمار بى فائده است ده نفر از سران كوفه را به كفالت بپذيرد و او را آزاد كن ؟ عبدالله هم نظر ابراهيم را پسنديد و همين كار را كرد.
ولى ايشان تـنها به گرفتن كفيل و ضامن اكتفا نكردند بلكه مختار را سوگند دادند تا وقتى كه اين دو نفر سر كار هستند مختار شورشى به پا نكند و بر ايشان خروج ننمايد و اگـر خـلاف كند هزار شتر در منى قربانى كند و تمام بردگانش آزاد باشند، مختار هم قسم خورد و از زندان خارج شد.
مختار با ايشان اين پيمان را بست و قسم خورد و ليكن مى گفت : خدا بكشد كه چقدر نادان و احمقند زيرا هدفى كه در نظر دارم هدف مقدسى است و قسم مانع آن نمى شود زيرا خداوند فرموده است سوگند بخدا را مانع كارهاى خير مشماريد.(450) و باضافه كفاره قسم و قـربانى كردن هزار شتـر از آب دهن انداختن برايم آسانتر است و راضى هستم بهدفم برسم و تا آخر عمر غلام و كنيز خريده اى نداشته باشم !(451)


با مختار آشكار بيعت مى كنند
مـخـتار به خانه خود رفت و شيعيان از هر طرف بسوى او كوچ مى كردند و با او بيعت مى نمـودند و در مـدتـى كه در زندان بود پنج نفر برايش از مردم بيعت مى گرفتند. روز بروز جمـعـيت افـزوده مـى شد تـا آنكه عـبدالله زبير، حاكم كوفه و رئيس دارائى را عـزل كرد عـبدالله مطيع را بجاى آنان گماشت ، با عوض شدن حاكم كوفه مختار از قيد پـيمـان و سوگندى كه خورده بود راحت شد زيرا قسم و پيمان او مقيد به مدتى بود كه اين دو نفر سر كار مى باشند.(452)


توطئه زندان مختار
پس از آنكه عبداللّه بن مطيع سر كار آمد بعضى از اطرافيان او را گفتند: مختار مريدان و سربازان زمختى دارد مى ترسيم آنكه خروج كند و بر تو بشورد صلاح آن است كه او را بخـواهى وقتيكه آمد او را به زندان بيفكن پسر مطيع دو نفر را يكى بنام زائده و ديگرى بنام حسين بن عبداللّه به سراغش فرستاد و او را احضار كرد، هنگامى كه بر مختار وارد شدند و اظهار داشتند كه امير او را طلبيده است مختار عازم شد كه نزد امير برود لباس در بر كرد و دستور داد مركبش را آماده كنند ولى زائده كه از حقيقت امر آگاه بود خواست مقصود حاكم را به مختار بفهماند اين آيه را خواند: و اذيمكربك الّذين كفروا لبثبتوك او يقتلوك او يخـرجوك و يمـكرون و يمـكرو اللّه و اللّه خـير الماكرين .يعنى هنگامى كه كفار درباره ات مكر مى كنند تا تو را زندان كنند و يا بكشند و يا تبعيد نمايند. اينان مكر مى كنند و خدا مكر مى كند و او بهترين مكر كنندگان است .(453)
مختار از آنچه زير پرده داشتند آگاه شد خود را مريض نشان داد و رختخواب طلبيد و گفت مرا لرز گرفته است حال مرا به امير بگوئيد و عذر مرا بخواهيد؟
در راه حسين به رفيقش گفت كه مقصود تو را از خواندن آيه فهميدم ، زائده اصرار داشت كه مـقـصودى نداشتـم ، حسين گفت اصرار نكن و مطمئن باش كه آنچه گذشته به امير نخواهم گفت ، و در حقيقت از آن مى ترسيد كه فردا مختار ظهور كند و در اثر اين سعايت او را هلاك و نابود سازد، فرستادگان حال مختار را گزارش كردند و حاكم هم باور كرد و خواستن و احضار دوباره منصرف گرديد.(454)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ