سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5613

مسلم بن عقيل و مختار

هنگـامـيكه حضرت امام حسن عليه السلام ضربت خورد و بساباط مدائن رفت در آنجا بر سعدبن مسعود عموى مختار كه از طرف امير مؤ منان عليه السلام حاكم مدائن بود وارد شد، مـخـتـار عـمـوى خـود را گـفت : مى خواهى پيشنهادى كنم كه تو را به ثروت بى پايان و موقعيت عالى برساند؟ سعـد گـفـت : چـيست آن پـيشنهاد؟ مـخـتـار اظهار داشت : حسن بن عـلى را دست بستـه تـحويل معاويه بدهيم ! سعد گفت : خدا تو را لعنت كند پسر دختر پيغمبر را در بند كنم ؟ چه زشت مردى بوده اى .

مسلم بن عقيل و مختار
هنگـامـيكه حضرت امام حسن عليه السلام ضربت خورد و بساباط مدائن رفت در آنجا بر سعدبن مسعود عموى مختار كه از طرف امير مؤ منان عليه السلام حاكم مدائن بود وارد شد، مـخـتـار عـمـوى خـود را گـفت : مى خواهى پيشنهادى كنم كه تو را به ثروت بى پايان و موقعيت عالى برساند؟
سعـد گـفـت : چـيست آن پـيشنهاد؟ مـخـتـار اظهار داشت : حسن بن عـلى را دست بستـه تـحويل معاويه بدهيم ! سعد گفت : خدا تو را لعنت كند پسر دختر پيغمبر را در بند كنم ؟ چه زشت مردى بوده اى . (438)
از آن تـاريخ به بعد شيعيان مختار را لعن مى كردند و او را نكوهش ‍ مى نمودند تا آنكه مـسلم بن عـقـيل از جانب امام حسين عليه السلام ماءموريت كوفه يافت و به خانه مختار بن ابوعـبيد وارد شد، مختار با او بيعت كرد، و براى پيشرفت او فعاليت مى كرد و مردم را به بيعت با او دعوت مى نمود، مهماندارى مسلم و همكارى با او لكه پيشين را از دامن مختار زدود.(439)
مختار هنگام خروج مسلم
تـصادفـا روزى كه مـسلم قيام كرد، مختار با عده اى از بردگان به مزرعه خود به نام لقفا رفته بود زيرا قيام مسلم بى سابقه بود و هنوز با اصحاب و ياران خود وعده قيام نگذاشته بود، بلكه دستگير شدن هانى بن عروه ثقفى سبب اين قيام بى سابقه گرديد. مـوقـع ظهر بود كه مختار از قيام مسلم باخبر شد، همان ساعت با بردگان خود به كوفه برگـشت مـغرب گذشته بود كه جلو باب الفيل با قسمتى از لشكريان عمروبن حريث كه به فرمان ابن زياد شهر كوفه را حكومت نظامى اعلان كرده بود برخورد كرد، هانى ابى حيّه فـرمـانده هنگ جلو آمد و مختار را گفت : اينجا چه مى كنى ؟ وضع تو مشكوك است زيرا نه در خانه ات بسر مى بردى و نه در ميان جمعيت مخالف و موافق ؟
مختار پاسخ داد: از بزرگى خطاى شما افكارم مشوش شده : هانى گفت : حواست را جمع كن به خدا قسم با اين گفتار خورد را به كشتن مى دهى .
فرمانده سپاه وضع او را بفرمانده كل قواى انتظامى ابن زياد عمرو بن حريث گزارش داد، عـمـرو گفت : او را بگوئيد كه ابن زياد از وضع تو بى اطلاع است كارى نكن كه خود را به كشتن دهى .
زائدة بن قدامة ثقفى كه در لشكر عمرو بود اظهار داشت : اگر بيايد در امان است ؟
عـمـرو گـفـت : از ناحيه مـن در امـان است و اگر كارش به پيش عبيدالله بكشد به نفع او گواهى مى دهم ، زائده اميدوار شد و گفت : بنابراين راه نجاتى هست .
زائده با بعـضى ديگـر پـيش مـخـتـار آمـدند و گـفـتـه ها را نقل كردند و سپس او را سوگند دادند كارى نكن كه ابن زياد را بر خود تسلط دهى كه جز كشته شدن در پيش نيست .
مـختار به نزد عروبن حريث آمد و شب را در زير پرچم او صبح كرد، عماره بن عقبه وضع مـخـتـار را به ابن زياد گزارش داد، چون آفتاب بالا آمد درب دارالاماره باز شد و اذن عام داده شد مختار هم در ميان جمعيت بر ابن زياد وارد شد.
مختار بزندان ميرود
ابن زياد مـخـتـار را پـيش خـواند و او را گـفـت : تـو با جمـعـيت آمـده بودى تـا پـسر عقيل را يارى كنى ؟ مختار گفت : خير؛ چنين نيست بلكه من خارج كوفه بودم و شب وارد شدم و شب را زير پرچم عمروبن حريث بودم و اكنون هم نزد شما آمده ام .
عـمـروبن حريث نيز گفته مختار را تاييد و تصديق كرد و بر صحت گفتارش گواهى داد. با همه اينها ابن زياد با قضيبى كه در دست داشت بر سر و روى مختار نواخت آنقدر زد كه صورتـش مـجروح و چـشمش آسيب ديد و گفت : اگر شهادت عمرو نبود ترا گردن ميزدم ، سپس حكم زندانى او را صادر كرد، و مختار را به زندان بردند.(440)
مختار از زندان آزاد مى شود
از وقـتـيكه مـسلم كشته شد تا روز عاشورا كه حسين عليه السلام شهيد گرديد مختار در زندان به سر مى برد، پس از شهادت امام تصور نهضت و قيام در مخيله اش قوت گرفت زيرا زمـينه را آمـاده تـر مى ديد، لذا بفكر چاره ئى افتاد تا خود را از زندان آزاد سازد. صفيه خواهر مختار همسر عبدالله عمر بود، و از طرفى عبدالله نيز پيش امويان محترم بود و حرفهايش را مى خريدند زيرا حكومت معاويه با دست عمر خطاب پايه گزارى شده بود.
مـخـتـار به وسيله زائده بن قـدامـه نامه اى به خواهرش صفيه نوشت و از او خواست تا عبدالله را وادار نموده نامه اى به يزيد بنويسد و آزادى مختار را از او بخواهد.
صفيه كه از حبس برادر با خبر شد ناراحت گرديد بناى گريه و زارى گذاشت ، عبدالله كه چـنين ديد نامه اى همراه زائده به يزيد فرستاد و نوشت كه چون مختار با ما بستگى دارد اگر صلاح مى دانيد به ابن زياد بنويسيد تا او را از زندان آزاد كند.
زائده نامـه عـبدالله به يزيد رسانيد، يزيد نامه را خواند و لبخندى زد و گفت : شفاعت ابوعـبدالرحمان (عبدالله عمر) پذيرفته است ، نامه اى به ابن زياد نوشت و دستور داد مختار را آزاد كند.
زائده نامه يزيد را به عبدالله زياد رسانيد، عبيدالله مختار را خواست و گفت : تو آزادى به شرط آنكه بيش از سه روز در كوفه نمانى وگرنه ترا گردن خواهم زد.
مختار آزاد شد اما ابن زياد از زائده بن قدامه كه براى نجات مختار اين اندازه كوشش كرده است ناراحت گـرديد، زائده مـتوارى شد تا بالاخره قعقاع بن شور و مسلم بن عمرو باهم نزد ابن زياد شفاعت كردند تا از او در گذشت .(441)
پيشگوئى مختار از انتقام
مختار به سوى حجاز حركت كرد، در واقصه پسر زهير ازدى را ديد، از او پرسيد: چشمت را چه رسيده ؟ خدا بلا را از تو دور سازد، عبيدالله زياد چنين كرده است خدا مرا بكشد اگر او را نكشم و اعـضاء و جوارحش را قـطعـه قـطعـه نكنم ، مـن بايد در مـقـابل خـون حسين هفـتـاد هزار نفـر به شمـاره كسانيكه در مقابل خون يحيى بن زكريا كشته شدند بكشم .
سپـس گـفـت :والّذى انزل القـرآن ، و يبيّن الفرقان ، شرع الاديان ، و كره العصيان ، لاقـتـلنّ العـصاة مـن ازدعـمـّان ، و مـذحج و همـدان ، و نهد و خـولان و بكرو هزّان . و ثـعـل نبهان ، و عـبس و ذبيان ، و قبائل قيس عيلان ، غضبا لابن بنت نبى الرحمان ، نعم ! يابن زهيرة و حقّ السّمـيع العـليم ، العـلى العـظيم ، العـدل الكريم ، العـزيز الحكيم ، الرحمان الرحيم ، لاعر كن عرك الاديم ، بنى كندة و سليم ، و الاشراف مـن تـميم .يعنى سوگند بانكسيكه قرآن را فرستاد، و فرقانرا آشكار ساخـت ، و اديان را تشريع و وضع نمود، و گناه را ناخوش دارد، كه سركشان و گـناهكاران از ازدعـمـان ، و قـبيله مـذحج و همـدان ، و قـبيله نهد و خـولان ، و قـبايل بكر و هزان و ثعل و نبهان و عبس و ذبيان و قيس عيلان را مى كشم ، و اين از خشمى است كه به جهت كشتـن امـام حسين پـسر دخـتـر پـيغـمـبر خـدا در دل جاى كرده است ، آرى اى پـسر زهير، به حق خداى شنوا و دانا، خداى بلند مرتبه و بزرگ ، آن خـداى عـادل و كريم ، عزتمند با خرد، بخشنده بخشاينده طايفه بنى كنده و سليم و اشراف از تميم را به خاك و خون خواهم كشيد.(442)
اكثر مطالبى كه از زبان مختار نقل شده همانند عبارت فوق مسجع و مقفى است و اين نشان مـى دهد كه مختار از علم كهانت هم بى بهره نبوده است ، كسيكه با عبارات و سخنان كاهنان مانند شق و سطيح و امثال آنان آشنا باشد تصديق خواهد كرد مختار نيز از آنان پيروى مى كند و معلوم است كه نزد آنان تلمذ كرده است .
بنابراين بعيد نيست كه از اين راه نيز از آينده مطلع شده باشد.
چـنانكه قبلا نقل شد مختار پس از آزادى از زندان و تصميم ابن زياد به خروج از كوفه به حجاز رفت ، و با ابن زبير بيعت كرد.
مختار به كوفه برمى گردد
مـخـتار با آنكه در جنگهائيكه ميان ابن زبير و لشكريان شام رخ داد بيش از حد جانفشانى كرد ولى از طرف ابن زبير از او قدردانى نشد.
حكومت حجاز و عراق با ابن زبير بود، اما حجاز از پيش با او بيعت كرده بودند و كوفه و بصره هم پـس از مـرگ يزيد با عـامر بن مسعود بيعت كردند تا كارها يكسره شود چند روزى عـامـر بر مردم كوفه نماز مى خواند تا بالاخره خود او و مردم كوفه با ابن زبير بيعت كردند.
تـا پـنج ماه پس از مرگ يزيد مختار با ابن زبير بود و چون او به هر يك از اطرافيانش حكومت و شغلى واگذار كرد به جز مختار كه او را به كار نگماشت .
مـخـتـار در صدد برآمد از ابن زبير كناره گيرد از كسانيكه از كوفه به مكه مى آمدند از وضع كوفـه تـحقـيق مـى كرد، تـا آنكه هانى بن ابى حيه وارد مكه شد از وى جوياى حال مردم كوفه شد؟ او گفت : مردم در اطاعت عبدالله بن زبير جز يك عده بى شمار كه از نظر عـقـيده با وى مخالفند و اگر كسى هم عقيده آنها باشد و آنها را جمع كند مى تواند حكومت كره زمين را به چنگ آورد.
مـخـتـار گـفـت : مـرا ابو اسحاق مـى خـوانند و منم كه آنرا خواهم گرد آورد تا با ايشان باطل را نابود كنم و ستمكاران را ريشه كن نمايم .
از آنجا كه به خانه رفت و سوار بر مركب خود گرديد و به سوى كوفه رهسپار شد.
چـون به مـنزل قرعاء رسيد سلمة بن مرثد همدانى را ديدار كرد و او مردى عابد و اشجع مـردم عـرب بود با وى گرم گرفت و به صحبت پرداختند، مختار وضع حجاز را برايش تشريح كرد و از او وضع كوفه را جويا شد؟
سلمـه گـفـت : مردم كوفه هم چون گوسفندانى بدون شبانند، مختار گفت : من شبانى هستم كه آنها را خوب چرا خواهم داد، سلمه گفت : ولى بدان كه خواهى مرد و سپس برانگيخته شوى مسئول خواهى بود و بر طبق عمل خود چه خوب و چه بد پاداش داده مى شوى .
مـخـتـار از او گـذشت روز جمـعـه بود كه به نهر حيره رسيد در آنجا فـرود آمـد و غـسل كرد و بدن را معطر ساخت و جامه نو بر تن پوشيد و عمامه بر سر بست و شمشير حمايل نمود و سوار مركب گرديد تا وارد كوفه شد.(443)
مختار مردم كوفه را نويد مى دهد
مـخـتـار كه وارد شهر شد بهر كس و هر جمعيتى كه مى رسيد بر آنها سلام مى كرد و مژده پـيروزى به آنان مـى داد، ابتدا به مسجد سكون و ميدان كنده عبور كرد بر ايشان سلام كرد و گـفـت : شما را مژده باد به نصرت و پيروزى بر آنچه را كه دوست مى داريد، از آنجا عـبور كرد و به محله بنى ذهل دبنى حجر رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمـعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا عـبيدة بن عـمـرو بدى را مـلاقـات كرد بر او سلام كرد و گفت : ترا مژده باد به كمك و پيروزى ؛ خوشا به حال تو كه عقيده خوبى دارى كه خداوند با اين عقيده ات هيچ گناهى برايت باقى نخواهد گذاشت و همه آنها را خواهد آمرزيد، از آن جهت اين جمله را به او گفت : كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و مردى شاعر و شجاع نيز بوده است ، اما مبتلا به شرب خمر بوده است .
عبيد گفت : خدا ترا خوشحال كند، آيا ممكن است اين بشارت را برايم شرح دهى مختار گفت : آرى شب بمـنزل بيا تا برايت بگويم ، و اين مطلب را به قوم و قبيله ات نيز برسان كه خدا از ايشان پيمان گرفته او را اطاعت كنند و خون فرزندان انبياء را خونخواهى كنند.
سپس گفت : از كجا به قبيله بنى هند مى روند؟ عبيده گفت : اجازه بده تا ترا راهنمائى كنم او اسب خود را بيرون كشيد و سوار شد و با مختار به محله بنى هنه رفتند در آنجا گفت : خـانه اسمـاعـيل بن كثـير را نشانم بده ، او را جلو خـانه اسمـاعـيل بردم و اسمـاعـيل را آواز دادم از خـانه بيرون آمد، مختار او را گفت : امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا ملاقات كنيد كه آنچه دوست داريد برايتان آورده ام !
از آنجا گـذشت به مـسجد كوفـه رسيد جلو باب الفـيل شترش را خوابانيد و وارد مسجد شد مردم كه مختار را ديدند با يكديگر مى گفتند: مـخـتـار براى امـر مـهمى آمده است نماز جمعه را با جمعيت خواند و سپس به گوشه رفت و نمـاز عـصر را فـرادى خواند و از مسجد خارج شد. در راه به جمعيت همدان رسيد، ايشان را گفت : خبر خوشى براى شما آورده ام ، از ايشان هم گذشت تا وارد خانه خود كه به خانه سلم بن مسيب معروف بود وارد گرديد.(444)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ