سه شنبه 19 فروردين 1399 | Tuesday, 07 April 2020
 منوی اصلی
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1389     |     کد : 5612

مختار و امام زين العابدين

ابوحمـزه ثـمالى گويد : هر سال كه به حج مى رفتم در مراجعت حضرت على بن الحسين عـليهمـاالسلام را زيارت مـى كردم ، در يكى از سالها كه خدمتش رسيدم او را ديدم كه كودكى را روى زانوى خود نشانيده و نوازش مى كند، كودك برخاست و رفت جلو درب اتاق بر زمين افتاد، سرش شكست و خون جارى شد، امام از جارى پريد و او را بلند كرد و خون از سرش پاك مى كرد و مى فرمود:انى اغيذك ان تكون المصلوب فى الكناسة . يعنى ترا به خدا مى سپارم از اينكه در كناسه بدار آويخته شوى .

مختار و امام زين العابدين
ابوحمـزه ثـمالى گويد: هر سال كه به حج مى رفتم در مراجعت حضرت على بن الحسين عـليهمـاالسلام را زيارت مـى كردم ، در يكى از سالها كه خدمتش رسيدم او را ديدم كه كودكى را روى زانوى خود نشانيده و نوازش مى كند، كودك برخاست و رفت جلو درب اتاق بر زمين افتاد، سرش شكست و خون جارى شد، امام از جارى پريد و او را بلند كرد و خون از سرش پاك مى كرد و مى فرمود:انى اغيذك ان تكون المصلوب فى الكناسة . يعنى ترا به خدا مى سپارم از اينكه در كناسه بدار آويخته شوى .
گفتم : پدرم و مادرم به قربانت ، كدام كناسه ؟
فرمود: كناسه كوفه .
ـ آيا اين موضوع واقع خواهد شد؟
ـ آرى به خدائيكه محمد را به حق برانگيخت اگر پس از من زنده باشى خواهى ديد كه اين جوان در ناحيه اى از نواحى كوفه كشته مى شود و دفن مى گردد و سپس قبرش را مى شكافـند و جسدش را بيرون آورده در كوچه هاى كوفه بر زمين مى كشند و آنگاه به دار آويخـتـه و پـس از مدتى طولانى از دار فرود آورند و بدنش را بسوزانند و خاكسترش را بر باد دهند!!
قربانت گردم نام اين پسر چيست ؟
ـ او فرزندم زيد است .
چـشمـان امـام پر از اشك شد و فرمود: پس داستان اين پسر را برايت بگويم : در يكى از شبها از كثـرت عـبادت و خسته گى خوابم ربود، در خواب ديدم كه در بهشتم و در آنجا پـيامبر و على و حسن و حسين عليهم السلام حوريه اى از حوريان بهشتى را با من تزويج كردند، در بهشت با حوريه همـبستـر شدم و در پـاى درخـت سدرة المـنتـهى غسل كردم ، همين كه از غسل فارغ شدم آوازى شنيدم كه مرا گفت : زيد برايت مبارك باشد.
از خـواب بيدار شدم وضو ساخـتـه و به نماز صبح پرداختم ، پس از نماز صداى در بگـوشم رسيد، عـقـب در رفتم مردى را ديدم كه دخترى همراه دارد كه از حيا دست ها را در آستين پنهان كرده و چادر بصورت افكنده است .
مرد را گفتم : چه مى گوئى ؟
گفت : على بن الحسين را مى خواهم .
گفتم على بن الحسين منم .
گـفـت : مـن فـرستـاده مـخـتار بن ابى عبيد ثقفى هستم ، شما را سلام رسانيد و گفت اين را براى فـروش به سرزمـين مـا آوردند او را لايق مقام شما دانستم و به ششصد اشرفى خريدم ، و اين هم ششصد اشرفى است كه براى مخارج شما فرستاده است ، نامه مختار را به من داد آنرا گشودم و خواندم و جواب او را نوشتم .
از نام كنيز پرسيدم ؟ گفت :
نامم حوراء است ، دانستم حوريه اى كه در بهشت با من تزويج كردند همين حوراء بوده است ، زنان دخـتـر را آماده زفاف كردند شب با او زفاف كردم به اين پسر آبستن گرديد، از اين جهت او را زيد نام نهادم ، به زودى خواهى ديد كه هر چه گفتم واقع خواهد شد!
ابوحمـزه ثمالى گفت : بخدا قسم تمام آنچه را كه امام فرموده بود در زندگى زيد بن على بن الحسين با چشم مشاهد كردم .
مـخـتـار از زمانيكه به حكومت رسيد نسبت به على بن الحسين عليه السلام خدمت فراوان مى كرد، از جمله يكبار بيست هزار اشرفى براى امام فرستاد كه از آن خانه هائى كه از بنى هاشم خراب شده بود از جمله خانه عقيل بن ابى طالب برادر اميرالمؤ منين عليه السلام را تجديد بنا كرد.(433)


مختار انگيزه قيام را از كجا الهام گرفت
گـاهى اوقات براى افراد بيدار و روشن از شنيدن يك جمله كوتاه و يا ديدن يك منظره اى كه به چـشم مى بينند انگيزه كارهاى شگفت و بزرگى پيدا مى شود كه همين منظره و يا اين سخن را ديگران مى بينند و مى شنوند ولى در روح آنان كوچكترين اثرى نمى گذارد.
عـمـوى مـخـتار از جانب اميرالمؤ منين عليه السلام حاكم مدائن شد، مختار همراه عموى خود به مدائن رفت ، تا اينكه مغيره بن شيعه از طرف معاويه استاندار كوفه شد، مختار به مدينه كوچ كرد و با محمد بن حنفيه مى نشست و كسب علم و حديث مى نمود.
سپـس مختار شهر كوفه را براى زندگى خود انتخاب كرد، در يكى از روزها كه باتفاق مـغـيرة استاندار كوفه از بازار كوفه عبور كردند، مغيره نظرى به بازار انداخت و گفت عـجب جمـعـيت و اتحادى است ! من يك نكته اى مى دانم كه اگر كسى با آن سخن تكلم كند و مردم را به آن بخواند تمام اين جمعيت بالاتفاق از او پيروى مى كنند خصوصا مردمان عجم كه هر چه پايشان القاء شود مى پذيرند.
مختار گفت : آن نكته چيست ؟
مـغـيرة گـفـت : آنكه مردم را بسوى خاندان پيغمبر بخوانند، ولى كسى نيست كه بان معتقد باشد.
مـخـتـار كلام مغيره را در ضمير خود ثبت كرد و در انتظار فرصت بود تا زمينه اى برايش پـيش آيد و عـقـيده اش را عـمـلى كند، و از آن پـس همـواره فـضائل خاندان پيغمبر را بر زبان مى راند و از آن تبليغ مى نمود، و مناقب و افتخارات امـام على و حسن و حسين عليه السلام را انتشار مى داد و مى گفت : ايشان به حكومت و خلافت از همـه سزاوارترند بلكه حق ثابت ايشان مى باشد و از مصائبى كه بر ايشان رسيده تاءسف مى خورد.(434)
انگيزه اش با گفتار اهل كتاب تائيد مى شود
مـثـل اينكه اهل كتاب نيز از قيام شخصى با صفات مخصوصى به خونخواهى مظلومين خبر داده اند چـنانكه نقـل شده مـخـتـار، مـعـبد بن خـالد جدلى را مـلاقـات كرد و او را گفت : اهل كتـاب مـى گـويند: در كتـابهاى خـود خوانده ايم كه مردى از قبيله ثقيف قيام مى كند ستمكاران را مى كشد و ستمديدگان را يارى مى كند و انتقام ضعفاء را از اقويا مى ستاند، و صفـات و خـصوصيات او را ذكر مى كنند و من تمام آن صفات را در خود مى يابم جز دو صفت كه در من نيست ! مى گويند آن شخص جوان است و من از شصت گذشته ام و ديگر آنكه آن مرد ديد چشمانش ضعيف است و چشمان من از عقاب تيزتر است .
مـعـبد گـفـت : تـو هم جوانى زيرا مرد شصت و هفتاد ساله در زبان كتاب هاى پيشين جوان مـحسوب مى شود، و درباره ديد چشمانت چه مى دانى كه چه مى شود شايد بعدا پيش آمدى كند و چشمانت ضعيف گردد، مختار اميدوار گرديد و گفت : ممكن است تغيير يابد.(435)


چشمان مختار آسيب مى بيند
مسلم بن عقيل كه از طرف امام حسين عليه السلام ماءموريت كوفه يافت در كوفه به خانه مختار بن ابى عبيد وارد شد و در آنجا شيعيان كوفه با او ملاقات مى كردند، پس از كشته شدن مـسلم عـبيدالله زياد مختار را طلبيد و او را گفت : اى پسر عبيد تو براى دشمنان ما بيعت مى گرفتى ؟
مـخـتار منكر شد كه به مسلم كمك كرده باشد و عمروبن حريث هم به نفع مختار گواهى داد كه او به مسلم كمك نكرده است ، عبيدالله گفت : اگر شهادت عمرو نبود ترا مى كشتم آنگاه شروع كرد به دشنام دادن به مختار، و با چوبى كه در دست داشت بر سر و صورت مـخـتـار مى زد تا آنكه صورتش را مجروح كرد و چشمانش معيوب شد و دستور داد او را به زندان ببرند.(436)


ميثم تمار هم به مختار نويد مى دهد
چون مختار به زندان عبيدالله رفت ، عبدالله بن حارث بن عبدالمطلب پسر عموى پيغمبر و امير مؤ منان نيز در زندان بود، و همچنين ميثم تمار كه از خواص شاگردان امير مؤ منان است با ايشان زندانى شد، عـبدالله از زندانيان تيغى خواست تاموى بدنش را پاك كند و همـراهان را گـفـت : مـى تـرسم ابن زياد مرا بكشد و بدنم چنين باشد، پس چه بهتر كه موهاى زيادى را از بدن پاك سازم تا اگر كشته شوم تميز باشم .
مـخـتـار او را گـفـت : به خدا قسم ترا نمى كشد و مرا نيز نخواهد كشت و به زودى متصدى حكومت بصره خواهى شد!
مـيثـم تـمـار مختار را گفت : تو نيز به خونخواهى حسين بن على عليه السلام قيام خواهى كرد، و همـين كسى را كه اراده كشتن ما را دارد خواهى كشت ، و حتى سر بريده اش را زير پـاى خـود قـرار خـواهى داد امـا شايد ميثم تمار اين موضوع را از گفتار امير مؤ منان عليه السلام كه درباره آينده سخن مى فرمود استفاده كرده باشد.(437)


نوشته شده در   دوشنبه 24 آبان 1389    
PDF چاپ چاپ