شنبه 31 شهريور 1397 - 12 محرم 1440 - 22 سپتامبر 2018
اوقات شرعی 
 
رسالت امام سجاد در تبليغ نهضت عاشورا
کد مطلب:5562
تاریخ مطلب:يکشنبه 23 آبان 1389
رسالت امام سجاد در تبليغ نهضت عاشورا
فصل بيست و يكم : رسالت خطير امام سجاد در تبليغ نهضت عاشورا
574 - توجه به خيام و نماز
امام حسين عليه السلام در عين جنگ ، ناگريز است گاهگاهى از اهل حرم خبر گيرد.
حال و احوال آنها را بپرسد، به آنان دلدارى و تسليت دهد، در آنان آمادگى براى مصائب بعدى را فراهم سازد.
از سوى ديگر او در خيمه بيمارى دارد، امام سجاد عليه السلام كه تمام روز عاشورا در حال بيمارى شديد و گاهى در حال اغماء است . هر چند گاهى سرى به خيمه او مى زد، با او سخن مى گفت : ودايع امامت را به او مى سپرد. آخر او امام بعدى است ، رئيس قافله اسيران است او بايد رسالت خطير بعدى را بر عهده گيرد.
در عين حال ، وقت نماز است . او بايد به نماز بايستد و در ميان مردم و در ميدان جنگ نماز بخواند تا هم شبهه كفر و بى ايمانى را از خود بزدايد و هم به ديگران بفهماند كه نماز مهم است و در هيچ حالتى از حالات حتى در بحبوبه جنگ ترك و فراموش نمى گردد. حتى در ميان تير و شمشير و حتى با چهره خونين .
575 - مردان كاروان اسارت
عصر عاشورا همراه زنانى كه به اسارت گرفته شدند، امام على بن الحسين عليه السلام نيز بوده ، آن حضرت ، از فرط مريضى و بيمارى ، لاغر و رنجور و ضعيف شده بود، (مرد ديگر اين كاروان ) ((حسن بن حسن مثنى )) بود، او در ظهر عاشورا براى عمو و امام خويش امام حسين عليه السلام بسيار جانفشانى نمود، و بر تيغ شمشير و زخم نيزه ها بردبارى كرد؛ اما به علت جراحات بسيار كه بر پيكر مطهرش وارد شده بود ناتوان گشته و او را در حالى كه نيمه جانى داشت از ميدان جنگ خارج نمودند.(656)
576 - پس چه كسى ما را كشت ؟!
هنگامى ورود به كوفه كوفيان با مشاهده كاروان اسرا، منقلب شده و شروع به گريه و زارى نمودند، و نوحه ها سردادند، در اين حال امام سجاد على بن الحسين عليه السلام فرمودند، آيا اين شما هستيد كه نوحه سرايى مى كنيد و گريه سر داده ايد، پس چه كسى ما را كشت ؟))(657)


577 - خطبه امام سجاد (ع) در كوفه
سپس امام زين العابدين حضرت سجاد عليه السلام به مردم اشاره اى كردند كه سكوت كنيد، جمعيت ساكت شدند، حضرت برخاسته ، پس از حمد و ثناى الهى ، پيامبر را نام برد و بر او صلوات و درود فرستاده ، سپس ‍ گفت :
((اى مردم ! هر كس كه مرا شناخت ، كه به من معرفت دارد و مرا مى شناسد؛ اما آن كسى كه مرا نمى شناسد، من خودم ، خود را به او معرفى خواهم كرد: من على پسر حسين عليه السلام فرزند على بن ابيطالبم .
من پسر كسى هستم كه حرمت او را شكستند، اموالش را گرفتند و خاندان او را اسير كردند.
من پسر كسى هستم كه او را در كنار شط فرات بى هيچ سابقه كينه و دشمنى سر بريدند.
من فرزند كسى هستم كه او را با زجر به شهادت رسانيدند و همين افتخار براى او كافى است .(658)
578 - آيا شما نامه ننوشتيد؟!
اى مردم ! شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا شما نبوديد كه براى پدرم نامه ها نوشتيد و در اين كارتان خدعه و نيرنگ نموديد؟
با او ميثاق بسته و بيعت نموديد؛ اما به جنگ او برخاستيد. ننگ بر نظر و رايتان باد! به چه چشمى مى توانيد به صورت پيامبر خدا نگاه كنيد؟ آنگاه كه آن حضرت صلى الله عليه و آله از شما بپرسد: ((شما از امت من نيستيد؛ زيرا عترت مرا كشتيد و حرمت مرا شكستيد؟))
صداى مردم به هوا برخاست ، آنها خطاب به هم مى گفتند، نابود شده ايد و بى خبريد!(659)
579 - ما دشمن دشمنان توايم !
سپس حضرت عليه السلام فرمودند: ((خداوند بيامرزد كسى را كه به پند من گوش دهد و سفارش مرا درباره خدا و رسولش و اهل بيت آن حضرت صلى الله عليه و آله حفظ كند؛ زيرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى همگى ما نيك اسوه و الگويى است ))
كوفيان همگى گفتند: اى پسر رسول خدا! ما همگى گوش به فرمان و مطيع تو مى باشيم ، نگهدار و حافظ احترام و عزت و آبروى توايم . ما به تو علاقه داريم . هر امر و دستورى كه دارى بگو، خداوند تو را رحمت كند، ما مى جنگيم با دشمن تو و صلح مى كنيم با دوستان تو، مسلم بدان كه ما از يزيد كه خدا او را لعنت كند، بازخواست خواهيم كرد و از هر آن كسى كه نسبت به تو و ما ستم نموده بيزارى مى جوييم !!!(660)
580 - آيا مى خواهيد مرا نيز فريب دهيد!
امام سجاد عليه السلام فرمودند: ((هيهات هيهات ! اى مردم حيله گر! هرگز به خواسته هاى نفسانى خود نخواهيد رسيد، آيا مى خواهيد مرا نيز همچون پدرانم كه از پيش فريب داديد، فريب دهيد؟! به خداى اشتران رهوار سفر حج سوگند مى خورم كه اين امر هرگز صورت تحقق به خود نمى گيرد. هنوز جراحت دل ما بهبود و التيام نيافته است ، شما همين ديروز بود كه پدرم را به همراه اهل بيتش به شهادت رسانيديد.
هنوز كه هنوز است اين مصيبت داغ رسول خدا صلى الله عليه و آله و مصيبت پدرم و پسران پدرم ، به بوته فراموشى سپرده نشده است .
هنوز كه هنوز است اين درد راه گلوى مرا بسته و اين غصه و غم ها در دلم در حال جوشش و غليان است ، من از شما تقاضا مى كنم كه نه با ما باشيد و نه عليه ما.))
581 - مرثيه حضرت سجاد در كوفه
سپس حضرت امام سجاد عليه السلام اشعارى را به اين مضمون خواندند:
((جاى شگفتى نيست كه امام حسين عليه السلام از روى ظلم و كينه به شهادت رسيد؛ چرا كه پيش از آن حضرت ، پدرش على عليه السلام كشته شد و او بسيار بزرگوارتر بود.
اى اهل كوفه ! از قتل عام ما و كشتن حسين عليه السلام خشنود مباشيد، زيرا كه اين بزرگ ترين گناه و حضرت ، پدرش على عليه السلام كشته شد و او بسيار بزرگوارتر بود.
اى اهل كوفه ؟ از قتل عام ما و كشتن حسين عليه السلام خشنود مباشيد؛ زيرا كه اين بزرگ ترين گناه و جنايتى است كه مرتكب شديد.
روح من فدايش باد كه در كنار رود فرات تشنه لب شهيد شد و آتش دوزخ جايگاه كشنده و قاتل وى مى باشد.))(661)
582 - آيا قرآن خوانده اى ؟
پيرمردى نزديك اسرا آمده و خطاب به حرم حسين و بانوان آن حضرت كه كنار مسجد ايستاده بودند، گفت : حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه شما را به قتل رسانيد و هلاك نمود و با كشته شدن مردان شما، شهرها را امنيت بخشيد و اميرمومنان را بر شما مسلط ساخت !
حضرت امام على بن الحسين عليه السلام به او فرمود: ((اى پيرمرد! آيا قرآن خوانده اى ؟))
پيرمرد گفت : آرى !
حضرت عليه السلام فرمودند: ((آيا معناى اين آيه را مى دانى قل لااسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ؛ بگو اى پيامبر! من براى انجام رسالت خويش از شما اجر و مزدى نمى خواهم ، جز آنكه با خويشاوندان من نيكى نماييد؟))
پيرمرد گفت : آرى ! اين آيه را در قرآن خوانده ام .
حضرت امام سجاد عليه السلام فرمودند، ((خويشاوندان پيامبر، ما هستيم اى پيرمرد! آيا در سوره بنى اسرائيل خوانده اى كه : ((حق خويشاوندان و نزديكان را ادا نما؟))
پيرمرد گفت : آرى ، خوانده ام !
حضرت على بن الحسين عليهاالسلام فرمودند: ((آن خويشان و نزديكان ((كه مراد آيه مى باشد)) ماييم ، اى پيرمرد! آيا اين آيه را خوانده اى : ((بدانيد هر چه به عنوان غنيمت و سود مى بريد، خمس آن متعلق به خدا و رسول او و نزديكان رسول خدا مى باشد؟))
پيرمرد گفت : آرى !
حضرت امام سجاد عليه السلام به او فرمودند: ((ماييم خويشان و نزديكان حضرت پيامبر، آيا اين آيه را خوانده اى : ((همانا خداوند اراده كرده است كه هرگونه رجس و ناپاكى را از شما خاندان دور كرده و شما را پاك و پاكيزه فرمايد.))
پيرمرد گفت : آرى ! اين آيه را نيز خوانده ام !
حضرت امام سجاد عليه السلام فرمودند: ((ماييم آن خاندانى كه خداوند آيه تطهير را در شان و منزلت ما نازل نمود.))(662)
583 - توبه پيرمرد
پيرمرد سكوت نمود، در حالى كه آثار پشيمانى در چهره اش هويدا شده بود، پس از لحظاتى گفت : تو را به خدا قسم مى دهم ، آيا اين آيات قرآن در شان شما نازل شده است ؟
حضرت امام سجاد عليه السلام فرمود: ((به خدا سوگند، بى هيچ شك و ترديد، ما همان خاندان هستيم و به حق جدم رسول الله كه ما همان خاندانيم ))
راوى گفت :
پيرمرد گريست ، عمامه خود را بر زمين كوبيد، سپس سر به آسمان برداشت و گفت : بار خدايا! من بيزارى مى جوييم از دشمنان جنى و انسى آل محمد)) پيرمرد به حضرت عليه السلام گفت ، آيا هنوز راه توبه براى من باز است ؟!
حضرت عليه السلام فرمودند، ((آرى ! اگر توبه نمايى ، خداوند نيز توبه تو را خواهد پذيرفت و تو با ما خواهى بود؟))
او عرض كرد: من توبه مى كنم !
هنگامى كه اين جريان به گوش يزيد رسيد، فرمان داد تا او را بكشند.(663)
584 - بيمارى حضرت سجاد (ع)
مى دانيم كه روز عاشورا، وضع به چه منوال بود، و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند. روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مى آيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى كنند و يكسره حركت مى دهند، و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى ، طى طريق مى كنند. فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى رسند. دشمن مهلت نمى دهد. همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مى كنند.
ابن زياد در دارالاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير، آن هم مركب از زنان و يك مرد كه در آن وقت بيمار بود. لقب بيمارى بر حضرت سجاد عليه السلام فقط در ميان ما ايرانى ها پيدا شده است . نمى دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى دهيم : امام زين العابدين بيمار! ولى در زبان عرب هيچ وقت نمى گويند: على بن الحسين المريض (يا الممراض ) اين لقبى است كه ما به ايشان داده ايم ، ريشه اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا، امام على بن الحسين سخت مريض بود (هركس در عمرش مريض مى شود. كيست كه در عمرش مريض نشود؟)) مريض ‍ بسترى بود، مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى توانست از بستر حركت كند. در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند.
585 - شكنجه و زجر اهل بيت
امام (سجاد) را بر شترى كه يك پالان چوب داشت و روى آن حتى يك جل نبود، سوار كردند. چون احساس مى كردند كه امام بيمار و مريض است و نتواند خودش را نگهدارد، پاهاى حضرت را محكم بستند. غل به گردن امام انداختند. با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند. ديگر كوفتگى ، زجر، شكنجه به حد اعلا است (معمولا) وقتى مى خواهند از يك نفر مثلا به زور اقرار بگيرند، يا اعصابش را خرد كنند، اراده اش را در بشكنند؛ يك بيست و چهار ساعت ، چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند، نمى گذارند بخوابد، هى زجرش مى دهند؛ در چنين شرايطى اكثر افراد مستاءصل مى شوند، مى گويند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگويم آن وقت شما ببينيد! اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى شوند، بعد از آن همه شكنجه هاى روحى و جسمى ، چه حالتى دارند.


586 - امام زين العابدين در مجلس ابن زياد
وقتى كه على بن الحسين عرضه مى شود بر پسر زياد، (ابن زياد) مى گويد: من انت ؟ فقال انا على بن الحسين . فقال اليس قد قتل الله على بن الحسين ؟ فقال له على عليه السلام : قد كان لى اخ يسمى عليا، قتله الناس . فقال له ابن زياد: بل الله قتله فقال على بن الحسين : الله يتوفى الانفس حين موتها... فغضب ابن زياد فقال : وبك جراه لجوابى و فيك بقيه للرد على ! اذهبوا به فاضربوا عنفقه ... تو كه هستى ؟ فرمود: من على بن الحسين ام گفت : مگر على بن الحسين را خدا نكشت ؟
حضرت فرمود: برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت . حضرت فرمود: البته خداوند جان ها را به هنگام مردن مى ستاند... ابن زياد خشم گرفت و گفت : بر پاسخ من جرات مى كنى و هنوز توان رد بر مرا دارى ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد.(664)
578 - اگر پيامبر بود چه مى گفت ؟
امام سجاد فرمود كه : ما دوازده نفر بوديم كه ما را به يك ريسمان بسته بودند، يك سر ريسمان به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ما زينب و با اين حال ما را وارد مجلس يزيد كردند، آن هم با چه تشريفاتى كه او براى مجلس خودش مقرر كرده بود، كه يك جمله اى در همان حال ، امام سجاد به يزيد فرمود كه او را عجيب در مقابل مردم خجل و شرمنده (كرد) و سركوفت داد كه انتظار نداشت اسير چنين حرفى بزند. فرمود: يزيد! اتاذن لى فى الكلام !؟؛اجازه هست كه يك كلمه حرف بزنم ؟
گفت : بگو، ولى به شرط اينكه هذايان نگويى .
فرمود: شايسته مثل من در چنين مجلسى هذايان گفتن نيست . من يك حرف بسيار منطقى دارم . تو به نام پيغمبر اينجا نشسته اى ، خودت را خليفه پيغمبر اسلام مى دانى ، من سؤ الم فقط اين است ((البته اين را حضرت مى خواست بفرمايد كه مردم ديگر را متوجه و بيدار كند)) اگر پيغمبر در اين مجلس بود و ما را كه اهل بيتش هستيم به اين حالت مى ديد چه مى گفت ؟(665)
588 - سر حسين (ع) در مجلس يزيد
يزيد فرمان داد كه طناب اسيران را بريده و باز كردند، سپس آن ملعون سر شريف و مبارك امام حسين عليه السلام را مقابل خود نهاد و جايگاه زنان را طورى در پشت سر خود قرار داد كه آن سر را نبينند، حضرت امام على بن الحسين عليه السلام ، پس از ديدن اين منظره ، تا آخر عمر غذاى كه از سر حيوانى درست شده باشد را ميل نفرمود(666).
589 - تحقير حكومت يزيد
در روز جمعه اى در شام نماز جمعه است . ناچار خود يزيد بايد شركت بكند؛ شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت . (اين را الان يقين ندارم ) در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است بخواند، بعد نماز شروع مى شود. اصلا اين دو خطابه به جاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه ، اسقاط، و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى شود. اول ، آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود، رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت ، تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد هر صفت خوبى در دنيا بود براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد؛ به سب كردن و دشنام دادن على عليه السلام و امام حسين به عنوان اينكه اينها (العياذ بالله ) از دين خدا خارج شدند، چنين كردند، چنان كردند، زين العابدين از پاى منبر نهيب زد.: ايها الخطيب ! اشتريت مرضاه المخلوق بسخط الخالق ؛ تو براى رضاى يك مخلوق ، سخط پروردگار را براى خودت خريدى .))
بعد خطاب كرد به يزيد كه : ((آيا به من اجازه مى دهى از اين چوب هاى بالا بروم ؟)) (نفرمود منبر خيلى عجيب است ! به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند، مثلا در مجلس يزيد، نمى گويد: يا اميرالمؤ منين ! يا ايها الخليفه ! يا حتى به كنيه هم نمى گويد: يا ابا خالد! مى گويد: يا يزيد! هم زين العابدين و هم زينب . در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى دهى من بروم روى اين منبر. يعنى اين كه منبر نيست ، اين چوب هاى سه پله اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى رود بالاى آن و چنين سخنانى مى گويد، ما اين را منبر نمى دانيم . اين چهار تا چوب است .) اجازه مى دهى من بروم بالاى اين چوب ها دو كلمه حرف بزنم !؟
590 - اجازه سخنرانى
يزيد اجازه نداد. آنهايى كه اطراف بودند، از باب اينكه على بن الحسين ، حجازى است اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است ، براى اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند، گفتند، اجازه بدهيد، مانعى ندارد.
ولى يزيد امتناع كرد. پسرش آمد و به او گفت : پدرجان ! اجازه بدهيد، ما مى خواهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى كند.
591 - زير و رو شدن اوضاع
ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود (منتهى بعدها ديگر بيمار نداشت ، با ائمه ديگر فرق نمى كرد) و از طرف ديگر اسير، و به قول معروف اهل منبر، چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود وقتى بالاى منبر رفت ، چه كرد؟! چه ولوله اى ايجاد كرد؟ يزيد دست و پايش را گم كرد گفت : الان مردم مى ريزند و مرا مى كشند دست به حيله اى زد ظهر بود، يك دفعه به مؤ ذن گفت ، اذان ، وقت نماز دير مى شود!
صداى مؤ ذن بلند شد. زين العابدين خاموش شد.
مؤ ذن گفت : الله اكبر، الله اكبر، امام تكرار كرد: الله اكبر، الله اكبر، مؤ ذن گفت : اشهد ان لا اله الا الله ، باز امام حكايت كرد. تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم تا به اينجا رسيد، زين العابدين فرياد زد: ((مؤ ذن ! سكوت كن )) رو كرد به يزيد و فرمود: ((يزيد! اين كه اينجا اسمش برده مى شود، و گواهى به رسالت او مى دهيد كيست ؟ ايها الناس ؟ ما را به اسارت آورده ايد، كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى دهيد؟)) تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده اند.
آن وقت شما مى شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند. نعمان بن بشير را كه آدم نرم تر و ملايم ترى بود، ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن اين براى چه بود؟ آيا يزيد نجيب شده بود؟ روحيه يزيد فرق كرد؟ ابدا دنيا و محيط يزيد عوض شد شما مى شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى كرد، هى مى گفت : تمام ، گناه او بود اصلا منكر شد، كه من چنين دستورى ندادم ، ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد چرا؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند.
592 - حالى داريم چون قوم بنى اسرائيل
يكى از روزها، اما زين العابدين عليه السلام بيرون آمدند و در بازار دمشق قدم مى زدند، منهال بن عمرو با آن حضرت عليه السلام ملاقات كرده و گفت : ((اى پسر رسول خدا! روز را چگونه سپرى كرده و به شب مى رسانيد؟))
حضرت فرمودند: ((روز را به شب مى رسانى چونان قوم بنى اسرائيل كه فرعون پسران و مردان آنها را مى كشت و زنانشان را زنده مى گذاشت .
اى منهال ! زمانى بود كه عرب بر عجم فخر مى ورزيد كه محمد صلى الله عليه و آله از اعراب است و زمانى بود كه قريش بر همه عرب ها فخر مى فروختند كه محمد صلى الله عليه و آله جز قبيله قريش است و روزگارى نيز بر ما سپرى شد كه حق ما را ظالمانه گرفتند، ما را به قتل رسانيدند و از وطنمان راندند و در اين مصيبت كه بر ما وارد شده تنها مى توانيم ((انا لله و انا اليه راجعون )) بگوييم ))(667).
593 - شام ، سرزمين درد اهل بيت
مدت توقف اهل بيت در شام بسيار بر آنها سخت گذشته است و اين روايتى است از حضرت سجاد عليه السلام كه از ايشان سؤ ال كردند كه : آقا! در ميان مواقفى كه بر شما گذشت ، از كربلا، از كوفه ، از بين راه ، از كوفه تا شام ، از شام تا مدينه ، كجا از همه جا بيشتر بر شما سخت گذشت ؟
اينشان فرمود: الشام ، الشام ، الشام ، شام از همه جا بر ما سخت تر گذشت و علت آن ظاهرا بيشتر آن وضع خاصى بود كه در مجلس يزيد براى آنها پيش ‍ آمد. در مجلس يزيد حداكثر اهانت به آنها شد.(668)
594 - حال امام زين العابدين در شام
در ايامى كه اهل بيت عليه السلام در شام به سر مى بردند، آن طور كه تواريخ نوشته اند، اوايل خيلى بر آنها سخت مى گرفتند. در خرابه اى زندگى مى كردند كه نه مانع گرما بود و نه مانع سرما، يعنى خرابه اى بى سقف ، و از هر جهت فوق العاده بر آنها سخت بود ولى طولى نكشيد كه خود يزيد به اشتباهش از نظر سياسى پى برد، نه اينكه بگويم توبه كرد، به اشتباهش از نظر سياسى پى برد كه اين كار به ضرر ملكدارى او شد. از آن به بعد دائما به عبيدالله بن زياد فحش مى داد كه خدا لعنت كند پسر زياد را، من نگفته بودم چنين كن ، من به او گفتم برو كلاه بياور او سر آورد! من دستور قتل حسين بن على را نداده بودم ، او از پيش خود چنين كارى را كرد. اين حرف را مكرر مى گفت : در صورتى كه دروغ مى گفت - براى اينكه خودش را تبرئه كند و اين (حادثه ) را به گردن ابن زياد بيندازد و خودش را از آثار شومى كه در ملكدارى اش پيش بينى مى كرد مصون بدارد؛ و از جمله كارهايى كه كرد اين بود كه وضع اسرا را تغيير داد چون اگر در همان وضع باقى مى ماندند مى گفتند بسيار خوب ، اينجا كه ديگر ابن زياد نيست ، حالا چرا اين چنين مى كنى ! دستور داد كه آنها را در خانه اى نزديك خانه خودش سكنى بدهند، و امام زين العابدين عليه السلام آزادى داشتند و در كوچه ها و خيابان ها رفت و آمد مى كردند و بسيارى از روزها حضرت را دعوت مى كردند كه با خودش شام يا ناهار بخورند.
595 - سوگ چهل ساله
سوگ زين العابدين عليه السلام براى پدر، چهل سال برپا بود و او در همه اين مدت ، در شهادت پدر و يارانش مى گريست و سيلاب اشك امانش ‍ نمى داد، هرگاه غذا مى خورد از محاصره شدن پسر پيامبر و بستن آب و غذا بر روى او و تشنگى و گرسنگى او به هنگامه شهادت سخن مى گفت و هرگاه آب مى نوشيد، مى فرمود:
((مردم ! پسر پيامبر را با لب تشنه كشتند))(669)(670)
596 - گريه احياگر امام سجاد (ع)
براى على بن الحسين فرصتى نظير فرصت امام ابا عبدالله ، پدر بزرگوارش ‍ پيدا نشد، هم چنان كه فرصتى نظير فرصتى كه براى امام صادق پديد آمد پيدا نشد، اما براى كسى كه مى خواهد خدمتگذار اسلام باشد، همه مواقع فرصت است ، ولى شكل فرصت ها فرق مى كند.
ببينيد امام زين العابدين ، به صورت دعا چه افتخارى براى دنيا شيعه درست كرده ؟! و در عين حال در همان لباس دعا امام كار خودش را مى كرد. بعضى خيال كرده اند امام زين العابدين ، چون در مدتى كه حضرت بعد از پدر بزرگوارشان ، حيات داشتند قيام به سيف نكردند، پس گذاشتند قضا يا فراموش شود ابدا (چنين نيست )، از هر بهانه اى استفاده مى كرد كه اثر قيام پدر بزرگوارش را زنده نگه دارد.
آن گريه ها، كه گريه مى كرد و يادآورى مى نمود براى چه بود؟ آيا تنها يك حالتى بود مثل حالت آدمى كه فقط دلش مى سوزد و بى هدف گريه مى كند؟! آيا مى خواست اين حادثه را زنده نگه دارد و مردم يادشان نرود كه چرا امام حسين قيام كرد و چه كسانى او را كشتند؟ اين بود كه گاهى امام گريه مى كرد، گريه هاى زيادى .
روزى يكى از خدمتگزارانش عرض كرد: آقا! آيا وقت آن نرسيده است كه شما از گريه باز ايستيد؟ (فهميد كه امام براى عزيزانش مى گريد)
فرمود: چه مى گويى ؟! يعقوب يك يوسف بيشتر نداشت ، قرآن عواطف او را اين طور تشريح مى كند؛ ((وابيضت عيناه من الحزن )) من در جلوى چشم خودم هجده يوسف را ديدم ، كه يكى پس از ديگرى بر زمين افتادند.(671)
597 - سخنرانى حضرت سجاد در خارج مدينه
پس از آزادى اسرار و بازگشت به مدينه ، امام سجاد قبل از ورود به مدينه در خارج شهر سخنرانى افشاگرانه به اين صورت نمود كه ، حضرت با دست مبارك اشاره به سوى مردم نمودند كه سكوت نماييد، سكوت بر همه جا حاكم شد، در اين حال شروع به ايراد سخنرانى نمودند:
((حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است ، فرمانرواى روز قيامت و آفرينده تمامى آفريدگان است . همان خدايى كه از ادراك عقل هاى بندگان به حدى دور است كه مقام والايش در برگيرنده آسمان هاى بلند است و به اندازه اى به بندگانش نزديك است كه كوچك ترين اصوات را مى شنود.
خداوند را در سختى و داغ هاى بزرگ و دردهايى مصيبت بار و زخم زبان ها و مصايب بزرگ و جگر سوز و بلاهاى بزرگ و غمبار شاكرم !(672)
598 - اى مردم ! ابا عبدالله را كشتند!
اى مردم ! همانا خداوند كه هر حمد و شكرى سزاوار اوست ، ما را به مصايبى دردناك و شكست بزرگى در اسلام مبتلا كرد. ابا عبدالله الحسين عليه السلام را به همراه خاندانش به شهادت رسانيدند و زنان و كودكانش را اسير كردند، سر بريده حضرت را بالاى نيزه بردند و در شهرها گردانيدند و اين مصيبتى است كه هيچ همانند و همتايى ندارد.(673)
599 - گريستن اركان آفرينش
اين مردم ! كدام يك از مردان شما پس از اين مصيبت مى تواند شاد و خرم باشد! كدام قلبى است كه مملو از غم آن حضرت نباشد؟ و كدام ديده است كه بتواند جلوى ريزش اشك هايش را بگيرد؟ در حالى كه آسمان هاى هفتگانه در مصيبت او گريستند و دريا با همه امواجش و آسمان با تمامى اركانش و زمين تا عمق آن و درختان با همه شاخه هايش و ماهيان و امواج درياها و ملائك مقرب الهى و آسمانيان ، همه و همه در اين مصيبت گريستند.(674)
600 - كدام دل خونين نشد؟!
اين مردم ؟ كدامين دل است كه در مصيبت آن حضرت عليه السلام خونين نگشت ؟ و كدامين قلب است كه مملو از اندوه نگشته و كدامين گوش با شنيدن اين مصيبت بزرگ كر نشده است ؟(675)
601 - اين امر جديدى بود كه ديديم !
اى مردم ! ما صبح كرديم در حالى كه از وطن خود رانده و طرد شده بوديم و در بيابان ها سرگردان بوديم ، گويى كه ما اهل تركستان و كابل بوديم ، بدون اينكه گناهى مرتكب شده باشيم و كار زشتى انجام داده باشيم و تحريفى در دين اسلام داده باشيم . ((ما در گذشتگان خود چنين چيزى نديده بوديم و اين امر جديدى بود كه ديديم ))(676)
602 - وه كه اين مصيبت چه جانسوز است !!
به خدا سوگند، اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در عوض سفارش هايى كه در حق ما نمودند، دستور جنگ با ما را صادر مى نمود، اين قوم بيشتر از اين جنايت نمى توانست مرتكب شود.
انا لله و انا اليه راجعون ، وه كه اين مصيبت تا چه اندازه بزرگ و سوزاننده و دردناك و فجيع و تلخ و جانسوز بود! ما تمامى اين مصايب كه به ما رسيده را به حساب خدا مى گذاريم ؛ زيرا او صاحب عزت و انتقام گيرنده است ))(677)
برای مشاهده سایر مطالب مرتبط ،مطلب مورد نظر خود را از لیست کشویی زیر انتخاب نموده و دکمه مشاهده را کلیک نمایید
نوشته شده در   يکشنبه 23 آبان 1389  ساعت  21   توسط   حسین شاهد خطیبی
PDF چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید