چهارشنبه 23 آبان 1397 - 06 ربيع الأول 1440 - 14 نوامبر 2018
اوقات شرعی 
 
مسلك سوم : وقایع پس از حادثه عاشورا ؛ 24 - قیام مختار و سرنوشت قاتلان حضرت امام حسین ع
کد مطلب:12833
تاریخ مطلب:شنبه 25 آبان 1392
شيخ طوسى به سند معتبر از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : در بعضى از سنوات بعد از مراجعت از سفر حج به مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) رفتم ، حضرت فرمود: اى منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدى ؟ گفتم : او را در كوفه زنده گذاشتم ، پس حضرت دست مبارك به دعا برداشت و مكرر فرمود: خداوندا به او بچشان گرمى آهن و آتش را، منهال گفت :
مسلك سوم : وقایع پس از حادثه عاشورا ؛ 24 - در بيان بعضى از احوال مختار و كيفيت كشته شدن بعضى از قاتلان حضرت امام حسین ع
در بيان بعضى از احوال مختار و كيفيت كشته شدن بعضى از قاتلان حضرت امام حسین ع- شيخ طوسى به سند معتبر از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : در بعضى از سنوات بعد از مراجعت از سفر حج به مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) رفتم ، حضرت فرمود: اى منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدى ؟ گفتم : او را در كوفه زنده گذاشتم ، پس حضرت دست مبارك به دعا برداشت و مكرر فرمود: خداوندا به او بچشان گرمى آهن و آتش را، منهال گفت : چون به كوفه برگشتم ديدم مختار بن ابى عبيده ثقفى خروج كرده است ، و با من صداقت و محبتى داشت ، بعد از چند روز كه از ديدنى هاى مردم فارغ شدم ، و به ديدن او رفتم ، وقتى رسيدم كه او از خانه بيرون مى آمد، چون نظرش بر من افتاد گفت : اى منهال ! چرا دير به نزد ما آمدى ، و ما رامبارك باد نگفتى ، و با ما شريك نگرديدى در اين امر؟ گفتم ايهاالامير من در اين شهر نبودم و در اين چند روز از سفر حج مراجعت نمودم ، پس با او سخن مى گفتم و مى رفتم تا به كناسه كوفه رسيديم ، در آنجا عنان كشيد و ايستاد و چنان يافتم كه انتظارى مى برد، ناگاه ديدم كه جماعتى مى آيند، چون به نزديك او رسيدند گفتند: ايها الامير بشارت باد ترا كه حرملة بن كاهل را گرفتيم .
چون اندك زمانى گذشت ، آن ملعون را بر آوردند، مختار گفت : الحمدالله كه تو به دست ما آمدى ، پس گفت : جلادان را بطلبيد، و حكم كرد دستها و پاهاى او را بريدند، و فرمود:
پشته هاى نى آوردند و آتش بر آنها زدند، و امر كرد كه او را در ميان آتش ‍ انداختند، چون آتش در او گرفت من گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا در همه وقت نيكوست اما در اين وقت چرا تسبيح گفتى ؟ گفتم : تسبيح من براى آن بود كه در اين سفر به خدمت حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) رسيدم و احوال اين ملعون را از من پرسيد، چون گفتم كه او را زنده گذاشتم ، دست به دعا برداشت و نفرين كرد او را كه حق تعالى حرارت آهن و حرارت آتش را به او بچشاند، و امروز اثر استجابت دعاى آن حضرت را مشاهده كردم .
پس مختار مرا سوگند داد كه : تو شنيدى از آن حضرت اين را؟ من سوگند يادكردم كه شنيدم ، پس از اسب خود به زير آمد و دو ركعت نماز كرد، و بعد از نماز به سجده رفت و سجده را بسيار طول داد، و سوار شد. چون ديد كه آن ملعون سوخته بود، برگشت و من همراه او روانه شدم تا آنكه به در خانه من رسيد، گفتم : ايها الامير اگر مرا مشرف كنى و به خانه من فرود آئى و از طعام من تناول نمائى ، موجب فخر من خواهد بود، گفت : اى منهال تو مرا خبر مى دهى كه حضرت على بن الحسين (عليه السلام) چهار دعا كرده است ، و خدا آنها را بر دست من مستجاب كرده است ، و مرا تكليف مى كنى كه فرود آيم و طعام بخورم ، و امروز براى شكر اين نعمت روزه ندارم ؟ و حرمله همان ملعون است كه سر امام حسين (عليه السلام) را براى ابن زياد برد و عبدالله رضيع را با جمعى از شهدا شهيد كرد، بعضى گفته اند كه : او سر مبارك حضرت را جدا كرد.
ايضا روايت كرده است كه مختار بن ابى عبيده در شب چهارشنبه شانزدهم ربيع الآخر سال شصت و شش از هجرت خروج كرد، و مردم با او بيعت كردند به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) عمل نمايد، و طلب خون حضرت امام حسين (عليه السلام) و خونهاى اهل بيت و اصحاب آن حضرت را، و دفع ضرر از شيعيان و بيچارگان بكند، و مؤ منان را حمايت نمايد، در آن وقت عبدالله بن مطيع از جانب عبدالله بن زبير در كوفه والى بود، پس مختار بر او خروج كرد و لشكر او را گريزانيد و از كوفه بيرون كرد، و در كوفه ماند تا محرم سال شصت و هفت ، و عبيدا بن زياد در آن وقت حاكم ولايت جزيره بود، مختار لشكر خود را برداشت و متوجه دفع او شد، و ابراهيم پسر مالك اشتر را سپهسالار لشكر كرد، و ابو عبدالله جدلى و ابو عماره كيسان را همراه آن لشكر كرد، پس ابرهيم در روز شنبه هفتم ماه محرم از كوفه بيرون رفت با دو هزار كس ا ز قبيله مذحج و اسد، و دو هزار كس از قبيله تميم و همدان ، و هزار و پانصد كس از قبيله كنده و ربيعه ، و دو هزار از قبيله حمرا- و به روايت ديگر هشت هزار كس از قبيله حمرا - و چهار هزار كس از قبايل ديگر با او بيرون رفتند.
چون ابراهيم بيرون مى رفت ، مختار پياده به مشايعت او بيرون آمد، ابراهيم گفت : سوار شتر شو خدا تو را رحمت كند، مختار گفت : مى خواهم ثواب من زياده باشد در مشايعت تو و مى خواهم كه قدمهاى من گرد آلود شود در نصرع و يارى آل محمد، پس وداع كردند يكديگر را و مختار برگشت ، پس ابراهيم رفت تا به مدائن فرود آمد، چون خبر به مختار رسيد كه ابراهيم از مدائن روانه شده از كوفه بيرون آمد تا آنكه در مدائن نزول كرد. چون ابراهيم به موصل رسيد، ابن زياد لعين با لشكر بسيار متوجه موصل شد و در چهار فرسخى لشكر او فرود آمد، چون هر دو لشكر برابر يكديگر صف كشيدند، ابراهيم در ميان لشكر خود ندا كرد كه : اى اهل حق ، واى ياوران دين خدا اين پسر زياد است كشنده حسين بن على و اهل بيت او، و اينك به پاى خود به نزد شما آمده است با لشكرهاى خود كه لشكر شيطان است ، پس مقاتله كنيد با ايشان به نيت درست و صبر كنيد و ثابت قدم باشيد در جهاد ايشان ، شايد حق تعالى آن لعين را به دست شما به قتل رساند و حزن و اندوه سينه هاى مؤ منان را به راحت مبدل گرداند، پس هر دو لشكر بر يكديگر تاختند، و اهل عراق فرياد مى كردند: اى طلب كنندگان خون حسين ، پس جمعى از لشكر ابراهيم برگشتند و نزديك شد كه منهزم گردند، ابراهيم ايشان را ندا كرد كه : اى ياوران خدا صبر كنيد بر جهاد دشمنان خدا، پس برگشتند و عبدالله بن يسار گفت : من شنيدم از امير المؤ منين كه مى فرمود: ما ملاقات خواهيم كرد لشكر شام را در نهرى كه آن را خازر مى گويند، و ايشان ما را خواهند گريزانيد به مرتبه اى كه از نصرت ماءيوس خواهيم شد، و بعد از آن بر خواهيم گشت و بر ايشان غالب خواهيم شد و امير ايشان را خواهيم كشت ، پس صبر كنيد شما بر ايشان غالب خواهيد گرديد.
پس ابراهيم خود بر ميمنه لشكر تاخت ، و ساير لشكر به جراءت او جراءت كردند و آن ملاعين را منهزم ساختند، از پى ايشان رفتند و ايشان را مى كشتند و مى انداختند، چون چنگ بر طرف شد، معلوم شد كه عبيدالله ابن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بين ذل الكلاع و ابن خوشب و غالب باهلى و عبدالله اياس سلمى و ابوالاءشرس والى خراسان و ساير اعيان لشكر آن ملعون به جهنم واصل شده بودند.
چون از جنگ فارغ شدند، ابراهيم به اصحاب خود گفت كه بعد از هزيمت لشكر مخالف ، من ديدم طايفه اى را كه ايستاده بودند و مقاتله مى كردند، و من رو به ايشان رفتم و در برابر من مردى آمد و بر استرى سوار بود و مردم را تحريص بر قتال مى كرد، و هر كه نزديك او مى رفت او را بر زمين مى افكند. چون نظرش برمن افتاد، قصد من كرد، من مبادرت كردم و ضربتى بر دست او زدم و دستش را جدا كردم ، از استر گرديد بر كنار افتاد، پس پاى او را جدا كردم ، و از او بوى مشك ساطع بود، گمان دارم كه آن پسر زياد لعين بود، بوريد و او را طلب كنيد. پس مردى آمد و در ميان كشته گان او را تفحص كرد، در همان موضع كه ابراهيم گفته بود او را يافت و سرش را به نزد ابراهيم آورد، ابراهيم فرمود بدن اورا در تمام آن شب مى سوختند، و به دود آن مردود ديده اميد خود را روشن مى كردند، و به خاكستر آن بداختر زنگ از آئينه سينه هاى خود مى زدودند، و به روغن بدن آن پليد چراغ امل و اميد خود را تا صبح مى افروختند چون ((مهران)) غلام آن ملعون ديد كه به پيه بدن آقاى او در آن شب چراغهاى عيش خود را افروختند، سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز چربى گوشت را نخورد، زيرا كه آن ملعون بسيار او را دوست مى داشت و نزد او مقرب بود.
چون صبح شد، لشكر ابراهيم غنيمتهاى لشكر مخالف را جمع كردند و متوجه كوفه گرديدند، يكى از غلامان ابن زياد از لشكرگاه گريخت و به شام رفت نزد عبدالملك بن مروان ، چون عبدالملك او را ديد گفت : چه خبر دارى از ابن زياد؟ گفت : چون لشكرها به جولان در آمدند مرا گفت : كوزه آبى براى من بياور، پس از آن آب بياشاميد و قدرى از آن را در ميان زره و بدن خود ريخت ، و بقيه آب را بر ناصيه اسب خود پاشيد و سوار شد و در درياى جنگ غوطه خورد، ديگر او را نديدم و گريختم و به سوى تو آمدم .
پس ابراهيم سر ابن زياد را به سرهاى سروران لشكر او نزد مختار فرستاد، آن سرها را در وقتى نزد او حاضر كردند كه او چاشت مى خورد، پس خدا را حمد بسيار كرد و گفت : الحمدالله كه سر اين لعين را وقتى آوردند نزد من كه چاشت مى خوردم ، زيرا كه سر سيد الشهدا را به نزد آن لعين در وقتى بردند كه او چاشت مى خورد. چون سرها را نزد مختار گذاشتند، مار سفيدى پيدا شد و در ميان سرها مى گرديد تا به سر ابن زياد رسيد، پس در سوراخ بينى آن لعين داخل شد و از سوراخ گوش او بيرون آمد، و باز در سوراخ گوش او داخل شد و از سوراخ بينى او بيرون آمد. چون مختار از چاشت خوردن فارغ شد، برخاست و كفش پوشيد و ته كفش را مكرر بر روى آن لعين مى زد و بر جبين پركين آن لعين مى ماليد، پس كفش ‍ خود را به نزد غلام خود انداخت و گفت : اين كفش را بشوى كه به كافر نجسى ماليده ام .
پس مختار سر ابن زياد و حصين بن نمير و شر حبيل بن ذى الكلاع را با عبدالرحمن بن ابى عمره ثقفى و عبدالله بن شداد جشمى و صايب بن مالك اشعرى به نزد محمد بن حنفيه فرستاد، و عريضه اى به او نوشت كه : اما بعد به درستى كه فرستادم ياوران شيعيان او را بسوى دشمنان تو كه طلب كنند خون برادر مظلوم شهيد تو را، پس بيرون رفتند با نيت درست و با نهايت خشم و كين بر دشمنان دين مبين ، و ايشان را ملاقات كردند نزديك منزل نصيبين ، و كشتند ايشان را به يارى رب العالمين ، و لشكر ايشان را منهزم ساختند و در درياها و بيابانها متفرق گردانيدند، و از پى آن مدبران رفتند، و هر جا كه ايشان را يافتند به قتل آوردند و كينه هاى دلهاى مؤ منان را پاك كردند و سينه هاى شيعيان را شاد گردانيدند، و اينك سرهاى سركرده هاى ايشان را به خدمت تو فرستادم .
چون نامه و سرها را به نزد محمد بن حنفيه آوردند، در آن وقت حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) در مكه تشريف داشتند، پس محمد سر ابن زياد را به خدمت آن جناب فرستاد. چون سر آن لعين را به خدمت آن جناب آوردند، آن جناب چاشت تناول مى نمود، پس فرمود: چون سر پدر مرا نزد ابن زياد بردند، او چاشت زهر مار مى كرد و سر پدر بزرگوار مرا نزد او گذاشته بود، من در آن وقتت دعا كردم كه : خداوندا مرا از دنيا بيون مبر تا آنكه بنمائى به من سر آن ملعون را در وقتى كه من چاشت خورم ، پس شكر مى كنم خداوندى را كه دعاى مرا مستجاب گردانيد، پس فرمود آن سر را انداختند در بيرون .
چون سر او را نزد عبدالله بن زبير بردند، فرمود بر سر نيزه كنند و بگردانند، چون بر سر نيزه كردند، بادى وزيد و آن سر را بر زمين افكند، ناگاه مارى پيدا شد و بر بينى آن علين چسبيد، پس بار ديگر آن را بر نيزه كردند و باز باد آن را بر زمين انداخت و همان مار پيدا شد و بر بينى آن لعين چسبيد، تا آنكه سه مرتبه چنين شد، چون اين خبر را به ابن زبير دادند گفت : سر اين ملعون را در كوچه هاى مكه بيندازيد كه مردم پامال كنند.
پس مختار تفحص مى كرد قاتلان آن حضرت را، و هر كه را مى يافت به قتل مى رسانيد، و جماعت بسيار به نزد او آمدند و از براى عمر بن سعد شفاعت كردند و امان از براى او طلبيدند، چون مختار مضطر شد گفت : او را امان دادم به شرط آنكه از كوفه بيرون نرود، و اگر بيرون رود خونش ‍ هدر باشد.
روزى مردى نزد عمر آمد و گفت : من امروز از مختار شنيدم كه سوگند ياد مى كرد كه مردى را بكشد، و گمان من آن است كه مقصد او تو بودى ، پس ‍ عمر از كوفه بيرون رفت بسوى موضعى در خارج كوفه كه آن را حمام مى گفتند و در آنجا پنهان شد، به او گفتند كه : خطا كردى و از دست مختار بيرون نمى توانى رفت ، چون مطلع مى شود كه از كوفه بيرون رفته مى گويد: امان من شكسته شد، و تو را مى كشد، پس آن ملعون در همان شب به خانه برگشت .
راوى گويد: چون روز شد، بامداد رفتم به خدمت مختار، چون نشستم ، هيثم بن اسود آمد و نشست ، و بعد از او حفص پس عمر بن سعد آمد گفت : پدرم مى گويد كه چه شد امانى كه مرا دادى ، و اكنون مى شنوم كه اراده قتل من دارى ، مختار گفت كه : بنشين ، و فرمود ابو عمره را بطلبيد، پس ديدم كه مرد كوتاهى آمد و سراپا غرق آهن گرديده بود، مختار حرفى درگوش او گفت و دو مرد ديگر را طلبيد و همراه او كرد، بعد از اندك زمانى ابو عمره آمد و سر عمر را آورد، پس مختار به حفص گفت : اين ر را مى شناسى ؟ گفت : انا لله و انااليه راجعون ، مختار گفت : اى ابو عمره اين را نيز به پدرش ملحق گردان كه در جهنم پدرش تنها نباشد، ابو عمره او را به قتل آورد، پس مختار گفت : عمر به عوض امام حسين ، وحفص به عوض على بن الحسين ، و حاشا كه خون اينها با خون آنها برابرى تواند كرد.
پس بعد از كشتن ابن زياد و عمر بن سعد، سلطنت مختار قوى شد و رؤ ساى قبايل و وجوه عرب همه مطيع و ذليل او شدند، پس گفت : بر من هيچ طعامى و شرابى گوارا نيست تا يكى از قاتلان حسين و اهل بيتت او بر روى زمين هستند، و من هيچ يك از آنها را بر روى زمين زنده نخواهم گذاشت و كسى نزد من شفاعت ايشان نكند، و تفحص كنيد و مرا خبر دهيد از هر كه شريك بوده است در خون آن حضرت و خون اهل بيت او يا معاونت قاتلان او كرده است ، پس هر كه را مى آوردند مى گفتند كه : اين از قاتلان آن حضرت است يا معاونت برقتل او كرده است ، البته او را به قتل مى رسانيد.
پس خبر به او رسيدد كه شمر بن ذى الجوشن شترى از شتران حضرت را به غنيمت برداشته بود، چون به كوفه رسيد، آن شتر را نحر كرده بود و گوشت او را قسمت كرده بود، چون اين خبر شنيد گفت : تفحص كنيد، و از اين گوشت داخل هر خانه اى كه شده باشد مرا خبر كنيد، پس فرمود آن خانه ها را خراب كردند و هر كه از آن گرفه يا خورده بود به قتل آوردند.
پس عبدالله بن اسيد جهنى و مالك بن هيثم كندى و حمل بن مالك محاربى را به نزد او آوردند، گفت : اى دشمنان خدا كحاست حسين بن على ؟ گفتند: ما را به جبر به جنگ او بيرون بردند، گفت : آيا نتوانستيد كه بر او منت گذاريد و شربت آبى به او برسانيد؟ پس به مالك گفت كه : تو بودى كه كلاه آن امام مظلوم را برداشتى ؟ گفت : نه ، مختار گفت : بلى تو برداشتى ، پس فرمود كه دستها و پاهاى او را بريدند، و او به خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد، و آن دو ملعون ديگر را فرمود گردن زدند.
پس قراد بن مالك و عمروبن خالد و عبدالرحمنن بجلى و عبدا بن قيس ‍ خولانى را نزد او حاضر كردند، پس گفت : اى كشندگان صالحان ! خدا از شما بيزار باد، عطرهاى آن حضرت را در ميان خود قسمت كرديد در روزى كه نحس ترين روزها بود، پس فرمود ايشان را به بازار بردند و گردن زدند.
پس معاذ بن هانى و ابو عمره را فرستاد به خانه خولى بن يزيد اصبحى كه سر مبارك آن حضرت را براى ابن زياد برده بود، چون به خانه او رفتند، در بيت الخلا پنهان شده بود، در زير سبدى او را پيدا كردند و بيرون آوردند، و در اثناى راه مختار را ديدند كه با لشكر خود مى آيد گفت : اين لعين را برگردانيد تا در خانه خودش به جزاى خود برسانم ، پس آمد به نزد در خانه او، و در آنجا او را به قتل رسانيد و جسد پليدش را به آتش ‍ سوخت و برگشت .
چون شمر بن ذى الجوشن را طلب كرد، آن ملعون به سوى باديه گريخت ، پس ابوعمره را با جمعى از اصحاب خود بر سر او فرستاد، و با اصحاب او مقاتله بسيار كردند، آن ملعون خود نيز جنگ بسيار كرد تا آنكه از بسيارى جراحت مانده شد، او را گرفتند و به خدمت مختار آوردند. مختار فرمود روغنى را جوشانيدند و آن ملعون را در ميان روغن افكندند، تا آنكه همه بدن پليدش مضمحل شد.
به روايت ديگر: ابو عمره او را كشت ، و سرش را براى مختار فرستاد.
بس پيوسته مختار در طلب قاتلان آن حضرت بود، و هر كه را مى يافت مى كشت و هر كه مى گريخت خانه او را خراب مى كرد، و ندا مى كرد كه : هر غلامى كه آقاى خود را بكشد كه از قاتلان آن حضرت باشد و سر او را به نزد من بياورد، من آن غلام را آزاد مى كنم و جايزه مى بخشم ، پس ‍ بسيارى از غلامان آقاهاى خود را كشتند و سرهاى ايشان را به خدمت او آوردند.
شيخ ابو جعفر بن نما در كتاب ((عمل الثار)) روايت كرده است كه چون مختا ر در كار خود مستقل گرديد، به تفحص قاتلان امام حسين (عليه السلام) در آمد، و اول طلب كرد آن جماعتى را كه اراده كرده بودند كه اسب بر بدن مبارك آن حضرت و اصحاب او بتازند، فرمود كه ايشان را بر رو خوابانيدند و دستها و پاى ايشان را به ميخهاى آهن بر زمين دوختند، و سواران بر بدنهاى ايشان اسب تاختند تا پاره پاره شدند، و پاره هاى ايشان را به آتش سوختند، پس دوكس را آوردند كه شريك شده بودند در كشتن عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب ، فرمود: كه ايشان را گردن زدند و جسد پليد ايشان را به آتش سوختند، پس مالك بن بشير را آوردند و فرمود كه در ميان بازار گردن زدند.
و ابو عمره را با جماعتى فرستاد به خانه خولى بن يزيد اصبحى كه خانه او را محاصره كردند، و زن او از شيعيان اهل بيت بود از خانه بيرون آمد و به ظاره گفت كه نمى دانم كه او در كجاست ، و اشاره كرد به سوى بيت الخلا كه در آنجا پنهان شده است ، پس او را از آنجا بيرون آوردند و به آتش سوختند. وعبدالله بن كامل را فرستاد به سوى حكم بن طفيل كه تيرى به سوى عباس افكنده بود و جامه هاى عباس را كنده بود، او را گرفت و تير باران كرد. و عبدالله بن ناجيه را به طلب منقذ بن مره عبدى كه قاتل على بن الحسين (عليه السلام) بود فرستاد، و آن ملعون نيزه در كف گرفته از خانه بيرون آمد، و نيزه بر عبدالله زد، و عبدالله برجست او را از اسب افكند، و نيزه بر دست چپ او زد و دستش را شل كرد، و او گريخت ، و بر او دست نيافتند و زيد بن رقاد را طلبيد و فرمود كه او را سنگباران كردند و به آتش سوختند.
و سنان بن انس لعين از كوفه به بصره گريخت ، و مختار خانه او را خراب كرد و از بصره بيرون رفت به جانب قادسيه ، چون به نزديك قادسيه رسيد، جواسيس مختار، او را گرفتند و به نزد او آوردند، فرمود اول انگشتهاى آن لعين را بريدند، پس دستها و پاهاى او را قطع كردند، و روغن زيتى را فرمود به جوش آوردند و آن لعين را در ميان روغن افكندند تا به جهنم واصل شد پس به طلب عمروبن صبيح فرستاد، شب او را در خانه اش گرفتند، و فرمود سراپاى او را به نيزه پاره پاره كردند و محمد بن اشعث گريخت به قصرى كه در حوالى قادسيه داشت ، چون مختار به طلب او فرستاد، او از راه ديگر قصر بيرون رفت و به مصعب بن زبير ملحق شد، و مختار فرمود قصر و خانه او راخراب كردند واموال او را غارت كردند. و بجدل بن سليم را به نزد او آوردند، و گفتند كه انگشت مبارك حضرت را قطع كرده است و انگشتر حضرت را برداشته است ، مختار فرمود كه دستها و پاهاى او را بريدند، و در خون خود غلطيد تا به جهنم واصل شد.
و در تفسير حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) مذكور است كه امير المؤ منين (عليه السلام) فرمود: چنانچه بعضى از بنى اسرائيل اطاعت خدا كردند، و ايشان را گرامى داشت ، و بعضى معصيت خدا كردند، و ايشان را معذب گردانيد، احوال شما نيز چنين خواهد بود؛ اصحاب آن حضرت گفتند: يا امير المؤ منين عاصيان ما چه جاعت خواهند بود؟ فرمود: آنهايند كه ماءمور ساخته اند ايشان را به تعظيم ما اهل بيت و رعايت حقوق ما، و ايشان مخالفت خواهند كرد و انكار حق ما خواهند نمود، و فرزندان اولاد رسول را كه ماءمور شده اند به اكرام و محبت ايشان به قتل خواهند رسانيد. گفتند: يا امير المؤ منين چنين محبت ايشان به قتل خواهند رسانيد گفتند: يا امير المؤ منين چنين چيزى واقع خواهد شد؟ فرمود: بلى البته واقع خواهد شد، واين دو فرزند بزرگوار من حسن و حسين را شهيد خواهند كرد، حق تعالى عذابى بر ايشان وارد خواهد ساخت به شمشير آنهائى كه بر ايشان مسلط خواهد گردانيد چنانچه بر بنى اسرائيل چنين عذابها مسلط گردانيد. گفتند: كيست آنكه بر ايشان مسلط خواهد شد يا امير المؤ منين ؟ فرمود: پسرى است از قبيله بنى ثقيف كه او را مختار بن ابى عبيده مى گويند.
حضرت على بن الحسين (عليه السلام) فرمود: چون اين خبر به حجاج رسيد و به او گفتند: على بن الحسين از جد خود امير المؤ منين چنين روايتى مى كند، حجاج گفت : بر ما معلوم نشده است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين را گفته باشد يا على بن ابيطالب اين را گفته باشد، على بن الحسين كودكى است و باطلى چند مى گويد و اتباع خود را فريب مى دهد، مختار را بياوريد به نزد من تا دروغ او ظاهر گردانم .
چون مختار را آوردند، نطع طلبيد، و غلامان خود را گفت : شمشير بياوريد و او را گردن بزنيد، چون ساعتى گذشت و شمشير نياوردند، گفت : چرا شمشير نمى آوريد؟ گفتند: شمشيرها در خزانه است و كليد خزانه پيدا نيست ، پس مختار گفت : نمى توانى مرا كشت ، و رسول خدا هرگز دروغ نگفته ، اگر مرا بكشى ، خدا زنده خواهد كرد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كس را از شما به قتل ارسانم ، جلاد بده تا او را گردن بزند، چون جلاد شمشير را گرفت و به سرعت متوجه او شد كه او را گردن بزند، به سر در آمد و شمشير در شكمش آمد و شكمش شكافته شد و مرد، پس جلاد ديگر را طلبيد، چون متوجه قتل او شد، عقربى او را گزيد افتاد و مرد. پس مختار گفت : اى حجاج نمى توانى مرا كشت ، به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذى الاكتاف گفت در وقتى كه شاپور عربان را مى كشت و ايشان را مستاءصل مى كرد، حجاج گفت : بگو چه بوده است آن ؟ مختار گفت : در وقتى كه شاپور عربان را مستاءصل مى كرد، نزار فرزندان خود را امر كرد كه او را در زنبيلى گذاشتند و بر سر راه شاپور آويختند، چون شاپور به نزد او رسيد و نظرش بر او افتاد گفت : تو كيستى ؟ گفت : منم مردى از عرب و از تو سؤ الى دارم ، گفت : بپرس ، نزار گفت : به چه سبب اينقدر از عرب را مى كشى و ايشان بدى نسبت به تو نكرده اند؟ شاپور گفت : براى آن مى كشم كه در كتب ديده ام كه مردى از عرب بيرون خواهد آمد كه او را محمد مى گويند، و دعوى پيغمبرى خواهد كرد، و ملك و پادشاه عجم بر دست او بر طرف خواهد شد، پس ‍ ايشان را مى كشم كه او به هم نرسد، نزار گفت : اگر آنچه ديده در كتب دروغگويان ديده اى ، روا نباشد كه بى گناه چند را به گفته دروغگوئى به قتل رسانى ، و اگر در كتب راستگويان ديده اى پس خد حفظ خواهد كرد آن اصلى را كه آن مرد از او بيرون مى آيد و تو نمى توانى كه قضاى خدا را بر هم زنى و تقدير حق تعالى را باطل گردانى ، و اگر از خدا را بر هم زنى و تقدير حق تعالى را باطل گردانى ، و اگر از جميع عرب نماند مگر يك كس ، آن مرد از او به هم خواهد رسدى ، شاپور گفت : راستت گفتى اى نزار، يعنى : لاغر و نحيف ، و به اين سبب او را نزار گفتند، پس سخن او را پسنديده و دست از عرب برداشت .
اى حجاج حق تعالى مقدر كرده است كه از شما سيصد و هشتاد و سه هزار كس به قتل رسانم ، يا خدا تو را مانع مى شود از كشتن من يا اگر مرا بكشى بعد از كشتن زنده خواهد كرد كه آنچه مقدر كرده است به عمل آورم ، و گفته رسول خدا حق است و در آن شكى نيست .
باز حجاج جلاد را گفت كه : بزن گردن او را، مختار گفت كه ، او نمى تواند، اگر خواهى تجربه كنى خود متوجه شو تا حق تعالى افعى بر تو مسلط گرداند چنانچه عقرب را بر او مسلط گردانيد. چون چون جلاد خواست كه او را گردن بزند، ناگاه يكى ازخواص عبدالملك بن مروان از در درآمد فرياد زد كه : دست از او بداريد، و نامه اى به حجاج داد كه عبدالملك در آن نامه نوشته بود: اما بعد اى حجاج بن يوسف !
كبوتر براى من نامه اى آورد كه تو مختار بن ابى عبيده را گرفته و مى خواهى او را به قتل آورى ، به سبب آنكه روايتى از رسول خدا به تو رسيده كه او انصار بنى اميه را خواهد كشت ، چون نامه من به تو برسد، دست از او بردار و متعرض او مشو كه او شوهر دايه وليد عبدالملك است ، و وليد از براى او نزد من شفاعت كرده است ، و آنچه به تو رسيده است اگر دروغ است چه معنى دارد كه مسلمانى را به خبر دروغ بكشى ، و اگر راست است تكذيب قول رسول خدا نمى توان كرد.
پس حجاج مختار را رها كرد، و مختار به هر كه مى رسيد مى گفت كه : من خروج خواهم كرد، و بنى اميه را چنين خواهم كشت . چون اين خبر به حجاج رسيد، بار ديگر او را گرفت و قصد قتل او كرد، مختار گفت : تو نمى توانى مرا كشت ، و در اين سخن بودند كه باز نامه عبدالملك بن مروان را كبوتر آورد، و در آن نامه نوشته بود كه : اى حجاج متعرض مختار مشو كه او شوهر دايه پسر وليد است ، و آن حديثى كه شنيده اى اگر حق باشد ممنوع خواهى شد از كشتن او چنانچه ممنوع شد دانيال از كشتن بخت النصر براى آنكه مقدر شده بود كه بنى اسرائيل را به قتل رساند، پس حجاج او را رها كرد و گفت : اگر ديگر چنين سخنان از تو بشنوم كه گفته اى تو را به قتل خواهم رسانيد، باز فايده نكرد، و مختار آن قسم سخنان در ميان مردم مى گفت .
چون حجاج به طلب او فرستاد، پنهان شد، و مدتى مخفى بود تا آنكه حجاج او را گرفت و باز اراده قتل او كرد، باز مقارن آن حال نامه عبدالملك رسيد كه : او را مكش ، پس حجاج او را حبس كرد و نامه اى به عبدالملك نوشت كه : چگونه نهى مى كنى از كشتن كسى كه علانيه در ميان مردم مى گويد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كس از انصار بنى اميه را خواهم كشت ؟ عبدالملك در جواب نوشت كه : تو جاهلى ، اگر آنچه او مى گويد حق است پس البته او را تربيت خواهيم كرد تا بر ما مسلط گردد چنانچه فرعون را خدا موكل كرد بر تربيت موسى تا آنكه بر او مسلط گرديد، و اگر اين خبر دروغ است چرا در حق او رعايت كسى نكنيم كه حق خدمت بر ما دارد، پس آخر مختار بر ايشان مسلط شد و كرد آنچه كرد.
روزى حضرت على بن الحسين (عليه السلام) خروج مختار را براى اصحاب خود ذكر مى كرد، بعضى از اصحاب آن حضرت گفت : يابن رسول الله ما را خبر نمى دهى كه خروج آن چه وقت خواهد بود؟ فرمود: سه سال ديگر خواهد شد و سر عبيدالله بن زياد و شمر بن ذالجوشن را به نزد ما خواهند آورد در وقتى كه ما چاشت مى خوريم . چون رسيد روز وعده كه حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) براى خروج مختار فرموده بود، اصحاب آن حضرت در خدمت او جمع شدند، و آن جناب طعامى براى ايشان حاضر كرد و فرمود: بخوريد كه امروز ستمكاران بنى اميه را به قتل مى رسانند، گفتند: در كجا؟ حضرت فرمود: در فلان موضع ، مختار ايشان را به قتل مى رساند، و زود باشد كه دو سر از ايشان به نزد ما بياورند، و آن سرها را در فلان روز براى ما خواهند آورد.
چون روز شد و حضرت از تعقيب فارغ شد، اصحاب آن حضرت به نزد او رفتند، آن جناب طعامى براى ايشان طلبيد، چون طعام حاضر شد، آن دو سر را آوردند، پس آن جناب به سجده درآمد و گفت : حمد مى كنم خداوندى را كه مرا از دنيا بيرون نبرد تا در اين وقت سر قاتلان پدرم را به من نمود، و پيوسته نظر مى كرد به سوى آن سرها و مبالغه بسيار مى نمود در شكر حق تعالى چون مقرر بود كه بعد ازچاشت ، حضرت حلوائى براى ميهمانان آن جناب مى آوردند، در آن روز به سبب آنكه مشغول نظاره آن سرها گرديدند، حلوا نياوردند، يكى از نديمان آن مجلس گفت : يابن رسول الله امروز حلوا به ما نرسيد، آن جناب فرمود: كدام حلوا شيرينتر است از نظر كردن به اين سرها.
شيخ كشى به سند معتبر از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه گفت : روزى مختار را ديدم ك كودكى بود، و حضرت امير المؤ منين (عليه السلام) او را در دامن خود نشانيده بود و دست بر سر او مى كشيد و مى گفت كه : يا كيس يا كيس ، يعنى : اى بزرگ و دانا
ايضا به سند حسن روايت كرده كه حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) فرمود: دشنام مدهيد مختار را كه او كشت كشندگان ما را و طلب خون ما كرد و زنان بى شوهر ما را به شوهر داد؛ در وقت تنگدستى ، مال ميان ما قسمت كرد.
ايضا به سند معتبر از عبدالله بن شريك روايت كرده اند كه گفت : در روز عيد اضحى رفتم به خدمت حضرت امام محمدباقر (عليه السلام) در منى ، و حضرت تكيه فرموده بود و حلاقى طلبيده بود كه سر مبارك خود را بتراشد، چون در خدمت آن جناب نشستم مرد پيرى از اهل كوفه داخل شد و دست آن حضرت را گرفت كه ببوسد، آن جناب مانع شد فرمود: تو كيستى ؟ گفت : منم حكم پسر مختار، حضرت او را طلبيد و او را بسيار نزديك خود نشاند، پس آن مرد گفت : مردم در باب پدر من گفتگو بسيار مى كنند، و من مى خواهم كه از تو بشنوم هر چه بفرمايى در حق او اعتقاد كنم ، آن جناب فرمود: مردم چه مى گويند؟ گفت : مى گويند كه دروغگو بود، و هر چه بفرمائى من در حق او اعتقاد خواهم كرد، حضرت فرمود: سبحان الله ! به خدا سوگند كه پدرم مرا خبر داد كه مهر مادر من از زرى داده شد كه مختار فرستاده بود، و او خانه هاى خراب شده ما را بنا كرد، و قاتلان ما را كشت ، و خونهاى ما را طلب كرد، پس خد رحمت كند او را، به خدا سوگند كه خبر داد مرا پدرم كه در خدمت فاطمه دختر امير المؤ منين بودم كه مى گفت : خدا رحمت كند پدر تو را كه هيچ حقى از حقوق ما را نزد احدى نگذاشت مگر آنكه طلب كرد آن را، و طلب خونهاى ما كرد، و كشندگان ما را كشت .
ايضا به سند معتبر از عمر پس على بن الحسين (عليه السلام) روايت كرده است كه گفت : چون سر عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد را براى پدرم آوردند، به سجده در آمد و گفت : حمد مى كنم خدا را كه طلب كرد خون مرا از دشمنان من ، و خدا مختار را جزاى خير دهد.
ايضا به سند معبر از حضرت جعفر صادق (عليه السلام) راويت كرده است كه هيچ زنى از بنى هشام موى سر خود را شانه نكرد و خضاب نكرد، ايضا از عمر بن على بن الحسين روايت كرده است كه اول مختار براى پدرم بيست هزار درهم فرستاد، پدرم قبول كرد، و خانه عقيل بن ابيطالب را و خانه هاى ديگر از بنى هاشم كه بنى اميه خراب كرده بودند پدرم به آن زر ساخت ، چون مختار آن مذهب باطل را اختيار كرد، بعد از آن چهل هزار دينار براى پدرم فرستاد، پدرم از او قبول نكرد و رد كرد.
ايضا به سند معتبر از امام محمد باقر (عليه السلام) راويت كرده است كه مختار نامه اى به خدمت حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) نوشت و با هديه اى چند از عراق به خدمت آن جناب فرستاد، چون رسولان او به در خانه او رسيدند، رخصت طلبيدند كه داخل شوند، حضرت فرستاد كه : دور شويد كه من هديه دروغگويان را قبول نمى كنم و نامه ايشان را نمى خوانم ، پس آن رسولان عنوان را محو كردند و به جاى او نوشتند كه : اين نامه ى است به سوى مهدى محمد بن على ، و آن نامه را بردند به سوى محمد بن حنفيه ، و او هديه ها را قبول كرد، و نامه او را جواب نوشت .
قطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه چون حق تعالى خواهد كه انتقام بكشد براى دوستان خود، انتقام مى كشد براى ايشان به بدترين خلق خود، چون خواهد كه انتقام كشد براى خود، انتقام مى كشد به دوستان خود، به تحقيق كه انتقام كشيد براى يحيى بن زكريا به بخت النصر كه بدترين خلق خدا بود.
ابن ادريس به سند موثق از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه چون روز قيامت شود، حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم) با امير المؤ منين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) بر صراط بگذرند، پس كسى از ميان جهنم سه مرتبه ندا كند ايشان را كه : به فرياد من برس يا رسول الله ، آن جناب جواب نگويد؛ پس سه مرتبه ندا كند: يا امير المؤ منين به فرياد من برس ، آن حضرت جواب نگويد؛ پس ‍ سه مرتبه فرياد كند كه : يا حسن به فرياد من برس ، آن جناب جواب نفرمايد؛ پس سه مرتبه ندا كند كه : يا حسين به فرياد من برس كه من كشنده دشمنان تواءم ، پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به امام حسين (عليه السلام) گويد كه : حجت بر تو گرفت ، تو به فرياد او برس ، پس حضرت مانند عقابى كه بجهد و جانورى را بر بايد، او را از ميان جهنم بيرون آورد.
راوى گفت : اين كه خواهد بود فداى تو گردم ؟ حضرت فرمود: مختار، راوى گفت : چرا در جهنم او را عذاب خواهند كرد با آن كارها كه او كرد؟ حضرت فرمود: اگر دل او را مى شكافتند، هر آينه چيزى از محبت ابوبكر و عمر در دل او ظاهر مى شد، به حق آن خداوندى كه محمد را به راستى فرستاده است سوگند ياد مى كنم كه اگر در دل جبرئيل و ميكائيل محبت ايشان باشد، هر آينه حق تعالى ايشان را بر رو در آتش اندازد.
در بعضى از كتب معتبر روايت كرده اند كه مختار براى امام زين العابدين (عليه السلام) صد هزار در هم فرستاد، و آن جناب نمى خواست كه زين العابدين (عليه السلام) صد هزار درهم فرستاد، و آن جناب نمى خواست كه آن را قبول كند، و ترسيد از مختار كه رد كند و از او متضرر گردد، پس ‍ آن حضرت آن مال را در خانه ضبط كرد. چون مختار كشته شد، حقيقت حال را به عبدالمك نوشت كه : آن مال تعلق به تو دارد و بر تو گوارا است ، و آن جناب مختار را لعنت كرد و مى فرمود: دروغ مى بندد بر خدا و بر ما، مختار دعوى مى كرد كه وحى خدا بر او نازل مى شود.
مؤ لف گويد كه : احاديث در باب مختار مختلف وارد شده است چنانچه دانستى ، و در ميان علماء اماميه در باب او اختلافى هست ، جمعى او را خوب مى دانند و مى گويند كه : امام زين العابدين (عليه السلام) به خروج كردن او راضى بود و به حسب ظاهر از ترس مخالفان تبرا از او مى نمود و اظهار عدم رضا مى فرمود، و مختار براى طلب خون حضرت امام حسين (عليه السلام) خروج كرد و دعوى امامت و خلافت براى خود و ديگرى نمى كرد، و بعضى از علما را اعتقاد آن است كه غرض او رياست و پادشاهى بود، و اين امر را وسيله آن كرده بود، و اولا به حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) متوسل شد، چون حضرت از جانب حق تعالى ماءمور نبود به خروج و نيت فاسد او را مى دانست ، اجابت او ننموده ، پس ‍ او به محمد بن حنفيه متوسل شد و مردم را به سوى او دعوت مى كرد و او را مهدى قرار داده بود، و مذهب كيسانيه از او در ميان مردم پيدا شد، و محمد بن حنفيه را امام آخر مى دانند و مى گويند كه : زنده است و غايب شده ، و در آخر الزمان ظاهر خواهد شد. و الحمدالله كه اهل ان مذهب منقرض شده اند و كسى از ايشان نمانده است ، و ايشان را به اين سبب كيسانى مى گويند كه از اصحاب مختارند، و مختار را كيسان مى گفتند براى آنكه امير المؤ منين (عليه السلام) موافق روايات ايشان او را به كيس ‍ خطاب كرد، يا به اعتبار آنكه سر كرده لشكر او و مدبر امور او ابو عمره بود كه كيسان نام داشت .
و آنچه از جمع بين الاخبار ظاهر مى شود آن است كه او در خروج خود، نيت صحيحى نداشته است ، و اكاذيب و اباطيل را وسيله ترويج امر خود مى كرده است ، وليكن چون كارهاى خير عظيم بر دست او جارى شده است ، اميد نجات درباره او هست ، و متعرض احوال اين قسم مردم نشدن شايد اولى و احوط باشد.

برای مشاهده سایر مطالب مرتبط ،مطلب مورد نظر خود را از لیست کشویی زیر انتخاب نموده و دکمه مشاهده را کلیک نمایید
نوشته شده در   شنبه 25 آبان 1392  ساعت  19   توسط   حسین شاهد خطیبی
PDF چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید