چهارشنبه 23 آبان 1397 - 06 ربيع الأول 1440 - 14 نوامبر 2018
اوقات شرعی 
 
مسلك سوم : وقایع پس از حادثه عاشورا ؛ 15 - سخنان شگفت انگيز سفير روم
کد مطلب:12824
تاریخ مطلب:شنبه 25 آبان 1392
از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت . روزى سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد.
مسلك سوم : وقایع پس از حادثه عاشورا ؛ 15 - سخنان شگفت انگيز سفير روم
سخنان شگفت انگيز سفير روم- از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت . روزى سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد.
يديه و يشرب عليه .
فحضر ذات يوم فى مجلسه رسول ملك الروم ، و كان من اءشراف الروم و عظمائهم ، فقال : يا ملك العرب ، هذا راءس من ؟ فقال له يزيد: ما لك و لهذا الراءس ؟ فقال : انى اذا رجعت الى ملكنا يساءلنى عن كل شى ء راءيته ، فاءحببت اءن اءخبره بقصة هذا الراءس و صاحبه ، حتى يشاركك فى الفرح و السرور.
فقال له يزيد - لعنه الله -: هذا راءس الحسين بن على بن اءبى طالب . فقال الرومى : و من اءمه ؟
فقال : فاطمة ابنة رسول الله . فقال النصرانى : اءف لك ولدينك ، لى دين اءحسن من دينك ، ان اءبى من حوافد داود، و بينى و بينه آباء كثيرة ، والنصارى يعظموننى و ياءخذون من تراب اءقدامى تبركا بى باءنى من حوافد داود (عليه السلام)، و اءنتم تقتلون ابن بنت نبيكم ، و ليس بينه و بين نبيكم الا اءم واحدة ، فاءى دين دينكم ؟!! ثم قال ليزيد: هل سمعت حديث كنيسة الحافر؟
گفت : اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟
يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟
سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتى به نزد پادشاه خود بر مى گردم از همه امورى كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود.
يزيد لعين گفت : اين سر از آن حسين بن على بن ابى طالب است .
رومى گفت : مادرش كيست ؟
يزيد گفت : فاطمه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است .
نصرانى گفت : اف بر تو و دين تو باد!
دين من از دين تو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاى حضرت داود (عليه السلام) بوده و ميان من و داود (عليه السلام) پدران بسيارى است و جماعت نصارى مرا بسيار تعظيم مى كنند و خاك قدم مرا به تبرك همى گيرند و شما مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتول مى سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه دينى است كه شما داريد؟!
بعد از آن . مرد نصرانى گفت :
آيا حكايت كنيسه حافر را شنيده اى ؟
فقال له : قل حتى اءسمع .
فقال : ان بين عمان والصين بحر مسيره سنة ، ليس فيها عمران الا بلدة واحدة فى وسط الماء، طولها ثمانون فرسخا فى ثمانين فرسخا، ما على وجه الاءرض بلدة اءكبر منها، و منها يحمل الكافور والياقوت ، اءشجارهم اععود و العنبر، و هى فى اءيدى النصارى ، لا ملك لاحد من الملوك فيها سواهم ، وفى تلك البلدة كنائس كثيرة ، اءعظمها كنيسة تسمى كنيسة الحافر، فى محرابها حقة ذهب معلقة ، فيها حافر يقولون : انه حافر حمار كان يركبه عيسى ، و قد زينوا حول الحقة بالذهب والديباج ، يقصدها فى كل عام عالم من النصارى ، و يطوفون حولها و يقبلونها و يرفعون حوائجهم الى الله تعالى عندها، هذا شاءنهم و داءبهم بحافر حمار يزعمون اءنه حافر حماركان يركبه عيسى نبيهم ، و اءنتم تقتلون ابن بنت نبيكم ، فلا بارك الله فيكم و لا فى دينكم .
فقال يزيد: اءقتلوا هذا النصرانى لئلا يفضحنى
يزيد گفت : بگو تا بشنوم .
نصرانى گفت : بين عمان و چين ، دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهرى كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آبادانى نيست و بزرگتر از آن شهر در روى زمين ، شهرى نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاى ديگرى حمل مى نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصارى است و هيچ يك از پادشاهان روى زمين در آن تصرف و دخالتى ندارند. در آن شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساى آن ، كنيسه حافر است كه در محراب آن حقه اى از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصارى را اعتقاد چنان است كه در آن حقه ، سم خرى است كه عيسى (عليه السلام) بر آن مى گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالى ، جماعتى از طائفه نصارى همى آيند و بر دور آن طواف مى كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاى خود را از خداى مى طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغى كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسى (عليه السلام)، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مى كشيد و اين چنين بى حرمتى مى كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند!
يزيد چون اين سخن بشنيد گفت : رشته عمر اين نصرانى را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند.
فى بلاده .
فلما اءحس النصرانى بذلك ، قال له : اءتريد اءن تقتلنى ؟
قال : نعم .
قال : اعلم اءنى راءيت البارحة نبيكم فى المنام يقول : يا نصرانى اءنت من اءهل الجنة ، فتعجبت من كلامه ، و اءنا اءشهد اءن لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله .
ثم وثب الى راءس الحسين (عليه السلام)، و ضمه الى صدره و جعل يقبله و يبكى حتى قتل)).
قال : و خرج زين العابدين (عليه السلام) يوما يمشى فى اءسواق دمشق ، فاستقبله المنهال بن عمرو، فقال : كيف اءمسيت يابن رسول الله ؟
قال : ((اءمسينا كمثل بنى اسرائيل فى آل فرعون ، يذبحون اءبناءهم و يستحيون نساءهم .
يا منهال اءمست العرب تفتخر على العجم باءن محمدا عربى ، و اءمست قريش تفتخر على سائر
نصرانى گفت : اى يزيد! اينك مى خواهى مرا به قتل برسانى ؟ يزيد: گفت : آرى .
نصرانى گفت : پس گوش كن تا خواب خود را در اين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را در خواب ديدم ، به من فرمود: اى نصرانى ! تو از اهل بهشت هستى . من از فرمايش حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) در تعجب شدم و اينك شهادت مى دهم كه اءشهد ان لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله .
سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر داشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مى بوسيد و گريه مى كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.

برای مشاهده سایر مطالب مرتبط ،مطلب مورد نظر خود را از لیست کشویی زیر انتخاب نموده و دکمه مشاهده را کلیک نمایید
نوشته شده در   شنبه 25 آبان 1392  ساعت  14   توسط   حسین شاهد خطیبی
PDF چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید