چهارشنبه 23 آبان 1397 - 06 ربيع الأول 1440 - 14 نوامبر 2018
اوقات شرعی 
 
باده گلگون ؛ 41 - شرف همنشینی با حضرت دوست
کد مطلب:36706
تاریخ مطلب:شنبه 5 فروردين 1396
... ای برادر سالک ! و بالجمله بر سالک واجب است که حال خود را آزمایش کند ، اگر دید نفسش از عوالم انسانیت و از مخالفت با صفات کریمه، متأثر است، به خود بگوید که چقدر زشت است انسان با رسوایی هایی که در اثر این مناقضه ها و مخالفت ها بدست آورده، به استقبال این تشریفات الهی برود تا چه رسد بر این که مخالفت کند و اجابت نکند؛ و تصور کند که چه فضیحت و رسوایی بار می آورد، اگر در مقابل این همه معامله های بزرگوارانه از چنین نعمت های عظیم الشأن، جفا کند؛ و از طرفی ...
باده گلگون «چهار صد و چهل کلمه در سلوک الی الله از آیة الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی
نویسنده : تدوین و تحقیق و تصحیح : م الف
باده گلگون ؛ 41 - شرف همنشینی با حضرت دوست
ای برادر سالک !
خوب دقت کن در روایتی که می گوید : ان لله تعالی ملکاً یقال له الداعی فاذا دخل شهر رجب ینادی هذا الملک کل لیله الی الصباح : طوبی للذاکرین ، طوبی للطائعین ، یقول الله تعالی انا جلیس من جالسنی و مطیع من اطاعنی و غافر من استغفرنی (180) ؛ (خدای تعالی را فرشته ای است که او را داعی گویند و چون ماه رجب فرا می رسد ، این فرشته هر شب تا صبح ندا می دهد: خوشا به حال آنان که به یاد خدایند و خوشا به حال آنان که فرمان بر اویند ؛ خدای تعالی می فرماید : من همنشین کسی هستم که با من همنشین باشد و فرمان بردار کسی هستم که فرمان بردار من باشد و آمرزنده آنم که از من آمرزش بخواهد).
پس ای انسان مسکین ! به حال خود بنگر که اگر فرمان بر پروردگارت باشی ، چگونه به آن مقام بالا و درجه والا که زبان از تعبیر آن عاجز و بلکه عقل از تصورش حیران است، بالا خواهی رفت ! زیرا با این ترقی که کنی ، پیشوای فرشتگان شده و همنشین پروردگار عالمیان خواهی شد و بلکه ملک الملوک تعالی - جل جلاله - اطاعت تو را خواهد فرمود و اگر با او سر عصیان داشته باشی و امر تجهد و شب زنده داری را سبک بشماری و دعوت به مناجاتش را ارج نگذاری، محل بول شیطان خواهی گردید. وه که چه رسوایی است که لذت خواب، تو را از حضرت رب العالمین غافل نمود و از درجه مقربین و بالاترین مقام بندگان عزیز خدا، باز داشت و تو را به اسفل السافلین و پست ترین مقامات پست فطرتان رسانید. مگر تو همان نیستی که به هم نشینی با اشراف دنیا، پیش دستی می کردی و هر چه کوشش در توان داشتی برای بدست آوردن شرافت هم نشینی با آنان صرف می کردی؛ بلکه از بذل مال و آسایش، دریغ نداشتی؛ بلکه خود را در نظر خطر مرگ می انداختی تا شرافت هم نشینی سلطان زمانت را به دست آوری؟! پس کجائی ای مسکین که طالب تحصیل شرفی و خون دلت را در رسیدن به شرف صحبت سلاطین نثار می کنی؟! چرا نسبت به اجابت دعوت سلطان حقیقی این همه سستی و بی اعتنایی از خود نشان می دهی؟! سلطانی که سلطنت همه سلاطین، با ذره ای از سلطنت عظیم او قابل قیاس نیست، بلکه هر چه سلطنت در مخلوقات این جهان دیده می شود، همگی اثری است از آثار سلطنت عظیم او و سایه ای است از سایه های حکومت اعلای او؛ علاوه بر آن که او ولی نعمت توست، نعمت هایی که توان شمارش آن ها را نداری، بلکه هیچ یک از آفریدگان نتوانند نعمت های او را شماره کنند.
چقدر زیان کاری تو، در این معامله ای که با چنین سلطان عظیمی انجام می دهی که قطعاً هیچ بنده ای از بندگان سلطان ظاهری، چنین معامله ای را با سلطان خود نمی کند و نه تنها با سلطان، بلکه چنین رفتاری را با وزیران او و خدمت گذاران او نمی کند، بلکه این چنین رفتار را تو حتی با هم ردیف های خودت نمی کنی که اگر کسی [را] به نزد تو فرستد و تو را با این زبان های لطیف دعوت کند و این چنین وعده های بزرگ و قابل توجه به تو بدهد؛ و بلکه معامله ای که تو با خدای خود می کنی با بندگان و نوکرانت نمی کنی و بلکه حتی با دشمنان خودت این چنین رفتار نکنی، زیرا اگر دشمن انسان، او را به مجلس انس و دوستی دعوت کند، مخصوصاً اگر این دعوت به واسطه شخص عزیز شریف و بزرگواری باشد که با این گونه تعبیرات و احترامات و با کمال ملاطفت دعوت کند، انسان حیا می کند که دعوت دشمن خود را نپذیرد.
سبحان الله که خدای تعالی چقدر کریم است ؟! چقدر بردبار و با لطف است ؟! و به جان خودم سوگند که سزاوار است انسان همه دنیا و آخرت، با همه نعمت ها و شرف و لذت ها و بهجت هایشان را فدای قدم های این واسطه کند، بلکه سزاوار است که جانش را و همه جهانیان را فدای یک حرف از حروف کلمات این دعوت کند و در عین حال نه تنها ارزشی برای این کارش قائل نباشد، بلکه سرافکنده و خجلت زده باشد که نتوانسته حق شکر این دعوت را ادا کند و چگونه این چنین نباشد و حال آنکه همه اینکه گفته شد محدود است و در جنب عظمت این تشریف، قدر و قیمتی ندارد و در عین حالی که جان او نیز یکی از نعمت ها و منت های اوست بر تو، و به فرض آنکه جانت را فدا کنی، همین فدا کردن نیز از نعمت های اوست. پس منزه است چنین پروردگار کریمی که عقل ها در کرامتش و معامله ای که با بندگانش دارد حیرانند؛ زیرا حضرتش - جلت الائه - با این که با چنین تشریفاتی بر این بنده مسکین، منت گذاشته، ولی باز به همین کرامت ها را باز خودش پذیرفته و پاداش ها و خلعت ها و عطاهایی عنایت فرماید که زبان گویندگان بلیغ، از توصیف آن ها عاجز و فهم دانشمندان، از درک شناسایی آن ها قاصر است، بلکه به خاطر هیچ بشری خطور نکرده است.
پس ای برادر من!
در آنچه برای تو گفتم نیکو تدبر کن که آدمی هر چیزی را که با عقلش می سنجد، هرگز راضی نمی شود که چیز حقیر و بی ارزش را با چیزی پرارزش مساوی بداند، بلکه دو فرد از یک حقیقت را که در میانشان مختصر فرقی در جهتی از جهات باشد، مساوی با هم نمی داند، پس چگونه ممکن است که عقل، شرافت تکریم خدای تعالی - جل جلاله - بر بندگانش را با دیگر تشریفات مساوی بداند و لذت یکی بیند؟! که هر چه به آن حضرت تعلق دارد از شرافت و کرامت و سعادت، همگی غیرمتناهی است و از حیث زمان و عدد، غیر محدود است و غیر او هر چه هست، همگی محدودند به حدود خودشان و معلوم است که میان محدود و غیر محدود هیچ نسبتی نیست.
و بالجمله بر سالک واجب است که حال خود را آزمایش کند ، اگر دید نفسش از عوالم انسانیت و از مخالفت با صفات کریمه، متأثر است، به خود بگوید که چقدر زشت است انسان با رسوایی هایی که در اثر این مناقضه ها و مخالفت ها بدست آورده، به استقبال این تشریفات الهی برود تا چه رسد بر این که مخالفت کند و اجابت نکند؛ و تصور کند که چه فضیحت و رسوایی بار می آورد، اگر در مقابل این همه معامله های بزرگوارانه از چنین نعمت های عظیم الشأن، جفا کند؛ و از طرفی قباحت جفاکاری نسبت به اشخاص تفاوت دارد که جفا درباره کسی که به تو انعام نکرده، و هر چه انعام بیشتر باشد، زشتی جفاکاری درباره او بیشتر خواهد شد؛ و همچنین شدیدتر می شود اگر انعام دهنده، دارای عظمت باشد و هر چه عظیم تر، قبحش بیشتر؛ مثلاً: اگر فرماندار شهر، میوه ای به رسم هدیه برای کسی بفرستد، از نظر عقل زشت است که به هدیه او بی اعتنایی کند و اگر این هدیه از طرف آن فرماندار، هر روزه برسد، قبح بی اعتنایی، بیشتر خواهد بود و اگر به جز میوه، هدیه دیگری هم بر آن بیفزاید، قبح بی اعتنایی بیشتر بوده و اگر همین طور هدایای او در افزایش باشد تا آنجا که همه نیازمندی های او را در زندگی، بلکه همه آنچه را که وجودش و بقاء وجودش و لوازم وجودش بستگی به آن دارد و نعمت های زایدی که مورد لزومش نیست، همه و همه را با همه متعلقاتش و همه کسانی که به او تعلق دارد از جمیع وجوه به او بدهد، آن چنان که به شمارش کلیات آن نعمت ها و هدایا قادر نباشد تا چه رسد به جزئیاتش بلکه همه آنچه در عالم امکان وجود دارد از آن دید که همه آن ها با یکدیگر ارتباط دارند، برای او نعمتند، پس اگر میزان نعمت به این حد رسید، به ناچار جفاکاری و بد معاملگی در مقابل آن نعمت ها نیز به حدی خواهد رسید که قابل حصر و شماره نباشد.
حالا اگر همه این ها که فرض شد از طرف فرماندار نباشد، بلکه از طرف سلطان مملکت باشد، به همان قدری که مقام سلطان از مقام فرماندار عظیم تر است، قبح جفاکاری نیز بیشت خواهد شد و هر قدر عظمت این سلطنت منعم، بیشتر باشد، لابد عقل حکم می کند که قبح بی اعتنایی به چنین منعمی بیشتر است، تا آنگاه که عظمت منعم برسد به حدی که زبان ها از توصیف آن عاجز و عقل و عقلاء، در تصور عمق آن حیران باشد؛ در این صورت قبح جفا و بی اعتنایی نیز غیر محدود و لایتناهی خواهد بود از دو جهت (هم از جهت نعمت و هم از جهت عظمت منعم).
همه آنچه گفتیم در جایی است که کمترین جفا و بی اعتنایی سربزند و اما اگر جفا بیشتر شد، پس هر قدر که میزان جفا بالا برود، درجه قبح نیز بالا خواهد رفت تا آنکه جفا به حدی برسد که عقل انسان آن درجه از جفا را حتی با دشمن نیز جایز نداند، زیرا افراد بزرگوار حاضر نمی شوند دشمنی خود را با کسی در حضور آن کس اظهار کنند، با اینکه دشمنشان می باشد؛ خصوصاً اگر طرف مقابل نه تنها عداوتی از خود اظهار نکند، بلکه اظهار دوستی و محبت نیز کند تا آن درجه که به اظهار شوق برسد و بلکه بالاترین درجه محبت را اظهار کند و اگر تو را در این باره شک و تردیدی هست، در این روایت دقت کن که می فرماید: لو علم [یعلم ] المدبرون عنی کیف اشتیاقی لهم و انتظاری الی توبتهم لماتوا شوقاً الی و لقطعت اوصالهم(181)؛ (اگر دو گردانان از من بدانند که من چگونه به آنان مشتاقم و در انتظار توبه و بازگشت آنانم، هر آینه از شوق جان می سپرند و بندهای بدشنان از هم گسیخته می شد) و به پیغمبر و کلمه اش عیسی بن مریم ((علیهما السلام) فرمود: یا عیسی! کم اطیل النظر و احسن الطلب و القوم فی غفله لا یرجعون؟(182)؛ (ای عیسی! تا کی چشم به راه باشم و پی گیری کنم و مردم در غفلت باشند و به سوی من باز نگردند؟!).
چقدر جای تأسف است؟! و چه رسوایی برای ما است؟! و به کجا پناه باید برد از عظمت این کلمات و عظمت موقعیتی که این سخنان را در نزد عقلا است؟ و سبحان الله که ما تا چقدر رسواییم و چه اندازه جفاکار و بی شرمیم؟! و به عزت و جلال و جمالش سوگند که اگر ما انسان با حیایی بودیم بلکه اگر درما ذره ای از حیا و عقل بود، آن چنان بر خود خشمناک می شدیم که بالاتر از آن خشمی متصور نباشد و راضی بودیم که پروردگار ما، برای ابد و تا روزگار هست ما را به عذاب الیم معذب گرداند و نه تنها راضی به عذاب بودیم، بلکه به نام خشم بر نفس خود درخواست و مسئلت ما از خدای تعالی در همه عمر، همین عذاب جاوید می بود که چرا پس از این همه معاملات لطیف و این چنین احترامات جلیل و جمیل، در محضر خدای تعالی معصیت او را کرد؟! ائمه دین - صلوات الله علیهم - را که به این عوالم، معرفت داشتند می بینی که در مناجات هایشان عرض می کنند: الهی لو بکیت علیک حتی تسقط اسفار عینی و انتحبت لک حتی ینقطع صوتی و قمت لک حتی تنشر قدمای و رکعت لک حتی ینخلع صلبی و سجدت لک حتی تتفقا حدقتای و اکلت تراب الارض طول عمری و شربت ماء الرماد آخر دهری و ذکرتک فی خلال ذلک حتی یکل لسانی ثم لم ارفع طرفی الی آفاق السماء استحیائاً منک ما استوجبت بذلک محو سیئه من سیئاتی(183)؛ (خدای من! اگر من بر تو آن قدر گریه کنم که مژه های چشمم بریزد و آن قدر ناله کشم که صدایم فرو نشیند و آن قدر در پیشگاه تو بایستم که هر دو پایم ورم کند و آن قدر رکوع کنم که بندهای کمرم از هم بگسلد و آن قدر سجده کنم که حدقه های چشمم از کاسه اش بیرون بیاید و در همه عمر، خاک زمین را بخورم و تا پایان زندگی، آب گل آلود بنوشم و در خلال این حالات، آن قدر ذکر تو را گویم تا زبانم از کار بیفتد و سپس از سرافکندگی شرمم آید که سر برداشته و گوشه چشمی به اطراف آسمان براندازم، با همه این احوال، استحقاق آن را نخواهم داشت که فقط به یک گناه از گناهان من قلم عفو کشیده و از صحیفه اعمالم محوش کنی).(184)
180) بحارالانوار؛ ج 95 ص 377؛ مستدرک؛ ج 7 ص 535.
181) لو یعلم المدبرون عنی کیف انتظاری لهم و رفقی بهم و شوقی الی ترک معاصیهم لماتوا شوقاً الی و تقطعت اوصالهم من محبتی. تفسیر المعین؛ ج 2 ص 712؛ مقتنیات الدرر؛ ج 1 ص 45؛ المحجه البیضاء؛ ج 8 ص 62.
182) الکافی؛ ج 2 ص 134؛ اعلام الدین؛ ص 227؛ مجموعه ورام؛ ج 2 ص 141.
183) صحیفه سجادیه؛ دعای 16.
184) رساله لقاء الله؛ ص 134 - 143.


برای مشاهده سایر مطالب مرتبط ،مطلب مورد نظر خود را از لیست کشویی زیر انتخاب نموده و دکمه مشاهده را کلیک نمایید
نوشته شده در   شنبه 5 فروردين 1396  ساعت  12   توسط   حسین شاهد خطیبی
PDF چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید