دوشنبه 30 مهر 1397 - 13 صفر 1440 - 22 اکتبر 2018
اوقات شرعی 
 
حوادث روز پانزدهم محرم الحرام
کد مطلب:4511
تاریخ مطلب:پنجشنبه 7 آبان 1394
2- جنگ خيبر / در سال 7 قمرى جنگ خيبر روى داد كه هفت قلعه داشت : ناعم - قموص ‍ - كتيبه - شِقّ- نَطاة - وَطيح - سُلالم ، پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حُديبيّه نزديك به بيست روز در مدينه بود فرمود آماده جنگ باشند هزار و چهار صد نفر راه خيبر را پيش گرفتند. و با جنگ بعضى از قلعه ها را فتح نمودند قلعه قموص را محاصره كردند حضرت پيغمبر را درد شقيقه (درد نيمه سر و نيمه روى ) پيدا شد كه نتوانست در ميدان حاضر شود هر روز يك نفر را مى فرستاد شب بدون فتح برمى گشت روزى ابوبكر را و روزى عمر را فرستاد . ...
حوادث روز پانزدهم محرم الحرام
1- ظهور دولت صفويّه 906
قمرى كه اول ايشان شاه اسماعيل فرزند حيدر و تاريخ جلوسش مطابق با كلمه مَذهبُنا حَق است و آخر ايشان سلطان حسين صفوى در سال 1140 قمرى به قتل رسيد مى باشد كه تقريبا 234 سال سلاطين صفويّه حكومت كرده اند.

2- جنگ خيبر
در سال 7 قمرى جنگ خيبر روى داد كه هفت قلعه داشت : ناعم - قموص ‍ - كتيبه - شِقّ- نَطاة - وَطيح - سُلالم ، پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حُديبيّه نزديك به بيست روز در مدينه بود فرمود آماده جنگ باشند هزار و چهار صد نفر راه خيبر را پيش گرفتند. و با جنگ بعضى از قلعه ها را فتح نمودند قلعه قموص را محاصره كردند حضرت پيغمبر را درد شقيقه (درد نيمه سر و نيمه روى ) پيدا شد كه نتوانست در ميدان حاضر شود هر روز يك نفر را مى فرستاد شب بدون فتح برمى گشت روزى ابوبكر را و روزى عمر را فرستاد همانطور بدون فتح برمى گشتند حضرت فرمود فردا پرچم را به دست كسى دهم او جنگ كننده اى باشد كه فرار نكند دوست مى دارد خدا و رسول خدا را و او را خدا و رسول خدا دوست دارد فردا پرچم را بدست على (عليه السلام) داد حضرت على (عليه السلام) نزديك حصار قموص ‍ رفت و مرحب را كشت و عنتر و مُرّه و ياسر و غير هم را به قتل رسانيد و ديگر يهوديان دروازه قموص را بستند و به آنجا پناهنده شدند على (عليه السلام) آن در آهنين را از جا بركند و بر خود سپر قرار داد و جنگ نمود سپس بر خندق پل كرده لشكر عبور كردند و بعد 40 ذراع به پشت سر پرتاب نمود و جنگ خيبر را در 24 رجب نيز نوشته اند.
در سال 7 قمرى پس از جنگ خيبر موقعيكه حضرت پيامبر بنواحى خيبر رسيد حضرت على (عليه السلام) را به نزد يهوديان خيبرى فرستاد خداوند در دل ساكنان قريه فدك رعبى افكند به قصد امان يافتن از اين بيم به قولى نصف فدك و به روايتى تمام آن را به رسول خدا دادند چون فدك به نيروى نظامى فتح نشد لذا به مالكيّت خاص رسول خدا درآمد.
جبرئيل نازل شد و گفت خداوند مى فرمايد كه حق ذوالقربى را بدهد حضرت فرمود خويشان من كيست و حق آنها چيست عرض كرد، فاطمه ، پس بستانهاى فدك را باو ده پيغمبر (صل اللّه عليه و آله و سلم ) فاطمه را به نزد خود خواند و نامه اى نوشت كه آن نامه را بعد از رحلت حضرت به ابوبكر نشان داد و فرمود اين نامه رسول خدا راجع به من و فرزندانم است . ولى بعد از رسول خدا(صل اللّه عليه و آله و سلم ) ابوبكر از زهراء (عليه السلام) گرفت . مرحوم صدر در كتاب فدك در تاريخ از صواعق محرقه نقل مى كند كه عمر در آغاز خلافتش به ورثه رسول خدا (صل اللّه عليه و آله و سلم ) سپرد.
باز عثمان بعنوان معاش به مروان حكم بخشيد، در زمان خلافت معاويه آنرا سه بخش نمود سهمى به مروان حكم و سهمى به عمر و بن عثمان و سهمى به فرزند خود يزيد داد و در حكومت مروان حكم تمام آن به اختيار وى درآمد بعد در دست عمر بن عبدالعزيز قرار گرفت او فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند سپس عبدالملك آنرا از بنى فاطمه گرفت تا انقراض دولت آنها در اختيار بنى مروان بود ابوالعباس سفّاح با قيام خود و به چنگ آورى خلافت فدك را به عبدالله بن حسن بن حسن بن على (عليه السلام) سپرد بعد از او منصور از آنها گرفت پس از مدتى مهدى بن منصور به خاندان فاطميّين داد بعد موسى بن مهدى از دستشان گرفت از اين پس در دست عباسيّون بود تا نوبت خلافت به ماءمون رسيد در سال 210 آنرا به فاطميان داد و بعد از آن حكومت به متوكل عباسى رسيد فدك را از فاطميان گرفت و به عبدالله بن عمر و بازيار بخشيد و او بشران را به مدينه فرستاد درختهاى خرما را در فدك بريد و پس از بازگشت فلج گرديد، بدين ترتيب رابطه فدك و فاطميان با خلافت متوكل عباسى و بخشيدن آن به بازيار به پايان مى رسد.
ناگفته نماند كه فدك قريه اى در حجاز است و فاصله آن تا مدينه در آن زمان سه روز راه بود اين قريه سرزمين يهودى نشين بود كه طائفه اى از يهوديان در آن زندگى مى كردند و درآمد فدك ساليانه در حدود بيست و چهار هزار يا هفتاد هزار دينار بود چنانكه در بحار نوشته شده .
علتى كه امير المؤ منين بعد از رسيدن به خلافت فدك را ترك كرد.
(بحار جلد 29 صفحه 395 - علل الشرايع جلد 1 صفحه 154)
1- عن ابى بصير عن ابى عبدالله (عليه السلام) قال قلت له لِمَ لم ياخذ اميرالمؤ منين (عليه السلام) فدك لمّا ولى الناس ؟ ولاىّ علّة تركها؟ فقال
لانّ الظالم و المظلومة قد كانا قدما على اللّه عزّ و جلّ و اثاب اللّه المظلومة و عاقب الظالم فكره ان يسترجع شيئا قد عاقب اللّه عليه غاصبه و اثاب عليه المغصوبة .
2- عن ابراهيم الكرخى قال سئلت ابا عبداللّه (عليه السلام) فقلت له لاىّ علة ترك امير المؤ منين (عليه السلام) فدكا لمّا ولى الناس ؟ فقال : للاقتداء برسول الله (صل اللّه عليه و آله و سلم ) لمّا فتح مكه و قد باع عقيل بن ابى طالب داره فقيل له : يا رسول اللّه الّا ترجع الى دارك ؟ فقال (صل اللّه عليه و آله و سلم ) و هل ترك عقيل لنا دارا انّا اهل بيت لا نسترجع شيئا يؤ خذ منّا ظلما فلذلك لم يسترجع فدكا لمّا ولّى .
3- عيون ج 2 ص 86 على بن الحسن بن على بن فضال عن ابيه عن ابى الحسن الرضا (عليه السلام) قال سئلته عن امير المؤ منين لِمَ لَمْ يسترجع فدكا لمّا ولىّ امر النّاس ؟ فقال لانّا اهل بيت اذا ولينا اللّه عزّ و جلّ لا ياءخذ لنا حقوقنا ممن ظلمنا الّا هو و نحن اولياء المؤ منين انّما نحكم لهم و ناءخذلهم حقوقهم ممّن يظلمهم و لا ناخذ لانفسنا.
ثانيا لو ارجع (عليه السلام) فدكا لاتّهم بالخيانة و اغتنام الفرصة حيث كان اكثر الناس فى ذلك الزمان على ضلال و جهالة و كانوا يعتقدون صحة الاولين او على الاقل احتمالهم صحته .
يعنى على بن الحسين از پدرش نقل مى كند كه از حضرت امام رضا (عليه السلام) سوال كردم راجع به اينكه چرا حضرت على فدك را نگرفت امام رضا (عليه السلام) فرمود زمانيكه على (عليه السلام) ولىّ امر مسلمين شد فرمود زمانيكه خداوند ما را ولىّ نمود حقوقمان را نمى گيرد از كسى كه بما ظلم كرده مگر خدا و ما اولياء مؤ منين هستيم البته حكم مى كنيم براى مؤ منين و حقوقشان را مى گيريم از كسى كه ظلم كرده اما براى خودمان نمى گيريم .
برای مشاهده سایر مطالب مرتبط ،مطلب مورد نظر خود را از لیست کشویی زیر انتخاب نموده و دکمه مشاهده را کلیک نمایید
نوشته شده در   پنجشنبه 7 آبان 1394  ساعت  23   توسط   حسین شاهد خطیبی
PDF چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید